ادبیات و سیاست؛

چه کسی به چشم پسرک عینک زد؟ (با نگاهی به نقاشی و آثار قدسی قاضی نور)

چه کسی به چشم پسرک عینک زد؟ (با نگاهی به نقاشی و آثار قدسی قاضی نور)
ادبیات سال‌های ۵۷-۴۲ را می‌توان دوره‌ی ادبیات بیداری و به خودآیی نامید. هدف این دوره برقراری ارتباطی هوشیارانه با واقعیت و تاریخ است؛ مرحله‌ی به خود آمدن و طغیان علیه مجموعه‌ عوارض بیمارگونه در بنیادهای فرهنگ و تمدن سرزمین‌های استعمارزده...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، تاریخنگاری نوین شیوه ای جدید از تحلیل تاریخی است که با مراجعه به متون و آثار مکتوب یک دوره (همانند داستان ها و رمان ها) به تحلیل محتوا یا تحلیل کیفی آثار پرداخته و پی به وضعیت اجتماعی و فرهنگی آن دوره می برند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,

پیش از این در مقاله «رنگ ایدئولوژی در داستان» به بررسی مختصر شعر و ادبیات داستانی ایران در حدود سال های ۳۲ الی ۵۷پرداختیم و تولد نسل جدیدی از مبارزه سیاسی در غالب ادبیات داستانی را شاهد بودیم. هرچند این ادبیات الزاما به طور کامل با مفاهیم انقلاب اسلامی ایران منطبق نیست اما به عنوان یک پدیده جامعه شناختی قابل توجه است. به عنوان یک نمونه می توان  به مجموعه آثاری از «قدسی قاضی نور» اشاره نمود.

, رنگ ایدئولوژی در داستان, مجموعه آثاری,

***

,

قدسی قاضی نور، نقاش، داستان نویس و شاعر، از پیشروان ادبیات کودک و نوجوان، در سال ۱۳۲۵ خورشیدی در لنگرود متولد شد. دوران دبیرستان و از آن پس دانشکده هنرهای زیبای تهران را در رشته نقاشی در این شهر گذراند و به زودی نوشتن برای کودکان را آغاز کرد. در سال ۱۳۵۰ نخستین داستان کودکان خود را به نام “چه کسی به چشم پسرک عینک زد” به نوشته درآورد، اگرچه هیچ یک از سازمانهای پخش، آن را نپذیرفتند اما سرانجام مدیر انتشارات صدای معاصر به دادش رسید و همین کتاب پس از پخش بارها و بارها تجدید چاپ شد. نوشته زیر متن کامل به همراه تصاویر این داستان است که توسط سرویس سیاسی صاحب نیوز منتشر شده است.

, قدسی قاضی نور,

 

,

قدسی قاضی نور

, قدسی قاضی نور,

یکی بود، یکی نبود.

,

شهری بزرگ و قدیمی بود، که آباد نبود. مردم روزها بی کار و خسته کنار دیوارهای گلی می نشستند و زانوهایشان را بغل می کردند و شب ها غمگین و خسته به خواب می رفتند. بچه ها نه بازی می کردند، نه سرو و صدا می کردند و نه خوشحال بودند. شهر در سکوت بدی فرو رفته بود.

,

زمین خشک، درخت ها بی گل و برگ و چمن ها زرد بودند. توی همین شهر پسری زندگی می کرد که با همه مردم فرق داشت. همیشه خوشحال بود و همیشه می خندید، چون عینکی داشت که با آن تمام چیزها را زیبا می دید. هیچکس او را در خواب هم بدون عینک ندیده بود.

,

او به یاد نداشت که عینک را از چشمش برداشته باشد. حتی یک بار هم چنین فکر نکرده بود.

,

همه مردم شهر می دانستند که او عینک عجیبی دارد و خیلی ها هم آرزو می کردند جای او باشند.

,

قدسی قاضی نور

, قدسی قاضی نور, قدسی قاضی نور,

قدسی قاضی نور

, قدسی قاضی نور, قدسی قاضی نور,

روزها آرام می گذشت و او به آن زندگی دل خوش بود و از داشتن آن عینک عجیب احساس غرور می کرد. روزی از روزها غریبه ای به شهر آمد. خسته و خالک آلود بدنبال جائی می گشت که خستگی در کند، همین طور که به دور و برش نگاه می کرد چشمش به پسرک افتاد که لبخند به لب ایستاده بود و به گوشه ای نگاه می کرد. لبخند پسرک چنان توجه غریبه را جلب کرد که با تمام خستگی بدنبال او به راه افتاد. هر جا که پسرک می رفت، غریبه هم بدنبالش بود. همه جا کثیف بود. اطراف شهر پر از مرداب های بدبو بود. بزرگ ها غمگین و سر بزیر بودند و بچه ها بازی نمی کردند. غریبه فکر کرد:

,

راز این لبخند دروغی چه می تواند باشد؟ او به چه چیز می خندید؟ به پسرک نزدیک شد و دستش را روی شانه اش گذاشت. پسر بچه برگشت و با لبخند به صورت غریبه نگاه کرد.

,

غریبه پرسید:

,

تو همه جای شهرت را دیده ای ؟

,

و پسرک برایش تعریف کرد که تمام روزها کارش این است که در شهر و اطراف شهر گردش کند و از زیبایی ها لذت ببرد.

,

غریبه فکر کرد کدام زیبایی؟

,

آیا این پسر دیوانه است؟ یا آنقدر نادان است که نمی داند زیبایی در چه چیزی است. و در حالیکه به صورت پسرک لبخند به لب نگاه می کرد گفت:

,

این خیلی خوب است که آدم همه جا را ببیند، گردش کند، پرندگان آزاد را ببیند، گل های خوشبو را بو کند، به سر و صدای شاد بچه ها گوش کند و از زیبایی ها لذت ببرد ولی آیا تو می توانی بگوئی تمام چیزهایی که می بینی زیبا هستند؟

,

پسرک گفت:

,

بله؛ تمام چیزهائی را که من می بینم، زیبا هستند. و با دست به گوشه ای اشاره کرد و گفت:

,

آن درخت سبز و پرشکوفه را ببین. نگاه کن که پرندگان زیبا چطور در اطرافش آواز می خوانند. چمن های سبز و پونه های خوشبو را که کنار چشمه سبز شده اند ببین، نفس بکش، می بینی چه بوی خوبی همه جا پیچیده؟

,

غریبه متعجب بود. چون آنچه می دید درختی خشک بود و پرنده هایی لاغر و نیمه جان، با زمین های خشک و چمن های زرد، جز بوی لجن هیچ بویی وجود نداشت.

,

قدسی قاضی نور

, قدسی قاضی نور, قدسی قاضی نور,

غریبه گفت: تو مگر نمی بینی که شهرت کثیف است؟ مرداب ها بدبو هستند و چمن ها زردند. پسرک جواب داد:

,

اینهایی را که تو می گویی من نمی بینم، تو شاید عینک زشتی به چشم داری.

,

غریبه با تعجب پرسید:

,

عینک؟ من که عینک ندارم. ولی پسرک عینک به چشم داشت و غریبه دانست که هر چه هست مربوط به همین عینک است.

,

به پسرک گفت:

,

عینکت را لحظه ای به من بده.

,

پسرک در حالی که با ترس خودش را کنار می کشید گفت:

,

این عینک از وقتی به دنیا آمده ام به چشمم بوده و غیر ممکن است آن را از خودم جدا کنم.

,

غریبه فکر کرد:

,

عینکی که از تولد به چشم باشد چه معنی دارد؟ آن را چه کسی به چشم پسرک زده؟ ولی هر چه سوال کرد جوابی نشنید. پسرک هیچوقت به این سوال فکر نکرده بود و هیچوفت هم کسی چیزی از او نپرسیده بود.

,

پسرک با خودش فکر کرد:

,

چرا باید چنین سوالی از من کرد، من که همیشه خوشحالم.

,

غریبه دوباره پرسید: تو میدانی که کفشت پاره و لباست کثیف است؟ پسرک فریاد زد: تو دروغگویی، من لباسم تمیز و کفش هایم بهترین کفش دنیاست و با وحشت از آن جا دور شد، اولین باری بود که نمی خندید.

,

غریبه آنقدر خسته بود، که خیلی زود خوابش برد نفهمید چقدر خوابید. وقتی بیدار شد سرجایش مات ماند. پسرک بالای سرش نشسته بود ولی نمی خندید. غریبه با لبخند به او نگاه کرد. پسرک پرسید: تو که هستی؟ چرا به این جا آمدی؟

,

غریبه جواب نداد و پرسید: نگفتی چه کسی به چشمت عینک زده؟

,

پسرک گفت:

,

من نمی دانم و نمی خواهم بدانم، چون خوشبختم و همین برایم کافی است.

,

غریبه فریاد زد. تو چه می دانی خوشبختی یعنی چه؟ تو که نمی دانی روبرویت چه اتفاقی می افتد. تو که از خودت خبر نداری و نمی دانی چمن زیر پایت سبز نیست، پس چطور از خوشبختی دم می زنی؟ فکر می کنی خوشبختی یعنی بی خبری؟

,

پسرک نگاه می کرد.

,

غریبه ادامه داد: من می خواستم از این جا بروم، ولی تو وادارم کردی که بمانم. کمی فکر کن. عینکت را دور بینداز، همه چیز را همان طور که هست ببین. شاید آنوقت بخواهی لبخندت واقعی و چمن زیر پایت واقعاً سبز باشد.

,

پسرک فریاد زد: من به این عینک وصلم و ممکن نیست که از آن جدا شوم. غریبه رفت، پسرک نمی دانست چه اتفاقی می افتد. غریبه روبرویش ایستاد و گفت: انسان از تولد به هیچ چیز وصل نیست، حالا خواهی دید و عینک را از چشم پسرک برداشت و بر سنگ بزرگی کوبید،

,

پسرک نگاه کرد. چمن های سبز کجا رفتند؟ پرندگان آزاد چه شدند؟

,

آن همه زیبایی کو؟

,

چشمانش را بست تا چیزی را نبیند.

,

غزیبه گفت: با بستن چشم چیزی عوض نمی شود. فقط تو آن را نمی بینی. مدتی در سکوت گذشت.

,

پسرک چشمانش را باز کرد تنها بود. غریبه رفته بود و شیشه های شکسته عینک نشان می داد که خواب ندیده. از جایش بلند شد و با نگاه عجیبی به اطرافش نگاه کرد و به راه افتاد. او می رفت بداند چه کسی به چشمش عینک زده؟ و چرا؟

,

قدسی قاضی نور

, قدسی قاضی نور, قدسی قاضی نور,

_____________

,

جواد جلوانی

, جواد جلوانی]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه