وقتی داشتن پارک برای کودکان" جهانگیرآباد" رویا می شود!

وقتی داشتن پارک برای کودکان" جهانگیرآباد" رویا می شود!
چند روز پیش برای اهدا خون به مرکز انتقال خون واقع در بلوار شصت متری شهید شفیع پور خرم آباد رفته بودم، ناخود آگاه به یاد داستان های مربوط به پارک محله جهانگیر آباد که در رسانه ها و فضای مجازی سرو صدای زیادی کرده بود افتادم و برای بررسی وضعیت این پارک راهی این محله شدم...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سفیرافلاک؛ چند روز پیش برای اهدا خون به مرکز انتقال خون واقع در بلوار شصت متری شهید شفیع پور رفته بودم، بماند که به دلیل نبود پزشک و دلایل مختلف نتونستم خون اهدا کنم، ناخود آگاه به یاد داستان های مربوط به پارک محله جهانگیر آباد  که در رسانه ها و فضای مجازی سرو صدای زیادی کرده بود، افتادم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرافلاک؛,

با خودم گفتم چه خوب، بروم و زمینی که این همه تقلا شد که به پارک تبدیل شود و بخاطر نبود عزم و خیلی مسائل دیگر به پارک هرچند کوچکی تبدیل نشد را از نزدیک ببینم.

,

در امتداد کوچه انتقال خون  به راهم ادامه دادم، به منطقه ای رسیدم که گودال بزرگی به عمق چند متر را در آنجا حفر کرده بودند، در گوشه پایین این گودال یک بیل مکانیکی آرمیده بود، مانند شخصی که کار محوله ای را به خوبی و خوشی تمام کرده باشد، شخص میان سالی با لباس و گرمکن ورزش بالای گوال ایستاده بود و با حسرت به این گودال نگاه می کرد.

,

, ,

در اطراف بیل مکانیکی چند کودک و نونهال مشغول بازی در خاک وخل بودند، خودم را به آنها رساندم،یکی از آنها پسرکی خوش سیما بود که معلوم بود از بقیه اجتماعی تر و سر و زبون دار تر است، از او پرسید اسمت چیه؟ گفت ابوالفضل. گفتم آقا ابوالفضل این زمینی که قرار بود به پارک تبدیل شود کجاست؟؟؟ با نگاه معصومانه و آهی از درون دستش را به سمت گوال بزرگ دراز کرد و گفت: همین چاله است عمو...

,

, ,

"ابوالفضل" زمانی که دید دوربین به دست هستم پرسید: عمو تو خبرنگاری؟؟؟ گفتم بله..

,

پسرک شروع به درد و دل کرد و  گفت: اول به ما قول دادن اینجا برامون پارک درست میکنن، پارکی که زمین فوتبال و اسکیت داشته باشه، بعد به ما گفتن بیاید خودتان کار های اولیه پارک را انجام بدید ، ما هم با بچه های محل پول هایمان را جمع کردیم و اینجا درخت کاشتیم، الان اومدن درختای ما رو هم کندن بار کامیون زدند و بردند.

,

, ,

ابوالفضل با حسرت و با یک خشم که در پس صدایش پنهان بود ادامه داد: اگه می گذاشتند با خرج خودمان پارک را می ساختیم، من و بچه ها قرار گذاشته بودیم پول توجیبی هامون رو خرج نکینم تا برای اینجا درخت و گل و آجر بخریم ، پدرانمان هم قول داده بودن که کمکمان کنند، اما آمدند همه رو بار زدن بردن، حالا هم ما باید بیایم کنار این چاله بایستیم و گرد و خاک پارکی که قرار بود داشته باشیم را تنفس کنیم.

,

, ,

نمیدانستم به این کودک چی بگویم... کاملا درمانده از دادن جوابی قانع کننده به ابوالفضل و دوستانش بودم،  هرچه فکر کردم  که حرفی بزنم که به درد آن ها بخورد  پیدا نکردم. این کودکان دلداری نمی خواستند، حرف های قلمبه ما بزرگتر ها را نمی خواستند، وعده های سر خرمن نمی خواستن، آنها کودک بودن، کودکان با دل های بی کینه شان فقط دوست دارند بی دغدغه بازی کنند و بازی کنند و بازی کنند...

,

, ,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه