شهید محمود خادمی/
خدمت به خانواده همرزمان در غیاب آن ها
در طول چند روزی که به اتفاق همرزمانم بر روی ارتفاعات آربابا مستقر بودم، خیلی نگران خانواده ام بودم؛ فکر اینکه خانواده ام در چه وضعیتی به سر می برند، کلافه ام می کرد؛ غافل از اینکه شهید محمود خادمی و سایر دوستانم در سپاه به آن ها رسیدگی می کنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، پیشمرگ مسلمان کرد جلال ایازی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس شهرستان بانه، خاطره ای از فرمانده اطلاعات عملیات سپاه بانه شهید محمود خادمی را این گونه بازگو می کند:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
مرداد ماه سال 1359 درست یک ماه بعد از جنایت روستای عباس آباد بانه به شهر برگشتم. هنوز ذهنم درگیر آن قساوت بی حد و مرز بود و احساس می کردم این افراد از هر گونه احساس و عواطف انسانی خالی هستند. با خودم می گفتم؛ هیچ موجودی که شکل و شمایل انسان داشته باشد، با هم نوعش چنین کاری نمی کند که این ها کردند.
, جنایت روستای عباس آباد بانه,,
صبح زود به سپاه بانه رفتم و اسم نویسی کردم. ابتدا قبول نمی کردند، ولی زمانی که ماجرای رزمنده سپاهی اسیر در روستای عباس آباد را تعریف کردم و اشک از چشمانم سرازیر شد؛ شهید محمود خادمی مسئول وقت اطلاعات عملیات سپاه بانه با خوشرویی از ثبت نامم استقبال کرد و به این ترتیب من توفیق خدمت در جامه مقدس پاسداری را پیدا کردم.
,,
چند روزی از عضویت من در سپاه بانه می گذشت که برای استقرار بر روی کوه آربابا به همراه گروه کوچکی از همرزمانم به طرف این کوه حرکت کردیم. کوه آربابا مشرف به شهر بود و اگر به دست گروهک های ضد انقلاب می افتاد اوضاع شهر به هم می ریخت. به همین دلیل سعی کردیم ما زودتر از نیروهای ضد انقلاب بر این ارتفاعات مسلط شویم.
,,
موقعیت استراتژیک کوه آربابا به گونه ای بود که اگر نیرویی بر روی آن مستقر می شد، مثل کف دست شهر بانه را در اختیار می گرفت و اگر گروهک های ضد انقلاب موفق به استقرار بر روی آن می شدند، جان مردم عادی و بسیاری از نیروهای سپاهی و ارتشی به خطر می افتاد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده بر این ارتفاعات مسلط شویم.
,,
به هر سختی و مشقتی بود خودمان را به بالای آربابا رساندیم. بعد از یک صعود طاقت فرسا، خیلی سریع شروع به سنگرسازی کردیم. به ما دستور داده بودند که مدت زمان طولانی بر روی آربابا بمانیم. ما تمام توان خود را به کار گرفته بودیم که به هیچ وجه گروهک های ضد انقلاب به این نقطه نزدیک نشوند.
,,
چند ماهی می شد که رزمندگان سپاه اسلام شهرهای کامیاران و سنندج را پاکسازی کرده بودند و آرام آرام به طرف سایر شهرها و روستاها حرکت می کردند و یکی یکی روستاها را از لوث وجود گروهک های ضد انقلاب پاک می کردند. گروهک های که ضد انقلاب که به یک باره بر تمام منطقه مسلط شده بودند، نمی توانستند ببینند که هر روز تعدادی از مواضعشان را از دست می دهند و مجبور به عقب نشینی می شوند؛ گروهک های ضد انقلاب برای حفظ مواضعشان دست به هر جنایتی می زدند.
,,
به مدت 40 شبانه روز بر روی ارتفاعات آربابا مستقر بودیم. چون هر شب احتمال حمله گروهک های ضد انقلاب وجود داشت، در آماده باش کامل به سر می بردیم. بیشتر شب ها تا صبح بیدار بودیم و در پست های نگهبانی با سلاح و مهمات کامل آماده درگیری با نیروهای ضد انقلاب بودیم.
,,
در حالیکه صعود به آربابا بسیار سخت بود ولی نیروهای خودی با سختی و مشقت بسیار آذوقه و مهمات را به ما می رساندند و ما هم سعی می کردیم در مصرف آذوقه و مهمات قناعت کنیم تا دوستانمان کمتر به زحمت بیافتند و کمتر به قله آربابا بیایند.
,,
بعد از این مدت طولانی وقتی به خانه برگشتم ـ بعد از اتفاقی که در روستای عباس آباد برای خانواده ام پیش آمد و خانه ما توسط نیروهای ضد انقلاب ویران شد، یک ساختمان متعلق به اداره دخانیات را در منطقه گمرک به خانواده ما دادند تا در آن مکان زندگی کنیم ـ متوجه شدم فرش و موکت تازه در کف خانه پهن است و پدر، مادر و برادرانم خوشحال هستند و همگی لباس تازه به تن دارند. پدرم را در آغوش گرفتم و به ایشان گفتم: پدر جان! از اینکه کار تازه ای پیدا کرده ای بسیار خوشحالم. حالا دیگر مجبور نیستید با سختی زندگی کنید.
,,
پدرم لبخندی زد و گفت: فرزندم چه می گویی! چند روز قبل وقتی من خانه نبودم، فرمانده ات برادر محمود خادمی به اینجا می آید و بدون اینکه خودش را معرفی کند این فرش، موکت و چند دست لباس را به برادرانت تحویل می دهد. بعداً که تحقیق کردم متوجه شدم آقای خادمی فرمانده اطلاعات عملیات سپاه بانه این وسایل را آورده است. دیروز هم مقداری برنج، روغن و قند برایمان آورده بود.
,,
بعد از شنیدن حرف های پدرم، خوشحال شدم و تمام سختی ها و ناراحتی اقامت طولانی مدت در آربابا را فراموش کردم. در طول چند روزی که به اتفاق همرزمانم بر روی ارتفاعات آربابا مستقر بودم، خیلی نگران خانواده ام بودم؛ فکر اینکه خانواده ام در چه وضعیتی به سر می برند، کلافه ام می کرد. با وجود اینکه در طول این مدت غذای گرم در دسترس ما نبود، ولی با خوردن حتی یک لقمه نان خشک هم به یاد خانواده می افتادم؛ غافل از اینکه شهید محمود خادمی و سایر دوستانم در سپاه به فکر خانواده ام هستند و به آن ها رسیدگی می کنند.
,,
بعد از این تاریخ ارادتم به شهید خادمی و سایر دوستان سپاهی ام صد چندان شد. همین برخورد ارزشمند شهید خادمی باعث شد دیگر برادرانم داوطلبانه و در کمال عشق و علاقه در سپاه پاسداران نام نویسی کنند و برای مقابله و مبارزه با گروهک های ضد انقلاب پیش قدم شوند.
,,
شهید محمود خادمی در سال 1337 در شهر کاشان دیده به جهان گشود و در حالی که 22 بهار از عمرش نگذشته بود به شهرستان بانه عزیمت کرد و به عنوان فرمانده اطلاعات عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان بانه در آن دیار مشغول خدمت شد. شهید خادمی پس از سازماندهی نیروهای بومی بانه، با ضدانقلاب و اشرار منطقه مبارزه کرد و در روز چهاردهم مهرماه سال 1359 در درگیری با گروهک های ضد انقلاب به شهادت رسید.
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه