گفتگو با برادر شهید منوچهر خراط؛
میگفت آن قدر جبهه میروم تا شهید شوم
هر وقت از او می پرسیدم «از اسیر شدن نمیترسی؟» میگفت: «من هرگز اسیر نمیشوم. من آن قدر جبهه میروم تا شهید شوم!»[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از خطب شکن، سال گذشته خبر کشف پیکر ۲۷۰ شهید غواص و خط شکن که اکثرا در عملیاتهای کربلای ۴ و ۵ به فیض شهادت نایل شده بودند، منتشر شد. سفر این شهدای گران قدر به سراسر کشور در تابستان ۹۴ موجی از عشق و علاقهی مردم به شهدا و پای بندی آنان به آرمانهای انقلاب اسلامی را به نمایش گذاشت.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, خطب شکن,شهید منوچهر خراط، نمایندهای بود که از دارالشهدای آران و بیدگل در خیل این شهدای بزرگوار قرار گرفته بود. سال گذشته در چنین روزی بود که منوچهر به شهر خود بازگشت و مردم شهرستان در استقبال از او حماسهای جاودان در خاطرهی تاریخ به جا گذاشتند.
, ,
,
, خطب شکن امروز به بهانهی سالگرد تشییع باشکوه پیکر شهید منوچهر خراط، گفتگویی را با برادر او منتشر میکند. رستم خراط که مدتی را با منوچهر در جبهههای جنگ گذرانده خاطرات بسیاری از او دارد، با این حال گذر ایام بسیاری از آنها را به فراموشی برده است…
,***
,لطفا خودتان را معرفی کنید.
, لطفا خودتان را معرفی کنید., لطفا خودتان را معرفی کنید, .,حسین (رستم) خراط هستم، برادر شهید منوچهر خراط، متولد ۱۳۴۵٫
,خاطرهای از دورانی که با منوچهر همراه بودید در ذهنتان مانده است؟
, خاطرهای از دورانی که با منوچهر همراه بودید در ذهنتان مانده است؟, خاطرهای از دورانی که با منوچهر همراه بودید در ذهنتان مانده است؟,زمانی که در جبهه زخمی شدم، برای مداوا به یکی از بیمارستانهای شیراز منتقل شده بودم. داییام به همراه برادرم برای عیادت من به شیراز آمدند. وقتی داییام به بیمارستان آمد، از او پرسیدم چرا تنها آمده است. گفت در راه منوچهر را دستگیر کردند. من به داییام گفتم منوچهر از من مهمتر است و او را به سراغ منوچهر فرستادم.
,وقتی در بیمارستان به خواب رفتم، منوچهر به خوابم آمد و در حالی که به همراه منوچهر و یک نفر دیگر کنار هم ایستاده بودیم، صدایی شنیدم که میگفت از بین شما یک نفر باید شهید شود. من به زبانی گفتم میخواهم شهید شوم. ولی منوچهر قبول نکرد و گفت «من باید شهید شوم، برادرم وظیفهاش را انجام داده است.»
,

حسین(رستم) خراط-برادر شهید منوچهر خراط
,
, , حسین(رستم) خراط-برادر شهید منوچهر خراط,
آخرین دیدار شما و منوچهر چگونه گذشت؟
, آخرین دیدار شما و منوچهر چگونه گذشت؟, آخرین دیدار شما و منوچهر چگونه گذشت؟,زمان عملیات گردان ما دو نفر، چهار پنج کیلومتر با هم فاصله داشت. برای دیدنش این فاصله را طی کردم. در راه متوجه شدم به همهی بچههای گردان گفته است اگر برادرم را دیدید، به او بگویید میخواهم ببینمش. با وجود جستجوها و تلاشهایی که کردم، امکان دیدن او را پیدا نکردم. تا این که حدود ساعت ۱۰ شب، به همراه حاج اکبر ستمکش، رفتیم و او را پیدا کردیم.
,وقتی دیدمش تازه حمام کرده بود. خیلی تر و تمیز بود. حنا بسته، برای عملیات آماده بود. اسلحهای که در دستش بود، خیلی سنگین و بزرگ بود. من که تا آن زمان دو سال در جبهه بودم، تا به حال چنین اسلحهای به دست نگرفته بودم. تقریبا اندازهی سلاح به اندازهی قد و قامت منوچهر بود.
,با وجود این که اولین باری بود که به عملیات میرفت، خیلی نورانی شده بود. از او پرسیدم کی برای عملیات اعزام میشوید؟ گفت «یک ساعت دیگر». بعد ادامه داد: «من هیچ چیز با خودم ندارم، نه کارت بسیجی، نه کارت پاسدار وظیفه. فقط نشانهی من این است که کفشم تا به تاست و زیر پیراهنی سبز به تن دارم.» گفتم نمیترسی؟ گفت: «از هیچ چیز نمیترسم!» مقداری پول و ساعتش را به من داد و برای عملیات رفت.
,احساس شما در آن دیدار آخر چگونه بود؟
, احساس شما در آن دیدار آخر چگونه بود؟, احساس شما در آن دیدار آخر چگونه بود؟,واقعیت این است که آن شب باران میبارید. حال و هوای عجیبی در سرم افتاده بود. به حاج اکبر ستمکش گفتم صبح دیگر برادرم را نخواهیم دید! واقعا منوچهر برای شهادت رفته بود. قبلا که با هم حرف زده بودیم، به او گفته بودم از اسیر شدن نمیترسی؟ میگفت: «من هرگز اسیر نمیشوم. من آن قدر جبهه میروم تا شهید شوم!»
,از شهادت منوچهر چگونه خبردار شدید؟
, از شهادت منوچهر چگونه خبردار شدید؟, از شهادت منوچهر چگونه خبردار شدید؟,صبح روز بعد از آن دیدار با حاج اکبر رفتیم تا بچهها را ببینیم. از بین آنها، حدود ۱۰ نفر برگشتند. سراغ منوچهر را که گرفتم گفتند معلوم نیست بقیه کجا هستند.
,بعدا از بچهها شنیدم که او به همراه چند تن از رزمندگان اصفهان در قایق بودند. در مسیر عبور از آب، قایق آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفته و هر ۱۰ نفری که بر آن سوار بودند ناپدید شده بودند.
, ,
,
, پدر و مادرتان در مورد اعزام شما به جبهه، چه نظری داشتند؟
, پدر و مادرتان در مورد اعزام شما به جبهه، چه نظری داشتند؟, پدر و مادرتان در مورد اعزام شما به جبهه، چه نظری داشتند؟,وقتی من و منوچهر به جبهه میرفتیم پدرم کِیف میکرد، روحیه میگرفت. مادرم ولی دلسوزتر بود و نگران ما میشد. پدرم میگفت «اگر هر چهار فرزندم هم شهید شوند، مشکلی ندارد. عاقبت باید رفت، چه بهتر که شهید شویم و برویم! چه چیزی بهتر از آن که بچههایت را در راه خدا بدهی؟! من از خدا گرفتهام و در راه خدا هم میدهم.»
,رفتار و خلق و خوی شهید در خانواده و برخورد با دوستانش چگونه بود؟
, رفتار و خلق و خوی شهید در خانواده و برخورد با دوستانش چگونه بود؟, رفتار و خلق و خوی شهید در خانواده و برخورد با دوستانش چگونه بود؟,منوچهر عاشق فوتبال بود. با این وجود، تمام زندگیاش روی برنامه بود. من یادم نمیآید نماز و روزهی قضایی داشته باشد. خیلی نترس بود. از بچهها شنیدم که وقتی در فاو، جلوی کارخانهی نمک رفته بود، از آخرین سنگر خودی که شاید کمتر از صد متر با اولین سنگر دشمن فاصله داشت، به سوی دشمن سنگ پرتاب میکرد!
,نیروها اگر میخواستند پست بدهند، معمولا هر چند ساعت یک بار عوض میشدند. ولی منوچهر آن قدر با ایمان بود و به کارش اعتقاد داشت که حتی اگر یک روز هم او را مامور میکردید، خسته نمیشد.
,دفتر مستندسازی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس کانون فرهنگی هنری امام زمان(عج) عباس آباد
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه