علی در کربلا...

برگی از زندگانی شهید علی ماندنی؛ شهیدی که با خدا معامله کرده بود

برگی از زندگانی شهید علی ماندنی؛ شهیدی که با خدا معامله کرده بود
مادر به سراپای علی نگاه کرد. هر لحظه حس مالکیت درونش برانگیخته می شد و از دست دادن علی که همه دارایی اش شده بود، برایش سخت و دور از باور بود. گفت: «اگه بری و زبونم لال برات اتفاقی بیفته کی جواب بچه ات رو میده؟» علی این را می دانست که راضی کردن مادر کار مشکلی است...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهان،

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای اصفهان،,

(برگرفته از کتاب «علی در کربلا» – در دست چاپ)

,

نام: علی ماندنی

,

نام پدر: حسن

,

تاریخ تولد: ۸/۷/۱۳۴۲

,

تاریخ شهادت: ۲۴/۱۱/۶۵

,

محل شهادت: شلمچه

,

نام عملیات: کربلای پنج

,

سمت: رزمنده

,

مزار: گلزار شهدای اصفهان

,

_ «من راضی نیستم تو بری جبهه. حالا میخوای بری برو»

,

مادر روی دار قالی نشسته بود و زیر لب غر غر می کرد. علی ایستاده بود و منتظر بود که مادر سکوت کند، که مادر این بار بلندتر و کوبنده تر گفت: واسه چی اینجا وایسادی؟

,

_ میخوام شما راضی باشی.

,

_ زنت با اون بچه چند ماهه اش راضی شد بری؛ که حالا اومدی منو راضی کنی؟

,

علی باز در چشمان غمزده او خیره شد و مادر ادامه داد: چطور راضی شده که تو بری جبهه؟ زبونم لال بشه اگه یه بلایی سرت بیاد کی قراره کمکشون کنه؟

,

_ من با خدا معامله کرده ام، خودش کمک می کنه. مگه آرزو نداری بری کربلا؟ میخوام برم راه کربلا را برات باز کنم.

,

مادر کمی آرام گرفت و او ادامه داد: اگه ماها نریم بجنگیم، دشمن رو سر ما مسلط میشه و ناموسم تو خطر میفته.

,

_ این همه جوون دارند کار می کنند، چرا تو بری؟ تو یه سال و نیم کردستان بودی. چند ماهه که میری اهواز و برمی گردی بسه دیگه بقیه برند. دلم از این می سوزه یه هفته نیس از جبهه اومدی و باز می خوای بری.

,

_ هر کی بگه من نمیرم که اون دیگری بره که سنگ رو سنگ بند نمیشه؛ پس کی از مملکت دفاع کنه؟ این همه نیرو شبانه روز اعزام می کنند جبهه بعد شما فقط این چند نفر را دیدی که جبهه نرفتن؟

,

مادر به سراپای علی نگاه می کرد هر لحظه حس مالکیت درونش بر انگیخته می شد و از دست دادن علی که همه ی دارایی اش شده بود، برایش سخت و دور از باور بود. گفت: اگه بری و زبونم لال برات یه اتفاقی بیفته کی جواب بچه ات رو میده؟

,

_ نگران نباش… به رقیه خاتون سپردم که حسابی مراقبش باشه.

,

_ زن جوونت را میخوای به امید کی بذاری و بری؟

,

پافشاری و اصرارهای مادر که همه از سر بهانه جویی بود گویا پایانی نداشت و علی این را می دانست که راضی کردن مادر بی فایده است. ناگزیر سکوت کرد. به حیاط رفت. کمی قدم زد. برگشت رو به مادر و گفت: از قسمتی که خدا برای هر بنده اش رقم زده نمیشه فرار کرد. مرگ حقه؛ پس چه بهتر این مرگ برای دفاع از ناموس و مملکت باشه.

,

***

,

«رقیه خاتون» زمانی که از اتوبوس پیاده شد پاهایش تا زانو در گِل فرو می رفت و قدم بر می داشت. «بهروز» هشت ماهه شده بود و در آغوشش آرام و قرار نداشت و مدام جیغ می کشید. رو به مادر شوهرش کرد و گفت: زن عامو نکنه دیر رسیدیم، نکنه این همه بدبختی کشیدم و بی فایده باشه؟

,

_ نه ان شاءلله.

,

_ انگار دلم از جا کنده شده.

,

_ راننده گفت اینجا بسیجه دیگه. اگه اتوبوسا رفته بود که این همه زن اینجا جمع نبودن.

,

رقیه خاتون مدام کودکش را تکان می داد بلکه آرام بگیرد، ولی تبی که وجود بهروز را می سوزاند نمی گذاشت. آنها در جستجو بودند که اتوبوس های در حال حرکت را دیدند ولی هر چقدر با چشمانشان جمعیت را زیر و رو کردند از علی خبری نبود. اشک جلوی چشمانشان پرده انداخته بود. دیگر هیچ چیز نمی دیدند که جوانی از ماشین پیاده شد و به سختی در گِلها قدم های بلند برداشت، به سمتشان آمد و گفت: «سلام مادر، کی به شما گفت من میخوام برم؟»

,

مادر اشک هایش را پاک کرد و گفت: قربونت برم یعنی می خواستی بی خبر بری؟

,

_ می خواستم ناراحتتون نکنم.

,

علی کودکش را بوسید و گفت: رقیه خاتون مراقب بهروزم باش. جون تو و جون بهروز.

,

_ حداقل صبر می کردی حال بهروز بهتر می شد یه موقع باز نیاز باشه ببریمش بیمارستان؟

,

_ خدا شاهده که نمی تونستم صبر کنم.

,

صدای بوق اتوبوس ها در هوای یخ زده می پیچید که گفت: من رفتم ولی مراقب بهروزم باش تا زود خوب بشه، خداحافظ.

,

هنگام رفتن برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد. بی قراری بهروز از حادثه ای سخت و سنگین سخن می گفت…

,

***

,

یک ماه می شد که از علی خبری نشد. دل شوره های رقیه خاتون و مادر هر لحظه بیشتر می شد. پچ پچ کردن های زن ها و نگاه های سنگین و اشک های پنهانی از غمی بزرگ حکایت داشت. آقای نوری غلامی که پدر دو فرزند شهید بود برای دیدن آنها به منزل رفت و همه این را خوب می دانستند که تنها اوست که می تواند این خبر را به آنها بدهد: اینکه علی هم در کربلا بود. در کربلای پنج…

,

شهید علی ماندنی2 copy

, شهید علی ماندنی2 copy,

شهید علی ماندنی3 copy

, شهید علی ماندنی3 copy,

شهید علی ماندنی4 copy

, شهید علی ماندنی4 copy,

شهید علی ماندنی6 copy

, شهید علی ماندنی6 copy,

شهید علی ماندنی5 copy

, شهید علی ماندنی5 copy,

نفیسه قاسمی (پژوهشگر)

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه