عاشقانه های شیرزن ارومیه ای

عاشقانه های شیرزن ارومیه ای
مادر شهید نعمتی می گوید: هر موقع که پسرم از در خانه بیرون می رفت من به قد و بالایش نگاه می کردم و می گفتم خدایا ترکش به کجای فرزندم می خورد آیا به سرش ترکش می خورد؟ آیا به قلبش ترکش می حورد؟خدایا برای فرزندم چه سرنوشتی پیش خواهد آمد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از تیار،دفاع مقدس برون رفتی بود که یک ملت توانست پس از سال ها جنگ خونین وابستگی ها را از بین ببرند و زندگی در دنیای امن همراه با رفاه و آسایش و بدون واهمه زیستن را تجربه کنند و بلاشک این همه را مدیون شهدا هستیم شهدایی که از جان خود گذشتند تا آسایش و امنیت را برای جامعه به ارمغان بیاورند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تیار,

در ادامه گفت و گوی تیار با خانواده رزمنده دوران دفاع مقدس شهید علی اصغر جودی نعمتی را می خوانید:

,

شهید علی اصغر جودی نعمتی در سال 1342 در یک خانواده مذهبی در ارومیه به دنیا آمد،دوران نوجوانی او صرف فعالیت های سیاسی و پخش اعلامیه های امام در قبل از انقلاب و فعال کردن کتابخانه مدرسه و بحث های عقیدتی با جناح های مختلف پس از پیروزی انقلاب شد.

,

مادر شهید با کنکاشی در خاطراتی که از فعالیهای فرزندش در ذهن دارد می گوید: پسرم  با دوستانش راهپیمایی می رفتند و سعی می کردند اعلامیه ها و سخنرانی های امام را پخش کنند و این فعالیت ها همچنان ادامه داشت تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید،بعد از پیروزی انقلاب اسلامی کلاس سوم دبیرستان را تمام کرده و دیگر بعد از آن درس را کنار گذاشت و دائم در مساجد و پایگاه ها و نماز جماعت دوستان و هم سن وسالان خود را آگاهی می داد که این رژیم چگونه است و مسلمانی گم شده و اسلام در بین مردم خیلی ضعیف شده است،جوان ها در حال گمراهی هستند و به آن ها آگاهی می داد چون کومله تاخیابان ارتش فعلی پیش روی کرده بود من به پسرم می گفتم که شما بیرون نرو چون افراد بزرگ تر و باتجربه تر ازشما هم هستند،اگر بیرون بروید من ناراحت میشوم ولی فرزندم در پاسخ من گفت که مادر من نمی توانم ناراحتی شما را برای خودم ملاک قرار بدهم چون امام دسنور داده است پس باید راهپیمایی کنیم و باید از اسلام حفاظت کنیم،باید این رژیم را سرنگون کنیم،رضایت و عدم رضایت شما در رفتن من فرق ندارد.

,

علی اصغر در سال1361به جمع سبزپوشان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و عازم پیرانشهر شد و به همراه شهید حسین پورحسن بسیج این شهر را پایه گذاری کرد و در سال 1362 در درگیری با ضدانقلاب، مجروح شد و در همان سال، ازدواج کرد، هر چند نگران بود که این کار، موجب کوتاهی در انجام وظیفه شود.

,

او در سال 1365 با توصیه حضرت امام، برای ارتقای سطح علمی جوانان در کنکور دانشگاه شرکت نمود و هم زمان با دلاورمردی هایش در جبهه پیرانشهر در رشته مدیریت دانشگاه علامه طبابایی تهران پذیرفته شد اما عشق به جهاد و مبارزه مجال آن را نداد که بتواند بیش از چند  ترم به تحصیل خود ادامه دهد.

,

پدر شهید نیز می گوید: پسرم به من گفت که من هیچ وقت نمی توانم دستور امام را نهی کنم و امام فرموده اند که خدمت در کردستان عبادت است،من در کردستان بچه ها را دور خودم جمع می کنم با آن ها حرف می زنم،وقتی با آن ها حرف می زنم بچه ها اشک می ریزند،آن ها روی حرف من خیلی حساب می کنند و من نمی خواهم از کردستان برگردم.

,

به پسرم گفته بودند که آخر جنگ است و شما بروید و در دانشگاه درستان را بخوانید،پسرم به منزل برگشت و وسایلش را برای رفتن به تهران آماده کرد،ولی خبری در رابطه با انجام عملیاتی در سردشت به ایشان رسید و چون پسرم کارشناس جنگ بود و تمام منطقه را می شناخت به اردوگاه و پایگاه ها سر می زد و به یکی از آن ها گفته بود که از یک سمت پایگاه خاک ریز ایجاد کنید،بعد از شهادتش پاسداران سلماسی به منزل ما آمدند و اشک می ریختند من از آن ها سوال کردم که از دوست های پسرم هستید؟گفتند نه شهید جودی نعمتی روزی به پایگاه ما سر زدند و از ما خواستند که در کنار پایگاه خاک ریز ایجاد کنیم بعد از حرف شهید جودی نعمتی عده ای با نظر ایشان مخالفت کردند ولی عده ای دیگر گفتند که خاک ریز بزنیم چون اگر مجدداً به پایگاه بیایند و ببیند ما این کار را انجام ندادیم ناراحت می شوند.و بالاخره ما خاک ریز را ایجاد کردیم و دقیقاً از همان جهت که ما خاک ریز را ایجاد کردیم دشمن از همان سمت به ما حمله کرد و اگر این خاک ریز نبود از 150 نفر نیرو حتی یک نفر هم زنده نمی ماند چون همه خمپاره ها و آرپی جی ها در همان خاک ریز خنثی می شد.همیشه اگر پسرم در منطقه بود همه افراد از حرکات و نگاه های او روحیه می گرفتند،وقتی پسرم به همراه دوستانش برای عملیات رفته بودند شب اول با خود اسیر هم آورده بودند ولی سری دوم که دشمن کمین گذاشته بودند پسرم را آنجا به شهادت رسانده بودند.

,

یادم است یکی از همرزمانش می گفت علی اصغر مدتی در استان آذربایجان غربی شهر ارومیه فعالیت داشت و بعد از مدتی به استان کردستان شهربانه منتقل شد و در همان منطقه کردستان برای عملیات به منطقه سردشت(دوپازا)عازم شده بود و در همان جا به درجه رفیع شهادت نائل شد،قبل از اینکه به بانه برود در استان آذربایجان غربی در پیرانشهر بود و بعداً به ارومیه آمد و ما با هم در ارومیه بودیم و به دلیل اینکه هر دو نظامی  بودیم با هم رفت و آمد داشتیم رفتار ما با هم طوری بود که انگار باهم در یک خانواده بزرگ شده بودیم و مثل برادر بودیم با اینکه ایشان مسئول من بودند ولی هیچ وقت با ما مانند مسئول رفتار نمی کرد و ما با هم برادرانه خدمت می کردیم.

,

احمدی همسرشهید می گوید: 4سال و اندی که زندگی مشترک داشتیم واقعاً خودشان را به کمال رساندند در کنار او ما هم سعی می کردیم از این فرصتی که هست استفاده کنیم و سعی می کردیم از خصوصیات مثبت ایشان درس بگیریم و در این زندگی کوتاه خدا را شاکر هستیم که توفیقی داد که با ایشان زندگی کنم و توفیق همسری ایشان را داشتم واقعاً خیلی درس ها از ایشان گرفتم.

,

از صفات بارز ایشان این بود که وقتی یه خانه بر میگشتند انگار هر گونه فکر و هر چه مشکلات بود را پشت در می گذاشتند و به داخل خانه می آمدند و به همه جنبه های عاطفی زندگی وبه تربیت بچه ها خیلی اهمیت می دادند و سعی می کردند کانون خانواده را تا آن جایی که می توانند و فرصت دارند که در منزل باشند گرم و صمیمی نگه دارند.

,

در طول این هشت سال جنگ تحمیلی یعنی از اول تا آخر جنگ ایشان در جبهه ها بودند و شهادت برایش امر غیر منتظره ای نبود و به نظر من ایشان اجر جهاد را از خدا گرفتند و ما راضی هستیم چون به چیزی رسیدند که خودشان می خواستند.

,

دختر شهید در ادامه در بیان خاطراتی از پدر گفت: من حدود سه سال و چهار ماه داشتم که جسم نازنین پدرم از پیش ما رفت و یاد گرفتیم از همان دوران کودکی نوعی متفاوت از داشتن پدر رو تجربه کنیم و واقعاً تربیت خانوادگی این جا اثر خودش را گذاشت و ما با وجود اینکه حضور فیزیکی پدر را در کنار خود نداشتیم و اینطور برای ما تداعی شده بود که پدر ما پیش خداست پس اینطور شد  می شد که برای ما تداعی شود که خدا پدر را از ما گرفت ولی این اتفاق نیفتاد.با اینکه تفکر کودک از هفت سال به بعد شکل می گیرد ولی این اتفاق افتاد که این استنباط برای ما به وجود نیامد که خدا پدر را از ما گرفت اگر پدر حضور فیزیکی اش نیست ولی لطف خدا و عنایت خدا شامل حال ما شد و به گفته خدا،خدا جانشین شهید در خانواده شهید است این نوعی متفاوت از حس داشتن پدر هست که تا در شرایطش قرار نگیرید نمی توانید آن را تجربه و حس کنید.

,

مدیریت عالی داشتند و همین طور دارای تفکری جهادی بودند،حتی با کمترین امکانات برنامه ریزی می کردند،مثلا با خود می گفتند که امکانات ما نسبت به دشمن به این اندازه کمتر است ما باید چه کاری با این امکانات انجام بدهیم و هر منطقه چ برنامه ای برای خود داشته باشد و با این امکانات موجود  چه کاری انجام بدهیم که به نتیجه برسیم.گرچه این بحث ها مربوط به دوران جنگ است ولی در شرایط کنونی  زندگی همین ها را الگوی خود قرار بدهیم که به نوعی اعتقادی و جهادگونه و بسیجی وار به زندگی نگاه کنیم از نظر زندگی کاری از نظر تحصیل و دیدگاه مان نسبت به آینده خیلی واضح باشد و همیشه برای خودمان هدف های کوتاه وبلند بگذاریم و در بازه های مختلف خودمان را تحلیل کنیم و این درسی است که ما از پدرمان یاد گرفتیم.

,

مادر شهید نعمتی ادامه داد: به هر حال من به عنوان یک مادر در طی همه ساعات شبانه روز به یاد فرزند شهیدم هستم،شهادت نهایت آرزو و خواسته قلبی اش بود و ما دائم منتظر شنیدن خبر شهادتش بودیم نه اینکه بگویم فرزندم شهید نمیشه و به جبهه می رود و سالم بر می گردد،هر موقع که پسرم از در خانه بیرون می رفت من به قد و بالایش نگاه می کردم و می گفتم خدایا ترکش به کجای فرزندم می خورد آیا به سرش ترکش می خورد؟آیا به قلبش ترکش می حورد؟خدایا برای فرزندم چه چیزی پیش خواهد آمد.

,

وی در طی مدت تحصیلات دانشگاهیش در دفعات مکرر در جبهه حضور پیدا می کرد. تنها هم و غم او، انجام تکلیف الهی بود و همیشه می گفت: «اگر خداوند شهادت را برای انسان بپسندد، دیگر نمی پرسد که دیپلم داری یا نه.» وی دوباره به کردستان اعزام شد و یک شب پیش از قبول قطعنامه از سوی ایران در یک عملیات شناسایی در قلب محل تجمع نیروهای بعثی در محور دوپازا(سردشت) در سحرگاه 26 تیر سال 1367 در سن 25 سالگی بر اثر اصابت گلوله به سینه و پا به فیض شهادت نایل آمد. مزار پاکش در گلزار شهدای ارومیه قرار دارد.

,

همیشه زمستان ها سعی می کردم با سرما دست و پنجه نرم کنم با خودم می گفتم الان پسرم را گرفته و شکنجه می دهند به هر حال خبر شهادت ایشان به ما رسید در سن 25سالگی که 40 روز هم درسردشت(دوپازا) چند شب پشت سر هم برای عملیات رفته بودند و موفق هم برگشته بودند ولی شب آخر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و همانطور که همیشه به فکر من می رسید گلوله به قلبش خورده بود.

,

در وصیت نامه شهید آمده: خدایا ترسانم از روسیاهی روز قیامت از این رو می خواهم با سرخی خونم ،رخم را بپوشانم.خدایا تو را به عزت این لحظات و این شب تار که شام غریبان حسین است سوگند می دهم توفیق شناخت و خدمت را به ما عطا فرما و مردم را به خون شهدا قسم می دهم و از آنها می خواهم وحدت خود را حفظ کرده و در خط روحانیت مبارز باشند و تنها خط ولایت را در نظر داشته باشند که رستگاری در آن است.

,

مادر شهید در پایان با بیان قطعه شعری زیبا گفت:

,

سرو نکارم به سر مزارتو                             که قد سرو خجل شود پیش سرو قامتت

,

سخن از چشم آهوی و مشک ختن            گفتن نه سزاست پیش چشمانت

,

قلم نتواند نوشت از رشادتت                   کوه های بلند وطن دارد نشان از استقامتت

,

انتهای پیام/م

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه