خاطراتی ماندگار از روزگاران اسارت /از مداحی تا مصیبت و شکنجه

خاطراتی ماندگار از روزگاران اسارت /از مداحی تا مصیبت و شکنجه
حاج ایوب شیرازی از جانبازان و آزادگان هشت سال دفاع مقدس در مصاحبه با خبرنگار شاهین پیام خاطرات خود در ایام اسارت را بازگو کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از شاهین پیام حاج ایوب شیرازی از جانبازان و آزادگانی است که خاطرات خود در ایام اسارت را در گفتگو با خبرنگار شاهین پیام بازگو کرد.

, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از شاهین پیام حاج ایوب شیرازی از جانبازان و آزادگانی است که خاطرات خود در ایام اسارت را در گفتگو با خبرنگار شاهین پیام بازگو کرد., شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شاهین پیام,

خاطره آن دوران را از زبان حاج ایوب بخوانیم:

, خاطره آن دوران را از زبان حاج ایوب بخوانیم:,

یک روز بعد از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت در سال 1367 از چهار طرف بنده و همرزمانم در محاصره قرار گرفته بودیم تا اینکه بعد از مقاومت 48 ساعته نهایتاً به اسارت رژیم بعثی عراق در آمدیم و ما را به اردوگاه 17 نهروان در 17 کیلومتری شهر بغداد منتقل کردند.10 روز بعد ماه محرم فرا میرسید با دوستان و سایر اسرا تصمیم گرفتیم بعنوان سفیران انقلاب کاری کنیم که رژیم بعثی را اسیر خود سازیم و احساس اسارت را با نماز و ایمان محکم و نوحه خوانی از وجودمان برهانیم و دشمن را از این به اسارت گرفتنمان نا امید سازیم.

, یک روز بعد از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت در سال 1367 از چهار طرف بنده و همرزمانم در محاصره قرار گرفته بودیم تا اینکه بعد از مقاومت 48 ساعته نهایتاً به اسارت رژیم بعثی عراق در آمدیم و ما را به اردوگاه 17 نهروان در 17 کیلومتری شهر بغداد منتقل کردند.10 روز بعد ماه محرم فرا میرسید با دوستان و سایر اسرا تصمیم گرفتیم بعنوان سفیران انقلاب کاری کنیم که رژیم بعثی را اسیر خود سازیم و احساس اسارت را با نماز و ایمان محکم و نوحه خوانی از وجودمان برهانیم و دشمن را از این به اسارت گرفتنمان نا امید سازیم.,

در مکانی که بنده و همرزمانم در اسارت بودیم یکی از روحانیون بنام حاج محمد زمان بزاز در اولین روز ماه محرم زانوی غم بغل گرفته بود و با نجواهایی که در مدح امام حسین زمزمه می کرد اشک می ریخت،بنده که این حال و هوارا دیدم نزد وی رفته و هم نفس با حاج محمدزمان روضه سر دادم و از وی درخواست کردم تا یک نوحه فارسی برایم بنویسد اما آنجا که قلم و کاغذ نبود،اما با یک باتری قلمی مستعمل که نزد یکی از اسرا بود توانستیم با زغال باتری و زر ورق یک پاکت سیگار مدادی ساخته و نوحه

, در مکانی که بنده و همرزمانم در اسارت بودیم یکی از روحانیون بنام حاج محمد زمان بزاز در اولین روز ماه محرم زانوی غم بغل گرفته بود و با نجواهایی که در مدح امام حسین زمزمه می کرد اشک می ریخت،بنده که این حال و هوارا دیدم نزد وی رفته و هم نفس با حاج محمدزمان روضه سر دادم و از وی درخواست کردم تا یک نوحه فارسی برایم بنویسد اما آنجا که قلم و کاغذ نبود،اما با یک باتری قلمی مستعمل که نزد یکی از اسرا بود توانستیم با زغال باتری و زر ورق یک پاکت سیگار مدادی ساخته و نوحه,

  قال رسول الله نور عینی     حسین منی انا من حسینی

,   قال رسول الله نور عینی     حسین منی انا من حسینی,

             حسین جان کربلا              حسین حسین کواکبرت کو قاسمت 

,              حسین جان کربلا              حسین حسین کواکبرت کو قاسمت ,

کو عباس برادرت

, کو عباس برادرت ,

را بنویسیم و بدین ترتیب با صدای رسا و بلند شروع به مداحی و نوحه سرایی کردم و تمام اسرای در بند مشغول سینه زنی شدند،در این هنگام یکی از مأمورین رژیم بعثی از پشت میله ها فریاد زد:"مسخره ها ساکت"،با شنیدن این حرف ندای "یا حسین یاحسین" همرزمان و دوستان بیشتر شد به طوری که یکی از کائوچوهای سقف فرو ریخت،لرزه ای عجیب به جان دشمن افتاده بود تا اینکه مأمور به ناچار دست به اسلحه برد و آن را آماده تیر اندازی کرد.

, را بنویسیم و بدین ترتیب با صدای رسا و بلند شروع به مداحی و نوحه سرایی کردم و تمام اسرای در بند مشغول سینه زنی شدند،در این هنگام یکی از مأمورین رژیم بعثی از پشت میله ها فریاد زد:"مسخره ها ساکت"،با شنیدن این حرف ندای "یا حسین یاحسین" همرزمان و دوستان بیشتر شد به طوری که یکی از کائوچوهای سقف فرو ریخت،لرزه ای عجیب به جان دشمن افتاده بود تا اینکه مأمور به ناچار دست به اسلحه برد و آن را آماده تیر اندازی کرد.,

از دوستان خواستم تا آرام بگیرند و زمین بنشینند که نکند خدایی ناکرده به کسی آسیبی برسد و فردا شرمنده خانواده هایشان باشم.بعد از ایجاد آرامش نسبی در میان اسرا مأمور بعثی خطاب به بنده گفت: تو دیوانه ای؟ در جواب گفتم بله من دیوانه ام.دوباره پرسید تمام جماعت ایران دیوانه اند؟ پاسخ دادم بله همه ی ما ایرانیان دیوانه آقا و مولایمان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) هستیم.با شنیدن این پاسخ خشم تمام وجود مأمور عراقی را فرا گرفته بود و از من خواست تا دستانم را از میله ها بیرون ببرم ،سپس دستانم را به میله ها بست و با چوبدستی که در دست داشت 20 ضربه به دستانم زد،درست بود که درد جگرم را میسوزاند اما تحمل کردم و ضعفی از خود به دشمن نشان ندادم.

, از دوستان خواستم تا آرام بگیرند و زمین بنشینند که نکند خدایی ناکرده به کسی آسیبی برسد و فردا شرمنده خانواده هایشان باشم.بعد از ایجاد آرامش نسبی در میان اسرا مأمور بعثی خطاب به بنده گفت: تو دیوانه ای؟ در جواب گفتم بله من دیوانه ام.دوباره پرسید تمام جماعت ایران دیوانه اند؟ پاسخ دادم بله همه ی ما ایرانیان دیوانه آقا و مولایمان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) هستیم.با شنیدن این پاسخ خشم تمام وجود مأمور عراقی را فرا گرفته بود و از من خواست تا دستانم را از میله ها بیرون ببرم ،سپس دستانم را به میله ها بست و با چوبدستی که در دست داشت 20 ضربه به دستانم زد،درست بود که درد جگرم را میسوزاند اما تحمل کردم و ضعفی از خود به دشمن نشان ندادم.,

بعد از اینکه دستانم را باز کرد بی رمق شده بودم تمام همرزمان حاضر در اردوگاه را گریان دیدم و حتی یکی از سربازان رژیم بعث را که صدایم زد و گفت :ماهمه مسلمانیم و اعتقاداتی داریم،یکی از دوستانم گزارش این عمل زشت را به مسئول اردوگاه رسانده است ان شاءالله تقاس این کارش را پس خواهد داد.

, بعد از اینکه دستانم را باز کرد بی رمق شده بودم تمام همرزمان حاضر در اردوگاه را گریان دیدم و حتی یکی از سربازان رژیم بعث را که صدایم زد و گفت :ماهمه مسلمانیم و اعتقاداتی داریم،یکی از دوستانم گزارش این عمل زشت را به مسئول اردوگاه رسانده است ان شاءالله تقاس این کارش را پس خواهد داد.,

از آنجائیکه مسئول اردوگاه که بعدها متوجه شدیم یکی از پیروان خط رهبری بود و بعد از رفتن وی از اردوگاه متوجه شدیم که چه خدمات ارزنده ای را به ما ایرانی ها ارائه میداد به جمع اسرا آمد و مأمور شکنجه گر را فرا خواند و نیز بنده را و با مشاهده دستان کبود و سیاه من لباس های مأمور خود را از تن وی پاره کرد و با تازیانه به جان وی افتاد، آنقدراو را زد تا رمقی برایش باقی نماند در نهایت دستورداد تا اورا به زندان بیافکنند.

, از آنجائیکه مسئول اردوگاه که بعدها متوجه شدیم یکی از پیروان خط رهبری بود و بعد از رفتن وی از اردوگاه متوجه شدیم که چه خدمات ارزنده ای را به ما ایرانی ها ارائه میداد به جمع اسرا آمد و مأمور شکنجه گر را فرا خواند و نیز بنده را و با مشاهده دستان کبود و سیاه من لباس های مأمور خود را از تن وی پاره کرد و با تازیانه به جان وی افتاد، آنقدراو را زد تا رمقی برایش باقی نماند در نهایت دستورداد تا اورا به زندان بیافکنند.,

بعد از گذشت 4 ماه یک روز صبح متوجه شدیم که به اسرا صبحانه آن هم تخم مرغ آب پز میدهند،همه تعجب کرده بودند که چه خبر است که رژیم این همه دست و دلبازی میکند،تا اینکه وقتی نوبت به بند ما رسید متوجه همان مأمور که مرا شکنجه کرده بود شدم.قبل از همه مرا صدا زد به خیال خودم میخواهد لطف کند اما مثل اینکه برای جبران کتک ها و اسارت چهار ماهه اش تخم مرغ آب پز را پیش کش میکند.وقتی جلوتر رفتم به من گفت بردار و بخور وقتی خواستم پوست تخم مرغ را بگیرم اجازه نداد و به زور تخم مرغ را در دهانم فرو کرد سپس ضربه محکم به زیر چانه ام زد و تخم مرغ با پوست های شکسته در گلویم گیر کرده بود،نیاز مبرم به آب داشتم اما بجز آب جوشانده ای که تخم مرغ ها را جوشانده بودند آبی در محل نبود ،بالاجبار آب داغ را سر کشیدم تا خفه نشوم ،سپس دوباره تخم مرغی دیگر را آنچنان وارد دهانم کرد که بدون شکستگی وارد شکمم شد.

, بعد از گذشت 4 ماه یک روز صبح متوجه شدیم که به اسرا صبحانه آن هم تخم مرغ آب پز میدهند،همه تعجب کرده بودند که چه خبر است که رژیم این همه دست و دلبازی میکند،تا اینکه وقتی نوبت به بند ما رسید متوجه همان مأمور که مرا شکنجه کرده بود شدم.قبل از همه مرا صدا زد به خیال خودم میخواهد لطف کند اما مثل اینکه برای جبران کتک ها و اسارت چهار ماهه اش تخم مرغ آب پز را پیش کش میکند.وقتی جلوتر رفتم به من گفت بردار و بخور وقتی خواستم پوست تخم مرغ را بگیرم اجازه نداد و به زور تخم مرغ را در دهانم فرو کرد سپس ضربه محکم به زیر چانه ام زد و تخم مرغ با پوست های شکسته در گلویم گیر کرده بود،نیاز مبرم به آب داشتم اما بجز آب جوشانده ای که تخم مرغ ها را جوشانده بودند آبی در محل نبود ،بالاجبار آب داغ را سر کشیدم تا خفه نشوم ،سپس دوباره تخم مرغی دیگر را آنچنان وارد دهانم کرد که بدون شکستگی وارد شکمم شد.,

این گوشه ای از خاطراتی بود که ما اسرا در دوران اسارت با آن دست و پنجه نرم میکردیم ولی مردانه به دشمن ثابت کردیم که از جنگ نمی هراسیم و تا پای مرگ از میهن و انقلاب و رهبرمان دفاع خواهیم کرد.

, این گوشه ای از خاطراتی بود که ما اسرا در دوران اسارت با آن دست و پنجه نرم میکردیم ولی مردانه به دشمن ثابت کردیم که از جنگ نمی هراسیم و تا پای مرگ از میهن و انقلاب و رهبرمان دفاع خواهیم کرد.,

مصاحبه از:سینا علیزاده

, مصاحبه از:سینا علیزاده,

 

,

انتهای پیام /

, انتهای پیام /,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه