سخنان شنیدنی حاج حسین یکتا در نشست تداوم راهیان نور بسیج دانشجویی یزد/1

ماجرای دختر نیویورکی در شلمچه/عند تیپولوژی، شهیدا بودند

ماجرای دختر نیویورکی در شلمچه/عند تیپولوژی، شهیدا بودند
بچه ها جبهه چه خبر بود؟ بعد از برگشتن عوض شدی؟ خواستنی شدی؟ دیدنی شدی؟ ...گفت راست می گی دعوت است؛به تابلو سر کوچه توسل کردم... دختر خانمی در آمریکا و نیویورکی اصل بود؛گفت می شه یک مقدار از این خاک شلمچه...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از یزد رسا، حاج حسین یکتا روایت گر و طلایه دار ارودهای راهیان نور در اولین جلسه ای که بعد از راهیان نور حضور یافت در جمع دانشجویان بسیجی دارالعباده یزد بود.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, یزد رسا,

این نشست که با عنوان تداوم ارتباط با راهیان نور در حسینیه ثارالله یزد برپا شده بود، حاج حسین یکتا دقایقی به خاطره گویی به سبک شلمچه فکه و طلائیه پرداخت. که در ادامه بخشی از روایت های خواندنی وی به رشته تحریر در آمده است:

بزرگترین و زیباترین حرف را شهدا یواشکی با گوش های دلمون زدند؛ بچه های از راهیان برگشته تو هم ساکتو بستی؟ من هم بستم؛ آن موقع که می خواستی از یزد بری از دانشگاه بری سفر را شروع کنی- جمع خودمونی دیگه قرار حرف شلمچه ای فکه ای طلائیه ای با هم بزنیم - واقعاً گفتیم به شیطون دیدار تا قیامت؛ گفتی این آخرین باره که در این حال و هوا هستم برم دیگه می رم؛

هرکه میره راهیان نور نه رزق و نه قسمت است؛ فقط دعوت است؛ دختر خانمی داشت گریه می کرد؛ گفتم چرا گریه می کنی؛ گفت: راست می گی دعوت است؛ گفت: هر چه به مامانم می گفتم می خام برم راهیان نور می گفت دختر نمی گذارم بری؛ به تابلو سر کوچه توسل کردم؛ شب در عالم رؤیا شهیدی که نمی شناختم به خوابم اومد؛ گفت صبح میری جبهه؛ همین جوری رفته اید راهیان؛ این سفر هر که به هر کیه ؟ اصلاً فهمیدی از بهشت برگشتی؟ بچه ها فهمیدید چند روز در بهشت بودید؛ فهمیدید بهشت رفته بودید؛ گاهی اوقات دلت لک نزده غروب که می شه هوا که تاریک می شه؛ دم دم غروبیه شلمچه باشی؟ شاید قبلاً شلمچه ای و طلائیه ای نبوده باشی.

دختر خانمی در آمریکا و نیویورکی اصل بود؛ در شلمچه آومد جلوی من ؛ مترجم اومد؛ گفتم چی می گه ؛ گفت: می شه یک مقدار از این خاک شلمچه ببرم آمریکا ؛ گفتم خب ببرید دیگه خاک اینجا... ؛ گفت: نه نمی دونم این خاک چشه  دوست دارم در غروب های آمریکا که دلت می گیره با این خاک حرف بزنم.

بچه ها احساس نمی کردید در این سفر یه کسی در گوش دلتان داره حدیثاً نجوایی می گه و یه پچ پچی می کنه و یه دوزاری داره می اندازه که صدای الو الوی خدا را بشنویم که  پشت خط تلفن گیر کرده و دلش برای دیدار ما لک زده؛ دلت برای طلائیه تنگ نشده؛ دلت برای کوچه تنگ آشتی کنون دلا برای خدا تو شیار های فتح المبین تنگ نشده؟

بچه ها: گوشت بچه ها کجاست؟ استخوان بچه ها از توی شلمچه طلائیه فکه بردند ؛ پوست بچه ها کجا ست؟ خون بچه ها کجاست؟ قاطی این خاک هاست ؛ آن لباس های داخل راهیان نور را به عنوان یک لباس زیارت نگه دارید؛ با آن به مشهد، کربلا بروید بعد بگویید با آن دفنتان کنند.

می دونید عند تیپولوژی شهیدا بودند؟ آخر تیپ زدن شهیدا بودند؛ تیپ زدن تیپ خدایی؛ تیپ زدن تیپ خاکی؛ تیپ زدن خوشکل خوشکلا؛ یوسف زهرا نگاههشان کرد؛ می دونید چند تا از این خوشکل ها در شلمچه خوابیدند.

شهیدا با چه زبانی به ما بگویند دوستتان داریم ؛ دیدی نیومدید خودتان لوس کردید یکی یکی تان کول کردن بردنتان منطقه؛ فکر کردید سوار اتوبوس ولوواید؛ تک تکتان روی شونه یک شهید بودید؛ دیدید بچه ها مارک دارتان کردند برنددارتان کردند؛ سری تو سرا شدید؛ کسی تو فامیل و طایفه شدید ؛ ما امسال رفته بودیم زیارت شهدا؛

بچه ها جبهه چه خبر بود؟ بعد از برگشتن عوض شدی؟ خواستنی شدی؟ دیدنی شدی؟ آن ها آبروداری کردند برای تو و تو را مارک دار و برند دار کردند؛ بعد از برگشتن آبرو داری کردی؛ می دانی هر گناهی که در دانشگاه صورت می گیرد یک سیلی به حضرت زهراست؟ می دانی این چند روز که برگشتی دست چند نفر را گرفته ای که گناه نکند؟ چون همه زده اند دیگه من و تو نزنیم.

,

این نشست که با عنوان تداوم ارتباط با راهیان نور در حسینیه ثارالله یزد برپا شده بود، حاج حسین یکتا دقایقی به خاطره گویی به سبک شلمچه فکه و طلائیه پرداخت. که در ادامه بخشی از روایت های خواندنی وی به رشته تحریر در آمده است:

بزرگترین و زیباترین حرف را شهدا یواشکی با گوش های دلمون زدند؛ بچه های از راهیان برگشته تو هم ساکتو بستی؟ من هم بستم؛ آن موقع که می خواستی از یزد بری از دانشگاه بری سفر را شروع کنی- جمع خودمونی دیگه قرار حرف شلمچه ای فکه ای طلائیه ای با هم بزنیم - واقعاً گفتیم به شیطون دیدار تا قیامت؛ گفتی این آخرین باره که در این حال و هوا هستم برم دیگه می رم؛

هرکه میره راهیان نور نه رزق و نه قسمت است؛ فقط دعوت است؛ دختر خانمی داشت گریه می کرد؛ گفتم چرا گریه می کنی؛ گفت: راست می گی دعوت است؛ گفت: هر چه به مامانم می گفتم می خام برم راهیان نور می گفت دختر نمی گذارم بری؛ به تابلو سر کوچه توسل کردم؛ شب در عالم رؤیا شهیدی که نمی شناختم به خوابم اومد؛ گفت صبح میری جبهه؛ همین جوری رفته اید راهیان؛ این سفر هر که به هر کیه ؟ اصلاً فهمیدی از بهشت برگشتی؟ بچه ها فهمیدید چند روز در بهشت بودید؛ فهمیدید بهشت رفته بودید؛ گاهی اوقات دلت لک نزده غروب که می شه هوا که تاریک می شه؛ دم دم غروبیه شلمچه باشی؟ شاید قبلاً شلمچه ای و طلائیه ای نبوده باشی.

دختر خانمی در آمریکا و نیویورکی اصل بود؛ در شلمچه آومد جلوی من ؛ مترجم اومد؛ گفتم چی می گه ؛ گفت: می شه یک مقدار از این خاک شلمچه ببرم آمریکا ؛ گفتم خب ببرید دیگه خاک اینجا... ؛ گفت: نه نمی دونم این خاک چشه  دوست دارم در غروب های آمریکا که دلت می گیره با این خاک حرف بزنم.

بچه ها احساس نمی کردید در این سفر یه کسی در گوش دلتان داره حدیثاً نجوایی می گه و یه پچ پچی می کنه و یه دوزاری داره می اندازه که صدای الو الوی خدا را بشنویم که  پشت خط تلفن گیر کرده و دلش برای دیدار ما لک زده؛ دلت برای طلائیه تنگ نشده؛ دلت برای کوچه تنگ آشتی کنون دلا برای خدا تو شیار های فتح المبین تنگ نشده؟

بچه ها: گوشت بچه ها کجاست؟ استخوان بچه ها از توی شلمچه طلائیه فکه بردند ؛ پوست بچه ها کجا ست؟ خون بچه ها کجاست؟ قاطی این خاک هاست ؛ آن لباس های داخل راهیان نور را به عنوان یک لباس زیارت نگه دارید؛ با آن به مشهد، کربلا بروید بعد بگویید با آن دفنتان کنند.

می دونید عند تیپولوژی شهیدا بودند؟ آخر تیپ زدن شهیدا بودند؛ تیپ زدن تیپ خدایی؛ تیپ زدن تیپ خاکی؛ تیپ زدن خوشکل خوشکلا؛ یوسف زهرا نگاههشان کرد؛ می دونید چند تا از این خوشکل ها در شلمچه خوابیدند.

شهیدا با چه زبانی به ما بگویند دوستتان داریم ؛ دیدی نیومدید خودتان لوس کردید یکی یکی تان کول کردن بردنتان منطقه؛ فکر کردید سوار اتوبوس ولوواید؛ تک تکتان روی شونه یک شهید بودید؛ دیدید بچه ها مارک دارتان کردند برنددارتان کردند؛ سری تو سرا شدید؛ کسی تو فامیل و طایفه شدید ؛ ما امسال رفته بودیم زیارت شهدا؛

بچه ها جبهه چه خبر بود؟ بعد از برگشتن عوض شدی؟ خواستنی شدی؟ دیدنی شدی؟ آن ها آبروداری کردند برای تو و تو را مارک دار و برند دار کردند؛ بعد از برگشتن آبرو داری کردی؛ می دانی هر گناهی که در دانشگاه صورت می گیرد یک سیلی به حضرت زهراست؟ می دانی این چند روز که برگشتی دست چند نفر را گرفته ای که گناه نکند؟ چون همه زده اند دیگه من و تو نزنیم.

,

این نشست که با عنوان تداوم ارتباط با راهیان نور در حسینیه ثارالله یزد برپا شده بود، حاج حسین یکتا دقایقی به خاطره گویی به سبک شلمچه فکه و طلائیه پرداخت. که در ادامه بخشی از روایت های خواندنی وی به رشته تحریر در آمده است:

,

بزرگترین و زیباترین حرف را شهدا یواشکی با گوش های دلمون زدند؛ بچه های از راهیان برگشته تو هم ساکتو بستی؟ من هم بستم؛ آن موقع که می خواستی از یزد بری از دانشگاه بری سفر را شروع کنی- جمع خودمونی دیگه قرار حرف شلمچه ای فکه ای طلائیه ای با هم بزنیم - واقعاً گفتیم به شیطون دیدار تا قیامت؛ گفتی این آخرین باره که در این حال و هوا هستم برم دیگه می رم؛

,

هرکه میره راهیان نور نه رزق و نه قسمت است؛ فقط دعوت است؛ دختر خانمی داشت گریه می کرد؛ گفتم چرا گریه می کنی؛ گفت: راست می گی دعوت است؛ گفت: هر چه به مامانم می گفتم می خام برم راهیان نور می گفت دختر نمی گذارم بری؛ به تابلو سر کوچه توسل کردم؛ شب در عالم رؤیا شهیدی که نمی شناختم به خوابم اومد؛ گفت صبح میری جبهه؛ همین جوری رفته اید راهیان؛ این سفر هر که به هر کیه ؟ اصلاً فهمیدی از بهشت برگشتی؟ بچه ها فهمیدید چند روز در بهشت بودید؛ فهمیدید بهشت رفته بودید؛ گاهی اوقات دلت لک نزده غروب که می شه هوا که تاریک می شه؛ دم دم غروبیه شلمچه باشی؟ شاید قبلاً شلمچه ای و طلائیه ای نبوده باشی.

,

دختر خانمی در آمریکا و نیویورکی اصل بود؛ در شلمچه آومد جلوی من ؛ مترجم اومد؛ گفتم چی می گه ؛ گفت: می شه یک مقدار از این خاک شلمچه ببرم آمریکا ؛ گفتم خب ببرید دیگه خاک اینجا... ؛ گفت: نه نمی دونم این خاک چشه  دوست دارم در غروب های آمریکا که دلت می گیره با این خاک حرف بزنم.

,

, ,

بچه ها احساس نمی کردید در این سفر یه کسی در گوش دلتان داره حدیثاً نجوایی می گه و یه پچ پچی می کنه و یه دوزاری داره می اندازه که صدای الو الوی خدا را بشنویم که  پشت خط تلفن گیر کرده و دلش برای دیدار ما لک زده؛ دلت برای طلائیه تنگ نشده؛ دلت برای کوچه تنگ آشتی کنون دلا برای خدا تو شیار های فتح المبین تنگ نشده؟

,

بچه ها: گوشت بچه ها کجاست؟ استخوان بچه ها از توی شلمچه طلائیه فکه بردند ؛ پوست بچه ها کجا ست؟ خون بچه ها کجاست؟ قاطی این خاک هاست ؛ آن لباس های داخل راهیان نور را به عنوان یک لباس زیارت نگه دارید؛ با آن به مشهد، کربلا بروید بعد بگویید با آن دفنتان کنند.

,

می دونید عند تیپولوژی شهیدا بودند؟ آخر تیپ زدن شهیدا بودند؛ تیپ زدن تیپ خدایی؛ تیپ زدن تیپ خاکی؛ تیپ زدن خوشکل خوشکلا؛ یوسف زهرا نگاههشان کرد؛ می دونید چند تا از این خوشکل ها در شلمچه خوابیدند.

,

, ,

شهیدا با چه زبانی به ما بگویند دوستتان داریم ؛ دیدی نیومدید خودتان لوس کردید یکی یکی تان کول کردن بردنتان منطقه؛ فکر کردید سوار اتوبوس ولوواید؛ تک تکتان روی شونه یک شهید بودید؛ دیدید بچه ها مارک دارتان کردند برنددارتان کردند؛ سری تو سرا شدید؛ کسی تو فامیل و طایفه شدید ؛ ما امسال رفته بودیم زیارت شهدا؛

,

بچه ها جبهه چه خبر بود؟ بعد از برگشتن عوض شدی؟ خواستنی شدی؟ دیدنی شدی؟ آن ها آبروداری کردند برای تو و تو را مارک دار و برند دار کردند؛ بعد از برگشتن آبرو داری کردی؛ می دانی هر گناهی که در دانشگاه صورت می گیرد یک سیلی به حضرت زهراست؟ می دانی این چند روز که برگشتی دست چند نفر را گرفته ای که گناه نکند؟ چون همه زده اند دیگه من و تو نزنیم.

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه