در شب کفن و دفن شهدای کربلا
ضیافت عود و گل و شمع با پذیرایی مادران شهدا
ضیافت گل و عود را که نگو، اینجا گلستان است و بوی عود در همه جا پیچیده و با این همه شمع، از روز روشن تر است.صدای نوحه خوان جوانی که آوایش شباهت عجیبی به حاج صادق آهنگران دارد نیز بر این ضیافت می افزاید.
[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز:در شب کفن و دفن شهدای کربلا با همسرم به گلزار شهدای بهشت علی رفتیم. جایی که مملو از خانواده های شهدا و عاشقانی بود که بر مزار عزیزان خود حاضر شده بودند.
,
شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
دزفول امروز,
آنها منتظر زائرانی بودند که به زیارت آرامگاه دل آرامشان بیایند تا صفحه ای قرآن و فاتحه ای نثارش کنند که توشه ی سفر معنویش باشد و با کلوچه و حلوایی که امروز پخته اند، از زائران پذیرایی نمایند.
یک طرف مارعلی (مادر علی) را می بینی که کنار مزار امیر خود نشسته و کلوچه های خرمایی داغش منتظر انگشتانی است که به نیت قرائت فاتحه بر سنگ سرد مزار می نشیند.
طرفی دیگر مزاری سیمانی و هم سطح زمین است که به وصیت شهید بهمن درولی با انگشت بر روی آن نوشته: «پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی» و علی نوجوان که سالها پس از جنگ زاده شده، بر او فاتحه میخواند.
خانواده ی شهید عبدالرحمن جهانی هم حلوای زعفرانی درست کرده اند و محمدحسینشان از عزادارانی که به بهشت علی آمده اند تا به جای شهدای کربلا شهدای پایتخت مقاومت را زیارت کنند، پذیرایی می کند.
خانواده ی طلبه ی شهید عبدالرحیم جمال هم گرداگرد مزار شهیدشان حلقه زده اند و با میوه و شیرینی یزدی تازه، چشم به راه زائران هستند.
از کنار مرقد مطهر سردار حاج احمد سوداگر که می گذری مرتب جوانان و دلدادگان فرهنگ دفاع و مقاومت را می بینی که شمع وجودشان را در جوار حاج احمد روشن می کنند.
کمی آن طرف تر کودکی را می بینی و بعد از آن مادر شهیدی که با آرامش مشغول روشن کردن شمعند.
ضیافت گل و عود را که نگو، اینجا گلستان است و بوی عود در همه جا پیچیده و با این همه شمع، از روز روشن تر است.
صدای نوحه خوان جوانی که آوایش شباهت عجیبی به حاج صادق آهنگران دارد نیز بر این ضیافت می افزاید.
خوب شد همسرم را با خودم آوردم تا صله ی مان را با هم از مادران شهدا بگیریم، آخر میدانید، مادران شهدا عالمی با شهیدشان دارند و من وقتی به گلزار شهدا می روم با حضور بر مزار شهدایی که مادرشان حاضر است، سرتاپا آماده ی شنیدن عاقبت بخیر بویی رولم (=عاقبت بخیر باشی فرزندم) هستم و دیشب با همسرم به گدایی دعای خیر مادران شهدا رفتیم تا زندگی خودمان را در کنار این زندگان ابدی بیمه ی دعای مادر شهید کنیم.
از قطعه ی شهدا خارج می شوم و به سختی از میان هیئت ها می گذرم، چه جمعیتی، چه عزاداران و چه پذیرایی کنندگانی، مگر امروز عاشوراست؟
از هیئتها که می گذرم به قطعه ی بعدی می رسم. انبوه مزارهای پست و بلندی که یک روز ما را نیز در آغوش می گیرند، با گل و شمع و حضور خانواده هایشان تزیین شده، خانواده ی مشهدی محمدعلی برای اولین کفن و دفن پس از فوتش گرداگرد مزارش جمع شده اند و با دیری(نوعی خرما) و حلوا از حاضرین پذیرایی می کنند.
کمی جلوتر می روم خانواده ای را می بینم که برای دخترشان که استاد دانشگاه بوده و سرطان جانش را ستانده، قرآن می خوانند. می گویید مرحومه اهل خیر بوده خدایش رحمت کند، با این ذکر خیری که پشت مرحومه بود، یاد آن شعر افتادم که: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
به قطعه ای دیگر می رسم دور مزار حاج حسن شلوغ است، همین چند روز پیش فوت کرده. شب پس از نمازجماعت به روضه می رود و سینه زنی می کند، صبح پس از نماز می خوابد و … با آنکه داغ دو فرزندش که اسیر موجهای رودخانه شدند را دیده بود، نماز جماعت، روضه و نمازجمعه اش تا آخرین روز ترک نشد و پس فردا روضه ی سالانه ی امام حسینش را فرزندان داغدارش برگزار می کنند و امان از گریز ای اهل حرم سید و سالار نیامد…
اشکهای خودم صحنه ی نمایشگر رایانه را برایم تار کرده به حاج حسن و شهدا غبطه می خورم یعنی می شود ما هم عاقبت بخیر شویم؟ یا الله…
داد از غم فراموشی! نکند از آنانی باشیم که مزارهای رفتگانشان سوت و کور و تاریک است و در طلب فاتحه ای خاک می خورد.
عجب سبک شدم، راست می گویند یاد مرگ زنگار دل را می زداید و سبک بالمان می کند. اگر بدانیم که فرجام همه مان دو متر پارچه سفید و سنگی سرد می باشد و تنها چیزی که در کوله پشتی آخرین سفرمان جا می شود کار نیک است و بار گناه، کمرمان را در این سفر خم می کند…
حرفهایم را نا تمام می گذارم و با قطعه شعری دزفولی از زبان حضرت زینب(س) به یاد امام حسین(ع) و یاران وفادارش از محضرتان خداحافظی می کنم، دعایم کنید…
سَر زِمین موندَه نعشِ بِرارُم سایَهبونِی سی نَعشِش ندارُم (=نعش برادرم حسین(ع) بر روی زمین مانده و سایه بانی برایش ندارم)
بِی سر اُفتیدَه نعشِش مِی گودال دِشمِنونِش همَه شاد و خوشحال (=بی سر افتاده نعشش در گودال و دشمنانش همه شاد و خوشحالند)
مو دلُم غرق خین جون به پام نِی بَچونِش جُملَه غش کورده بِی حال (=دلم غرق خون است و توان راه رفتن در پایم نیست و فرزندانش از فرط غم بیحال شده اند)
وا حسین وا حسین بیسَه کارُم سایَهبونِی سی نَعشِش ندارُم (=وای حسین گفتن شده کارم و سایه بانی برایش ندارم)
مجید فقیهی – دزفول امروز

,
آنها منتظر زائرانی بودند که به زیارت آرامگاه دل آرامشان بیایند تا صفحه ای قرآن و فاتحه ای نثارش کنند که توشه ی سفر معنویش باشد و با کلوچه و حلوایی که امروز پخته اند، از زائران پذیرایی نمایند.
,
یک طرف مارعلی (مادر علی) را می بینی که کنار مزار امیر خود نشسته و کلوچه های خرمایی داغش منتظر انگشتانی است که به نیت قرائت فاتحه بر سنگ سرد مزار می نشیند.
,
طرفی دیگر مزاری سیمانی و هم سطح زمین است که به وصیت شهید بهمن درولی با انگشت بر روی آن نوشته: «پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی» و علی نوجوان که سالها پس از جنگ زاده شده، بر او فاتحه میخواند.
,
خانواده ی شهید عبدالرحمن جهانی هم حلوای زعفرانی درست کرده اند و محمدحسینشان از عزادارانی که به بهشت علی آمده اند تا به جای شهدای کربلا شهدای پایتخت مقاومت را زیارت کنند، پذیرایی می کند.
,
خانواده ی طلبه ی شهید عبدالرحیم جمال هم گرداگرد مزار شهیدشان حلقه زده اند و با میوه و شیرینی یزدی تازه، چشم به راه زائران هستند.
,
از کنار مرقد مطهر سردار حاج احمد سوداگر که می گذری مرتب جوانان و دلدادگان فرهنگ دفاع و مقاومت را می بینی که شمع وجودشان را در جوار حاج احمد روشن می کنند.
,
کمی آن طرف تر کودکی را می بینی و بعد از آن مادر شهیدی که با آرامش مشغول روشن کردن شمعند.
,
ضیافت گل و عود را که نگو، اینجا گلستان است و بوی عود در همه جا پیچیده و با این همه شمع، از روز روشن تر است.
,
صدای نوحه خوان جوانی که آوایش شباهت عجیبی به حاج صادق آهنگران دارد نیز بر این ضیافت می افزاید.
,
خوب شد همسرم را با خودم آوردم تا صله ی مان را با هم از مادران شهدا بگیریم، آخر میدانید، مادران شهدا عالمی با شهیدشان دارند و من وقتی به گلزار شهدا می روم با حضور بر مزار شهدایی که مادرشان حاضر است، سرتاپا آماده ی شنیدن عاقبت بخیر بویی رولم (=عاقبت بخیر باشی فرزندم) هستم و دیشب با همسرم به گدایی دعای خیر مادران شهدا رفتیم تا زندگی خودمان را در کنار این زندگان ابدی بیمه ی دعای مادر شهید کنیم.
,
از قطعه ی شهدا خارج می شوم و به سختی از میان هیئت ها می گذرم، چه جمعیتی، چه عزاداران و چه پذیرایی کنندگانی، مگر امروز عاشوراست؟
,
از هیئتها که می گذرم به قطعه ی بعدی می رسم. انبوه مزارهای پست و بلندی که یک روز ما را نیز در آغوش می گیرند، با گل و شمع و حضور خانواده هایشان تزیین شده، خانواده ی مشهدی محمدعلی برای اولین کفن و دفن پس از فوتش گرداگرد مزارش جمع شده اند و با دیری(نوعی خرما) و حلوا از حاضرین پذیرایی می کنند.
,
کمی جلوتر می روم خانواده ای را می بینم که برای دخترشان که استاد دانشگاه بوده و سرطان جانش را ستانده، قرآن می خوانند. می گویید مرحومه اهل خیر بوده خدایش رحمت کند، با این ذکر خیری که پشت مرحومه بود، یاد آن شعر افتادم که: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
,
به قطعه ای دیگر می رسم دور مزار حاج حسن شلوغ است، همین چند روز پیش فوت کرده. شب پس از نمازجماعت به روضه می رود و سینه زنی می کند، صبح پس از نماز می خوابد و … با آنکه داغ دو فرزندش که اسیر موجهای رودخانه شدند را دیده بود، نماز جماعت، روضه و نمازجمعه اش تا آخرین روز ترک نشد و پس فردا روضه ی سالانه ی امام حسینش را فرزندان داغدارش برگزار می کنند و امان از گریز ای اهل حرم سید و سالار نیامد…
,
اشکهای خودم صحنه ی نمایشگر رایانه را برایم تار کرده به حاج حسن و شهدا غبطه می خورم یعنی می شود ما هم عاقبت بخیر شویم؟ یا الله…
,
داد از غم فراموشی! نکند از آنانی باشیم که مزارهای رفتگانشان سوت و کور و تاریک است و در طلب فاتحه ای خاک می خورد.
,
عجب سبک شدم، راست می گویند یاد مرگ زنگار دل را می زداید و سبک بالمان می کند. اگر بدانیم که فرجام همه مان دو متر پارچه سفید و سنگی سرد می باشد و تنها چیزی که در کوله پشتی آخرین سفرمان جا می شود کار نیک است و بار گناه، کمرمان را در این سفر خم می کند…
,
حرفهایم را نا تمام می گذارم و با قطعه شعری دزفولی از زبان حضرت زینب(س) به یاد امام حسین(ع) و یاران وفادارش از محضرتان خداحافظی می کنم، دعایم کنید…
,
سَر زِمین موندَه نعشِ بِرارُم سایَهبونِی سی نَعشِش ندارُم (=نعش برادرم حسین(ع) بر روی زمین مانده و سایه بانی برایش ندارم)
,
بِی سر اُفتیدَه نعشِش مِی گودال دِشمِنونِش همَه شاد و خوشحال (=بی سر افتاده نعشش در گودال و دشمنانش همه شاد و خوشحالند)
,
مو دلُم غرق خین جون به پام نِی بَچونِش جُملَه غش کورده بِی حال (=دلم غرق خون است و توان راه رفتن در پایم نیست و فرزندانش از فرط غم بیحال شده اند)
,
وا حسین وا حسین بیسَه کارُم سایَهبونِی سی نَعشِش ندارُم (=وای حسین گفتن شده کارم و سایه بانی برایش ندارم)
,
مجید فقیهی – دزفول امروز
,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,
]
به اشتراک گذاری این مطلب!
ارسال دیدگاه