روز بزرگداشت مادران شهدا
مجیدم ساکت بود و حبیبم شلوغ
شهید مجید و شهید حبیب آنگونه که دوستانشان می گویند از جوانان فعال مسجد «غریبلر» در سال های اول انقلاب بودند. روز بزرگداشت مادران شهدا را بهانه کردیم و رفتیم سراغ مادر این شهیدان.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا تبریز بیدار چند ماه پیش بود که خبر آمد پدر شهیدان مجید و حبیب رحیمی به فرزندان شهیدش پیوست. شهید مجید و شهید حبیب آنگونه که دوستانشان می گویند از جوانان فعال مسجد «غریبلر» در سال های اول انقلاب بودند. روز بزرگداشت مادران شهدا را بهانه کردیم و رفتیم سراغ مادر این شهیدان و گفت و گویی با ایشان داشتیم که در زیر می آید.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, تبریز بیدار,,
حاج خانم پسران مردتان در خانه شما بزرگ شدند؛ از بچگی شان بگویید.
,پدرشان قبل از انقلاب در مبارزات و بعد از آن در مراسمات مربوط به انقلاب مثل راهپیمایی ها، تشییع جنازه، نماز جمعه آنها را با خودشان می بردند، راهشان را هم از این مجالس پیدا کردند و رفتند...
,,
ساکت بودند یا پر جنب و جوش؟
,مجید مظلوم بود، ساکت بود از اولش. مدرسه هم که می رفتم می گفتند خانم این در خانه هم مثل مدرسه ساکت و آرام است، می گفتم بله. به مجید می گفتم چرا ساکت و آرامی و سخن نمی گویی؟
,نصف شب بود دیدم صدای ناله مجید می آید. رفتم دیدم حیاط نشسته و ضجه می زند؛ هنوز اذان را نگفته بودند. چند شب با این صحنه روبرو شدم. یک شب در میان این راز و نیازها و زاری ها گفتم مجید چرا دو دستی بر سرت می زنی و ناله می کنی؟ گفت: ای وای بر من که هر چه عبادت کرده ام به فنا رفت چون باعث سلب آسایش مادرم شد. مجید جور دیگری بود... حبیب شلوغ بود، اما مجید ساکت. شب ها را به اقتضای آن روزها در مسجد غریبلر می ماندند، خانه که می ماند همان صحنه تکرار می شد.
,,

, ,
چطور به فکر جبهه افتادند؟
,مجید رفته بود و آبادان را دیده بود؛ از فکرش خوانده بودم که هوای جبهه دارد. گفتم بچه های مردم چطور می روند تو هم برو. بردیم از اعزام نیرو و رفت. موقع رفتن پدرش گفت اضطراب نداشته باش مجید، گفت: چرا اضطراب داشته باشم، اگر خدا بخواهد می برد پیش خودش، اگر هم نخواهد برم می گرداند پیش شما. چهل روز در جبهه ماند، بعد چهل دیدم حبیب مدام می آید خانه و می رود؛ گفتم حبیب دلم شور مجید را می زند، بعد انقلاب به جای مامان، ننه می گفتند؛ گفت ننه مجید نرفته که خانه خاله، رفته جبهه؛ یا شهید می شود، یا مجروح، یا اسیر. دل قرصی داشت. من را که بردند خانه شهید برای دیدن پیکر مجید، من را که دیده بود، رفته بود بیرون که مبادا من او را ببینم و گریه کنم. بعد از من پدرشان را برای دیدن پسر آورده بودند که او نگاه نکرده بود، می گفت ترسیدم با یک پیکر متلاشی روبرو شوم و صبرم لبریز شود و گناهکار شوم؛ اما حبیب در بیمارستان شهید شد؛ همراه پدرش رفتیم بیمارستان؛ از رویش بوسیدم که عکس هم گرفته اند.
,,
از شهید حبیب یک ویدیو هست که چند بار هم از تلویزیون پخش شده؛ خاطره ای از کربلای پنج می گویند
,اصلا مقابل دوربین حاضر نمی شد؛ می گفتم حبیب همه رزمنده ها در مقابل دوربین خاطره می گویند، از جنگ می گویند تو هم یکبار بیا مقابل دوربین؛ راضی نمی شد، می گفت من برای دیده شدن به جبهه نرفته ام. نمی دانم چطور توانستند راضی اش کنند و مقابل دوربین ببرندش.
,,
حاج اسماعیل وکیل زاده به من گفته بودند ماجرای "اتو" را از شما بپرسم
,(لبخند) پس به شما هم گفته اند این ماجرای اتو را. من هیچ وقت ندیده بودم که در خانه با زیرپیراهنی بنشیند؛ آن روز با اتو داشت پیراهنش را اتو می کرد که من دیدم در قسمتی از بازویش یک زخم هست؛ زخمی که خوب شده؛ پرسیدم مجید بازویت چه شده؛ تا می گفتم «من اولوم» شروع به گریه می کرد و می گفت نگو «من اولوم»؛ «من اولوم». خلاصه گفت اتو را به بازویم چسبانده ام تا ببینم تاب آتش جهنم را دارم یا نه. گفتم مگر تو چه گناهی داری که مستحق جهنم شوی؛ گفت هر کس به اندازه خودش گناه دارد. می گفت تو را به کربلا خواهم برد مامان.
,,

, ,
وقتی خبر شهادت فرزندانتان را شنیدید، اولین چیزی که به ذهنتان آمد چه بود؟
,خیلی سخت بود. (مکث) خیلی خیلی سخت بود. رفتم دم در و دیدم کلی از دوستان مجید جمع شده اند با لباس سیاه، به من گفتند مجید در بیمارستان است، اما به دلم افتاده بود که مجید شهید شده است. شب خواب دیده بودم که مجید با یک موتور سفید آمد دم در؛ گفتم این مال کیست، گفت مال خودم است ننه. از در برگشتم و نگاه کردم به صورت حاج آقا، به من گفت این ها همه منتظرند عکس العمل تو راببینند، مبادا عنان از کف بدهی. خیلی خیلی مرد معتقدی بود، خدا روحش را شاد کند. گفتم چشم. گفتم خدایا قبول کن...
,,
از دوستان صمیمی این شهدا، هستند کسانی که هنوز آن دوستی را خوب به خاطر دارند؟
,صمیمی ترین دوستشان آقای وکیل زاده است که خاطراتشان را هم نوشته اند.
,,
مادرانی هستند که پیکر شهدایشان نیامده، با آن ها چه صحبتی دارید؟
,به خدا همیشه فکرشان را می کنم. حبیب را من و پدرش دوتایی در قبر گذاشتیم؛ لیاقت ندارم اما دعا می کنم که خدا چشم آن ها را هم به دیدار پیکر فرزندشان روشن کند.
,,
ما جوان ها را هم دعا کنید
,همیشه برای جوان ها دعا می کنم؛ خدا کمکش را از جوان های ما دریغ نکند. خدا در مسیر درست هدایتشان کند. مشکلاتشان را حل کند.
]
ارسال دیدگاه