شهیدی که در شب عروسی زیارت عاشورا اولین پیمانش شد
شهید حجت ملاآقایی در دوم آذر سال 1366 در دژ شهید باقری توسط ترکش های خمپاره به شهادت رسید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از قرچک آنلاین؛ جشن نیمه شعبان سال 1338؛ شادی خانواده ملا آقایی در شهر ری و قدم گذاردن پسری به نام حجت را به همراه داشت.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, قرچک آنلاین,کلمات اذان واقامه؛ اولین لالایی
,نوشیدن شیره جان مادر؛ با آهنگ صلوات و چکاچک قطرات وضو
,شعرهای کودکانه اش؛ نام حسین (علیه السلام) واولادش و ورد زبانش؛ آیات سوره های کوچک قرآن
,سجاده کوچکش؛ کنار سجاده پدر و مسجد؛ شاهد شیرینی لحن کودکانه اقامه نمازش
,نوحه خوان هیئت نوجوانان متوسل به حضرت علی اصغر(علیه السلام). با پول تو جیبی اش دسته عزاداری را راه انداخت.
,مدرسه ونیمکت، دفتر وکتاب، مانند دانش آموز با او دوست وهمراه شد و ابتدایی وراهنمایی را سپری کرد.
,علاقه به کارهای فنی وفکری اورا راهی هنرستان صنعتی ری کرد وسال 1357 دیپلم فنی گرفت.
,اولین جوشش؛ دست یابی به کتاب های مفید، علاقه به امام و تهیه اعلامیه و نوار سخنرانی ایشان وعزیمت به تهران وقم.
,سنگر جدید؛ 1358، دانشکده اراک، رشته برق والکترونیک و ورود به گروههای فعال حزب الهی.
,تأسیس بسیج مستضعفین در شهرک آزادیه ورامین.
,سنگر بعدی؛ غائله کردستان وحضور ملاآقایی در جبهه غرب.
,سنگر سوم؛ 1359، جهاد سازندگی ورامین و کار در کمیته فرهنگی.
,خدمت دلسوزانه؛ حضور در روستاها، تشکیل انجمن ها و شوراهای اسلامی آنجا و بررسی مشکلات و ارایه گزارش به مسئولین.
,فعالیت در روابط عمومی گردان.
,ارایه طرح های فرهنگی و مهندسی و بروز خلاقیت و عهده دار شدن مسئولیت چند گروه از واحدهای مهندسی.
,پشتوانه؛ ایمان، نبوغ، تواضع ومهربانی، سخت کوشی در کنار حساس ترین شرایط جنگی و رسیدن او به فرماندهی پشتیبانی مهندسی رزمی جنگ، جهاد سازندگی استان تهران.
,بزم رزم های عاشقانه اش؛ والفجر2و8، عاشورا، کربلای 8،5،4،3،2،1
,برای اجرای سنت نبوی شرطی گذاشت؛ « دوری مرا باید تحمل کند و حتی همراهم شود» و در شب عروسی زیارت عاشورا اولین پیمانش شد.
,فاطمه؛ تنها یادگارش.
,شلمچه، دوم آذر ماه 1366، دژ شهید باقری، سفیر خمپاره، داغی ترکش های سرگردان و جاری سرخ خون به بلندای خاکریزهای دفاع ولحظاتی بعد؛ حجت ملاآقایی، ستاره کهکشان شهادت و ساکن فردوس.
, ,
,
, خاطرات:
,خدا یک جا تلافی کرد
,هر وقت فرصت می کرد به چادر یا سنگر بچه ها می رفت و باآنها حرف می زد وپای درد دلشان می نشست. یک شب هم دور هم جمع بودیم و از خاطرات گذشته می گفتیم. نوبت حجت که شد مکثی کرد وگفت:« من حرفی برای گفتن ندارم، اما تنها به یک مطلب فکر می کنم. در این همه مدت که اینجا هستم مجروح نشده ام! انگار خدا همه را جمع کرده تا یک جا تلافی کند. تحمل آن هم لیاقت عظیمی می خواهد. از خدا می خواهم که لیاقتش را به من عطا کند. انشاءالله.» چند شب بعد بچه ها بدن پاره پاره و دست قطع شده او را آوردند.
,زمان شناس
,از دست بچه ها کلافه شدم. پیش حاجی رفتم تا از اهمال کاری ها و برخی مسائل دیگر گلایه کنم. حاج ملا در حال رفتن به طرف دژ شهید باقری بود و من با اصرار خواستم تا بماند و با آن نیروها برخورد جدی کند. حاجی خوب که به حرف هایم گوش داد گفت: الان شب است. دلم نمی آید کسی را این موقع ناراحت کنم. بگذار شب را راحت بخوابند، فردا صبح اگر مرا دیدی این موضوع را یادآوری کن تا به آنها تذکر بدهم.
, ,
,
, ,
فرمانده فداکار
,کار روی دژ شهید باقری با حجم آتش زیاد، آن هم در شب امکان پذیر نبود. ملاآقایی به همه نیروها دستور داد تا به سنگر بروند. ساعتی بعد بیرون آمدم تا از حجم آتش با خبر شوم ولی باران گلوله همچنان ادامه داشت. صدای لودر وبولدوزری در انتهای دژ توجهم را جلب کرد. از خودم پرسیدم؛ مگر حاجی دستور تعطیلی کار را نداده بود؟ راه افتادم وقتی به آنجا رسیدم، حجت ویکی دونفر دیگر از فرماندهان در حال تکمیل کردن دژ بودند من هم به جمعشان پیوستم تا ذره ای از شهد شیرین شجاعت را بچشم.
,مسافر صبح
,نزدیک اذان صبح بود که با صدایی از خواب پریدم. رفتم تا وضو بگیرم. صدا بلند تر شد! صدای گریه بود. کمی مکث کردم. صدا از اتاق حجت می آمد. جلوتر رفتم، او در حال سجده مدام می گفت: الهی العفو. مادرش از راه رسید وگفت: حجت نیم ساعتی هست که از جبهه برگشته ودارد نماز می خواند.
,شب اول عملیات کربلای یک، بعد از گذشتن از خاکریزها وکیلومترها پیشروی در میان تاریکی شب، هنوز به جلو می رفتیم ولی نمی دانستیم کجا؟ راه را گم کرده بودیم. هوا کاملا روشن شد وانبوهی از تانک های دشمن، آرایش گرفته، پیش می آمدند.آتش خودی سنگین بود ولی تانک ها تا نزدیکی خاکریز ما آمدند که یک دفعه بسیجی ها آرپی جی به دست به سمتشان یورش بردند. حجت که ذوق زده شده بود رفته بود بالای تپه ای وبا هر موشک که تانکی منهدم می شد تکبیر می گفت وبرای بچه دست می زد وتشویق می کرد. با این کار هم نشاط به جمع بچه ها حاکم شد هم عزمی قوی برای مبارزه.
,احداث جاده بدر توسط نیروهای گردان سیدالشهداء جهاد تهران، در ضربه زدن به دشمن وحمایت نیروهای خودی اهمیت زیادی داشت وحجت فرماندهی آن را بر عهده داشت. به همین خاطر، در تمام شبانه روز، خودش بر روند کار نظارت می کرد .عملیات را هدایت می نمود و مثل عملیات های دیگر حتی لحظه ای در سنگر فرماندهی نرفت. همه نیروها نوبتی کار می کردند اما او در هر سه نوبت کاری حاضر بود. گاهی به خاطر آلودگی محیط به بمب های شیمیایی به شدت بیمار می شد ولی هیچ وقت منطقه را ترک نکرد. می گفت: «حالم به لطف خدا خوب است» حتی یک بار در حالی که سِرم به دستش وصل بود به هدایت نیروها پرداخت. ساخت جاده بدر دو ماه ونیم طول کشید.
, ,
,
, ,
شعر سروده شهید حجت ملاآقایی(1364)
,مسلخ عشق تجلی گه محبوب دل است
,به تماشای رخ یار عجولانه شتاب
,می گلرنگ شهادت بچش از ساغر عشق
,وانگهی در شرر شمع چو پروانه شتاب
,با شهیدان زدل خاک به معراج یقین
,مه صفت هاله برافشان وشهیدانه شتاب
,سینه ات گرشود آماجگه خنجر خصم
,خنجر از دست منه بر صف بیگانه شتاب
,بارش تیرکجا همت عشاق کجا
,زیر باران پی منزلگه جانانه شتاب
,تعریف شهادت از کلام شهید حجت ملا آقایی
,« برادران! شهادت همانند دو بال کبوتر است که به آدم سعادتمند کمک می کند تا خود را از زمین و همه تعلقات مادی ودنیوی جدا ساخته به سوی ملکوت برساند وشادمانه در جشن ومیهمانی که خداوند در آسمان بر پا کرده شرکت کند. هر کس لیاقت دیدار خدایش را پیدا کند، خداوند فرشتگان را مأمور می کند تا دعوتنامه حضور در میهمانی آفریدگار را به قلبش وارد کنند. او نیز از همان لحظه می فهمد ودرک می کند که باید خودش را برای یک مسافرت طولانی که مقصدش بارگاه الهی است آماده کند. لذا از دوستان و همرزمانش حلالیت می طلبد وبا شتاب خود را به نقطه پرواز می رساند.»
]
ارسال دیدگاه