مادر شهید باغبان:
خدا،حسین را با کلی نذر و نیاز به ما داد /پسرم می گفت من لیاقت شهادت را ندارم
پسرم حسین در سختی و فقر بزرگ شد، پدرش مغازه ای داشت که هردو پسرم برای گذران زندگی عصرها به آنجا میرفتند و به کمک کردن به پدرشان مشغول می شدند بزرگتر که شدند او را کمتر میدیم همیشه میگفتم این بچه مال ما نیست و از پیش ما می رود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اهوازنوین: گفتن و نوشتن از شهید، برکت قلم است ،نشستن و گوش سپردن به صحبت های خانواده معظم شهدا و آشنایی با سبک و سیره زندگی این بزرگواران و تربیت فرزندان برومندشان، فرصتی بی بدیل و نعمتی ارزنده است. والدین شهدا گنجینه هایی ثمین اند که هر کلام آنها چون تورق کتابی پرمحتوا و زیباست.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اهوازنوین,به سراغ یکی از خانواده شهدایی برود که بغض های خورد را فرو خورده اند و غم دوری فرزندانشان آه از نهادشان بلند می کند.
,خانواده شهید ساکن منطقه حصیرآباد بودند به آنجا که رسیدیم برادرشهید باغبان به پیشواز ما آمد، درب خانه که باز شد پله هایی که فرش قرمز آن ها را پوشانده مقابل چشمان ما آمد از پله ها بالا رفتیم سمت چپ اتاقی بزرگ که تهش به آشپزخانه می رسید،مادر شهید باغبان با چادر مشکی که به سر داشت از جایش برخواست و خوش آمدی گفت.
,به خوبی چشم های پر اشکش گواه می داد که چه روز های سختی را پشت سر گذاشته است بعد از احوالپرسی به تبیین فعالیت های حسین در اوایل انقلاب و جنگ پرداختیم.
,زهرا زراعت کار زاده مادر شهیدباغبان از زمره مادران زینب صفتی است که قلبش برای اسلام و نظام اسلامی می تپد. بانویی که عظمت صبر را با تأسی از حضرت زینب (س) به فعلیت در آورده اکنون از پسرش می گوید: حسین بعد از انقلاب با وجود اهداف انقلابی و نگرشی که به امام داشت همراه برادرش وارد پایگاه بسیج شهید پژوهنده در منطقه حصیر آباد شد و در سن ۱۷ سالگی فرمانده قسمت نظامی پایگاه شد.
,
شهید فعالیت های نظامی ،آماده سازی نیروها و گشت شبانه را بر عهده داشت،بیشتر اوقات بعد از مدرسه به پایگاه میرفت و فعالیت خود را ادامه می داد.
مادر شهید آهی کشید و ادامه داد : زمانیکه جنگ شروع شد به بندر عباس مهاجرت کردیم اما به دلیل اینکه در اهواز در اثربالا آمدن آب کارون تمام زندگیمان را آب گرفته بود مجبور شدیم به اهواز برگردیم ،شهید سال ۱۳۶۰ به همراه برادرش به جبهه رفت،مادر اشکی از چشمانش جاری شد.
,
برادر شهید با بیان اینکه ورود ما به جنگ از عملیات های چریکی و مرز چذابه و بستان شروع شد ادامه داد :بیشتر شب ها من و حسین در خانه نبودیم و انجام بعضی عملیات ها را بر عهده داشتیم ،حسین در جنگ وظیفه آماد و پشتیبانی را بر عهده داشت که اهم فعالیت ها در قرارگاه کربلا بود.
وی اضافه کرد:در عملیات بیت المقدس با هم بودیم که من ترکش خوردم و مرا با آمبولانس به عقب بازگرداندند،همراه شهید به بیمارستان رفتم از آنجاکه بیمارستان شلوغ بود مرا سرپایی مداوا و پانسمان کردند هنوز هم ترکش در بدنم جاخوش کرده است ،با حسین به سمت خانه راه افتادیم که نصف راه مرا پیاده کرد و گفت :بقیه راه را خودت پیاده برو،حال و روز پیاده روی نداشتم به او گفتم نمی توانم پیاده بروم اگر مادر پرسید برادرت کجاست و نگران شد چه بگویم؟گفت شما برو بعدهم خدا بخواهد ن می آیم اما الان نمیتوانم همراهیت کنم چون اگر به خانه بیایم مادر مرا نگه می دارد و نمیگذارد به جبهه بروم.
,
برادر شهید می گوید: به خانه که رسیدم مادرم دقیقا همان طور که حدس زده بودم پرسید حسین کجاست؟ من هم جواب حسین را دادم ،آن شب آتش به نزدیکی های اهواز هم رسیده بود همه همسایه ها و فامیل پناه به شهرستانی برده بودند اما مادرم به پدرم گفت اول حسین و محسن را در ماشین بگذار بعد هرجا که گفتی میرویم. آن شب همه رفتند و فقط ما در محل بودیم حتی مادرم به پدرم گفت اگر عراقی ها به خانه حمله کردند من پشت رختخواب ها قایم می شوم تا دست نامحرم به من نرسد.
,مادر شهید با گریه در خصوص اخلاق و رفتار شهید می گفت :رفتارش با همه خوب بود و تواضع داشت ،همیشه وقتی به سمت چوب لباسی اش میرفت اگرمی دیدلباس اضافه ای دارد آن را می بخشید بسیار دست و دلباز بود ،کتاب های مذهبی را مطالعه میکرد که خودش همه کتابها را به کتابخانه مسجد اهدا کرد.
,وی ادامه داد :حسین برای دفاع از وطنش نه شب داشت نه روز او را کمتر میدیدیم عاشق رفتن به جبهه بود،شوخ طبع بود و متانت خاصی داشت هیچ وقت دیگران را به اسم صدا نمیزد و کنارش نسبت خوبی قرار می داد.
,مادر شهید خاطر نشان کرد:همیشه قبل از اینکه از خانه بیرون برود اگر در حال شستن لباس ها بودم،آن ها را پهن میکرد و ظرف هارا می شست،همیشه به من و پدرش تاکید می کرد کارهایمان را به او بگوییم تا انجام دهد.. پسرم حسین با خدا بود و راز و نیاز زیادی میکرد.به مادربزرگش علاقه خاصی داشت و رابطه خوبی با هم داشتند.یک موتور داشت که با آن همه جا میرفت و به همه کمک میکرد وقتی میدید همسایه ها دست شان پر است و پیاده آن ها را حمل می کنند آن ها را با خود می برد یا پیت های نفت را جابجا می کرد.
,مادر شهید صدایش می لرزید و شانه هایش تکان می خورد اشک چشمانش راه گرفته بود و دلتنگی را گریه می کرد با صدای حزن آوری شروع به سخن گفتن می کند : حسین فرزند اول خانواده بود که با مداوای بسیار و نذر و نیاز بعد از چندین سال بدنیا آمدسختی های زیادی کشیدم و چه زخم زبان های که نشنیدم تا حسین را باردار شدم .
, ,
,
, پسرم حسین در سختی و فقر بزرگ شد، پدرش مغازه ای داشت که هردو پسرم برای گذران زندگی عصرها به آنجا میرفتند و به کمک کردن به پدرشان مشغول می شدند بزرگتر که شدند او را کمتر میدیم همیشه میگفتم این بچه مال ما نیست و از پیش ما می رود.
,
حسین به جبهه که می رفت همیشه میگفت مادر من لیاقت شهید شدن را ندارم چرا شهادت نصیب من نمیشود؟به او میگفتم این حرف هارا نزن تو چراغ خانه من هستی …حسین مارا میخواست اما دنیا را نه…همیشه از کارهای او میترسیدیم.
برایم نوحه میخواند : زهراس مادرم،نامم بود حسین و سبط پیمبرم ، با این نوحه دلم میگرفت،سال دوم دبیرستان بود امتحان سه درس راباید می داد تا مدرسه اش تمام شود به مدرسه اش رفتم مدیر مدرسه گفت تو مادر حسین باغبان هستی؟گفتم بله گفت :خوش به حالت نمیدانی پسرت چه کار میکند، باقیات و صالحاتت را می سازد، مطمئن باشیدهروقت به مدرسه آمد خودم از او امتحان میگیرم و دیپلمش را تا سال آینده به او میدهم.
,
براد شهیدباغبان ادامه داد:بعد از اینکه من ترکش خوردم دیگر به جبهه نرفتم ولی حسین رفت و در عملیات محرم سال۶۱در سن ۱۸ سالگی به شهادت رسید.حسین وصیت نامه ای نداشت.
,وی گفت :چند وقتی بود که از حسین خبری نداشتیم،برای اینکه جویای او شوم به استانداری رفتم چون از آنجا اعزام شده بود ، جویای شهیدمان شدم که گفتند ما هم خبر نداریم اما اگر میخواهید مطلع شوید آماده بشوید که به سمت منطقه برویم من گفتم که نیازی به آمدن من نیست اما آن ها که از شهادت ایشان باخبر بودند گفتند باید بیایی به هر حال با هم به سمت منطقه عملیاتی در شوش رفتیم که بسیار تاریک بود و اوضاع بدی داشت اما هرچه گشتیم او را پیدا نکردیم بعد از سه چهار روز خودشان به خانه آمدند و خبر شهادت ایشان را به ما دادند .
,برادر شهید باغبان با بیان اینکه زمان جنگ ایران توان نظامی زیادی نداشت کسانی که به جنگ می آمدند حتی قدشان هم به اسلحه نمیرسید اما هدفی که داشتند آن ها را دلسرد نمیکرد.با شجاعت و دلیری که داشتند از همه چیز گذشتندتوصیه کرد :جوانان الان باید از آن ها درس بگیرند و راهی را انتخاب کنند که مورد قبول خدا و شهدا باشد. در حال حاضر مشکلات زیادی درکشور جود دارد نباید بگذاریم که با وجود چنین مشکلاتی مملکت رو به انحراف برود.
,وی گفت :مسئولین باید مواظب کارها و حرکات خود باشند برای ما واقعا سخت است که ۸ سال جنگیدیم و الان شاهد بعضی معضلات در کشور باشیم نباید بگذاریم که ارزش شهدا از دست برود.رهبر دلش از بعضی افراد خون است .یک جوان ۱۸ ساله با وجود این همه مشکل در کشور چطور باید زندگی کند؟چه کسی میخواهد راه درست زندگی کردن را به این جوان یاد بدهد؟
,باغبان می گوید :ان شاالله خدا همه را هدایت کند و رهبر را برای ما حفظ کند برای اینکه این مملکت سرپا نگه داشته شود به وجود مبارک حضرت آقا نیاز است .هرکاری که شهدا کردند فقط به خاطر این کشور بوده الان شاهد آن هستیم که مدافعان حرم هم به همین منظور و برای حفظ و آبادانی کشور در جبهه های مختلف مشغول جنگیدن هستند.
,]
ارسال دیدگاه