گفت و گو با جانباز مدافع حرم که یک هفته «شهید» بود؛
هفت روز سینه خیز در«زیتا»، با ذکر یا زهرا(س)/ آرزو کردم شهید شوم اما اسیر نشوم
هادی فروتن کیا، جانباز مدافع حرمی است که پس از هفت روز مفقودی آرزو می کند شهید شود اما اسیر داعش نشود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نبض شهر، هادی فروتن کیا، متولد سال 65 است یعنی تنها 30 سال سن دارد، اما غیرت شیری کهن در وجودش او را قلقلک می دهد، و راهی دیار بی بی زینب می کند تا مدافع شود، مدافع عمه ای که یک بار دیگر به حریمش جسارت شد و مدافع خواهری که سخت مدافع برادرش بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نبض شهر, نبض شهر,,
صبح یکی از روزهای معمول بود که برای عیادت از یک جانباز مدافع حرم راهی شدم، اصلا شاید خورشید و راه و جانباز دست به دست هم دادند تا صبح هایم، دیگر تنها یک صبح معمولی نباشد.
,,
به سمت بیمارستان 505 نزاجا حرکت می کنم، از رو به رو شدن با مدافعی که حتی نمی دانم در چه وضعیتی است کمی هراس دارم اما با توکل به حضرت زینب(س) خود را آرام می کنم.
,,
هنوز به بیمارستان نرسیده است اما خانواده چشم انتظارش ساعت هاست که منتظر ایستاده اند؛ این را فاطمه رحیمی طلب، همسر این جانباز مدافع حرم می گوید و ادامه می دهد: 28 اسفندماه کمر همت می بندد و راهی سوریه می شود بی خبر از آنکه درست از ناحیه کمر دچار مجروحیت می شود.
,,
او که فرزند یک ساله شان را به آغوش کشیده است ادامه می دهد: همسرم سه هفته پیش از عید، برای دوره های آموزشی به تهران می رود و از همان جا، راه سوریه را پیش می گیرد.
,,
رحیمی طلب بغضش را فرو می خورد؛ برای اینکه کمی فضا عوض شود سرم را با بچه شان گرم میکنم، اول کمی بی قراری می کند اما بعد آرام می شود.
,,
همسر این جانباز مدافع حرم بیان می کند: هادی به صورت کاملا اختیاری و مشتاقانه برای دفاع از حریم بی بی زنیب(س) ثبت نام کرد و اینکه برخی می گویند برای مسائل مالی و یا از روی اجبار است، چیزی جز دروغ محض نیست.
,,
برایم سوال می شود که چه چیز باعث شد دلش راضی شود همسرش، و شریک زندگی اش را در دهان گرگ صفتانی مثل داعش بیاندازد، که او با آرامشی که در چهره اش هویدا است عنوان می کند: هادی برای رفتن به سوریه با من صحبت کرد و من که شوق رفتن را در نگاهش می دیدم به او گفتم اگر احساس وظیفه می کنی برو، من مانع تو نمی شوم.
,,
او از درد بی خبری از همسرش اینگونه می گوید: 20 اردیبهشت ماه طی یک عملیات مجروح می شود که این مجروحیت موجب می شود به مدت یک هفته مفقود بماند، تا 27 همان ماه که بلاخره پیدا می شود.
,,
صدایش به لرزه می افتد، گویی تمام خاطرات آن هفت روز مثل پرده سینما از مقابل چشمانش می گذرد؛ با صدایی مملو از بغض اظهار می کند: هفته ای یک بار زنگ می زد اما در آن هفته ای که مفقود بود خبری از تماسهایش نبود، دلم برای شنیدن صدایش پر می کشید اما راضی به رضای خدا بودم.
,,
رحیمی طلب که پنج سال از ازدواجشان می گذرد در جواب سوالم مبنی بر اینکه آیا باز هم تاب رفتن همسرتان به سوریه را دارید؟ با صدایی محکم پاسخ می دهد:اگر دوره سلامتی هادی طی شود و ایشان عزم رفتن کنند، هرگز مانع انجام وظیفه اش نمی شوم، همچنین اگر رهبر معظم انقلاب دستور جهاد دهند، جایی برای اظهار نظر من باقی نمی ماند و نمی توانم با رفتن ایشان مخالفت کنم.
,,
در همان لحظه آمبولانس حامل هادی فروتن کیا وارد بیمارستان می شود، پس از انجام مراسم تشریفاتی، وی را به بخش اورژانش منتقل می کنند تا پس از معاینات اولیه مراحل درمان را پیگیری کنند.
,,
لحظاتی صبر کردم تا دور این جانباز مدافع حرم خالی شد، ابتدا از او اجازه می گیرم و می پرسم آیا شرایط مصاحبه را دارد؟
,,
با خوش رویی که از یک جانباز مدافع حرم انتظار می رفت پاسخ داد: بله حتما شما بپرسید.
,,
ابتدا از چگونگی مجرویتش پرسیدم و او اینگونه گفت: من و تعدادی از همرزمان در منطقه زیتا، در حال گشت زنی بودیم که یکباره نیروهای گروهک تکفیری داعش حمله کرده و با تانک هایشان وارد خاکریز شدند، از این رو نیروهای خودی برای تجدید قوا عقب نشینی کردند تا پس از تجهیز، دوباره حمله کنند؛ همین اتفاق هم افتاد، یعنی درست 24 ساعت تمام نشده زیتا از نیروهای داعش خالی شد.
,,
هادی فروتن کیا به مجروحیتش در همان عملیات اشاره کرده و ابراز می کند: زمانی که گلوله های دشمن به من اصابت کرد، دو بار و با صدای بلند یا زهرا(س) گفتم و بعد اشهد خواندم، و دیگر چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم و وقتی بعد از حدود یک شبانه روز به هوش آمدم، منطقه در سکوتی ژرف فرو رفته بود.
,,
او که درد کمی بی تابش کرده است، پهلو به پهلو شده و اظهار می کند: روز دومی که از مفقود شدن من می گذشت، تصمیم گرفتم عقب نشینی کنم، چشمم به مناره مسجدی بود که می دانستم در امنیت کامل به سر می برد لذا همان راه را پیش گرفتم؛ آخر می دانستم تنها راه نجاتم، دور شدن از همان خاکریز بود.
,,
فروتن کیا که شاید دلش نمی آید دردهایش به گوش خانواده اش برسد، کمی آرامتر سخن می گوید و ادامه می دهد: تیر از کنار نخاع گذشته و رگ سیاتیک مرا قطع کرده بود، از این رو به شانه چپ و به پشت نمی توانستم حرکت کنم و مجبور بودم تمام راه را به شانه راست بروم.
,,
او که مجبور بود تمام راه را بدون هیچ آب و غذایی به شانه راست حرکت کند، گرمای هوا را اینگونه توصیف می کند: روزها جلیقه ام را بر روی صورت و سرم می انداختم تا کمی از آفتاب سوزان نجات یابم، آنقدر گرم بود می دانستم اگر حرکت کنم از شدت عطش هلاک خواهم شد، از این رو تنها در شب سینه خیز می رفتم و این در حالی است که به دلیل مجروحیتم نمی توانستم زیاد حرکت کنم و برای طی کردن حدود 10 قدم، دو ساعت زمان صرف می شد.
,,
فروتن کیا می گوید: در این مدت بسیاری از افراد از من پرسیده اند آیا در آن مدت ترسی به دلم راه افتاده بود یا نه؟ و من تنها پاسخ می دهم، " حتی یک لحظه هم تنها نبودم و همیشه تصورم این بود که یا مرا پیدا می کنند و یا به درجه رفیع شهادت نائل می شوم.
,,
او به سختی های راه پیش رو داشته، اشاره کرده و تصریح می کند: روز اول بیهوش بودم اما روز دومی که به سمت مسجد حرکت کردم، در منطقه حاصلخیزی قرار گرفتم، به گونه ای که علف های آن منطقه تا جای کمر یک فرد ایستاده می رسید، گرسنگی تاب و توان را از من گرفته بود، دست کردم و بوته های علف هرز و پونه و ریحان را از زمین در آوردم و خود را با آنها سیر کردم.
,,
این جانباز مدافع حرم ابراز می کند: عطش را هرگز تا آن لحظه حس نکرده بودم، دستانم را زیر گل و لای میان علف ها کردم و مشتی از آن را به سر و صورت خود زدم تا شاید کمی از حس تضعیف کننده ام را خنثی کنم.
,,
او که شبانه روز لب هایش از ذکر یا زهرا خاموش نمانده بود، می گوید: تا روز چهارم وضع به همان طریق پیش رفت، اما روز پنجم فکر شهادت بر ذهنم غالب شده بود؛ ترسی ازمرگ نداشتم و هرگز در این مدت به خانواه ام فکر نکردم چرا که می دانستم خدا هرگز آنها را به حال خود نخواهد گذاشت.
,,
فروتن کیا که لب هایش هنوز آوای العطش سر می دهد، عنوان می کند: روز پنجم از شدت تشنگی با خدا مناجات ها کردم و از او خواستم اگر نمی خواهد از دست بروم، برایم آبی مهیا کند؛ نمی دانم چند دقیقه گذشت که به یکباره باران تندی شروع به باریدن گرفت، آن لحظه بدن خود را شست و شو دادم و چون نمی توانستم به پشت بخوابم نوشیدن آب باران برایم دشوار بود از این رو آب جمع شده بر روی جلیقه ام را آرام آرام نوشیدم.
,,
او با اشاره به روزهای آتشین و شب های سرد منطقه، ادامه میدهد: تها 20 دقیقه تا غروب آفتاب باقی مانده بود و باران تمام لباسهای مرا خیس کرده بود، از این رو خود را به سمت آفتاب باقی مانده بر پهنه زمین کشاندم تا خشک شوم اما سرعت من، در مقابل فرصت باقی مانده محدود بود و شب با تمام سردی هایش فرا رسید.
,,
این جانباز مدافع حرم ادامه می دهد: سرمای استخوان سوز شب فرا رسید و من بدون هیچ پوشش و سر پناهی افتاده بودم در میان هجمه سوز آن دشت؛ پاهایم را همچون جنین در شکم خود جمع کردم، درون قلبم احساس یخ زدگی می کردم و در همان حال به خواب فرو رفتم و رویایی دیدم که چند نفر به من می گویند: "عجله نکن تو می رسی".
,,
او که شاید دیگر تاب تجدید خاطرات را ندارد صحبت خود را خلاصه کرده و به شب آخر می رساند و بیان می کند: شب هفتم از شدت گرسنگی دست کردم و بوته ای را چیدم و از آن تناول کردم که به یکباره دهانم از شدت تندی و تیزی اش شبیه به تنور آتش شد، بوته های علف هرز کنارم را چیدم و خوردم اما چیزی از آتش درونم کم نکرد.
,,
فروتن کیا از بی قراری هایش که می گوید، لبخند رضایت بخشی بر گوشه لبانش نقش می بندد، شاید حالا که زمان سپری شده، مصلحت آن بوته فلفل را بیش از پیش درک می کند؛ او ادامه می دهد: چند متری سینه خیز رفتم اما دیگر نیرویی برایم نمانده بود،، از این رو تصمیم گرفتم تیر هوایی بزنم.
,,
او با همان لبخند برخاسته از رضایتش خاطر نشان می کند: با خود فکر کردم که اگر نیروهای داعش به من نزدیک شوند همه را به گلوله می بندم، چرا که تعداد 150 فشنگ به همراه داشتم، تنها آرزویم این بود که به هیچ عنوان به دست نیروهای داعش اسیر نشوم که مبادا برای تحویل من به نیروهای خودی، شرط بگذارند که 15 نیروی تکفیری باید آزاد شوند.
,,
این جانباز مدافع حرم که در آن لحظه آرزوی داشتن یک نارنجک را در ذهن و جان خود می پروراند، ادامه می دهد: دیگر تیر هوایی را زدم و چهار نفر به من نزدیک شدند، همه آنها آماده شلیک بودند که می گویم: "من خودی هستم".
,,
او که حالا ذوق را می توان در چشمانش و در کلامش یافت بیان می کند: آن چهار نفر از تیپ فاطیون بودند و از من پرسیدند: "شما فرمانده فروتن هستید؟" و پس از پاسخ مثبت من ازطریق بی سیم خبر یافتن مرا اطلاع می دهند؛ ابتدا همه گمان کردند جنازه و جسد بی جانم را یافته اند، چرا که اعلام شده بود در آن عملیات شهید شده ام اما آنها دوباره بی سیم زده و خبر زنده بودنم را دادند.
,,
فروتن کیا با لبخند می گوید پس از آن هم برای مداوا به تهران اعزام شدم و حالا نیز برای ادامه مداوا به مشهد الرضا(ع) آمده ام و در خدمت شما هستم، این جمله را می گوید و با لبخند به خانواده اش نگاه می کند، دستهایش را باز می کند تا فرزدنش را به آغوش بگیرد...
,,
فروتن زنده ماند، تا فروتن ها زنده شوند...
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه