روایتی از روزهای سخت اسارت:

برایم سنگ قبر ساخته بودند/اجازه حرف زدن نداشتیم

برایم سنگ قبر ساخته بودند/اجازه حرف زدن نداشتیم
دفاع مقدس صحیفه ای نورانی است که بر برگ برگش، حماسه ای جاوید حک شده؛ حماسه هایی که با مجاهدت مردانی از جنس ایثار و مقاومت در دل سنگرها یا در زندان های مخوف بعثی رقم خورده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نافع؛ 26 مرداد، سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی، یکی از روزهایی است که خاطره شیرینش برای همیشه در حافظه این ملت ثبت شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,

سیدجعفر دعوتی، آزاده و راوی دفاع مقدس، یکی از افرادی است که پس از چشیدن طعم تلخ روزهای اسارت به میهن بازگشت و خاطرات زیبایی از لحظه ورودش به یادگار دارد.

,

فرا رسیدن 26 مرداد بهانه ای شد تا با او به گفتگو بنشینیم:

,

 

,

دعوتی می گوید: زمانی که برگشتم همه حیرت کردند زیرا خانواده و دوستانم تصور می کردند که به شهادت رسیده ام و به عنوان شهید مفقودالاثر برایم قبر ساخته بودند.

,

این رزمنده همدانی ادامه می دهد: 16 سالم بود که در "کربلای 4" اسیر شده و تا 6 ماه اجازه صحبت کردن با یکدیگر را به اسرا نمی‌دادند.

,

دعوتی با اشاره به خاطراتش از آن دوران می افزاید: خاطرم هست، شب تاسوعا برای سیدالشهدا(ع) مجلس عزا برپا کرده بودیم که بعثی‌ها متوجه شده و ابتدا شروع به ضرب و شتم بچه‌ها و سپس رقص و پایکوبی کردند.

,

وی اضافه می کند: فردای آن روز همه ما را در حیاط جمع کرده و گفتند کسانی که دیشب عزاداری کردند بیرون بیایند وگرنه همه را کتک می زنیم؛ بچه‌ها تک‌تک بیرون آمده و کاملا اتفاقی، وقتی تعداد افراد شمرده شد؛ درست 72 نفر شدند به تعداد 72 یار ابا عبدا...(ع) در روز عاشورا و این اعجاب همه را برانگیخت.

,

دعوتی بیان می کند: عراقی ها وعده کردند کسانی که در عزاداری شرکت نکرده اند را برای زیارت به کربلا می بریم، اما نه تنها به وعده خود عمل نکردند که آن 72 نفر را به شدت تنبیه کردند.

,

 

,

برایم سنگ قبر ساخته بودند/اجازه حرف زدن هم نداشتیم

, برایم سنگ قبر ساخته بودند/اجازه حرف زدن هم نداشتیم,

 

,

این آزاده سرافراز با اشاره به خاطرات لحظه ورودش به میهن نیز می گوید: روزهای نخست، ما را در پادگان شهید محمد منتظری کرمانشاه قرنطینه کرده و سپس به سمت همدان آوردند؛ سختی اسارت به اندازه ای بود که باوجود گذشت چند روز، هنوز باورم نشده بود که به ایران بازگشته ‌ام، اما وقتی در چند کیلومتری همدان، با استقبال پرشور مردم متدین شهر مریانج روبرو شدم؛ یقین کردم که آزاد شده ام.

,

دعوتی ادامه می دهد: تا آن لحظه نه من و نه خانواده از حال یکدیگر خبر نداشتیم؛ خانواده اسرا را در سالن اجتماعات سپاه استان جمع کرده بودند و مادرم ناباورانه به طرفم آمده و به من دست زد تا مطمئن شود که شبح نیستم! حتی از من خواست دو بار دور بزنم تا از سلامتم مطمئن شود.

,

وی اظهار می کند: این صحنه به اندازه ای عاطفی بود که افراد و مسئولان حاضر همگی به ما خیره شده بودند.

,

دعوتی بیان می کند: پس از فراغت از دیدار برای زیارت مزار دوستان شهیدم به گلزار شهدا رفتم و جالب تر اینکه و نکته جالب اینکه بر سر مزار خودم نیز رفته و فاتحه خواندم! زیرا خانواده‌ام به عنوان شهید مفقودالاثر برایم سنگ مزار ساخته بودند.

,

وی اظهار می کند: حال باوجود گذشت سالیان سال از آن زمان به روایت‌گری دفاع مقدس برای جوانان و نوجوانان پرداخته ام تا شاید بتوانم ذره ای از دریای بی کران ایثار و ایمان و عشق و جنون جوانان دیروز را برای نسل امروز بیان کنم.

,

​انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه