چه مظلومانه جان دادید و چه غریبانه از یادها رفتید
متاسفانه کسی نه او را درک میکند، و نه من را گویی نگاه پر بغض من به آن ها، آن ها را از این نگاه های غریبانه و غیر معمول باز نمی دارد، او ناله میکند و گاه از تخت به زمین می افتد و تنها همدردری بقیه با من و او زمزمه هایشان در گوش همدیگر است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سمیرم خبر، به چهره اش که می نگری همان صورت نگران و کم حوصله همیشگی را میبینی لبانی که گویی سالهاست به هم گره خورده ابروان در هم کشیده شده که زیر چروک های پیشانی اش خود نمایی میکنند و از همه بدتر گلویی که درون آن پر است از حرف های مدفون شده عقده هایی که گاه زیر لبانش با خودش غرولند میکند اما نه به شکلی که من متوجه ان ها شوم گویی این درد ها باید برای همیشه در قلبش مدفون و سر بسته باقی بمانند و جامعه ، من و حتی نزدیکتر از من یعنی همسرش نیز درک فهم ان ها را ندارد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سمیرم خبر,کم حرف و پر درد به گوشه ای می نشیند کنترل تلویزیون را برداشته و برنامه ها را مرور میکند که ناگه دستش روی شبکه ای که برنامه ی ( آخرین روز های زمستان ) را پخش میکند قفل میشود با دقت نگاه میکند،دم نمیزند، بغض میکند و تنها گوش فرا میدهد.
,لا به لای خاطرات روایت کنندگان به دنبال گذشته و جوانی خود میگردد،به من نگاه میکند ولی چیزی نمیگوید ،دوباره روی خود را برگردانده فقط به تلویزیون خیره میشود پس از بیست سال مشاهده ی این صحنه ی تکراری رمز گشایی از این حرکتش دیگر برایم مشکل نیست ، بلی به چشمانم که می نگرد در ذهنش به بیست سالگی خود باز میگردد اما نوجوانی که شیرین ترین دوران عمرش را فدای دیگران کرده و چیزی برای خودش نخواسته چیز زیادی از ان موقع به یاد نخواهد اورد پس حق دارد که چشم از من برگردانده و مشغول تماشا شود.
,در حرکاتش ریز میشوم کم کم از حالت نشسته خارج شده دراز میکشد چند دقیقه دست به پیشانی خود میگذارد، شاید این حرکات برای شما کاملا عادی باشد اما من به این حرکات به چشم شما نگاه نمی کنم از دوستان همیشگی اش (همان لیوان چایی و سیگار نیمه سوزش) به یک باره دل میکند دستش را به ارامی به گلوی خود میفشارد ، تنفسش مختل میشود ، به بالای سرش میروم و میبینم که رنگ و رویش کاملا سفید شده و عجیب تر این که میخواهد این درد عمیق سر را با تکه پارچه ای به دور آن بهبود بخشد.
,هر چند سالهاست این صحنه ها جلوی چشمانم بارها تکرار شده ولی هرگز نمی توانم در این شرایط خودم را خونسرد نشان دهم ، دردش که عمیق تر میشود مانند مار زخم خورده به خود میپیچد و درد میکشد ، بسیار سخت نقس میکشد، اری، دیگر حتی به من نیز به چشم دشمن می نگرد، مرا دیگر نمیشناسد و به من به چشم دشمن نگاه میکند پس هیچ حرکتی از او علیه من بعید نیست.
,به سختی او را به بیمارستان میرسانم ، او که همیشه سعی میکند با ظاهری آراسته از خانه خارج شود ، حال از درد روی سنگ فرش بیمارستان دراز کشیده و از خدا میخواهد برهاندش از این همه درد وقت و بی وقت.
,بی قراری میکند و گاه گاه فریاد میکشد ، فریاد های بی امان و هزیان ، و چیز هایی که به چشمان شما عجیب ولی برای من تکراری شده و سالهاست با آن ها زندگی میکنم . روی تخت که میخوابانمش تمام بیماران و همراهان برگشته به او خیره میشوند ، گویی که او از جایی دیگرآمده و به چشم موجودی عجیب و خطرناک به او مینگرند.
,متاسفانه کسی نه او را درک میکند، و نه من را گویی نگاه پر بغض من به آن ها، آن ها را از این نگاه های غریبانه و غیر معمول باز نمی دارد، او ناله میکند و گاه از تخت به زمین می افتد و تنها همدردری بقیه با من و او زمزمه هایشان در گوش همدیگر است.
,بی اختیار پرده های اطراف تخت او را میکشم و به بقیه میفهمانم که سرشان به کارشان باشد. اما پر پر زدن او جلوی چشمانم زمین و آسمان را روی سرم خراب میکند ،به بیرون اتاق میروم که کارهای پذیرشش را انجام دهم چند دقیقه از اتاق دور میشوم ، که ناگهان صدای ناله هایی پر سوز از خود بی خودم کرد ، کارم را رها و دوان دوان به اتاق باز میگردم ،بله این ها ناله های خودش بوده ، از میان ان همه ناله و درد نتها یک کلمه به گوشم اشنا میرسد (( دیگر نمیتوانم)) جمله ایست که سالهاست در این حالت از او میشنوم.
,صحنه ای که هرگز فراموش نمیکنم را برایتان به تصویر میکشم
,(( پدرم را دیدم که بدن نیمه جان خود را به سختی جمع کرد ، به حالت نیمه خیز نشست و سعی کرد بنشیند ، چشمم به صوراش افتاد چند تار موی باقی مانده در سرش کاملا پریشان شده بود ، قطرات اشک و عرق روی صورتش خود نمایی میکردند شلنگی را دیدم که نه از رگ او بلکه از جان من به سرم بالای سرش وصل شده بود.
,سوال پرستاران این بود (( نه شما نباید بنشینید ،دراز بکشید ،بگویید چه میخواهید ما برایتان فراهم میکنیم؟))
,از دکتر خواست سرش را به زبان او نزدیک کند ،به سختی به دکتر فهماند پسرم را از اتاق دور کنید نمیخواهم شاهد این صحنه ها باشد و من از نگاه او متوجه منظورش شدم ، قبل از اشاره ی دکتر سرم را پایین انداخته با قلبی پر درد از اتاق خارج شدم.
,به محوطه بیمارستان که رفتم دوستی قدیمی را دیدم و با جمله ی خدا بد ندهد این جا چه میکنی سر حرف را باز کردم تا شاید هم صحبتی با او کمی درد هایم را التیام بخشد که به من پاسخ داد سر کار بودم که از طریق تماسی متوجه شدم پدر جانبازم دوباره تحت شوکی عصبی از حالت عادی خارج شده و اعزامش کردند.
,حالم گرفته تر شد از او پرسیدم ظاهرا زیاد هول نکردی از این خبر ، با نگاهی پر درد و لبخندی پر بغض پاسخ داد دیگر عادت کرده ایم ، تو هم سعی کن عادت کنی.
,این تنها ۴۵ دقیقه از زندگی یک جانباز شیمیایی ۳۵ درصد از زبان فرزند بیست ساله اش است.
,لطفا برای یکبار هم که شده عمیق تر نگاه کنید شاید واقعا تمام رندگی سهمیه ی کنکور و بلیط استخر نباشد.
,این نوشته را تقدیم میکنم به جوانان همچون منی که سالهاست حسرت مشاهده ی یک لبخند بدون درد و از ته دل از جانب پدرشان را با خود به همراه دارند .
,این متن را نوشتم تا اخر به یک جمله برسم
,چه مظلومانه جان دادید و چه غریبانه از یاد ها رفتید
,بهنام منصورزاده
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه