یادداشت :

قلم به مزد ، پدیده‌ای شوم در رسانه / چند می‌گیری بنویسی چند می‌گیری ننویسی ؟

قلم به مزد ، پدیده‌ای شوم در رسانه / چند می‌گیری بنویسی چند می‌گیری ننویسی ؟
رسالت ما بلندگوی درد مردم‌بودن بود. به ما آموختی که قلم را نباید به نفع کسانی بچرخانیم که مبادا ما را قلم به مزد خطاب ‌کنند که اگر چنین باشد در چشم دیگران خوار می‌شویم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بانوپرس :  انگشتان در برابر افکار واکنش نشان میدادند و حاضر نبودند که در برابر افکار مانند سرباز بدون پرسش و انکار بله قربان بگویند. ۷  شبانه روز مبارزه افکار و انگشتان با یکدیگر مابقی اعضای بدن را فرسوده کرده بودند به گونه‌ای که قلب از ته دل فریاد زد: کافیه محض رضای خدا این لج بازی‌ها و لجاجت‌ها را کنار بگذارید و بر اساس منطق حرف بزنید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بانوپرس, بانوپرس, بانوپرس,

تا واژه منطق از دهان قلب بیرون زد ناگهان عقل چشمانش را باز کرد و با عصبانیت گفت: ای قلب سالهاست که من از عقلانیت میگویم اما چه سود که تو با احساساتت منطق را ربوده‌ای اما جالب است که خود که گلوله‌ای از احساسات و عواطف هستی صدایت را بلندمی‌کنی و  افکار و انگشتان را به رعایت منطق امر.

,

قلب دقایقی سکوت کرد. کمی گریه کرد و کمی دلخور شد اما بغض گلویش ناگهان ترکید و رو به عقل کرد و گفت: ای عقل اگر من نبودم شاید مردمان  اینگونه به یک دیگر مهر نمی ورزیدند و یا اینکه جهان اینگونه شکل نمی‌گرفت.

,

عقل با لحنی آرام گفت: قلب عزیزم. فدای احساساتت شوم که آهن را ذوب می‌کنی و شیشه را سنگ. قلب عزیزم فدای اشک هایت شوم اما باور کن من هم باید در این جهان جایی داشته باشم. باور کن که باید برخی از ناگفته ها گفته شوند اما با منطق نه احساسات.

,

قلب اشک هایش را پاک کرد و با چشمان شیشه‌ای قرمز رنگش به عقل نگاهی کرد و گفت: چه کنم که دست قضا داده بر این رفتارم. ای عقل ای که تو هرگاه سخن راندی منطق را مخلوط کردی و آنچنان پازل حرف‌ها را کنار هم چیدمان کردی که احساساتم را فدای منطقت کردم. اما همانگونه که میدانی من گلوله‌ای از احساسات هستم و احساساتم باعث شده است که دچار فراموشی شوم. پس ای عقل ای سرمایه وجود صاحبم تو را قسم می‌دهم که هربار برای اینکه بر من غلبه کنی یک داستان ملموس برایم تعریف کنی تا راحت‌تر مغلوب شوم هرچند که باز هم مغلوبیتم با احساساتم همراه است.

,

عقل عینک‌های دانایی خود را بر روی چشمانش دقیق کرد و گفت: من ساکت می‌شوم و برای اینکه دیگر دوستان هم در بحث ما شریک شوند و فرداروزی نگویی که عقل داستان را به نفع خود پیچانید تا من مغلوب شوم  داستان را برعهده عضو دیگر صاحبم می‌گذارم  و رو به زبان کرد و گفت: ای زبان بنواز صوت عقلانیت را. شرح حال را تا بلکه  افکار و انگشتان دعوای  ۷روزه خود را پایان دهند.

,

زبان  گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. به خدا سوگند که هرچه گویم غیر از راست نیست و اگر دروغی گفتم ای عقل تو مرا ساکت کن. دوستان مدتها ست که افکار صاحبمان با انگشتانش در مبارزه‌ای سخت در حال پیکارند. من داستان را می‌گویم و قضاوت را به خودتان واگذار می‌کنم.

,

صاحبمان مدت‌هاست که به قلم عشق سوگند یاد کرده است که جز راست ننویسد و جز راست نگوید و اگر چنین شد خداوند جزایش را در این دنیا بدهد تا عبرتی برای دیگران باشد. او مدت اندکی است که قلم را برای رضای خدا و بدون چشم داشتی بر روی کاغذهای درون کیفش می‌چرخاند و برای اینکه نوشته‌هایش بر کسانی که حکمران زندگی حیات هستند تاثیر بگذارد؛ در محیط هایی که نامشان مجازی است و اما دوست عزیزمان چشم به خوبی از آنها خبر دارد منتشر می‌کند.

,

صاحبمان کمی احساساتی است اما بدانید که هیچگاه منطق را فدای احساساتش نمی‌کند و بارها با چشمان وجودی خود دیدم که در حساس‌ترین مسائل زندگی که شاید کمتر کسی اینگونه رفتار کند راهنمایی‌های عقل را بر قلب ترجیح  می‌دهد.

,

زبان کمی سکوت کرد و دیگر اعضا در بهت رفتند که زبان پرده از چه رازی می خواهد بردارد که ۷ روز همه اعضای بدنی صاحب به صورت مستقیم و غیر مستقیم به خاطر  رفتارهای لجوجانه افکار و انگشتان سرسام گرفته بودند.

,

گویا بیانش برای زبان هم سخت بود.زبان نگاهی به عقل کرد و گفت: باید قامت راسخ کنم و از رازی بگویم که گفتنش برای خودم نیز سخت است چرا که من بارها در برابر عقل ایستادگی کردم و حقیقت نگفتم. اما این بار می‌خواهم سرباز بی چون و چرای عقل باشم.

,

زبان شروع به گفتن کرد و گفت: صاحب ما خبرنگار است. دوستمان قلب همان گلوله عواطف و احساسات، روز خبرنگار را فرصت مغتنمی شمرد و سریع به افکار گفت بنویس علیه ناعادلان. عقل که می‌دانست تاثیر نوشته‌ها در این روز که عده‌ای غرق در خوشحالی هستند و عده‌ای ناراحت ، عده‌ای آن را گلایه های بی اساس و عده‌ای دیگر آن را نوشته هایی بر اساس احساسات غیر اصولی و مهم تر از آن عده‌ای که خطاب راز دل صاحبمان هستند و  در ادامه از آنها سخن خواهم گفت فرصت را سودجویانه چپاول می‌کنند و با متوسل شدن به حربه هایی ناجوانمردانه اثر نوشته را از عرش به فرش می آورند که همین عامل  سبب ایجاد دعوا میان افکار و انگشتان شد.

,

زبان رو به چشم کرد و گفت: ای چشمان صاحب چرا آرامید؟. مگر صاحبمان از آرامش ما استفاده کرده است و در حال نوشتن است؟. چشم به آرامی به قلب، عقل، زبان و سایر اعضا نگاهی کرد و گفت: هیسسسسسس، آرام باشید صاحبمان در حال نوشتن است. گویا اشک‌های قلب بر افکار و انگشتان تاثیر گذاشته است.

,

زبان گفت: ای چشم بخوان از دلنوشته صاحب تا من سکوت کنم و دوستان راز دل صاحب را بهتر بفهمند.
چشم گفت:ای زبان من نگاه می‌کنم و اطلاعات را میدهم اما سکوت کن تا نوشته‌های صاحبمان  تمام شود و آنگاه بلند بلند بخوان تا همگان بفهمند راز دل صاحبمان را.

,
,

راز دل صاحب:
سلام مدیر گرامی. مدتی بود تمایل داشتم با شما چند کلمه‌ای صحبت کنم اما از آن‌جایی که صحبت‌های من بوی نصیحت می‌دادند از بیان آن‌ها واهمه داشتم. لذا مدت‌ها به دنبال یافتن راهی بودم برای بیان  هرچه راحت‌تر سخنانم . تا اینکه روز خبرنگار، فرصت را غنیمت شمرده و فضا را مناسب دیدم تا چند کلمه‌ای را در محضر شما، دوستان و هم قطاران رسانه‌ای ( نوشتاری، شنیداری، دیداری و …) بیان کنم. در این راه  آقای کیوان لطفی مجری توانگر برنامه که گویا در سرزمین افکارم طی الارض نموده بود  این فرصت را برای جامعه‌‌ی خبرنگاری مهیا کردند  تا چند کلمه‌ای در نقد جامعه خبر و خبرنگاری گفته شود، حرف‌ها داشتم، حرف‌هایی از جنس دغدغه و دلسوزی اما چه کنم که احترام  پیشکسوتی شما  در عرصه خبر و خبرنگاری توان بیان هر آنچه را که در دل داشتم از من ربود.

, راز دل صاحب:, راز دل صاحب:,
,

دریغا که این فرصت هم از دست رفت. دیگر سکوت جایز نیست و  می‌خواهم درس پس دهم. درسی را که در  محضر شما آموخته‌ام. درسی در باب رسالت خبرنگار و اخلاق رسانه‌ای.

,

استاد گرامی عرصه خبر، رسالت خبرنگاری را یک بار دیگر برایتان بیان می‌کنم همان که خود پیش‌تر برایمان گفته بودید و تاکید کردید که آویزه گوشمان کنیم.

,

رسالت ما بلندگوی درد مردم‌بودن بود. به ما آموختی که قلم را نباید به نفع کسانی بچرخانیم که مبادا ما  را قلم به مزد خطاب ‌کنند که اگر چنین باشد در چشم دیگران خوار می‌شویم.

,

در همان جلسات درس می‌گفتید که حق الناس است که با  فلانی یا فلان سازمان زد و بند کنید و جای نوشتن حقایق را با دریافت هدایای ناچیز که آن را چرک کف دست و حربه‌های سخیف شیطان قلمداد می‌کردید با مدیحه سرایی عوض کنید.

,

حال چه شده است که آموزگار خود رسالت را فراموش کرده است و قلمش در خدمت مدیرانی می‌چرخد که مشکلات و معضلات جامعه شهری ما حاصل تصمیمات آنان است.

,

چرا به رسالتی که در پیشگاه وجدان خویش به آن قسم یاد کردیم پایبند نیستیم .قرار بر این بود که قلم به مزد نباشیم  پس زد و بند با روابط عمومی فلان سازمان در قبال مال ناچیز دنیا چه می تواند باشد جز قلم به مزد بودن.

,

استاد گرامی مرا ببخشید که اینگونه با صراحت راز دل چندین ساله‌ام را بیان کردم اما امیدوارم نوشته هایم بر شما و سایر دوستانی که با این رفتار غیر اخلاقی خود جامعه پاک خبر و خبرنگاری را با جایگاه دیگری اشتباه گرفته‌اند تاثیر بگذارد تا بلکه ارزش جایگاهمان حفظ شود.

,

و من‌الله توفیق

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه