مهدی باکری از زبان شهید صیاد شیرازی

مهدی باکری از زبان شهید صیاد شیرازی
21فروردین سالگرد شهادت سپهبد علی صیاد شیرازی است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از تبریز بیدار ، شهید صیاد شیرازی در اواخر عمر پربرکتش، گفت و گویی درباره شخصیت شهید مهدی باکری داشت که در ضمن گفت و گو خاطراتی از این شهید نقل کرده است که در زیر می آید:

, شبکه اطلاع رسانی دانا, تبریز بیدار,

 

اعوذبالله من الشیطان االرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
توفیق نصیبم شد که یادی از همرزمان سلحشور وبسیار شایسته  خطه اذربایجان بکنم برادرانی که یاد وخاطره شان از ذهن ما محو نمی شود وهمیشه با یاد  اوری مجاهدت ها وایثار گری ها یشان ضمن این که الهام می گیریم و درس خودمان را یاد اوری می کنیم از ان سجایای آنها فر صت خوبی است برای اینکه ما بتوانیم یاد و خاطره انها را در جامعه اسلامی مان زنده نگه داریم و به نسل جوانمان منتقل کنیم؛ من امروز می خواهم یادی بکنم از سرداران سلحشور جبهه هاتی جنگ حق علیه باطل و خاطراتی را که از انها دارم اینجا یاد اوری بکنم تا ان شاء الله دین خودم را ادا کرده باشیم.

 

اولین سلحشوری که یادش می کنم سر دار سر لشکر شهید پاسدار مهدی باکری است که من واقعا" به وجود این در زمان حیاتش افتخار می کردم وامروز هم از یادش افتخار می کنم که او چگونه در ان صحنه های  نبرد هم از یاران و همرزمان خوب ما بود و هم اینکه قوتی بود و قدرتی بود برای جبهه های حق برای سرکوبی دشمنان اسلام دو تا خاطره خوب من از ایشان دارم که همیشه از فرصت ها استفاده می کنم و یادآوری می کنم. یک خاطره زمانی بود که من مسئولیت گرفته بودم برای آزادسازی دو شهر اشنویه و بوکان در شمالغرب ایران.

 

 

البته این مرحله دومی بود که من  به منطقه شمالغرب (کردستان) می رفتم و مسئولیت فرماندهی منطقه را از جمهوری اسلامی به من واگذار کرده بودند و در این قسمت وقتی که من وارد ارومیه شدم، یادم می آید که چون قبلا" به شهر نیامده بودم آشنایی لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نیروهایی که می خواستند با ما همکاری بکنند از ارتش و سپاه باید با آن ها اشنا می شدم به من خبر دادند که یکی از برادران سپاه می خواهد با شما ملاقات کند؛ گفتم کی هستند، گفتند آقایی به نام باکری؛ دیدم یک جوان با تواضع  اخلاص که از همان اول که من دیدمش در قلبم مهر و محبتش جای گرفت و احساس کردم که این چهره خیلی چهره ساخته  و پرداخته ای است؛ سابقه اش را نمی دانستم حتی اسمش را آنجا شنیدم.

 

ایشان گفت که من مطالبی دارم راجع به آمادگی خودمان برای عملیات که می خواستم بگویم؛ گفتم بفرمایید من در خدمت شما هستم؛ ایشان آمدند و از روی نقشه ای که داشتیم شروع کردند وضعیت منطقه را گفتن؛ بعد من متوجه شدم مسئولیت ایشان فرمانده عملیات آنجا بود از طرف سپاه؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم منهای این که مهمات ندارم و خمپاره و حتی سلاح های سبک هم نداریم؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم ولی مهمات ندارم اگر اینها را به من واگذار کنید من از همین فردا آماده ام برای همکاری با شما.

 

برای عملیات من از یک طرف قلبم خیلی قوت آمده بود که خدا را شکر ما تا به صحنه آمدیم، این طوری اعلام امادگی می کنند از یک طرف هم خودم نگران بودم که کسی غیر از من بخواهد فرماندهی بکند بر صحنه؛ ابن شخص باید صحنه را بشناسد و به سازمانش کاملا" اشنا باشد؛ از این نظر ما به ایشان گفتیم که برای شما امکان پذیر است که 6 روز به ما مهلت بدهید تا توی این 6 روز من خودم را اماده بکنم؛ واقعا" این باید در تاریخ ثبت شود و روی آن کار شناس های نظامی بیایند تحلیل بکنند که آیا ممکن است مثلا" در صحنه ای فرمانده 9 رده بالاتر بیاید از فرمانده رده پایین تر مهلت بگیرد که فرصت بدهد تا آماده شود برای عملیات؟ به هر صورت برای من که پیش آمده بود؛ ضمن اینکه برای من کوچکترین چیزی نداشت که نگران بشوم؛ خیلی خوشحال بودم که اینچنین وضعیتی پیش آمد که من باید خودم را اماده کنم برای عملیات؛ گفتم 6 روز به من فقط مهلت بده من برویم یگان ها را بشناسیم، یک خورده هم شناسایی کنم و بعد انشاءالله برای عملیات آماده بشویم، ایشان هم با تواضع قبول کرد.

 

 

بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاری مهمات را به ایشان دادم که لشکر 64 ارومیه به ایشان مهمات بدهند؛ تا ان موقع هم هنوز ارتباطی بین ارتش و سپاه بر قرار نشده بود؛ من احساس کردم که اینها نسبت به هم بیگانه اند چون اینچنین وضعیتی و فرصتی پیش نیامده بود، ارتشی ها اول یک مقدار یکه خوردند که مهمات را  واگذار کنیم به خارج از ارتش؟ گفتیم بله این کار تکرار شده و این کار را بکنید؛ آن ها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند که خوب ما دستورمان رسمی است بلافاصله عمل کردند. شهید باکری هم آماده شد برای عملیات. تقریبا" فکر می کنم او داشت لحظه شماری می کرد برای اینکه عملیات شروع بشود؛ ما هم رفتیم باسرعت در آن پادگان های پیرانشهر، جلدیان و خود نقده نیروهای ارتش را سازمانشان را اماده کردیم و هم نیروهای انتظامی را که آن موقع ژاندارمری بود، آماده کردیم بعد طرح عملیات را با کمک شهید باکری با هم ریختیم دیدیم که سه تا محور روشن می تواند باشد.

 

یکی محور زیوه به طرف اشنویه، یکی محور نقده به طرف اشنویه و یکی هم محور نقده به جلدیان و صوفیان به طرف اشنویه؛ سه محور را تفکیک کردیم؛ فرماندهی محور شمال را که زیوه بود دادم به شهید باکری، محور نقده را دادم به ژاندارمری و محور جلدیان به طرف صوفیان و اشنویه را هم دادیم به لشکر 64 که یک تیپشان در آنجا بود. این ها هماهنگ حمله کردند، در عرض چند ساعت من دیدم محور شمال کارش تمام شد؛ یعنی شهید باکری با سرعت آمد قسمت شمال اشنویه را که ارتفاعات سرکوب داشت همه را اشغال کرد و از شمال مسلط شد به شهر؛ منتها چون از نظر نظامی کافی نبود بایستی از طرفین الحاق می کردند من  به ایشان گفتم شما همین جا باش تا من آن دو تا محور دیگر را آماده کنم که به لطف خدا در عرض سه روز این کار را انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پیدا کردند و شهر محاصره شد و با احتیاط شهید باکری رفت داخل و کار شهر را تمام کرد؛ یعنی پاکسازی کردن شهر را به دست سپاه دادیم واین ماموریت حساس سرافرازانه در عرض 9 روز تمام شد؛ خداوند کمک کرد و ما با کمک برادران دیگر این منطقه را آزاد کردیم؛ جمعا" 44 روزه ماموریت ما در شمال غرب تمام شد که من دیگر بعد آمدم به جبهه های جنوب با مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی.

 

شهید مهدی باکری نمونه ای بود از یک سلحشوری که به صورت طبیعی خداوند به ایشان توفیق داده بود که روحیه مجاهدت داشته باشد؛ روحیه اخلاص و تقوای علمی داشته باشد و در صحنه زندگیش برای خدا خالصانه آماده باشد؛ بجنگد ویک همرزم ارتشی که پیدا می کند مثل ما و آن ارتشی در منطقه ای فرماندهی دارد  ومی خواهد به او برنامه بدهد او به این ارتشی برنامه می دهد؛ یعنی اینقدر مهیای عملیات است که بایستی فرمانده رده بالا از رده پائین فرصت بگیرد و مهلت بگیرد برای این که خودش را اماده کند برای هدایت عملیات روحش شاد ویادش گرامیباد  ان شا الله.

 

نکته دوم و خاطره دوم از شهید باکری مربوط است به جبهه جنوب. دیگر باکری برای ما شناخته شده بود چون کاملا یکی از فرماندهان خوب وشایسته سپاه بود ودائما در سازمان رزمی که ما در عملیات های مختلف  داشتیم ایشان حضور داشت و شرکت داشت در هر عملیاتی شهید باکری وظیفه خودش را به نحو احسن انجام می داد و از مشخصات با ارزش عمیق بودن در کارش بود؛ البته من تا سالها نمی دانستم که ایشان تحصیلات عالی داشت و مهندس بود و آدم تحصیل کرده ای بود؛ من نمی دانستم اینقدر این آدم با تواضع بود که اصلات خودش را رو نکرد بود. ما او را با اخلاص پسندیده و یک آدم موفق دیده بودیم؛ نظامی خوبی می شناختیمش؛ خودش را خوب آماده می کرد برای عملیات. ما تا همین قدر شناخت داشتیم به ایشان. در عملیات بدر که دنباله عملیات خیبر بود در این عملیات من توفیق داشتم که از نزدیک هم کار آموزشی می کردم برای نیروها و هم مسئولیت خودم را در قرار گاه کربلا داشتم. با همرزم عزیزم سردار سر لشکر پاسدار رضایی همکاری داشتم؛ این صحنه خیلی حساس بود؛ چارچوب کار برای  عملیات این بود که ما بایستی در ادامه عملیات خیبر داخل هور العظیم رو به غرب پیش روی می کردیم واز یک بخش از آب می گذشتیم و خودمان را به خاکریز های دشمن می رساندیم و بعد پیشرویمان را تا رودخانه دجله ادامه می دادیم.

 

از دجله عبور می کردیم و به اتوبان العماره و به بصره می رسیدیم و اتوبان را پاکسازی می کردیم؛ نیروهای ضربتی را با هلوکوپتر وارد می کردیم و یک بخش از نیرویمان می رفت به طرف شمال به طرف العماره تا العزیز و یک بخش از نیروهایمان هم باید به طرف جنوب می آمد تا القرنه. در این محدوده ما بایستی پاکسازی می کردیم دشمن را ومنطقه را آزاد بکنیم و یک فرصت بسیار خوبی را در قلب دشمن برای منهدم کردن دشمن متجاوز پیدا بکنیم. این طرح ما بود در عرض زمان کوتاهی که مثلا حدود 10 یا 1 شب که عملیات شروع شد.

 

یک ساعت هم نکشید رزمندگان خط را شکستند، خودشان را به دجله رساندند و از لشکرهای موفق لشکر 31عاشورا بود که فرماندهی اش با  شهید باکری بود. من یادم هست که اولین دستوری که صادر کردیم برای عبور از دجله به لشکر 31 عاشورا بود. این لشکر باید عبور می کرد و در این عبور خود شهید باکری در صف اول رفته بود به جلو یعنی با آن ترکیب اول که باید می رفتند آن طرف وسر پل را می گرفتند رفته بود و با نیروهای دشمن در گیر می شوند و ایشان از ناحیه پیشانی تیر می خورند و همان جا شهید می شوند ایشان را می آورند داخل قایق که برش گردانند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بین راه قایقش را می زنند و مفقود الاثر می شود؛ قایق را آب می برد. به هر صورت شهید باکری به ظاهر در بین ما نیست ولی خدای او هست؛ رزمندگانی که او را می شناختند هستند؛ من رزمنده کوچک و سرباز کوچک اسلام هم دارم از ایشان صحبت می کنم و بدین ترتیب راه و رسم او از بین نرفته است.

 

  در نهایت بگویم که شهید باکری نمونه واسوه اخلاص بود؛ نمونه تقوا و توکل به خدا بود برای آن ماموریت هایی که به عهده اش می گذاشتند هم به وسیله اخلاق در رفتارش و مدیریت و فرماندهی. نفوذ می کرد در دل پاسداران جوان، بسیجیان ارزشمند و از طرفی با ارتشیانی که در عملیات با هم ادغام می شدند و می خواستند عملیات انجام بدهد. من از فرماندهی که خیلی ذکر و خیرش را می شنیدم که هماهنگ بود با ارتشی ها شهید باکری بود. بعضی از فرماندهان ارتش رقابت می کردند و می گفتند ما با ایشان می خواهیم باشیم در عملیات؛ البته ایشان با مطالعه کار می کرد؛ با همان تحصیلات عالیه خوبی که داشت معلوم بود بهره برداری می کرد و در ادغام هایی که بین ارتش وسپاه انجام  می شد، هماهنگی خیلی خوبی داشت. او چهره موفقی بود یعنی از رزمندگان واقعا" موفق جبهه های نبرد شهید با کری بود که باز هم روحش شاد وشادش گرامی باد .

انتهای پیام/

,

 

اعوذبالله من الشیطان االرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
توفیق نصیبم شد که یادی از همرزمان سلحشور وبسیار شایسته  خطه اذربایجان بکنم برادرانی که یاد وخاطره شان از ذهن ما محو نمی شود وهمیشه با یاد  اوری مجاهدت ها وایثار گری ها یشان ضمن این که الهام می گیریم و درس خودمان را یاد اوری می کنیم از ان سجایای آنها فر صت خوبی است برای اینکه ما بتوانیم یاد و خاطره انها را در جامعه اسلامی مان زنده نگه داریم و به نسل جوانمان منتقل کنیم؛ من امروز می خواهم یادی بکنم از سرداران سلحشور جبهه هاتی جنگ حق علیه باطل و خاطراتی را که از انها دارم اینجا یاد اوری بکنم تا ان شاء الله دین خودم را ادا کرده باشیم.

 

اولین سلحشوری که یادش می کنم سر دار سر لشکر شهید پاسدار مهدی باکری است که من واقعا" به وجود این در زمان حیاتش افتخار می کردم وامروز هم از یادش افتخار می کنم که او چگونه در ان صحنه های  نبرد هم از یاران و همرزمان خوب ما بود و هم اینکه قوتی بود و قدرتی بود برای جبهه های حق برای سرکوبی دشمنان اسلام دو تا خاطره خوب من از ایشان دارم که همیشه از فرصت ها استفاده می کنم و یادآوری می کنم. یک خاطره زمانی بود که من مسئولیت گرفته بودم برای آزادسازی دو شهر اشنویه و بوکان در شمالغرب ایران.

 

 

البته این مرحله دومی بود که من  به منطقه شمالغرب (کردستان) می رفتم و مسئولیت فرماندهی منطقه را از جمهوری اسلامی به من واگذار کرده بودند و در این قسمت وقتی که من وارد ارومیه شدم، یادم می آید که چون قبلا" به شهر نیامده بودم آشنایی لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نیروهایی که می خواستند با ما همکاری بکنند از ارتش و سپاه باید با آن ها اشنا می شدم به من خبر دادند که یکی از برادران سپاه می خواهد با شما ملاقات کند؛ گفتم کی هستند، گفتند آقایی به نام باکری؛ دیدم یک جوان با تواضع  اخلاص که از همان اول که من دیدمش در قلبم مهر و محبتش جای گرفت و احساس کردم که این چهره خیلی چهره ساخته  و پرداخته ای است؛ سابقه اش را نمی دانستم حتی اسمش را آنجا شنیدم.

 

ایشان گفت که من مطالبی دارم راجع به آمادگی خودمان برای عملیات که می خواستم بگویم؛ گفتم بفرمایید من در خدمت شما هستم؛ ایشان آمدند و از روی نقشه ای که داشتیم شروع کردند وضعیت منطقه را گفتن؛ بعد من متوجه شدم مسئولیت ایشان فرمانده عملیات آنجا بود از طرف سپاه؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم منهای این که مهمات ندارم و خمپاره و حتی سلاح های سبک هم نداریم؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم ولی مهمات ندارم اگر اینها را به من واگذار کنید من از همین فردا آماده ام برای همکاری با شما.

 

برای عملیات من از یک طرف قلبم خیلی قوت آمده بود که خدا را شکر ما تا به صحنه آمدیم، این طوری اعلام امادگی می کنند از یک طرف هم خودم نگران بودم که کسی غیر از من بخواهد فرماندهی بکند بر صحنه؛ ابن شخص باید صحنه را بشناسد و به سازمانش کاملا" اشنا باشد؛ از این نظر ما به ایشان گفتیم که برای شما امکان پذیر است که 6 روز به ما مهلت بدهید تا توی این 6 روز من خودم را اماده بکنم؛ واقعا" این باید در تاریخ ثبت شود و روی آن کار شناس های نظامی بیایند تحلیل بکنند که آیا ممکن است مثلا" در صحنه ای فرمانده 9 رده بالاتر بیاید از فرمانده رده پایین تر مهلت بگیرد که فرصت بدهد تا آماده شود برای عملیات؟ به هر صورت برای من که پیش آمده بود؛ ضمن اینکه برای من کوچکترین چیزی نداشت که نگران بشوم؛ خیلی خوشحال بودم که اینچنین وضعیتی پیش آمد که من باید خودم را اماده کنم برای عملیات؛ گفتم 6 روز به من فقط مهلت بده من برویم یگان ها را بشناسیم، یک خورده هم شناسایی کنم و بعد انشاءالله برای عملیات آماده بشویم، ایشان هم با تواضع قبول کرد.

 

 

بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاری مهمات را به ایشان دادم که لشکر 64 ارومیه به ایشان مهمات بدهند؛ تا ان موقع هم هنوز ارتباطی بین ارتش و سپاه بر قرار نشده بود؛ من احساس کردم که اینها نسبت به هم بیگانه اند چون اینچنین وضعیتی و فرصتی پیش نیامده بود، ارتشی ها اول یک مقدار یکه خوردند که مهمات را  واگذار کنیم به خارج از ارتش؟ گفتیم بله این کار تکرار شده و این کار را بکنید؛ آن ها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند که خوب ما دستورمان رسمی است بلافاصله عمل کردند. شهید باکری هم آماده شد برای عملیات. تقریبا" فکر می کنم او داشت لحظه شماری می کرد برای اینکه عملیات شروع بشود؛ ما هم رفتیم باسرعت در آن پادگان های پیرانشهر، جلدیان و خود نقده نیروهای ارتش را سازمانشان را اماده کردیم و هم نیروهای انتظامی را که آن موقع ژاندارمری بود، آماده کردیم بعد طرح عملیات را با کمک شهید باکری با هم ریختیم دیدیم که سه تا محور روشن می تواند باشد.

 

یکی محور زیوه به طرف اشنویه، یکی محور نقده به طرف اشنویه و یکی هم محور نقده به جلدیان و صوفیان به طرف اشنویه؛ سه محور را تفکیک کردیم؛ فرماندهی محور شمال را که زیوه بود دادم به شهید باکری، محور نقده را دادم به ژاندارمری و محور جلدیان به طرف صوفیان و اشنویه را هم دادیم به لشکر 64 که یک تیپشان در آنجا بود. این ها هماهنگ حمله کردند، در عرض چند ساعت من دیدم محور شمال کارش تمام شد؛ یعنی شهید باکری با سرعت آمد قسمت شمال اشنویه را که ارتفاعات سرکوب داشت همه را اشغال کرد و از شمال مسلط شد به شهر؛ منتها چون از نظر نظامی کافی نبود بایستی از طرفین الحاق می کردند من  به ایشان گفتم شما همین جا باش تا من آن دو تا محور دیگر را آماده کنم که به لطف خدا در عرض سه روز این کار را انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پیدا کردند و شهر محاصره شد و با احتیاط شهید باکری رفت داخل و کار شهر را تمام کرد؛ یعنی پاکسازی کردن شهر را به دست سپاه دادیم واین ماموریت حساس سرافرازانه در عرض 9 روز تمام شد؛ خداوند کمک کرد و ما با کمک برادران دیگر این منطقه را آزاد کردیم؛ جمعا" 44 روزه ماموریت ما در شمال غرب تمام شد که من دیگر بعد آمدم به جبهه های جنوب با مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی.

 

شهید مهدی باکری نمونه ای بود از یک سلحشوری که به صورت طبیعی خداوند به ایشان توفیق داده بود که روحیه مجاهدت داشته باشد؛ روحیه اخلاص و تقوای علمی داشته باشد و در صحنه زندگیش برای خدا خالصانه آماده باشد؛ بجنگد ویک همرزم ارتشی که پیدا می کند مثل ما و آن ارتشی در منطقه ای فرماندهی دارد  ومی خواهد به او برنامه بدهد او به این ارتشی برنامه می دهد؛ یعنی اینقدر مهیای عملیات است که بایستی فرمانده رده بالا از رده پائین فرصت بگیرد و مهلت بگیرد برای این که خودش را اماده کند برای هدایت عملیات روحش شاد ویادش گرامیباد  ان شا الله.

 

نکته دوم و خاطره دوم از شهید باکری مربوط است به جبهه جنوب. دیگر باکری برای ما شناخته شده بود چون کاملا یکی از فرماندهان خوب وشایسته سپاه بود ودائما در سازمان رزمی که ما در عملیات های مختلف  داشتیم ایشان حضور داشت و شرکت داشت در هر عملیاتی شهید باکری وظیفه خودش را به نحو احسن انجام می داد و از مشخصات با ارزش عمیق بودن در کارش بود؛ البته من تا سالها نمی دانستم که ایشان تحصیلات عالی داشت و مهندس بود و آدم تحصیل کرده ای بود؛ من نمی دانستم اینقدر این آدم با تواضع بود که اصلات خودش را رو نکرد بود. ما او را با اخلاص پسندیده و یک آدم موفق دیده بودیم؛ نظامی خوبی می شناختیمش؛ خودش را خوب آماده می کرد برای عملیات. ما تا همین قدر شناخت داشتیم به ایشان. در عملیات بدر که دنباله عملیات خیبر بود در این عملیات من توفیق داشتم که از نزدیک هم کار آموزشی می کردم برای نیروها و هم مسئولیت خودم را در قرار گاه کربلا داشتم. با همرزم عزیزم سردار سر لشکر پاسدار رضایی همکاری داشتم؛ این صحنه خیلی حساس بود؛ چارچوب کار برای  عملیات این بود که ما بایستی در ادامه عملیات خیبر داخل هور العظیم رو به غرب پیش روی می کردیم واز یک بخش از آب می گذشتیم و خودمان را به خاکریز های دشمن می رساندیم و بعد پیشرویمان را تا رودخانه دجله ادامه می دادیم.

 

از دجله عبور می کردیم و به اتوبان العماره و به بصره می رسیدیم و اتوبان را پاکسازی می کردیم؛ نیروهای ضربتی را با هلوکوپتر وارد می کردیم و یک بخش از نیرویمان می رفت به طرف شمال به طرف العماره تا العزیز و یک بخش از نیروهایمان هم باید به طرف جنوب می آمد تا القرنه. در این محدوده ما بایستی پاکسازی می کردیم دشمن را ومنطقه را آزاد بکنیم و یک فرصت بسیار خوبی را در قلب دشمن برای منهدم کردن دشمن متجاوز پیدا بکنیم. این طرح ما بود در عرض زمان کوتاهی که مثلا حدود 10 یا 1 شب که عملیات شروع شد.

 

یک ساعت هم نکشید رزمندگان خط را شکستند، خودشان را به دجله رساندند و از لشکرهای موفق لشکر 31عاشورا بود که فرماندهی اش با  شهید باکری بود. من یادم هست که اولین دستوری که صادر کردیم برای عبور از دجله به لشکر 31 عاشورا بود. این لشکر باید عبور می کرد و در این عبور خود شهید باکری در صف اول رفته بود به جلو یعنی با آن ترکیب اول که باید می رفتند آن طرف وسر پل را می گرفتند رفته بود و با نیروهای دشمن در گیر می شوند و ایشان از ناحیه پیشانی تیر می خورند و همان جا شهید می شوند ایشان را می آورند داخل قایق که برش گردانند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بین راه قایقش را می زنند و مفقود الاثر می شود؛ قایق را آب می برد. به هر صورت شهید باکری به ظاهر در بین ما نیست ولی خدای او هست؛ رزمندگانی که او را می شناختند هستند؛ من رزمنده کوچک و سرباز کوچک اسلام هم دارم از ایشان صحبت می کنم و بدین ترتیب راه و رسم او از بین نرفته است.

 

  در نهایت بگویم که شهید باکری نمونه واسوه اخلاص بود؛ نمونه تقوا و توکل به خدا بود برای آن ماموریت هایی که به عهده اش می گذاشتند هم به وسیله اخلاق در رفتارش و مدیریت و فرماندهی. نفوذ می کرد در دل پاسداران جوان، بسیجیان ارزشمند و از طرفی با ارتشیانی که در عملیات با هم ادغام می شدند و می خواستند عملیات انجام بدهد. من از فرماندهی که خیلی ذکر و خیرش را می شنیدم که هماهنگ بود با ارتشی ها شهید باکری بود. بعضی از فرماندهان ارتش رقابت می کردند و می گفتند ما با ایشان می خواهیم باشیم در عملیات؛ البته ایشان با مطالعه کار می کرد؛ با همان تحصیلات عالیه خوبی که داشت معلوم بود بهره برداری می کرد و در ادغام هایی که بین ارتش وسپاه انجام  می شد، هماهنگی خیلی خوبی داشت. او چهره موفقی بود یعنی از رزمندگان واقعا" موفق جبهه های نبرد شهید با کری بود که باز هم روحش شاد وشادش گرامی باد .

انتهای پیام/

,

 

اعوذبالله من الشیطان االرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
توفیق نصیبم شد که یادی از همرزمان سلحشور وبسیار شایسته  خطه اذربایجان بکنم برادرانی که یاد وخاطره شان از ذهن ما محو نمی شود وهمیشه با یاد  اوری مجاهدت ها وایثار گری ها یشان ضمن این که الهام می گیریم و درس خودمان را یاد اوری می کنیم از ان سجایای آنها فر صت خوبی است برای اینکه ما بتوانیم یاد و خاطره انها را در جامعه اسلامی مان زنده نگه داریم و به نسل جوانمان منتقل کنیم؛ من امروز می خواهم یادی بکنم از سرداران سلحشور جبهه هاتی جنگ حق علیه باطل و خاطراتی را که از انها دارم اینجا یاد اوری بکنم تا ان شاء الله دین خودم را ادا کرده باشیم.

 

اولین سلحشوری که یادش می کنم سر دار سر لشکر شهید پاسدار مهدی باکری است که من واقعا" به وجود این در زمان حیاتش افتخار می کردم وامروز هم از یادش افتخار می کنم که او چگونه در ان صحنه های  نبرد هم از یاران و همرزمان خوب ما بود و هم اینکه قوتی بود و قدرتی بود برای جبهه های حق برای سرکوبی دشمنان اسلام دو تا خاطره خوب من از ایشان دارم که همیشه از فرصت ها استفاده می کنم و یادآوری می کنم. یک خاطره زمانی بود که من مسئولیت گرفته بودم برای آزادسازی دو شهر اشنویه و بوکان در شمالغرب ایران.

 

 

البته این مرحله دومی بود که من  به منطقه شمالغرب (کردستان) می رفتم و مسئولیت فرماندهی منطقه را از جمهوری اسلامی به من واگذار کرده بودند و در این قسمت وقتی که من وارد ارومیه شدم، یادم می آید که چون قبلا" به شهر نیامده بودم آشنایی لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نیروهایی که می خواستند با ما همکاری بکنند از ارتش و سپاه باید با آن ها اشنا می شدم به من خبر دادند که یکی از برادران سپاه می خواهد با شما ملاقات کند؛ گفتم کی هستند، گفتند آقایی به نام باکری؛ دیدم یک جوان با تواضع  اخلاص که از همان اول که من دیدمش در قلبم مهر و محبتش جای گرفت و احساس کردم که این چهره خیلی چهره ساخته  و پرداخته ای است؛ سابقه اش را نمی دانستم حتی اسمش را آنجا شنیدم.

 

ایشان گفت که من مطالبی دارم راجع به آمادگی خودمان برای عملیات که می خواستم بگویم؛ گفتم بفرمایید من در خدمت شما هستم؛ ایشان آمدند و از روی نقشه ای که داشتیم شروع کردند وضعیت منطقه را گفتن؛ بعد من متوجه شدم مسئولیت ایشان فرمانده عملیات آنجا بود از طرف سپاه؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم منهای این که مهمات ندارم و خمپاره و حتی سلاح های سبک هم نداریم؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم ولی مهمات ندارم اگر اینها را به من واگذار کنید من از همین فردا آماده ام برای همکاری با شما.

 

برای عملیات من از یک طرف قلبم خیلی قوت آمده بود که خدا را شکر ما تا به صحنه آمدیم، این طوری اعلام امادگی می کنند از یک طرف هم خودم نگران بودم که کسی غیر از من بخواهد فرماندهی بکند بر صحنه؛ ابن شخص باید صحنه را بشناسد و به سازمانش کاملا" اشنا باشد؛ از این نظر ما به ایشان گفتیم که برای شما امکان پذیر است که 6 روز به ما مهلت بدهید تا توی این 6 روز من خودم را اماده بکنم؛ واقعا" این باید در تاریخ ثبت شود و روی آن کار شناس های نظامی بیایند تحلیل بکنند که آیا ممکن است مثلا" در صحنه ای فرمانده 9 رده بالاتر بیاید از فرمانده رده پایین تر مهلت بگیرد که فرصت بدهد تا آماده شود برای عملیات؟ به هر صورت برای من که پیش آمده بود؛ ضمن اینکه برای من کوچکترین چیزی نداشت که نگران بشوم؛ خیلی خوشحال بودم که اینچنین وضعیتی پیش آمد که من باید خودم را اماده کنم برای عملیات؛ گفتم 6 روز به من فقط مهلت بده من برویم یگان ها را بشناسیم، یک خورده هم شناسایی کنم و بعد انشاءالله برای عملیات آماده بشویم، ایشان هم با تواضع قبول کرد.

 

 

بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاری مهمات را به ایشان دادم که لشکر 64 ارومیه به ایشان مهمات بدهند؛ تا ان موقع هم هنوز ارتباطی بین ارتش و سپاه بر قرار نشده بود؛ من احساس کردم که اینها نسبت به هم بیگانه اند چون اینچنین وضعیتی و فرصتی پیش نیامده بود، ارتشی ها اول یک مقدار یکه خوردند که مهمات را  واگذار کنیم به خارج از ارتش؟ گفتیم بله این کار تکرار شده و این کار را بکنید؛ آن ها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند که خوب ما دستورمان رسمی است بلافاصله عمل کردند. شهید باکری هم آماده شد برای عملیات. تقریبا" فکر می کنم او داشت لحظه شماری می کرد برای اینکه عملیات شروع بشود؛ ما هم رفتیم باسرعت در آن پادگان های پیرانشهر، جلدیان و خود نقده نیروهای ارتش را سازمانشان را اماده کردیم و هم نیروهای انتظامی را که آن موقع ژاندارمری بود، آماده کردیم بعد طرح عملیات را با کمک شهید باکری با هم ریختیم دیدیم که سه تا محور روشن می تواند باشد.

 

یکی محور زیوه به طرف اشنویه، یکی محور نقده به طرف اشنویه و یکی هم محور نقده به جلدیان و صوفیان به طرف اشنویه؛ سه محور را تفکیک کردیم؛ فرماندهی محور شمال را که زیوه بود دادم به شهید باکری، محور نقده را دادم به ژاندارمری و محور جلدیان به طرف صوفیان و اشنویه را هم دادیم به لشکر 64 که یک تیپشان در آنجا بود. این ها هماهنگ حمله کردند، در عرض چند ساعت من دیدم محور شمال کارش تمام شد؛ یعنی شهید باکری با سرعت آمد قسمت شمال اشنویه را که ارتفاعات سرکوب داشت همه را اشغال کرد و از شمال مسلط شد به شهر؛ منتها چون از نظر نظامی کافی نبود بایستی از طرفین الحاق می کردند من  به ایشان گفتم شما همین جا باش تا من آن دو تا محور دیگر را آماده کنم که به لطف خدا در عرض سه روز این کار را انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پیدا کردند و شهر محاصره شد و با احتیاط شهید باکری رفت داخل و کار شهر را تمام کرد؛ یعنی پاکسازی کردن شهر را به دست سپاه دادیم واین ماموریت حساس سرافرازانه در عرض 9 روز تمام شد؛ خداوند کمک کرد و ما با کمک برادران دیگر این منطقه را آزاد کردیم؛ جمعا" 44 روزه ماموریت ما در شمال غرب تمام شد که من دیگر بعد آمدم به جبهه های جنوب با مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی.

 

شهید مهدی باکری نمونه ای بود از یک سلحشوری که به صورت طبیعی خداوند به ایشان توفیق داده بود که روحیه مجاهدت داشته باشد؛ روحیه اخلاص و تقوای علمی داشته باشد و در صحنه زندگیش برای خدا خالصانه آماده باشد؛ بجنگد ویک همرزم ارتشی که پیدا می کند مثل ما و آن ارتشی در منطقه ای فرماندهی دارد  ومی خواهد به او برنامه بدهد او به این ارتشی برنامه می دهد؛ یعنی اینقدر مهیای عملیات است که بایستی فرمانده رده بالا از رده پائین فرصت بگیرد و مهلت بگیرد برای این که خودش را اماده کند برای هدایت عملیات روحش شاد ویادش گرامیباد  ان شا الله.

 

نکته دوم و خاطره دوم از شهید باکری مربوط است به جبهه جنوب. دیگر باکری برای ما شناخته شده بود چون کاملا یکی از فرماندهان خوب وشایسته سپاه بود ودائما در سازمان رزمی که ما در عملیات های مختلف  داشتیم ایشان حضور داشت و شرکت داشت در هر عملیاتی شهید باکری وظیفه خودش را به نحو احسن انجام می داد و از مشخصات با ارزش عمیق بودن در کارش بود؛ البته من تا سالها نمی دانستم که ایشان تحصیلات عالی داشت و مهندس بود و آدم تحصیل کرده ای بود؛ من نمی دانستم اینقدر این آدم با تواضع بود که اصلات خودش را رو نکرد بود. ما او را با اخلاص پسندیده و یک آدم موفق دیده بودیم؛ نظامی خوبی می شناختیمش؛ خودش را خوب آماده می کرد برای عملیات. ما تا همین قدر شناخت داشتیم به ایشان. در عملیات بدر که دنباله عملیات خیبر بود در این عملیات من توفیق داشتم که از نزدیک هم کار آموزشی می کردم برای نیروها و هم مسئولیت خودم را در قرار گاه کربلا داشتم. با همرزم عزیزم سردار سر لشکر پاسدار رضایی همکاری داشتم؛ این صحنه خیلی حساس بود؛ چارچوب کار برای  عملیات این بود که ما بایستی در ادامه عملیات خیبر داخل هور العظیم رو به غرب پیش روی می کردیم واز یک بخش از آب می گذشتیم و خودمان را به خاکریز های دشمن می رساندیم و بعد پیشرویمان را تا رودخانه دجله ادامه می دادیم.

 

از دجله عبور می کردیم و به اتوبان العماره و به بصره می رسیدیم و اتوبان را پاکسازی می کردیم؛ نیروهای ضربتی را با هلوکوپتر وارد می کردیم و یک بخش از نیرویمان می رفت به طرف شمال به طرف العماره تا العزیز و یک بخش از نیروهایمان هم باید به طرف جنوب می آمد تا القرنه. در این محدوده ما بایستی پاکسازی می کردیم دشمن را ومنطقه را آزاد بکنیم و یک فرصت بسیار خوبی را در قلب دشمن برای منهدم کردن دشمن متجاوز پیدا بکنیم. این طرح ما بود در عرض زمان کوتاهی که مثلا حدود 10 یا 1 شب که عملیات شروع شد.

 

یک ساعت هم نکشید رزمندگان خط را شکستند، خودشان را به دجله رساندند و از لشکرهای موفق لشکر 31عاشورا بود که فرماندهی اش با  شهید باکری بود. من یادم هست که اولین دستوری که صادر کردیم برای عبور از دجله به لشکر 31 عاشورا بود. این لشکر باید عبور می کرد و در این عبور خود شهید باکری در صف اول رفته بود به جلو یعنی با آن ترکیب اول که باید می رفتند آن طرف وسر پل را می گرفتند رفته بود و با نیروهای دشمن در گیر می شوند و ایشان از ناحیه پیشانی تیر می خورند و همان جا شهید می شوند ایشان را می آورند داخل قایق که برش گردانند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بین راه قایقش را می زنند و مفقود الاثر می شود؛ قایق را آب می برد. به هر صورت شهید باکری به ظاهر در بین ما نیست ولی خدای او هست؛ رزمندگانی که او را می شناختند هستند؛ من رزمنده کوچک و سرباز کوچک اسلام هم دارم از ایشان صحبت می کنم و بدین ترتیب راه و رسم او از بین نرفته است.

 

  در نهایت بگویم که شهید باکری نمونه واسوه اخلاص بود؛ نمونه تقوا و توکل به خدا بود برای آن ماموریت هایی که به عهده اش می گذاشتند هم به وسیله اخلاق در رفتارش و مدیریت و فرماندهی. نفوذ می کرد در دل پاسداران جوان، بسیجیان ارزشمند و از طرفی با ارتشیانی که در عملیات با هم ادغام می شدند و می خواستند عملیات انجام بدهد. من از فرماندهی که خیلی ذکر و خیرش را می شنیدم که هماهنگ بود با ارتشی ها شهید باکری بود. بعضی از فرماندهان ارتش رقابت می کردند و می گفتند ما با ایشان می خواهیم باشیم در عملیات؛ البته ایشان با مطالعه کار می کرد؛ با همان تحصیلات عالیه خوبی که داشت معلوم بود بهره برداری می کرد و در ادغام هایی که بین ارتش وسپاه انجام  می شد، هماهنگی خیلی خوبی داشت. او چهره موفقی بود یعنی از رزمندگان واقعا" موفق جبهه های نبرد شهید با کری بود که باز هم روحش شاد وشادش گرامی باد .

انتهای پیام/

,

 

اعوذبالله من الشیطان االرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
توفیق نصیبم شد که یادی از همرزمان سلحشور وبسیار شایسته  خطه اذربایجان بکنم برادرانی که یاد وخاطره شان از ذهن ما محو نمی شود وهمیشه با یاد  اوری مجاهدت ها وایثار گری ها یشان ضمن این که الهام می گیریم و درس خودمان را یاد اوری می کنیم از ان سجایای آنها فر صت خوبی است برای اینکه ما بتوانیم یاد و خاطره انها را در جامعه اسلامی مان زنده نگه داریم و به نسل جوانمان منتقل کنیم؛ من امروز می خواهم یادی بکنم از سرداران سلحشور جبهه هاتی جنگ حق علیه باطل و خاطراتی را که از انها دارم اینجا یاد اوری بکنم تا ان شاء الله دین خودم را ادا کرده باشیم.

 

اولین سلحشوری که یادش می کنم سر دار سر لشکر شهید پاسدار مهدی باکری است که من واقعا" به وجود این در زمان حیاتش افتخار می کردم وامروز هم از یادش افتخار می کنم که او چگونه در ان صحنه های  نبرد هم از یاران و همرزمان خوب ما بود و هم اینکه قوتی بود و قدرتی بود برای جبهه های حق برای سرکوبی دشمنان اسلام دو تا خاطره خوب من از ایشان دارم که همیشه از فرصت ها استفاده می کنم و یادآوری می کنم. یک خاطره زمانی بود که من مسئولیت گرفته بودم برای آزادسازی دو شهر اشنویه و بوکان در شمالغرب ایران.

 

 

البته این مرحله دومی بود که من  به منطقه شمالغرب (کردستان) می رفتم و مسئولیت فرماندهی منطقه را از جمهوری اسلامی به من واگذار کرده بودند و در این قسمت وقتی که من وارد ارومیه شدم، یادم می آید که چون قبلا" به شهر نیامده بودم آشنایی لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نیروهایی که می خواستند با ما همکاری بکنند از ارتش و سپاه باید با آن ها اشنا می شدم به من خبر دادند که یکی از برادران سپاه می خواهد با شما ملاقات کند؛ گفتم کی هستند، گفتند آقایی به نام باکری؛ دیدم یک جوان با تواضع  اخلاص که از همان اول که من دیدمش در قلبم مهر و محبتش جای گرفت و احساس کردم که این چهره خیلی چهره ساخته  و پرداخته ای است؛ سابقه اش را نمی دانستم حتی اسمش را آنجا شنیدم.

 

ایشان گفت که من مطالبی دارم راجع به آمادگی خودمان برای عملیات که می خواستم بگویم؛ گفتم بفرمایید من در خدمت شما هستم؛ ایشان آمدند و از روی نقشه ای که داشتیم شروع کردند وضعیت منطقه را گفتن؛ بعد من متوجه شدم مسئولیت ایشان فرمانده عملیات آنجا بود از طرف سپاه؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم منهای این که مهمات ندارم و خمپاره و حتی سلاح های سبک هم نداریم؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم ولی مهمات ندارم اگر اینها را به من واگذار کنید من از همین فردا آماده ام برای همکاری با شما.

 

برای عملیات من از یک طرف قلبم خیلی قوت آمده بود که خدا را شکر ما تا به صحنه آمدیم، این طوری اعلام امادگی می کنند از یک طرف هم خودم نگران بودم که کسی غیر از من بخواهد فرماندهی بکند بر صحنه؛ ابن شخص باید صحنه را بشناسد و به سازمانش کاملا" اشنا باشد؛ از این نظر ما به ایشان گفتیم که برای شما امکان پذیر است که 6 روز به ما مهلت بدهید تا توی این 6 روز من خودم را اماده بکنم؛ واقعا" این باید در تاریخ ثبت شود و روی آن کار شناس های نظامی بیایند تحلیل بکنند که آیا ممکن است مثلا" در صحنه ای فرمانده 9 رده بالاتر بیاید از فرمانده رده پایین تر مهلت بگیرد که فرصت بدهد تا آماده شود برای عملیات؟ به هر صورت برای من که پیش آمده بود؛ ضمن اینکه برای من کوچکترین چیزی نداشت که نگران بشوم؛ خیلی خوشحال بودم که اینچنین وضعیتی پیش آمد که من باید خودم را اماده کنم برای عملیات؛ گفتم 6 روز به من فقط مهلت بده من برویم یگان ها را بشناسیم، یک خورده هم شناسایی کنم و بعد انشاءالله برای عملیات آماده بشویم، ایشان هم با تواضع قبول کرد.

 

 

بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاری مهمات را به ایشان دادم که لشکر 64 ارومیه به ایشان مهمات بدهند؛ تا ان موقع هم هنوز ارتباطی بین ارتش و سپاه بر قرار نشده بود؛ من احساس کردم که اینها نسبت به هم بیگانه اند چون اینچنین وضعیتی و فرصتی پیش نیامده بود، ارتشی ها اول یک مقدار یکه خوردند که مهمات را  واگذار کنیم به خارج از ارتش؟ گفتیم بله این کار تکرار شده و این کار را بکنید؛ آن ها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند که خوب ما دستورمان رسمی است بلافاصله عمل کردند. شهید باکری هم آماده شد برای عملیات. تقریبا" فکر می کنم او داشت لحظه شماری می کرد برای اینکه عملیات شروع بشود؛ ما هم رفتیم باسرعت در آن پادگان های پیرانشهر، جلدیان و خود نقده نیروهای ارتش را سازمانشان را اماده کردیم و هم نیروهای انتظامی را که آن موقع ژاندارمری بود، آماده کردیم بعد طرح عملیات را با کمک شهید باکری با هم ریختیم دیدیم که سه تا محور روشن می تواند باشد.

 

یکی محور زیوه به طرف اشنویه، یکی محور نقده به طرف اشنویه و یکی هم محور نقده به جلدیان و صوفیان به طرف اشنویه؛ سه محور را تفکیک کردیم؛ فرماندهی محور شمال را که زیوه بود دادم به شهید باکری، محور نقده را دادم به ژاندارمری و محور جلدیان به طرف صوفیان و اشنویه را هم دادیم به لشکر 64 که یک تیپشان در آنجا بود. این ها هماهنگ حمله کردند، در عرض چند ساعت من دیدم محور شمال کارش تمام شد؛ یعنی شهید باکری با سرعت آمد قسمت شمال اشنویه را که ارتفاعات سرکوب داشت همه را اشغال کرد و از شمال مسلط شد به شهر؛ منتها چون از نظر نظامی کافی نبود بایستی از طرفین الحاق می کردند من  به ایشان گفتم شما همین جا باش تا من آن دو تا محور دیگر را آماده کنم که به لطف خدا در عرض سه روز این کار را انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پیدا کردند و شهر محاصره شد و با احتیاط شهید باکری رفت داخل و کار شهر را تمام کرد؛ یعنی پاکسازی کردن شهر را به دست سپاه دادیم واین ماموریت حساس سرافرازانه در عرض 9 روز تمام شد؛ خداوند کمک کرد و ما با کمک برادران دیگر این منطقه را آزاد کردیم؛ جمعا" 44 روزه ماموریت ما در شمال غرب تمام شد که من دیگر بعد آمدم به جبهه های جنوب با مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی.

 

شهید مهدی باکری نمونه ای بود از یک سلحشوری که به صورت طبیعی خداوند به ایشان توفیق داده بود که روحیه مجاهدت داشته باشد؛ روحیه اخلاص و تقوای علمی داشته باشد و در صحنه زندگیش برای خدا خالصانه آماده باشد؛ بجنگد ویک همرزم ارتشی که پیدا می کند مثل ما و آن ارتشی در منطقه ای فرماندهی دارد  ومی خواهد به او برنامه بدهد او به این ارتشی برنامه می دهد؛ یعنی اینقدر مهیای عملیات است که بایستی فرمانده رده بالا از رده پائین فرصت بگیرد و مهلت بگیرد برای این که خودش را اماده کند برای هدایت عملیات روحش شاد ویادش گرامیباد  ان شا الله.

 

نکته دوم و خاطره دوم از شهید باکری مربوط است به جبهه جنوب. دیگر باکری برای ما شناخته شده بود چون کاملا یکی از فرماندهان خوب وشایسته سپاه بود ودائما در سازمان رزمی که ما در عملیات های مختلف  داشتیم ایشان حضور داشت و شرکت داشت در هر عملیاتی شهید باکری وظیفه خودش را به نحو احسن انجام می داد و از مشخصات با ارزش عمیق بودن در کارش بود؛ البته من تا سالها نمی دانستم که ایشان تحصیلات عالی داشت و مهندس بود و آدم تحصیل کرده ای بود؛ من نمی دانستم اینقدر این آدم با تواضع بود که اصلات خودش را رو نکرد بود. ما او را با اخلاص پسندیده و یک آدم موفق دیده بودیم؛ نظامی خوبی می شناختیمش؛ خودش را خوب آماده می کرد برای عملیات. ما تا همین قدر شناخت داشتیم به ایشان. در عملیات بدر که دنباله عملیات خیبر بود در این عملیات من توفیق داشتم که از نزدیک هم کار آموزشی می کردم برای نیروها و هم مسئولیت خودم را در قرار گاه کربلا داشتم. با همرزم عزیزم سردار سر لشکر پاسدار رضایی همکاری داشتم؛ این صحنه خیلی حساس بود؛ چارچوب کار برای  عملیات این بود که ما بایستی در ادامه عملیات خیبر داخل هور العظیم رو به غرب پیش روی می کردیم واز یک بخش از آب می گذشتیم و خودمان را به خاکریز های دشمن می رساندیم و بعد پیشرویمان را تا رودخانه دجله ادامه می دادیم.

 

از دجله عبور می کردیم و به اتوبان العماره و به بصره می رسیدیم و اتوبان را پاکسازی می کردیم؛ نیروهای ضربتی را با هلوکوپتر وارد می کردیم و یک بخش از نیرویمان می رفت به طرف شمال به طرف العماره تا العزیز و یک بخش از نیروهایمان هم باید به طرف جنوب می آمد تا القرنه. در این محدوده ما بایستی پاکسازی می کردیم دشمن را ومنطقه را آزاد بکنیم و یک فرصت بسیار خوبی را در قلب دشمن برای منهدم کردن دشمن متجاوز پیدا بکنیم. این طرح ما بود در عرض زمان کوتاهی که مثلا حدود 10 یا 1 شب که عملیات شروع شد.

 

یک ساعت هم نکشید رزمندگان خط را شکستند، خودشان را به دجله رساندند و از لشکرهای موفق لشکر 31عاشورا بود که فرماندهی اش با  شهید باکری بود. من یادم هست که اولین دستوری که صادر کردیم برای عبور از دجله به لشکر 31 عاشورا بود. این لشکر باید عبور می کرد و در این عبور خود شهید باکری در صف اول رفته بود به جلو یعنی با آن ترکیب اول که باید می رفتند آن طرف وسر پل را می گرفتند رفته بود و با نیروهای دشمن در گیر می شوند و ایشان از ناحیه پیشانی تیر می خورند و همان جا شهید می شوند ایشان را می آورند داخل قایق که برش گردانند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بین راه قایقش را می زنند و مفقود الاثر می شود؛ قایق را آب می برد. به هر صورت شهید باکری به ظاهر در بین ما نیست ولی خدای او هست؛ رزمندگانی که او را می شناختند هستند؛ من رزمنده کوچک و سرباز کوچک اسلام هم دارم از ایشان صحبت می کنم و بدین ترتیب راه و رسم او از بین نرفته است.

 

  در نهایت بگویم که شهید باکری نمونه واسوه اخلاص بود؛ نمونه تقوا و توکل به خدا بود برای آن ماموریت هایی که به عهده اش می گذاشتند هم به وسیله اخلاق در رفتارش و مدیریت و فرماندهی. نفوذ می کرد در دل پاسداران جوان، بسیجیان ارزشمند و از طرفی با ارتشیانی که در عملیات با هم ادغام می شدند و می خواستند عملیات انجام بدهد. من از فرماندهی که خیلی ذکر و خیرش را می شنیدم که هماهنگ بود با ارتشی ها شهید باکری بود. بعضی از فرماندهان ارتش رقابت می کردند و می گفتند ما با ایشان می خواهیم باشیم در عملیات؛ البته ایشان با مطالعه کار می کرد؛ با همان تحصیلات عالیه خوبی که داشت معلوم بود بهره برداری می کرد و در ادغام هایی که بین ارتش وسپاه انجام  می شد، هماهنگی خیلی خوبی داشت. او چهره موفقی بود یعنی از رزمندگان واقعا" موفق جبهه های نبرد شهید با کری بود که باز هم روحش شاد وشادش گرامی باد .

انتهای پیام/

,

 

,

اعوذبالله من الشیطان االرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
توفیق نصیبم شد که یادی از همرزمان سلحشور وبسیار شایسته  خطه اذربایجان بکنم برادرانی که یاد وخاطره شان از ذهن ما محو نمی شود وهمیشه با یاد  اوری مجاهدت ها وایثار گری ها یشان ضمن این که الهام می گیریم و درس خودمان را یاد اوری می کنیم از ان سجایای آنها فر صت خوبی است برای اینکه ما بتوانیم یاد و خاطره انها را در جامعه اسلامی مان زنده نگه داریم و به نسل جوانمان منتقل کنیم؛ من امروز می خواهم یادی بکنم از سرداران سلحشور جبهه هاتی جنگ حق علیه باطل و خاطراتی را که از انها دارم اینجا یاد اوری بکنم تا ان شاء الله دین خودم را ادا کرده باشیم.

,
,
,

 

,

اولین سلحشوری که یادش می کنم سر دار سر لشکر شهید پاسدار مهدی باکری است که من واقعا" به وجود این در زمان حیاتش افتخار می کردم وامروز هم از یادش افتخار می کنم که او چگونه در ان صحنه های  نبرد هم از یاران و همرزمان خوب ما بود و هم اینکه قوتی بود و قدرتی بود برای جبهه های حق برای سرکوبی دشمنان اسلام دو تا خاطره خوب من از ایشان دارم که همیشه از فرصت ها استفاده می کنم و یادآوری می کنم. یک خاطره زمانی بود که من مسئولیت گرفته بودم برای آزادسازی دو شهر اشنویه و بوکان در شمالغرب ایران.

,

 

,

 

,

البته این مرحله دومی بود که من  به منطقه شمالغرب (کردستان) می رفتم و مسئولیت فرماندهی منطقه را از جمهوری اسلامی به من واگذار کرده بودند و در این قسمت وقتی که من وارد ارومیه شدم، یادم می آید که چون قبلا" به شهر نیامده بودم آشنایی لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نیروهایی که می خواستند با ما همکاری بکنند از ارتش و سپاه باید با آن ها اشنا می شدم به من خبر دادند که یکی از برادران سپاه می خواهد با شما ملاقات کند؛ گفتم کی هستند، گفتند آقایی به نام باکری؛ دیدم یک جوان با تواضع  اخلاص که از همان اول که من دیدمش در قلبم مهر و محبتش جای گرفت و احساس کردم که این چهره خیلی چهره ساخته  و پرداخته ای است؛ سابقه اش را نمی دانستم حتی اسمش را آنجا شنیدم.

,

 

,

, ,

ایشان گفت که من مطالبی دارم راجع به آمادگی خودمان برای عملیات که می خواستم بگویم؛ گفتم بفرمایید من در خدمت شما هستم؛ ایشان آمدند و از روی نقشه ای که داشتیم شروع کردند وضعیت منطقه را گفتن؛ بعد من متوجه شدم مسئولیت ایشان فرمانده عملیات آنجا بود از طرف سپاه؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم منهای این که مهمات ندارم و خمپاره و حتی سلاح های سبک هم نداریم؛ گفت من الان تمام امکانات را برای عملیات آماده دارم ولی مهمات ندارم اگر اینها را به من واگذار کنید من از همین فردا آماده ام برای همکاری با شما.

,

 

,

برای عملیات من از یک طرف قلبم خیلی قوت آمده بود که خدا را شکر ما تا به صحنه آمدیم، این طوری اعلام امادگی می کنند از یک طرف هم خودم نگران بودم که کسی غیر از من بخواهد فرماندهی بکند بر صحنه؛ ابن شخص باید صحنه را بشناسد و به سازمانش کاملا" اشنا باشد؛ از این نظر ما به ایشان گفتیم که برای شما امکان پذیر است که 6 روز به ما مهلت بدهید تا توی این 6 روز من خودم را اماده بکنم؛ واقعا" این باید در تاریخ ثبت شود و روی آن کار شناس های نظامی بیایند تحلیل بکنند که آیا ممکن است مثلا" در صحنه ای فرمانده 9 رده بالاتر بیاید از فرمانده رده پایین تر مهلت بگیرد که فرصت بدهد تا آماده شود برای عملیات؟ به هر صورت برای من که پیش آمده بود؛ ضمن اینکه برای من کوچکترین چیزی نداشت که نگران بشوم؛ خیلی خوشحال بودم که اینچنین وضعیتی پیش آمد که من باید خودم را اماده کنم برای عملیات؛ گفتم 6 روز به من فقط مهلت بده من برویم یگان ها را بشناسیم، یک خورده هم شناسایی کنم و بعد انشاءالله برای عملیات آماده بشویم، ایشان هم با تواضع قبول کرد.

,

 

,

 

,

بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاری مهمات را به ایشان دادم که لشکر 64 ارومیه به ایشان مهمات بدهند؛ تا ان موقع هم هنوز ارتباطی بین ارتش و سپاه بر قرار نشده بود؛ من احساس کردم که اینها نسبت به هم بیگانه اند چون اینچنین وضعیتی و فرصتی پیش نیامده بود، ارتشی ها اول یک مقدار یکه خوردند که مهمات را  واگذار کنیم به خارج از ارتش؟ گفتیم بله این کار تکرار شده و این کار را بکنید؛ آن ها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند که خوب ما دستورمان رسمی است بلافاصله عمل کردند. شهید باکری هم آماده شد برای عملیات. تقریبا" فکر می کنم او داشت لحظه شماری می کرد برای اینکه عملیات شروع بشود؛ ما هم رفتیم باسرعت در آن پادگان های پیرانشهر، جلدیان و خود نقده نیروهای ارتش را سازمانشان را اماده کردیم و هم نیروهای انتظامی را که آن موقع ژاندارمری بود، آماده کردیم بعد طرح عملیات را با کمک شهید باکری با هم ریختیم دیدیم که سه تا محور روشن می تواند باشد.

,

 

,

یکی محور زیوه به طرف اشنویه، یکی محور نقده به طرف اشنویه و یکی هم محور نقده به جلدیان و صوفیان به طرف اشنویه؛ سه محور را تفکیک کردیم؛ فرماندهی محور شمال را که زیوه بود دادم به شهید باکری، محور نقده را دادم به ژاندارمری و محور جلدیان به طرف صوفیان و اشنویه را هم دادیم به لشکر 64 که یک تیپشان در آنجا بود. این ها هماهنگ حمله کردند، در عرض چند ساعت من دیدم محور شمال کارش تمام شد؛ یعنی شهید باکری با سرعت آمد قسمت شمال اشنویه را که ارتفاعات سرکوب داشت همه را اشغال کرد و از شمال مسلط شد به شهر؛ منتها چون از نظر نظامی کافی نبود بایستی از طرفین الحاق می کردند من  به ایشان گفتم شما همین جا باش تا من آن دو تا محور دیگر را آماده کنم که به لطف خدا در عرض سه روز این کار را انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پیدا کردند و شهر محاصره شد و با احتیاط شهید باکری رفت داخل و کار شهر را تمام کرد؛ یعنی پاکسازی کردن شهر را به دست سپاه دادیم واین ماموریت حساس سرافرازانه در عرض 9 روز تمام شد؛ خداوند کمک کرد و ما با کمک برادران دیگر این منطقه را آزاد کردیم؛ جمعا" 44 روزه ماموریت ما در شمال غرب تمام شد که من دیگر بعد آمدم به جبهه های جنوب با مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی.

,

 

,

شهید مهدی باکری نمونه ای بود از یک سلحشوری که به صورت طبیعی خداوند به ایشان توفیق داده بود که روحیه مجاهدت داشته باشد؛ روحیه اخلاص و تقوای علمی داشته باشد و در صحنه زندگیش برای خدا خالصانه آماده باشد؛ بجنگد ویک همرزم ارتشی که پیدا می کند مثل ما و آن ارتشی در منطقه ای فرماندهی دارد  ومی خواهد به او برنامه بدهد او به این ارتشی برنامه می دهد؛ یعنی اینقدر مهیای عملیات است که بایستی فرمانده رده بالا از رده پائین فرصت بگیرد و مهلت بگیرد برای این که خودش را اماده کند برای هدایت عملیات روحش شاد ویادش گرامیباد  ان شا الله.

,

 

,

, ,

نکته دوم و خاطره دوم از شهید باکری مربوط است به جبهه جنوب. دیگر باکری برای ما شناخته شده بود چون کاملا یکی از فرماندهان خوب وشایسته سپاه بود ودائما در سازمان رزمی که ما در عملیات های مختلف  داشتیم ایشان حضور داشت و شرکت داشت در هر عملیاتی شهید باکری وظیفه خودش را به نحو احسن انجام می داد و از مشخصات با ارزش عمیق بودن در کارش بود؛ البته من تا سالها نمی دانستم که ایشان تحصیلات عالی داشت و مهندس بود و آدم تحصیل کرده ای بود؛ من نمی دانستم اینقدر این آدم با تواضع بود که اصلات خودش را رو نکرد بود. ما او را با اخلاص پسندیده و یک آدم موفق دیده بودیم؛ نظامی خوبی می شناختیمش؛ خودش را خوب آماده می کرد برای عملیات. ما تا همین قدر شناخت داشتیم به ایشان. در عملیات بدر که دنباله عملیات خیبر بود در این عملیات من توفیق داشتم که از نزدیک هم کار آموزشی می کردم برای نیروها و هم مسئولیت خودم را در قرار گاه کربلا داشتم. با همرزم عزیزم سردار سر لشکر پاسدار رضایی همکاری داشتم؛ این صحنه خیلی حساس بود؛ چارچوب کار برای  عملیات این بود که ما بایستی در ادامه عملیات خیبر داخل هور العظیم رو به غرب پیش روی می کردیم واز یک بخش از آب می گذشتیم و خودمان را به خاکریز های دشمن می رساندیم و بعد پیشرویمان را تا رودخانه دجله ادامه می دادیم.

,

 

,

از دجله عبور می کردیم و به اتوبان العماره و به بصره می رسیدیم و اتوبان را پاکسازی می کردیم؛ نیروهای ضربتی را با هلوکوپتر وارد می کردیم و یک بخش از نیرویمان می رفت به طرف شمال به طرف العماره تا العزیز و یک بخش از نیروهایمان هم باید به طرف جنوب می آمد تا القرنه. در این محدوده ما بایستی پاکسازی می کردیم دشمن را ومنطقه را آزاد بکنیم و یک فرصت بسیار خوبی را در قلب دشمن برای منهدم کردن دشمن متجاوز پیدا بکنیم. این طرح ما بود در عرض زمان کوتاهی که مثلا حدود 10 یا 1 شب که عملیات شروع شد.

,

 

,

یک ساعت هم نکشید رزمندگان خط را شکستند، خودشان را به دجله رساندند و از لشکرهای موفق لشکر 31عاشورا بود که فرماندهی اش با  شهید باکری بود. من یادم هست که اولین دستوری که صادر کردیم برای عبور از دجله به لشکر 31 عاشورا بود. این لشکر باید عبور می کرد و در این عبور خود شهید باکری در صف اول رفته بود به جلو یعنی با آن ترکیب اول که باید می رفتند آن طرف وسر پل را می گرفتند رفته بود و با نیروهای دشمن در گیر می شوند و ایشان از ناحیه پیشانی تیر می خورند و همان جا شهید می شوند ایشان را می آورند داخل قایق که برش گردانند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بین راه قایقش را می زنند و مفقود الاثر می شود؛ قایق را آب می برد. به هر صورت شهید باکری به ظاهر در بین ما نیست ولی خدای او هست؛ رزمندگانی که او را می شناختند هستند؛ من رزمنده کوچک و سرباز کوچک اسلام هم دارم از ایشان صحبت می کنم و بدین ترتیب راه و رسم او از بین نرفته است.

,

 

,

  در نهایت بگویم که شهید باکری نمونه واسوه اخلاص بود؛ نمونه تقوا و توکل به خدا بود برای آن ماموریت هایی که به عهده اش می گذاشتند هم به وسیله اخلاق در رفتارش و مدیریت و فرماندهی. نفوذ می کرد در دل پاسداران جوان، بسیجیان ارزشمند و از طرفی با ارتشیانی که در عملیات با هم ادغام می شدند و می خواستند عملیات انجام بدهد. من از فرماندهی که خیلی ذکر و خیرش را می شنیدم که هماهنگ بود با ارتشی ها شهید باکری بود. بعضی از فرماندهان ارتش رقابت می کردند و می گفتند ما با ایشان می خواهیم باشیم در عملیات؛ البته ایشان با مطالعه کار می کرد؛ با همان تحصیلات عالیه خوبی که داشت معلوم بود بهره برداری می کرد و در ادغام هایی که بین ارتش وسپاه انجام  می شد، هماهنگی خیلی خوبی داشت. او چهره موفقی بود یعنی از رزمندگان واقعا" موفق جبهه های نبرد شهید با کری بود که باز هم روحش شاد وشادش گرامی باد .

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه