در آستانه بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
زیارت امام حسین خستگی را از تنمان به در برد
زمانیکه امام قطعنامه را قبول کرد عراقی ها ما را به زیارت کربلا بردند ما یک مقدار جانماز تهیه کردیم و برای شرف دادن با خودمان بردیم زیارتی هر چند کوتاه که وقت اذان صبح رفتیم و شب هنگام بازگشتیم..[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، شب های محرم رسیده بود ما هم به یاد امام حسین و یارانش مراسم سینه زنی بر پا کرده بودیم. مراسم که به اتمام رسید عراقی ها آمدند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, شب های محرم رسیده بود ما هم به یاد امام حسین و یارانش مراسم سینه زنی بر پا کرده بودیم. , مراسم که به اتمام رسید عراقی ها آمدند. ,افسر عراقی : پیراهن هایتان را در آورید تا معلوم شود چه کسی سینه زده است. کابل ها و شلنگ ها بود که بر سر ما فرود می آمد.
,برای اینکه درد زیادی را از فرود آمدن شلنگ ها حس نکنم بر روی پتو نشستم.بغل دستی من یک برادر ترک بود هر ضربه ای که به او می زدند با صدای بلند می گفت:دَدَ وای دَدَ
,من هم با شنیدن صدای او، خنده ام می گرفت.خنده ی من عصبانیت سرباز عراقی را بیشتر می کردو ضربات محکم تری می خوردم...
,این بخشی از خاطرات احمد اسلامی فر اولین اسیر استان سمنان که در تاریخ اول مهر ماه 59 به اسارت نیروهای عراقی در آمده و آخرین اسیر، ثبت نام شده صلیب سرخ استان که در تاریخ 4 شهریور 69 از طریق مرز خسروی به
,میهن اسلامی بازگشت.در آستانه بازگشت آزادگان به میهن اسلامی خبرنگار مرآت با وی به گفتگو نشست.
, خبرنگار مرآت,ناخن های کشیده در دلمان ترس ایجاد کرد
, ناخن های کشیده در دلمان ترس ایجاد کرد,از نحوه اسارتش پرسیدیم
,در جواب گفت: هنوز جنگ به معنای واقعی خود شروع نشده بود گاه گاهی حملات چریکی صورت می گرفت، که از سوی رزمنده ها پاسخ داده می شد.
,ایران آمادگی جنگ را نداشت و نیروهای اندکی از سپاه پاسداران، ارتش در جبهه بودند.
,ناگهان از سه طرف توسط دشمن محاصره شدیم. ما یک گروه 50 نفر بودیم و آنها یک لشکر به همراه تجهیزات کامل نظامی.
,تعدادی از دوستان که بچه های منطقه بودند و با منطقه آشنایی داشتند وارد گندم زار ها شدند ولی بعد از چند روز آنها نیز،به اسارت در آمدند.
,مدنی،عسگری،حرس خمینی
,اینها کلماتی بود که عراقی ها تکرار می کردند و ما هم از آنجائیکه با زبان عربی آشنایی نداشتیم برا یمان مفهمومی نداشت.
,پزشک یاری که در بین ما بود،به آنهافهماند که یکی سری از ما ارتشی و یک سری نیروهای مردمی هستند.
,شب مهتابی بود چشمان و دستان ما را بسته بودند.
,به آرامی چشم بندها را باز کردیم ما را سوار بر کامیون به پاسگاه مرزی و سپس به یک شهر که فکر می کنم بعقوبه بود،انتقال دادند.
,وارد یک اردوگاه شدیم از پنجره ای کوچک ،ناخن های کشیده و چیزهای دیگری دیدیم دچار رعب و وحشت شده بودیم که شاید چنین بلایی بر سر ما هم بیاورند ولی خوشبختانه چنین نشد...
,بعد از چند روز جا به جایی و حبس در سلول انفرادی ما را به اردوگاه النبار انتقال دادند.
,هر گاه که ایران حمله می کردعراقی ها شروع به کتک زدن ما می کردند
, هر گاه که ایران حمله می کردعراقی ها شروع به کتک زدن ما می کردند,زندگی در دوران اسارت آغاز شد اتاقی با جمعیت 50 نفره که با پنکه های سقفی سرمایش اتاق تامین می شد حالا تصور کنید در گرمای تابستان های عراق ،عراقی ها برای شکنجه برق را قطع می کردند گوشت بدن ما از شدت گرما همچون گشوت آب پز می شد...
,روز ها را با خواندن قرآن و کلاسهای آموزشی همچون زبان فارسی، انگلیسی ، عربی و فرانسه سپری می کردیم.
,غروب که می شد آمار می گرفتند و بعد روی در هر اتاق دو یا سه قفل می زدند.
,حال اگر یکی نیمه شب مریض می شد باید چندین بارصدا می کردیم سیدی سیدی
,بعد از نیم ساعت یک سرباز با 2 مسلح می آمدندکه ما دروغ نگفته باشیم و مریض را به یک درمانگاه داخلی می بردند.
,شب ها اجازه اجتماع بیش از 3 نفر نداشتیم وهر گاه که ایران حمله می کردعراقی ها شروع به کتک زدن ما می کردند..
,تصور کنید با دوستان یک جا قرار دارید وقتی او تنها برای یک ربع دیر می کند لحظات چقدر دیر می گذرد ده سال شوخی نیست خدا صبر داده بود که ما توانستیم با آن شرایط سخت سپری کنیم.
,از او پرسیدیم که خانواده ات چگونه از اسیر شدن شما با خبر شدند؟
,گفت: در سلول از ما یک مصاحبه رادیویی گرفته بودند که من در آن مصاحبه خودم را معرفی کردم یکی از آشنایان و دائیم این مصاحبه را از طریق رادیو بی بی سی شنیده بودند.
,دائی من بعد از چند روز به مادرم گفته بود: خواهرم ناراحت نباش پسرت رفته عراق حالش خوبه خرما می خورد و می رود زیارت کربلا.
,بعد از 45 روز نامه هلال احمر به دست آنها رسیده بود .
,چه نامه ای ! نامه ای که 8 سطر در بالای آن بود که ما اجازه داشتیم همان 8 سطر ابتدایی را بنویسیم و 8 سطر پایین که توسط خود صلیب سرخ تکمیل می شد.
,نامه ها را به گونه ای باید می نوشتیم که رمز و کلمات سیاسی نداشته باشد.
,نامه ها به دقت بررسی می شد یک بار من دو ،سه کلمه سنگسری نوشته بودم فرمانده اردوگاه به سراغ آمد ولی به هتر صورت که بود از این ماجرا جان سالم به در بردم.
,زیارت امام حسین خستگی را از تنمان به در برد
, زیارت امام حسین خستگی را از تنمان به در برد,از خاطرات تلخ و شیرین دوران اسارتش پرسیدم
,برای احمد آقا تمام لحظات اسارت از کلاس های آموزشی گرفته تا دور هم بودن اسرا خاطره بود ولی زیارت امام حسین شیرین ترین خاطره دوران اسارتش بود می گفت: زمانیکه امام قطعنامه را قبول کرد عراقی ها ما را به زیارت کربلا بردند ما یک مقدار جانماز تهیه کردیم و برای شرف دادن با خودمان بردیم زیارتی هر چند کوتاه که وقت اذان صبح رفتیم و شب هنگام بازگشتیم.
,در مسیر بازگشت مردم شهرهای عراق به سمت اتوبوس های ما برای دادن آب و خرما هجوم می آوردند که با برخورد نیروهای عراقی مواجه می شدند.
,در بین صحبت هایش به جانمازهای دست دوز اشاره کرد از او پرسیدیم چگونه این جانمازها را دوخته .
,نام جانماز خاطره تلخی را در ذهنش تداعی کرد می گفت: من حدود 1 سال کار کردم و با دَشداشِه هایی که به ما می دادند و نخ های رنگی که از درون حوله بیرون کشیده بودم 18 جانماز با گلدوزی درست کرده بودم تا یادگاری باشد از دوران اسارت .
,دو روز مانده بود آزاد شویم 100 نفر را انتخاب کردند با هواپیما بروند .
,نمی دانم شاید قسمت بود اتوبوس عقبی از ما سبق5 گرفت و 75 نفر را انتخاب کردند و گفتند به دلیل اینکه هواپینا جا ندارد 25 نفر باقی برای فردا با اتوبوس بروند.
,افرادی که با هواپیما رفتند افسرهای عراقی هیچ کاری با وسایلشان نداشتند ولی آن روز که من می رفتم گفتند اجازه نداری این جانمازها را ببری هرچه درخواست کردم به من اجازه ندادند
,الان هم که الانه آن جانمازها یادم نمی رود
, الان هم که الانه آن جانمازها یادم نمی رود,از شکنجه های دوران اسارت پرسیدیم
,به بهانه های مختلف ما را شکنجه می دادند و تنبیه برای ما حالت عادی پیدا کرده بود.
,به خاطر دارم22 بهمن 60 بود که خواستیم برای پیروزی انقلاب با پول هایی که با ما می دادند جشنی برای 22 بهمن بگیریم عراقی ها فهمیدند و تمامی وسایل را از ما گرفتند ما 4 روز اعتصاب کردیم.
,قرار بود چند روز آینده صلیب سرخ برای سرکشی به اردوگاه به همین خاطر عراقی ها با التماس و درخواست از ما خواستند اعتصاب را پایان بدهیم.
,بعد از این ماجرا تعدادی از افراد از جمله من به اردوگاه تکریت منتقل شدند بودند.
,سربازها در دو طرف ایستاده بودند و با شلنگ و .. کتک می زدند بعضی ها کتک بیشتری خوردند یعنی 10 نفر با هم همزمان او را می زدند.
,بعد ها فهمیدیم عراقی ها کسانی را که در برگزاری مراسم امام نقش داشتند شناسایی و به اردوگاه تکریت منتقل کردند و آنهایی که کتک بیشتر یمی خوردند کسانی بودند که در برگزاری این مراسم نقش بیشتری داشته بودند کتک بیشتری می خوردند یک نفری توسط 10 نفر کتک می خورد.
,مسئله مهم برای من راحتی شما است
, مسئله مهم برای من راحتی شما است,از او پرسیدم رفتار عراقی ها با آنها چگونه بود؟
,گفت:برخی ها هم پیدا می شدند که در میان این شکنجه ها رفتار خوبی داشته باشند تعدادشان اندک بود.
,برای نمونه سالی که زلزله رودبار آمد ما برای کشته شدگان این مراسم مجلس ختمی گرفتیم سرگرد عراقی بود به سربازها دستور داد که در مجلس ختم ما را یاری کنند و مقداری چای و قند نیز در اختیار ما قرار دادند.
,وهمچنین یک افسر عراقی دیگری هم بود که پنهانی برای بچه ها دارو می آورد وقتی افسرهای مافوق متوجه شدند یک درجه اش را از او گرفتند گفت: این درجه ها برای من مهم نیست بلکه مسئله مهم برای من راحتی شما است.
,نحوه با خبر شدن از اخبار سوال دیگری بود که از او پرسیدیم
,اسلامی راد گفت:بچه ها با سیم های برق آنتن درست کرده بودند و یک نفر کشیک می ایستاد و نفری دیگر به اخبار گوش می داد.
,بعدها یکی از بچه ها رادیو را از دفتر دکتر به اصطلاح کش رفته بود .رادیو پیش یک نفر که امین بود قرار داشت و او در زیر پتو و پنهانی اخبار را گوش می داد و سپس اخبار را در اختیار ما قرار می داد...
,روزهای شیرین آزادی نزدیک می شد از طریق مرز خسروی وارد میهن عزیز شدیم و بعد به قصر فیروزه تهران رفتیم و سپس به سمنان آمدم جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند آن قدر جمعیت زیاد بود که من گمان کردم آزاده دیگری هم زمان با من آمده است وقتی سوال کردم در جواب گفتند نه تنها شما هستید .
,پدرم در حالیکه حلقه ی گلی در گردن داشت در کنار من حرکت می کرد.موهای سر او نیز مانند من تراشیده بود بعضی ها گمان کردند او نیز آزاده است.
,منبع: مرآت نیوز
,انتهای پیام/ص
,]
ارسال دیدگاه