جزیره مجنون و غواصان مجنون تر

از دل رحمی برای اسرای عراقی تا مدرسه موش ها در جبهه ها!+تصاویر

از دل رحمی برای اسرای عراقی تا مدرسه موش ها در جبهه ها!+تصاویر
زمانی که به خشکی رسیدیم، یکی پس از دیگری سنگرها تسخیر شدند ما قسمت پت غربی جزیره عملیات کردیم و قرار بود زمانی که روی پت قرار گرفتیم به سمت سه راهی و از آن جا به سمت عقب، یعنی به سمت بدترین سنگرها و سنگر کمین عراقی ها برویم، همان سنگری که حاج محسن را شهید کرده بودند، همان سنگری که هر کس کوچکترین حرکتی می کرد با تیر می زدند، همان سنگری که بچه ها کلاه را بالا می گرفتند فورا سوراخش می کردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از رودآور، با توجه به فرارسیدن هفته دفاع مقدس، مدیریت سایت خبری رودآور بنا دارد تا خاطرات رزمندگان تویسرکانی در عملیات های مختلف را به تحریر درآورد، از این رو به سراغ یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس رفتیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, رودآور,

«رحمت الله الوندی» از فرماندهان غواص در جزیز مجنون، سال 64، سوم دبیرستان است، طاقت ماندن ندارد، دوستانش به جبهه های نبرد حق علیه باطل رفته اند و او نیز هوای کربلا دارد، هر طور شده خود را جز نیروهای اعزامی قرار می دهد و به جبهه می رود و پس مدتی کوتاه آموزش های نظامی را می بیند و به خط اول اعزام شده و از آن جا که شناگر ماهری است، کم کم از فرماندهان غواص می شود.

,

, ,

حالا او این روزها از روایان فتح است و دوستانش از او می خواهند از دوران هشت سال جنگ تحمیلی بنویسد و بگوید از غواصان شهید، از حالات شهدای عزیزی همچون شهید سیدمجید شیخ الاسلامی، شهید مجید کرمی، شهید سیدمحمدرضا، شهید ذوالفقاری و دیگر بزرگوارانی که در جزیره مجنون در یک شب به شهادت رسیدند.

,

و الوندی می گوید: درشب عملیات جزیره مجنون غوغا بود، آن همه سروصدا، خوردن قایق ها به یکدیگر، پارو زدن های متفاوت و گم شدن چند قایق از نیروهای گردان، شب دشواری را رقم می زد، همگی از خدا خواستیم کمکمان کند.

,

 بعد از چند لحظه بادی در جزیره وزیدن گرفت، ما و دوستان همگی با آن لباس غواصی تشنه شده بودیم و گرمای جزیره مزید بر علت، آن از خدا خوستن و به اجابت رسیدن، معلوم شد، رضایت خداوند در انجام عملیات وجود دارد.

,

, ,

ما سر و صدای بعثی ها را می شنیدم ولی با بهم خوردن نیزارها در اثر همان وزیدن باد، آن ها متوجه ما نشدند و حدودا تا 30 متری سنگر آن ها با بلم پیش رفتم و از آنجا شروع به غواصی کردیم.

,

زمانی که زیر اولین سنگر عراقی ها رسیدیم، بیسیم را روشن کردیم، بعد از چند دقیقه اعلام آمادگی و اعلام رمز عملیات از طرف فرماندهان لشگر و با شروع عملیات بنده اولین نارنجک را با کمک دوستان همسفر داخل سنگر عراقی ها انداختم و بچه های غواص به خشکی پا گذاشتند.

,

الوندی حالا دیگر از دوستان غواص خود هم می خواهد او را برای بیان خاطرات یاری کنند، او می خواهد که دوستان غواصش از شب های آموزش های غواصی از سرشب تا صبح داخل سدگتوند بگویند که چگونه در دل آب همگی آن ها نماز شب می خواندند.

,

وی از آنان می خواهد تا حال و احوال شهدا را بازگو کنند، از سیدمجید.الوندی می گوید: این سید بزرگوار با پاهای بریده، شب هنگام زمانی که ما به داخل آب می رفتیم، کنار آب می آمد و می نشست تا بازگردیم و زمانی که از او می پرسیدم چرا با این پای بریده هنوز برای استراحت و خوابیدن نرفته ای؟ در جواب می گفت: وظیفه من هم هست بیدار بمانم و با شما باشم، راحت نیستم شما داخل آب باشید و من در خواب.

,

یاد شهدای جزیره پر رنج و سخت طاقت فرسای مجنون در عین دشواری، غرور آفرین است، یاد نماز شب خواندن های دوستان و به ویژه شهید حاج محسن عینعلی.

,

, ,

الوندی ادامه می دهد: زمانی که به خشکی رسیدیم، یعنی غواص ها از آب همگی بیرون آمدند یکی پس از دیگری سنگرها تسخیر شدند ما قسمت پت غربی جزیره عملیات کردیم و قرار بود زمانی که روی پت قرار گرفتیم به سمت سه راهی و از آن جا به سمت عقب، یعنی به سمت بدترین سنگرها و سنگر کمین عراقی ها برویم، همان سنگری که حاج محسن را شهید کرده بودند، همان سنگری که هر کس کوچکترین حرکتی می کرد با تیر می زدند، همان سنگری که بچه ها کلاه را بالا می گرفتند فورا سوراخش می کردند.

,

به هر صورتی بود حرکت کردیم، پشت سرمن سیدمجید اعتماد شیخ الاسلامی حرکت می کرد، از سه راهی که رد شدیم یک گلوله خمپاره به زمین نشست که ای کاش بین ما فاصله نمی انداخت مجید را صدا کردم که آیا اتفاقی برایت افتاده است؟ و او گفت: چیزی نشده، شما که مشکلی برایت به وجود نیامده؟ گفتم: نه، اما متوجه شدم صدای سید طور دیگری است بازگشتم، سید مجروح شده بود، بوسه بر او زدم و سنگر کنار محل را پاکسازی کرده و او را جلوی درب سنگر قرار دادم و به او گفتم سیدجان این جا بمان تا نیروهای آبی خاکی بیاند و با قایق ها شما را به عقب بازگردانند، خداحافظی کردم و رفتم.

,

اینجا که می رسد گریه امان از الوندی بریده است و به سختی مابقی ماجرا را بیان می کند... بچه های غواص در مسیر پاکسازی سنگرها به طرف کمین یک عراق می روند و اما آن چهره مظلوم سید و آن حالت که کاری نمی شد برای او انجام داد، چرا که لباس غواصی اجازه نمی داد ببینم چه قسمتی از بدن زخمی شده و چگونه زخمی است، بدون آب و تنها با اندک تجهیزات نظامی. از آن که برای من اتفاقی نیافته بود، دلم شکست چرا که به فکر خودش نبود.

,

, ,

این رزمنده و فرمانده دوران دفاع مقدس می افزاید: جزیره، مجنون نبود این بچه ها بودند که مجنون جبهه ها بودند، زمانی که در قایق ها پارو می زدیم، حسابی دهنمان خشک شده بود، گرمای جزیره و لباس غواصی و بعد از آن تشنگی جای شما خالی، از آن آب بو کرده مجنون با دست به دهنمان می ریختیم و قلقل می کردیم به هر حال به آنجا که باید رسیدیم.

,

الوندی باز به لحظه خداحافظی با سید می اندیشید و می گوید: با سیدخداحافظی کردم و رفتیم، در بین مسیر که به طرف همان سنگر کمین، یک عراقی که به نظر مجروح می رسید را دیدم، خواستم شلیک کنم، و او شروع به التماس کردن" ال امام خمینی" اسلحه را برمی داشتم آرام می شد دلم برایش سوخت او را به یکی از دیگر رزمنده ها تحویل دادم و گفتم برای شما! زنده یا کشته خودت میدانی.

,

 رفتیم به سمت سنگر، که شلیک هایی از اطراف کمین به سمت ما شروع شد، به بچه ها گفتم سریع و از وسط بدوید برسیم بالای سنگر کمین، رسیدیم بالای کمین، همه عراقی های سالم به داخل آن کمین فرار کرده بودند، از آن سمت که نیروهای خودی و کمین ما، از جناحین هم آب جزیره و از پشت سر هم ما بودیم، شب تاریکی بود و راه نفوذی نداشت، راهی که خود عراقی ها می رفتند هم بسته بودند تنها یک دریچه از بالا داشت و از اطراف و روبرو هم حسابی شلیک می کردند و راه  نفوذ نداشت.

,

نارنجک انداختیم، نشد، اسلحه ها که کارساز نبود نشسته بودیم، روی سنگر یکباره دیدم یکی از بچه های آبی خاکی گردان همدان یک خمپاره 60 در دست دارد، سوارش کردیم و شروع به  انداختن خمپاره از بالای دریچه، اولی خطا رفت، سرخمپاره را تقریبا  زاویه کمی دادیم که یکی از بچه ها گفت: آقا رحمت روی سر خودمان می افتد! گفتم نترس بابا من زمانی خمپاره زن بودم  (اولین بار به گردان حضرت قاسم که اعزام شدم، شدیم خمپاره زن)، چندتا گلوله زدیم می افتاد داخل سنگر صدای ناله و سر و صدایشان می آمد ولی دست بردار نبودند.

,

این رفتار ما و مقاومت عراقی ها تا هفت صبح ادامه داشت و زمانی که متوجه شدند کمکی برای آن ها نمی رسد یا اینکه امنیت جانی دارند، اسیر شدند و حدود 32 نفر از داخل کمین بیرون آمدند، همه آن ها بدون استثنا مجروح بودند که بعداز اقدامات اولیه امدادی برای آن ها به عقب فرستاده شدند.

,

البته قرار بود زمانی که نیروهای آبی خاکی یا همان گردان عملیاتی وقتی وارد خشکی شدند، نیروهای غواص می بایست با قایق های آن ها باز گردند که بچه های غواص با توجه به اوضاع منطقه با آن شرایط سختتا حدود ساعت هشت تا 9 صبح ماندند، لباس ها و تشنگی و گرمای جزیره، من هم حدود ساعت 11 صبح به عقب یا همان مقر لشگر رفتم که بچه ها آنجا را به نام مدرسه موش ها می شناختند، چرا که موش های زیادی داشت و گاها بچه ها را اذیت می کردند و حتی گربه ها هم از آن ها می ترسیدند یادم هست، بچه ها از تویسرکان دو تا گربه همراه خود آورده بودند که آن ها هم از ترس موش ها فرار می کردند، البته موش های معمولی نبودند بلکه درشت هیکل بودند.

,

زمانی که در نمازخانه را باز کردم یا همان پتومشکی را کنار زدم، سلامی دادم و گفتم بچه ها من آمدم که یکباره همه دوستان غواص از جا بلند شدند.

,

تصاویری خاطره انگیز از شهدا، رزمندگان و به ویژه غواصان تویسرکانی

, تصاویری خاطره انگیز از شهدا، رزمندگان و به ویژه غواصان تویسرکانی ,

, ,

, ,

, ,

, ,

, ,

, ,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه