روایت مادر شهید جواد محمدی منفرد:

«نحوه شهادتش در سوریه همانی بود که در بین‌الحرمین خواسته بود»

«نحوه شهادتش در سوریه همانی بود که در بین‌الحرمین خواسته بود»
مادر شهید مدافع حرم، جواد محمدی با روایت رشادت‌های فرزندش در مقابل جبهه کفر، می‌گوید: دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از مشهد پیام، مگر می‌شود مادری که در ازای انقلاب و آزادی کشور بها داده باشد، نگذارد پسرش در جبهه حق علیه کفر زمان شرکت کند؟ مگر می‌شود مادری به یاد فرزند شهیدش نیفتند و لبخند بر لبش نیاید؟ مگر می‌شود مادری افتخار نکند که پسرش را به حضرت زینب (س) هدیه کرده است؟

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مشهد پیام,
 
 
نوشتن و گفتن از شهدای مدافع حرم افتخار بزرگی است، انسان را مبهوت از راضی بودن خلق در برابر رضای خالق می‌کند.
 
 
همسر غلامرضا محمدی، مادر چهار پسر و چهار دختر است که افتخار دارد با خوشنودی از خانواده خود بگوید:
 
 
خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری
 
 
همسرم ارتشی بود و در زمان جنگ با وجود آنکه فرزندان کوچکی داشتیم به جبهه می‌رفت و می‌گفت بچه‌ها خدایی دارند و بزرگ می‌شوند، پس از مدتی بنا به ضرورت، در مشهد ماند و مشغول انجام کار‌های انقلابی شد، در آن زمان همسرم شب‌ها جوانان و نیرو‌های انقلابی را در منزلمان جمع می‌‌کرد و به آن‌ها آموزش اسلحه می‌داد، پس از آنکه ساعت آموزش برای پسران تمام می‌شد، کار با اسلحه را به دختران نیز آموزش می‌داد.
 
 
اولین پسرم در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد و از آنجایی که پیش از اعزام آموزش‌های لازم را توسط پدر خود دیده بود، در مقام فرماندهی به خدمت پرداخت و در اواسط جنگ به علت پرتاب از کوه، دچار ضایعه نخاعی شد و به مقام جانبازی رسید.
 
 
دومین پسرم نیز در سن ۱۶ سالگی عازم جبهه شد و دوره غواصی را در مناطق عملیاتی آموزش دید، پس از گذشت سه ماه در حال انجام عملیات مجروح و سپس به عنوان اسیر در دست عراقی‌ها گرفتار می‌گردد؛ پنج سال اسیر بود و پس از آنکه به ایران آمد تمامی بدنش مملو از آثار جراحت بود.
 
 
زمانی که پسرم را آوردند نیرو‌های انقلابی تمام کوچه را برای حضورش آذین بسته و جشن گرفتند، ۱۰ روز برای بازگشت پسرم جشن گرفتیم و به میهمان‌ها شام دادیم.
 
 
جواد، آخرین فرزندم در آن زمان سه سالش بود و مدام گریه می‌کرد که چرا من نتوانستم به جبهه بروم، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مشت خود را گره کند و شعار بدهد.
 
 
مدیر کاروان‌های زیارتی و فرمانده پایگاه بسیج منطقه خرمشهر مسجد بود، تا اندازه لازم برای خانواده‌اش وقت می‌گذاشت ولی به آموزش و آمادگی نیرو‌های بسیجی تاکید بسیاری داشت.
 
 
جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود
 
 
روزی به خانه ما آمد و گفت، مادر من باید به سوریه بروم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم، چطور می‌توانم ببینم که افغانی‌ها برای دفاع می‌روند و من بی تفاوت باشم، در جواب گفتم تو فرزند کوچکی داری ولی جواد هموان جوابی را به من داد که پدرش در زمان جنگ داده بود، فرزندانم خدایی دارند.
 

indexالت

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

 
جواد خطاب به مادر شهید حسن قاسمی دانا: دعا کنید من هم مانند پسرتان شهید شوم
 
 
جواد و شهید حسن قاسمی از دوستان صمیمی هم بودند که در هیئت‌های عزاداری باهم آشنا شده بودند، پس از آنکه حسن قاسمی شهید شد، جواد او را تدفین کرد و به مادر شهید حسن قاسمی دانا گفت دعا کنید که من هم مثل حسن شهید شوم.
 
 
پس از شهادت حسن قاسمی، به دیدن من آمد و گفت در حال گذراندن آزمونی هستم، برایم دعا کنید که قبول شوم ولی به هیچکس نمی‌گفت که این آزمون چه هست.
 
 
هفته‌ای چند بار به ما سر می‌زد، روزی آمد و گفت مادر تو راضی هستی من برای جنگ به سوریه بروم؟ تو مادری با صبر هستی، شرایط کاری پدر، حضورش در جبهه، جانبازی و اسارت برادرانم را تحمل کردی پس رضایت بده که من هم به سوریه بروم؛ گفت اگر تو جواب حضرت زینب(س) را می‌دهی ایراد ندارد من نمی‌روم.
 
 
برای آنکه رضایت من را جلب کند مدام می‌گفت که زندگی‌ام شرایط خوبی دارد، به اندازه کافی برای همسر و فرزندانم پول گذاشته ام و تاحدی قرض‌هایم را تصفیه کرده‌ام، فقط رضایت مادر برایم مهم است.
 
 
پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟
 
 
پس از آنکه رضایت من را جلب کرد، به سراغ پدرش رفت و گفت، نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟ پدرش گفت من برادر شهید بودم، پدر جانباز و پدر آزاده بوده‌ام برایم بس است ولی با اصرار جواد، پدر هم رضایت داد؛ دست من و پدرش را بوسید و راهی خانه‌اش شد.
 
 
اگرچه همسرش هم به علت اینکه ابوالفضل کوچک بود و فرزند دیگری را نیز باردار بود در ابتدا رضایت نمی‌داد ولی پی از مدتی رضایت همسر خود را نیز جلب کرد.
 
 
پسرم از من خواسته بود در جوار ضریح حضرت معصومه(س) حضرت زینب(س) را قسم دهم که به جواد شهادت هدیه کند
 
 
,
 
 
نوشتن و گفتن از شهدای مدافع حرم افتخار بزرگی است، انسان را مبهوت از راضی بودن خلق در برابر رضای خالق می‌کند.
 
 
همسر غلامرضا محمدی، مادر چهار پسر و چهار دختر است که افتخار دارد با خوشنودی از خانواده خود بگوید:
 
 
خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری
 
 
همسرم ارتشی بود و در زمان جنگ با وجود آنکه فرزندان کوچکی داشتیم به جبهه می‌رفت و می‌گفت بچه‌ها خدایی دارند و بزرگ می‌شوند، پس از مدتی بنا به ضرورت، در مشهد ماند و مشغول انجام کار‌های انقلابی شد، در آن زمان همسرم شب‌ها جوانان و نیرو‌های انقلابی را در منزلمان جمع می‌‌کرد و به آن‌ها آموزش اسلحه می‌داد، پس از آنکه ساعت آموزش برای پسران تمام می‌شد، کار با اسلحه را به دختران نیز آموزش می‌داد.
 
 
اولین پسرم در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد و از آنجایی که پیش از اعزام آموزش‌های لازم را توسط پدر خود دیده بود، در مقام فرماندهی به خدمت پرداخت و در اواسط جنگ به علت پرتاب از کوه، دچار ضایعه نخاعی شد و به مقام جانبازی رسید.
 
 
دومین پسرم نیز در سن ۱۶ سالگی عازم جبهه شد و دوره غواصی را در مناطق عملیاتی آموزش دید، پس از گذشت سه ماه در حال انجام عملیات مجروح و سپس به عنوان اسیر در دست عراقی‌ها گرفتار می‌گردد؛ پنج سال اسیر بود و پس از آنکه به ایران آمد تمامی بدنش مملو از آثار جراحت بود.
 
 
زمانی که پسرم را آوردند نیرو‌های انقلابی تمام کوچه را برای حضورش آذین بسته و جشن گرفتند، ۱۰ روز برای بازگشت پسرم جشن گرفتیم و به میهمان‌ها شام دادیم.
 
 
جواد، آخرین فرزندم در آن زمان سه سالش بود و مدام گریه می‌کرد که چرا من نتوانستم به جبهه بروم، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مشت خود را گره کند و شعار بدهد.
 
 
مدیر کاروان‌های زیارتی و فرمانده پایگاه بسیج منطقه خرمشهر مسجد بود، تا اندازه لازم برای خانواده‌اش وقت می‌گذاشت ولی به آموزش و آمادگی نیرو‌های بسیجی تاکید بسیاری داشت.
 
 
جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود
 
 
روزی به خانه ما آمد و گفت، مادر من باید به سوریه بروم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم، چطور می‌توانم ببینم که افغانی‌ها برای دفاع می‌روند و من بی تفاوت باشم، در جواب گفتم تو فرزند کوچکی داری ولی جواد هموان جوابی را به من داد که پدرش در زمان جنگ داده بود، فرزندانم خدایی دارند.
 
,
 
 
نوشتن و گفتن از شهدای مدافع حرم افتخار بزرگی است، انسان را مبهوت از راضی بودن خلق در برابر رضای خالق می‌کند.
 
 
همسر غلامرضا محمدی، مادر چهار پسر و چهار دختر است که افتخار دارد با خوشنودی از خانواده خود بگوید:
 
 
خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری
 
 
همسرم ارتشی بود و در زمان جنگ با وجود آنکه فرزندان کوچکی داشتیم به جبهه می‌رفت و می‌گفت بچه‌ها خدایی دارند و بزرگ می‌شوند، پس از مدتی بنا به ضرورت، در مشهد ماند و مشغول انجام کار‌های انقلابی شد، در آن زمان همسرم شب‌ها جوانان و نیرو‌های انقلابی را در منزلمان جمع می‌‌کرد و به آن‌ها آموزش اسلحه می‌داد، پس از آنکه ساعت آموزش برای پسران تمام می‌شد، کار با اسلحه را به دختران نیز آموزش می‌داد.
 
 
اولین پسرم در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد و از آنجایی که پیش از اعزام آموزش‌های لازم را توسط پدر خود دیده بود، در مقام فرماندهی به خدمت پرداخت و در اواسط جنگ به علت پرتاب از کوه، دچار ضایعه نخاعی شد و به مقام جانبازی رسید.
 
 
دومین پسرم نیز در سن ۱۶ سالگی عازم جبهه شد و دوره غواصی را در مناطق عملیاتی آموزش دید، پس از گذشت سه ماه در حال انجام عملیات مجروح و سپس به عنوان اسیر در دست عراقی‌ها گرفتار می‌گردد؛ پنج سال اسیر بود و پس از آنکه به ایران آمد تمامی بدنش مملو از آثار جراحت بود.
 
 
زمانی که پسرم را آوردند نیرو‌های انقلابی تمام کوچه را برای حضورش آذین بسته و جشن گرفتند، ۱۰ روز برای بازگشت پسرم جشن گرفتیم و به میهمان‌ها شام دادیم.
 
 
جواد، آخرین فرزندم در آن زمان سه سالش بود و مدام گریه می‌کرد که چرا من نتوانستم به جبهه بروم، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مشت خود را گره کند و شعار بدهد.
 
 
مدیر کاروان‌های زیارتی و فرمانده پایگاه بسیج منطقه خرمشهر مسجد بود، تا اندازه لازم برای خانواده‌اش وقت می‌گذاشت ولی به آموزش و آمادگی نیرو‌های بسیجی تاکید بسیاری داشت.
 
 
جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود
 
 
روزی به خانه ما آمد و گفت، مادر من باید به سوریه بروم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم، چطور می‌توانم ببینم که افغانی‌ها برای دفاع می‌روند و من بی تفاوت باشم، در جواب گفتم تو فرزند کوچکی داری ولی جواد هموان جوابی را به من داد که پدرش در زمان جنگ داده بود، فرزندانم خدایی دارند.
 
,
 
 
نوشتن و گفتن از شهدای مدافع حرم افتخار بزرگی است، انسان را مبهوت از راضی بودن خلق در برابر رضای خالق می‌کند.
 
 
همسر غلامرضا محمدی، مادر چهار پسر و چهار دختر است که افتخار دارد با خوشنودی از خانواده خود بگوید:
 
 
خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری
 
 
همسرم ارتشی بود و در زمان جنگ با وجود آنکه فرزندان کوچکی داشتیم به جبهه می‌رفت و می‌گفت بچه‌ها خدایی دارند و بزرگ می‌شوند، پس از مدتی بنا به ضرورت، در مشهد ماند و مشغول انجام کار‌های انقلابی شد، در آن زمان همسرم شب‌ها جوانان و نیرو‌های انقلابی را در منزلمان جمع می‌‌کرد و به آن‌ها آموزش اسلحه می‌داد، پس از آنکه ساعت آموزش برای پسران تمام می‌شد، کار با اسلحه را به دختران نیز آموزش می‌داد.
 
 
اولین پسرم در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد و از آنجایی که پیش از اعزام آموزش‌های لازم را توسط پدر خود دیده بود، در مقام فرماندهی به خدمت پرداخت و در اواسط جنگ به علت پرتاب از کوه، دچار ضایعه نخاعی شد و به مقام جانبازی رسید.
 
 
دومین پسرم نیز در سن ۱۶ سالگی عازم جبهه شد و دوره غواصی را در مناطق عملیاتی آموزش دید، پس از گذشت سه ماه در حال انجام عملیات مجروح و سپس به عنوان اسیر در دست عراقی‌ها گرفتار می‌گردد؛ پنج سال اسیر بود و پس از آنکه به ایران آمد تمامی بدنش مملو از آثار جراحت بود.
 
 
زمانی که پسرم را آوردند نیرو‌های انقلابی تمام کوچه را برای حضورش آذین بسته و جشن گرفتند، ۱۰ روز برای بازگشت پسرم جشن گرفتیم و به میهمان‌ها شام دادیم.
 
 
جواد، آخرین فرزندم در آن زمان سه سالش بود و مدام گریه می‌کرد که چرا من نتوانستم به جبهه بروم، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مشت خود را گره کند و شعار بدهد.
 
 
مدیر کاروان‌های زیارتی و فرمانده پایگاه بسیج منطقه خرمشهر مسجد بود، تا اندازه لازم برای خانواده‌اش وقت می‌گذاشت ولی به آموزش و آمادگی نیرو‌های بسیجی تاکید بسیاری داشت.
 
 
جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود
 
 
روزی به خانه ما آمد و گفت، مادر من باید به سوریه بروم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم، چطور می‌توانم ببینم که افغانی‌ها برای دفاع می‌روند و من بی تفاوت باشم، در جواب گفتم تو فرزند کوچکی داری ولی جواد هموان جوابی را به من داد که پدرش در زمان جنگ داده بود، فرزندانم خدایی دارند.
 
,
 
 
نوشتن و گفتن از شهدای مدافع حرم افتخار بزرگی است، انسان را مبهوت از راضی بودن خلق در برابر رضای خالق می‌کند.
 
 
همسر غلامرضا محمدی، مادر چهار پسر و چهار دختر است که افتخار دارد با خوشنودی از خانواده خود بگوید:
 
 
خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری
 
 
همسرم ارتشی بود و در زمان جنگ با وجود آنکه فرزندان کوچکی داشتیم به جبهه می‌رفت و می‌گفت بچه‌ها خدایی دارند و بزرگ می‌شوند، پس از مدتی بنا به ضرورت، در مشهد ماند و مشغول انجام کار‌های انقلابی شد، در آن زمان همسرم شب‌ها جوانان و نیرو‌های انقلابی را در منزلمان جمع می‌‌کرد و به آن‌ها آموزش اسلحه می‌داد، پس از آنکه ساعت آموزش برای پسران تمام می‌شد، کار با اسلحه را به دختران نیز آموزش می‌داد.
 
 
اولین پسرم در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد و از آنجایی که پیش از اعزام آموزش‌های لازم را توسط پدر خود دیده بود، در مقام فرماندهی به خدمت پرداخت و در اواسط جنگ به علت پرتاب از کوه، دچار ضایعه نخاعی شد و به مقام جانبازی رسید.
 
 
دومین پسرم نیز در سن ۱۶ سالگی عازم جبهه شد و دوره غواصی را در مناطق عملیاتی آموزش دید، پس از گذشت سه ماه در حال انجام عملیات مجروح و سپس به عنوان اسیر در دست عراقی‌ها گرفتار می‌گردد؛ پنج سال اسیر بود و پس از آنکه به ایران آمد تمامی بدنش مملو از آثار جراحت بود.
 
 
زمانی که پسرم را آوردند نیرو‌های انقلابی تمام کوچه را برای حضورش آذین بسته و جشن گرفتند، ۱۰ روز برای بازگشت پسرم جشن گرفتیم و به میهمان‌ها شام دادیم.
 
 
جواد، آخرین فرزندم در آن زمان سه سالش بود و مدام گریه می‌کرد که چرا من نتوانستم به جبهه بروم، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مشت خود را گره کند و شعار بدهد.
 
 
مدیر کاروان‌های زیارتی و فرمانده پایگاه بسیج منطقه خرمشهر مسجد بود، تا اندازه لازم برای خانواده‌اش وقت می‌گذاشت ولی به آموزش و آمادگی نیرو‌های بسیجی تاکید بسیاری داشت.
 
 
جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود
 
 
روزی به خانه ما آمد و گفت، مادر من باید به سوریه بروم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم، چطور می‌توانم ببینم که افغانی‌ها برای دفاع می‌روند و من بی تفاوت باشم، در جواب گفتم تو فرزند کوچکی داری ولی جواد هموان جوابی را به من داد که پدرش در زمان جنگ داده بود، فرزندانم خدایی دارند.
 
,
 
,
 
,
نوشتن و گفتن از شهدای مدافع حرم افتخار بزرگی است، انسان را مبهوت از راضی بودن خلق در برابر رضای خالق می‌کند.
,
 
,
 
,
همسر غلامرضا محمدی، مادر چهار پسر و چهار دختر است که افتخار دارد با خوشنودی از خانواده خود بگوید:
,
 
,
 
,
خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری
, خانواده‌ای انقلابی از جنس شهادت، جانبازی و ایثارگری,
 
,
 
,
همسرم ارتشی بود و در زمان جنگ با وجود آنکه فرزندان کوچکی داشتیم به جبهه می‌رفت و می‌گفت بچه‌ها خدایی دارند و بزرگ می‌شوند، پس از مدتی بنا به ضرورت، در مشهد ماند و مشغول انجام کار‌های انقلابی شد، در آن زمان همسرم شب‌ها جوانان و نیرو‌های انقلابی را در منزلمان جمع می‌‌کرد و به آن‌ها آموزش اسلحه می‌داد، پس از آنکه ساعت آموزش برای پسران تمام می‌شد، کار با اسلحه را به دختران نیز آموزش می‌داد.
,
 
,
 
,
اولین پسرم در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد و از آنجایی که پیش از اعزام آموزش‌های لازم را توسط پدر خود دیده بود، در مقام فرماندهی به خدمت پرداخت و در اواسط جنگ به علت پرتاب از کوه، دچار ضایعه نخاعی شد و به مقام جانبازی رسید.
,
 
,
 
,
دومین پسرم نیز در سن ۱۶ سالگی عازم جبهه شد و دوره غواصی را در مناطق عملیاتی آموزش دید، پس از گذشت سه ماه در حال انجام عملیات مجروح و سپس به عنوان اسیر در دست عراقی‌ها گرفتار می‌گردد؛ پنج سال اسیر بود و پس از آنکه به ایران آمد تمامی بدنش مملو از آثار جراحت بود.
,
 
,
 
,
زمانی که پسرم را آوردند نیرو‌های انقلابی تمام کوچه را برای حضورش آذین بسته و جشن گرفتند، ۱۰ روز برای بازگشت پسرم جشن گرفتیم و به میهمان‌ها شام دادیم.
,
 
,
 
,
جواد، آخرین فرزندم در آن زمان سه سالش بود و مدام گریه می‌کرد که چرا من نتوانستم به جبهه بروم، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مشت خود را گره کند و شعار بدهد.
,
 
,
 
,
مدیر کاروان‌های زیارتی و فرمانده پایگاه بسیج منطقه خرمشهر مسجد بود، تا اندازه لازم برای خانواده‌اش وقت می‌گذاشت ولی به آموزش و آمادگی نیرو‌های بسیجی تاکید بسیاری داشت.
,
 
,
 
,
جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود
, جواد خود را آماده اذن از پدر و مادر کرد تا به سوریه برود,
 
,
 
,
روزی به خانه ما آمد و گفت، مادر من باید به سوریه بروم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم، چطور می‌توانم ببینم که افغانی‌ها برای دفاع می‌روند و من بی تفاوت باشم، در جواب گفتم تو فرزند کوچکی داری ولی جواد هموان جوابی را به من داد که پدرش در زمان جنگ داده بود، فرزندانم خدایی دارند.
,
 
,

indexالت

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

 
جواد خطاب به مادر شهید حسن قاسمی دانا: دعا کنید من هم مانند پسرتان شهید شوم
 
 
جواد و شهید حسن قاسمی از دوستان صمیمی هم بودند که در هیئت‌های عزاداری باهم آشنا شده بودند، پس از آنکه حسن قاسمی شهید شد، جواد او را تدفین کرد و به مادر شهید حسن قاسمی دانا گفت دعا کنید که من هم مثل حسن شهید شوم.
 
 
پس از شهادت حسن قاسمی، به دیدن من آمد و گفت در حال گذراندن آزمونی هستم، برایم دعا کنید که قبول شوم ولی به هیچکس نمی‌گفت که این آزمون چه هست.
 
 
هفته‌ای چند بار به ما سر می‌زد، روزی آمد و گفت مادر تو راضی هستی من برای جنگ به سوریه بروم؟ تو مادری با صبر هستی، شرایط کاری پدر، حضورش در جبهه، جانبازی و اسارت برادرانم را تحمل کردی پس رضایت بده که من هم به سوریه بروم؛ گفت اگر تو جواب حضرت زینب(س) را می‌دهی ایراد ندارد من نمی‌روم.
 
 
برای آنکه رضایت من را جلب کند مدام می‌گفت که زندگی‌ام شرایط خوبی دارد، به اندازه کافی برای همسر و فرزندانم پول گذاشته ام و تاحدی قرض‌هایم را تصفیه کرده‌ام، فقط رضایت مادر برایم مهم است.
 
 
پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟
 
 
پس از آنکه رضایت من را جلب کرد، به سراغ پدرش رفت و گفت، نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟ پدرش گفت من برادر شهید بودم، پدر جانباز و پدر آزاده بوده‌ام برایم بس است ولی با اصرار جواد، پدر هم رضایت داد؛ دست من و پدرش را بوسید و راهی خانه‌اش شد.
 
 
اگرچه همسرش هم به علت اینکه ابوالفضل کوچک بود و فرزند دیگری را نیز باردار بود در ابتدا رضایت نمی‌داد ولی پی از مدتی رضایت همسر خود را نیز جلب کرد.
 
 
پسرم از من خواسته بود در جوار ضریح حضرت معصومه(س) حضرت زینب(س) را قسم دهم که به جواد شهادت هدیه کند
 
 
,

indexالت

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

 
جواد خطاب به مادر شهید حسن قاسمی دانا: دعا کنید من هم مانند پسرتان شهید شوم
 
 
جواد و شهید حسن قاسمی از دوستان صمیمی هم بودند که در هیئت‌های عزاداری باهم آشنا شده بودند، پس از آنکه حسن قاسمی شهید شد، جواد او را تدفین کرد و به مادر شهید حسن قاسمی دانا گفت دعا کنید که من هم مثل حسن شهید شوم.
 
 
پس از شهادت حسن قاسمی، به دیدن من آمد و گفت در حال گذراندن آزمونی هستم، برایم دعا کنید که قبول شوم ولی به هیچکس نمی‌گفت که این آزمون چه هست.
 
 
هفته‌ای چند بار به ما سر می‌زد، روزی آمد و گفت مادر تو راضی هستی من برای جنگ به سوریه بروم؟ تو مادری با صبر هستی، شرایط کاری پدر، حضورش در جبهه، جانبازی و اسارت برادرانم را تحمل کردی پس رضایت بده که من هم به سوریه بروم؛ گفت اگر تو جواب حضرت زینب(س) را می‌دهی ایراد ندارد من نمی‌روم.
 
 
برای آنکه رضایت من را جلب کند مدام می‌گفت که زندگی‌ام شرایط خوبی دارد، به اندازه کافی برای همسر و فرزندانم پول گذاشته ام و تاحدی قرض‌هایم را تصفیه کرده‌ام، فقط رضایت مادر برایم مهم است.
 
 
پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟
 
 
پس از آنکه رضایت من را جلب کرد، به سراغ پدرش رفت و گفت، نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟ پدرش گفت من برادر شهید بودم، پدر جانباز و پدر آزاده بوده‌ام برایم بس است ولی با اصرار جواد، پدر هم رضایت داد؛ دست من و پدرش را بوسید و راهی خانه‌اش شد.
 
 
اگرچه همسرش هم به علت اینکه ابوالفضل کوچک بود و فرزند دیگری را نیز باردار بود در ابتدا رضایت نمی‌داد ولی پی از مدتی رضایت همسر خود را نیز جلب کرد.
 
 
پسرم از من خواسته بود در جوار ضریح حضرت معصومه(س) حضرت زینب(س) را قسم دهم که به جواد شهادت هدیه کند
 
 
,

indexالت

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

 
جواد خطاب به مادر شهید حسن قاسمی دانا: دعا کنید من هم مانند پسرتان شهید شوم
 
 
جواد و شهید حسن قاسمی از دوستان صمیمی هم بودند که در هیئت‌های عزاداری باهم آشنا شده بودند، پس از آنکه حسن قاسمی شهید شد، جواد او را تدفین کرد و به مادر شهید حسن قاسمی دانا گفت دعا کنید که من هم مثل حسن شهید شوم.
 
 
پس از شهادت حسن قاسمی، به دیدن من آمد و گفت در حال گذراندن آزمونی هستم، برایم دعا کنید که قبول شوم ولی به هیچکس نمی‌گفت که این آزمون چه هست.
 
 
هفته‌ای چند بار به ما سر می‌زد، روزی آمد و گفت مادر تو راضی هستی من برای جنگ به سوریه بروم؟ تو مادری با صبر هستی، شرایط کاری پدر، حضورش در جبهه، جانبازی و اسارت برادرانم را تحمل کردی پس رضایت بده که من هم به سوریه بروم؛ گفت اگر تو جواب حضرت زینب(س) را می‌دهی ایراد ندارد من نمی‌روم.
 
 
برای آنکه رضایت من را جلب کند مدام می‌گفت که زندگی‌ام شرایط خوبی دارد، به اندازه کافی برای همسر و فرزندانم پول گذاشته ام و تاحدی قرض‌هایم را تصفیه کرده‌ام، فقط رضایت مادر برایم مهم است.
 
 
پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟
 
 
پس از آنکه رضایت من را جلب کرد، به سراغ پدرش رفت و گفت، نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟ پدرش گفت من برادر شهید بودم، پدر جانباز و پدر آزاده بوده‌ام برایم بس است ولی با اصرار جواد، پدر هم رضایت داد؛ دست من و پدرش را بوسید و راهی خانه‌اش شد.
 
 
اگرچه همسرش هم به علت اینکه ابوالفضل کوچک بود و فرزند دیگری را نیز باردار بود در ابتدا رضایت نمی‌داد ولی پی از مدتی رضایت همسر خود را نیز جلب کرد.
 
 
پسرم از من خواسته بود در جوار ضریح حضرت معصومه(س) حضرت زینب(س) را قسم دهم که به جواد شهادت هدیه کند
,

indexالت

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

 
جواد خطاب به مادر شهید حسن قاسمی دانا: دعا کنید من هم مانند پسرتان شهید شوم
 
 
جواد و شهید حسن قاسمی از دوستان صمیمی هم بودند که در هیئت‌های عزاداری باهم آشنا شده بودند، پس از آنکه حسن قاسمی شهید شد، جواد او را تدفین کرد و به مادر شهید حسن قاسمی دانا گفت دعا کنید که من هم مثل حسن شهید شوم.
 
 
پس از شهادت حسن قاسمی، به دیدن من آمد و گفت در حال گذراندن آزمونی هستم، برایم دعا کنید که قبول شوم ولی به هیچکس نمی‌گفت که این آزمون چه هست.
 
 
هفته‌ای چند بار به ما سر می‌زد، روزی آمد و گفت مادر تو راضی هستی من برای جنگ به سوریه بروم؟ تو مادری با صبر هستی، شرایط کاری پدر، حضورش در جبهه، جانبازی و اسارت برادرانم را تحمل کردی پس رضایت بده که من هم به سوریه بروم؛ گفت اگر تو جواب حضرت زینب(س) را می‌دهی ایراد ندارد من نمی‌روم.
 
 
برای آنکه رضایت من را جلب کند مدام می‌گفت که زندگی‌ام شرایط خوبی دارد، به اندازه کافی برای همسر و فرزندانم پول گذاشته ام و تاحدی قرض‌هایم را تصفیه کرده‌ام، فقط رضایت مادر برایم مهم است.
 
 
پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟
 
 
پس از آنکه رضایت من را جلب کرد، به سراغ پدرش رفت و گفت، نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟ پدرش گفت من برادر شهید بودم، پدر جانباز و پدر آزاده بوده‌ام برایم بس است ولی با اصرار جواد، پدر هم رضایت داد؛ دست من و پدرش را بوسید و راهی خانه‌اش شد.
 
 
اگرچه همسرش هم به علت اینکه ابوالفضل کوچک بود و فرزند دیگری را نیز باردار بود در ابتدا رضایت نمی‌داد ولی پی از مدتی رضایت همسر خود را نیز جلب کرد.
 
 
پسرم از من خواسته بود در جوار ضریح حضرت معصومه(س) حضرت زینب(س) را قسم دهم که به جواد شهادت هدیه کند
,

indexالت

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

,

indexالت

, indexالت,

اسم اولین پسرش ابوالفضل بود، مدام با او کشتی می‌گرفت و یاد می‌داد که چگونه با اسلحه اسباب بازی‌اش، خوب تیر اندازی کند، همانطور که با پسرش بازی می‌کرد می‌گفت که پسر من باید یک رزمنده باشد

,
 
,
جواد خطاب به مادر شهید حسن قاسمی دانا: دعا کنید من هم مانند پسرتان شهید شوم
,
 
,
 
,
جواد و شهید حسن قاسمی از دوستان صمیمی هم بودند که در هیئت‌های عزاداری باهم آشنا شده بودند، پس از آنکه حسن قاسمی شهید شد، جواد او را تدفین کرد و به مادر شهید حسن قاسمی دانا گفت دعا کنید که من هم مثل حسن شهید شوم.
,
 
,
 
,
پس از شهادت حسن قاسمی، به دیدن من آمد و گفت در حال گذراندن آزمونی هستم، برایم دعا کنید که قبول شوم ولی به هیچکس نمی‌گفت که این آزمون چه هست.
,
 
,
 
,
هفته‌ای چند بار به ما سر می‌زد، روزی آمد و گفت مادر تو راضی هستی من برای جنگ به سوریه بروم؟ تو مادری با صبر هستی، شرایط کاری پدر، حضورش در جبهه، جانبازی و اسارت برادرانم را تحمل کردی پس رضایت بده که من هم به سوریه بروم؛ گفت اگر تو جواب حضرت زینب(س) را می‌دهی ایراد ندارد من نمی‌روم.
,
 
,
 
,
برای آنکه رضایت من را جلب کند مدام می‌گفت که زندگی‌ام شرایط خوبی دارد، به اندازه کافی برای همسر و فرزندانم پول گذاشته ام و تاحدی قرض‌هایم را تصفیه کرده‌ام، فقط رضایت مادر برایم مهم است.
,
 
,
 
,
پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟
, پدر! نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟,
 
,
 
,
پس از آنکه رضایت من را جلب کرد، به سراغ پدرش رفت و گفت، نمی‌خواهید پدر شهید شوید؟ پدرش گفت من برادر شهید بودم، پدر جانباز و پدر آزاده بوده‌ام برایم بس است ولی با اصرار جواد، پدر هم رضایت داد؛ دست من و پدرش را بوسید و راهی خانه‌اش شد.
,
 
,
 
,
اگرچه همسرش هم به علت اینکه ابوالفضل کوچک بود و فرزند دیگری را نیز باردار بود در ابتدا رضایت نمی‌داد ولی پی از مدتی رضایت همسر خود را نیز جلب کرد.
,
 
,
 
,
پسرم از من خواسته بود در جوار ضریح حضرت معصومه(س) حضرت زینب(س) را قسم دهم که به جواد شهادت هدیه کند
,
 
,
 
,

indexنتیبان

 

 
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
 
 
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
 
 
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
 
 
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
 
 
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
 
 
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
 
 
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
 
 
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
 
 
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
 
 
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
 
 
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
 
 
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
 
 
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
 
 
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
 
 
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
 
 
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
 
 
گفت‌وگو: مریم غزلباش
,

indexنتیبان

 

 
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
 
 
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
 
 
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
 
 
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
 
 
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
 
 
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
 
 
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
 
 
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
 
 
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
 
 
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
 
 
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
 
 
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
 
 
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
 
 
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
 
 
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
 
 
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
 
 
گفت‌وگو: مریم غزلباش
,

indexنتیبان

 

 
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
 
 
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
 
 
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
 
 
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
 
 
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
 
 
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
 
 
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
 
 
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
 
 
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
 
 
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
 
 
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
 
 
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
 
 
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
 
 
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
 
 
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
 
 
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
 
 
گفت‌وگو: مریم غزلباش
,

indexنتیبان

,

indexنتیبان

, indexنتیبان,

 

,
 
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
 
 
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
 
 
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
 
 
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
 
 
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
 
 
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
 
 
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
 
 
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
 
 
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
 
 
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
 
 
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
 
 
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
 
 
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
 
 
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
 
 
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
 
 
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
 
 
گفت‌وگو: مریم غزلباش
,
 
,
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
 
 
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
 
 
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
 
 
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
 
 
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
 
 
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
 
 
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
 
 
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
 
 
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
 
 
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
 
 
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
 
 
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
 
 
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
 
 
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
 
 
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
 
 
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
 
 
گفت‌وگو: مریم غزلباش
,
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
 
 
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
 
 
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
 
 
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
 
 
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
 
 
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
 
 
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
 
 
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
 
 
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
 
 
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
 
 
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
 
 
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
 
 
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
 
 
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
 
 
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
 
 
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
 
 
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
 
 
گفت‌وگو: مریم غزلباش
,
برای زیارت قصد سفر به مرقد حضرت معصومه(س) را کرده بودم، جواد پیش از سفر گفت، مادر تو را به حضرت زینب(س) قسمت می‌دهم که در جوار ضریح حضرت معصومه(س) برای شهادتم دعا کنی؛ وقتی که خودم را رو‌به‌روی ضریح نورانی حضرت معصومه(س) دیدم گفتم، پسرم آرزوی شهادت دارد ولی من مادرم و زبانم لیاقت ندارد که برایش آرزوی شهادت کنم، پسرم را به شما می‌سپارم تا به آرزویش برسد.
,
 
,
 
,
خودش را راهی سوریه کرد، تمامی نیرو‌های مقاومت از جواد می‌خواستند که پشت خط آموزش نیرو‌ها ر به عهده گیرد ولی او رضایت نمی‌داد، می‌گفت که سایر نیروها هم می‌توانند آموزش دهند ولی من باید در خط مقدم باشم، یک ماه و ۱۵ روز در سوریه بود ولی به خاط وضع حمل همسرش به مشهد بازگشت.
,
 
,
 
,
دو ماه مرخصی گرفته بود، در این مدت پای پیاده عازم کربلا شد، در بین الحرمین زمانی که امام حسین(ع) را قسم می‌داد که شهادت را نصیبش کند فردی به او قرآن می‌دهد، این قرآن برایش نشانه بود و می‌گفت، امام حسین(ع) تو به من قرآن دادی ولی من از شما شهادت می‌خواهم؛ در همان مناجات می‌گفت که من با چشمانم و زبانم گناه کردم، همه صورتم را از من بگیر من این صورت گناه کار خود را نمی‌خواهم.
,
 
,
 
,
علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود
, علی اکبر دو روزه بود که دل به راه سوریه نهاد، نخواست به فرزندش دلبسته شود,
 
,
 
,
پس از زیارت مرقد امام حسین(ع) به مشهد آمد، در آن روز‌ها فرزندش علی اکبر هم به دنیا آمده بود ولی حتی یک لحظه هم در خانه نمی‌ماند، نمی‌خواست که به فرزند تازه متولد شده‌اش دلبستگی پیدا کند.
,
 
,
 
,
علی اکبر دو روزه بود که جواد راهی سوریه شد، تنها به همسرش گفته بود که عازم است چون می‌ترسید که ما به خاطر تولد فرزندش مانع از رفتنش شویم؛ چند روز بعد از پسر بزرگم سراغ جواد را گرفتم، گفت مادر جواد رفت همان جایی که آرزوی رفتنش را داشت.
,
 
,
 
,
زمانی که در سوریه بود هر سه روز تنها در حد یک دقیقه با ما تماس می‌گرفت ولی آخرین دفعه‌‌ای که همه ما صدایش را شنیدیم، قبل از شهادتش بود، گویی به او وحی شده بود، به تمام خواهران و برادرانش زنگ زد و از همه خداحافظی کرد.
,
 
,
 
,
روز پنج شنبه تمامی دختران و پسرانم بنا بود در خانه ما جمع شوند، ولی هیچکدامشان نیامدند، آن‌ها فهمیده بودند که جواد شهید شده است ولی جرات نمی‌کردند که به من و پدرشان بگویند، صبح روز بعد پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت، اگر کسی گفت که جواد شهید شده ناراحت نشوید این‌ها شایعه است، حرفش را قبول کردم ولی هرچه زمان گذشت و خبر شهادت جواد به گوش همه رسید، تمامی فامیل در خانه ما جمع شدند.
,
 
,
 
,
مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی
, مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی,
 
,
 
,
عصر روز جمعه بود که جنازه جواد شناسایی شد، پسرم به دیدنم آمد و با لبی خندان گفت، مادر خوش خبری برایت دارم، مادر شهید شدی.
,
 
,
 
,
داغ شهادت جواد فراموش نمی‌شود ولی او را به حضرت زینب(س) هدیه کردم، امیدوارم که خدا و حضرت زینب(س) از من قبول کنند.
,
 
,
 
,
علی قاسمی دانا هم رزم جواد بود، پس از شهادت جواد که او را در سوریه با نام ابوفاضل می‌شناختند با مادشان به خانه ما آمدند و ازخاطراتش با جواد گفت، جواد پیش روی کرده بود و در عملیات‌ها شرکت داشت، به او گفتیم که لباس فرماندهی را از تنت دربیار ولی در جواب گفت من آمده‌ام شهید شوم و از پوشیدن لباس فرماندهی ترسی ندارم.
,
 
,
 
,
جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی
, جواد محمدی خطاب به علی قاسمی دانا: من برای برادرت حسن یادواره گرفتم، تو هم باید برای من یادواره بگیری، مبادا شهید شوی,
 
,
 
,
پیش از آنکه جواد به شهادت برسد، من و چند نفر دیگر را جمع کرد و گفت بیایید نقشه و راه را به شما توضیح دهم، مبادا در دست داعش اسیر شوید، به من رو کرد و گفت علی من برای برادرت حسن یادواره گرفتم و در تمام مراسمش بودم مبادا شهید شوی تو باید برای من هم یادواره بگیری.
,
 
,
 
,
پس از آنکه جواد نقشه و راه را نشان داد و برای دیده بانی ما را ترک کرد، در آن لحظه بود که دشمن تیری به صورتش زد، این تیر دو بار در صورت جواد منفجر شد؛ همانطور که از امام حسین(ع) خواسته بود تمام صورتش رفت.
,
 
,
 
,
جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله
, جواد محمدی پرستو شد، الحمد الله,
 
,
 
,
درهمان لحظه سایر نیرو‌ها بی‌سیم زدند که جواد محمدی پرستو شد، از پشت خط گفتند که اگر شهید شده ایراد ندارد خداراشکر که اسیر نشده است.
,
 
,
 
,
جواد رفت ولی بجای یک پسر در حال حاضر دو نوه دارم، آن‌ها را به بو و یاد جواد بزرگ می‌کنم و روی چشمانم می‌گذارم.
,
 
,
 
,
گفت‌وگو: مریم غزلباش
, گفت‌وگو: مریم غزلباش,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه