فرمانده شهیدی که در نظر عراقی ها هم چون قرص ماه بود

فرمانده شهیدی که در نظر عراقی ها هم چون قرص ماه بود
نیروهای عراقی به خاطر هیبت خاص و سیمای نورانی شهید قاسم نصرالهی که زبانزد رزمنده ها و اهالی بانه بود، فکر کرده بودند که او باید قطعاً یک شخصیت جلیل القدر روحانی باشد، به همین خاطر پیکر شهید نصرالهی را به سردخانه شهر پنجوین عراق تحویل داده بودند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، پیشمرگ مسلمان کُرد ملک محرابی خاطره ای از شهادت حاج قاسم نصرالهی فرمانده رشید سپاه بانه را اینگونه بازگو می کند:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

در دوازدهمین روز از تیر ماه سال 1367، درست دو هفته مانده به پذیرش قطعنامه 598 و اعلام آتش بس، حاج قاسم نصرالهی فرمانده رشید سپاه بانه به اتفاق چند تن از فرماندهان ارشد کردستان جهت سرکشی، به ارتفاعات سورکوه بانه عزیمت نمودند.

,

 

,

با خیانت گروهک های ضدانقلاب و دادن اطلاعات کامل درباره نفرات اعزامی به منطقه سورکوه، حاج قاسم نصرالهی توسط نیروهای متجاوز حزب بعث عراق به فیض شهادت نائل می آید و پیکر مطهرش نیز در همان منطقه می ماند.

,

 

,

هفت و یا هشت روز پس از شهادت شهید نصرالهی، دستوری از سوی جانشین فرماندهی سپاه بانه صادر شد مبنی بر اینکه چند نفر از نیروهای سپاه و سازمان پیشمرگان مسلمان کرد با لباس مبدل و در پوشش قاچاقچی، بدون سلاح و علائم نظامی به ارتفاعات سورکوه و دونس بروند و با برقراری ارتباط نزدیک با نیروهای عراقی، محل دفن و یا نگهداری پیکر مطهر شهید را شناسایی و در صورت امکان زمینه انتقال پیکر مطهر ایشان را به بانه فراهم نمایند.

,

 

,

من به همراه چهار تن دیگر از نیروهای سازمان برای انجام این مأموریت اعلام آمادگی کردیم. آن روزها شایع شده بود که جنازه شهید نصرالهی بر روی ارتفاعات سورکوه و دونس بر جای مانده است. ولی صحت و سقم این خبر روشن نبود.

,

 

,

در این مأموریت یکی از نیروها که به چند زبان ترکی، فارسی، کردی و عربی مسلط بود، به عنوان راهنما و بلد راه ما را همراهی می کرد.

,

 

,

قبل از ظهر بود که ما پنج نفر بدون سلاح و با لباس محلی به سوی مواضع دشمن حرکت کردیم. وقتی به سمت مرز حرکت می کردیم، حدود 60 نفر از پیشمرگان مسلمان کرد در پشت روستای دونس مستقر شدند تا هم هوای ما را داشته باشند و هم از تیررس و دید نیروهای عراقی پنهان بمانند.

,

 

,

وقتی به سمت ارتفاعات حرکت می کردیم، ابتدا یک جاده خاکی و عریض وجود داشت، ولی یک مقدار که جلو رفتیم جاده قطع شد؛ یعنی به پایان جاده رسیدیم. باقی راه دره بود و کوه های بلند که پوشیده شده بود از درختان بلوط.

,

 

,

هنگامی که به نزدیکی عراقی ها رسیدیم، در بین آن ها جنب و جوش و تحرکاتی صورت گرفت. یکی از آن ها با زبان عربی خطاب به ما گفت: قف... قف... .

,

 

,

ما همانجایی که بودیم، ایستادیم. یکی از افسران عراقی به سمت ما آمد.

,

 

,

افسر عراقی شروع کرد به صحبت کردن و راه بلد ما نیز جواب او را می داد. ما از صحبت هایی که بین دو طرف رد و بدل می شد چیزی متوجه نمی شدیم. بعد از این حرف ها دوشادوش افسر عراقی به راه افتادیم. چند متری را که با افسر عراقی هم قدم شدیم، مقداری خوراکی که همراه داشتیم به او تعارف کردیم و همین تعارف اعتماد او را به ما جلب کرد.

,

 

,

به همراه افسر عراقی به سمت پایگاه اصلی آن ها که در بالای ارتفاعات بود حرکت کردیم. در طول مسیر سه و یا چهار سنگر کمین عراقی ها را پشت سر گذاشتیم. زمانی که به پایگاه اصلی عراقی ها رسیدیم، به صورت انفرادی مورد بازجویی قرار گرفتیم، ولی چون ما چهار نفر به زبان عربی آشنایی نداشتیم حرفی برای گفتن نداشتیم.

,

 

,

بلدچی ما در این بازجویی همه ما را به آن ها معرفی کرده بود. ایشان از خوف اینکه عراقی ها بالاخره به هویت نظامی ما پی خواهند برد با آن ها همکاری کرده بود و هویت ما را برای آن ها افشا کرده بود؛ تا شاید بتواند به این روش جان ما را نجات دهد.

,

 

,

در همین حین یکی از افسران عراقی خطاب به ما گفت: حَرِس الخمینی؟ ـ شما پاسدار و نگهبان خمینی هستید؟ـ ما نیز که دیگر چاره ای نداشتیم با اشاره سر گفتیم: بله.

,

 

,

عراقی ها از اینکه ما پاسدار امام خمینی (ره) بودیم بسیار خوشحال و هیجان زده شده بودند. ما نیز مات و مبهوت به همدیگر نگاه می کردیم و دلیل خوشحالی نیروهای عراقی را نمی دانستیم.

,

 

,

یکی از نیروهای عراقی گفت: ما از شیعیان عراق هستیم و با دستور صدام مجبور شده ایم با برادران مسلمان ایرانی خود بجنگیم. ما بر خلاف میل باطنی خود مجبور به حضور در میدان جنگ هستیم.

,

 

,

حالا ما با عراقی ها احساس برادری می کردیم، به همین خاطر واقعیت را برای آن ها بازگو کردیم، ولی اشاره ای به جزئیات و هدف خود نکردیم. فقط گفتیم: یکی از دوستان ما شهید شده و جنازه اش در دست شماست و برای برگرداندن پیکر او به اینجا آمده ایم.

,

 

,

با مشخصاتی که از شهید نصرالهی به آن ها دادیم، فرمانده مقر چیزی به خاطرش آمد و با لحن خاصی گفت: قاسم نصرالهی!

,

 

,

ما گفتیم: بله.

,

 

,

او پرسید: قاسم نصرالهی روحانی بود؟

,

 

,

گفتیم: نه

,

 

,

قدری تأمل کرد و گفت: آن چهره بسیار نورانی بود؛ شبیه قرص ماه.

,

 

,

ما گفتیم: او فرمانده سپاه بانه.

,

 

,

آن ها به خاطر هیبت خاص و سیمای نورانی شهید نصرالهی که زبانزد رزمنده ها و اهالی بانه بود، فکر کرده بودند که او باید قطعاً یک شخصیت جلیل القدر روحانی باشد، به همین خاطر پیکر شهید نصرالهی را به سردخانه شهر پنجوین عراق تحویل داده بودند.

,

 

,

یکی از نیروهای عراقی گنبد مسجد جامع بانه را که از آنجا دیده می شد به ما نشان داد و گفت: آن مکان زیارتگاه کدام یک از اولیاء الله است؟ ما خیلی دوست داریم برای زیارت به آنجا بیاییم.

,

 

,

در پاسخ او گفتیم: آنجا زیارتگاه نیست، گنبد مسجد جامع شهر بانه است. ما هم دوست داریم به کربلا بیاییم و مزار امام حسین (ع) را زیارت کنیم.

,

 

,

ما پس از انجام مأموریت و شناسایی محل نگهداری جنازه شهید نصرالهی، به سمت مواضع خود بازگشتیم.

,

 

,

چند روز بعد و در تاریخ بیست و هفتم تیرماه سال 67، پذیرش قطعنامه 598 یعنی اعلام آتش بس از رادیو اعلام شد. حدود یک ماه از پذیرش قطعنامه می گذشت که اکیپی از نیروها و فرماندهان سپاه بانه، موفق شدند پیکر مطهر شهید نصرالهی را از عراق به ایران منتقل کنند.

,

 

,

تشییع با شکوه و بی سابقه پیکر مطهر شهید حاج قاسم نصرالهی در سومین روز از شهریور ماه سال 1367 با حضور چشم گیر رزمندگان و هزاران نفر از مردم بانه و روستاهای اطراف برگزار شد. خاطره ای که هرگز از یادها پاک نخواهد شد.

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه