خاطرات شهر را ورق بزنیم؛
سفری کوتاه اما ارزشمند به خانه ستارهها+تصاویر
گاهی وقتها خواندن و شنیدن یک متن آنقدر متاثرت میکند که در های و هوی قلبت به تنها چیزی که فکر می کنی فقط یک جمله است من چه کرده ام؟ آنجا است که درماندگیات شرمساری ات را صد چندان میکند درست مثل دیروز که نفهمیدم چی شد سراغ ورق زدن خاطرات شهرم رفتم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سبلانه، چه خوب است گاهی خاطرات شهر را ورق بزنی تا فراموشت نشود آنچه رانباید فراموش کنی.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سبلانه,گاهی وقتها خواندن و شنیدن یک متن آنقدر متاثرت می کند که در های و هوی تاپ و توپ قلبت به تنها چیزی که فکر می کنی فقط یک جمله است من چه کرده ام؟ آنجا است که درماندگیات شرمساریات را صد چندان میکند درست مثل دیروز که متنی بسیار ساده آنقدر ذهن و روحم را درگیر خود کرد که نفهمیدم که چه شد سراغ ورق زدن خاطرات شهرم رفتم.
,استادی سر کلاس از دانشجویان پرسید: این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنند و به ایران می آورند به نظرنتون کار خوبیه؟
,کیا موافق و کیا مخالف؟؛ اکثر دانشجویان مخالف بودند بعضی ها می گفتند نباید بیارند و بعضی ها هم میگفتند: ولمون نمی کنند گیر دادن به چهار تا استخون؛ بعضی ها میگفتن: آدم یاد بدبختیاش میفته...
,استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگههای امتحان جلسه قبل نبود، همه سراغ برگه ها رو گرفتند ولی استاد جواب نمیداد.
,یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت: استاد برگه هامون رو چیکار کردی شما مسئول برگههای ما بودی؛ استاد روی تخته کلاس نوشت: من مسئول برگه های شما هستم!
,استاد گفت: من برگه هاتون رو گم کردم و نمیدونم کجا گذاشتم، همه دانشجویان شاکی شدند، استاد گفت: چرا برگههاتون رو میخواید؟ گفتند: چون واسشون زحمت کشیدیم، درس خوندیم، هزینه دادیم، زمان صرف کردیم... .
,هر چی که دانشجویان میگفتند استاد روی تخته مینوشت... .
,استاد گفت: برگههای شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هر کی میتواند برود پیداشون کنه، یکی از دانشجویان رفت و بعد از چند دقیقه با برگه ها برگشت.
,استاد برگهها رو گرفت و تیکه تیکه کرد صدای دانشجویان بلند شد، استاد گفت: الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین چون تیکه تیکه شدن!، دانشجویان گفتند: استاد برگه ها رو می چسبونیم.
,برگهها رو به دانشجویان داد و گفت: شما از یک برگه کاغذ نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیداشون کردید، پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستهای خودش بزرگ کرد و فرستاد جنگ الان منتظره همین چهارتا استخونش نباشد؟ مادر بچه اش را می خواهد، حتی اگه خاکستر شده باشد.
,چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد و همه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدند.
,این متن بهانه ای برای ورق زدن خاطرات شهرم شد تا سری به موزه شهدا بزنیم مکانی که یادآور ستارگان بی بدیل شهر من اردبیل است.
,








































, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه