به مناسبت شهادت شهید محمد حسین فهمیده:

خاطرات مادر،شهید حسین فهمیده/رهبر بگوید به بسیجی نیاز است نفر اول می‌روم

خاطرات مادر،شهید حسین فهمیده/رهبر بگوید به بسیجی نیاز است  نفر اول می‌روم
رهبر ماآن طفل سیزده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک ، خود را زیر تانک دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زنجانم,هشتم آبان ماه مصادف با روز شهادت شهید محمد حسین فهمیده نوجوان 13 ساله ای است که با بستن نارنجک به کمر اقدام به انهدام تانک دشمن در جنگ تحمیلی عراق برعلیه ایران کرد و از پیشروی دشمن در خاک ایران جلوگیری نمود رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (ره ) در پیامی پس از شهادت این نوجوان فداکار فرمودند:رهبر ما آن طفل سیزده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک ، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید. به همین دلیل روز هشتم آبان ماه را روز بسیج دانش آموزی نام گذاری کردند.به مناسبت همین روز به نقل خاطراتی از زبان مادر این شهید بزرگوار می پردازیم:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنجانم,

یک بار که محمد حسین کوچک‌ تر بود، برای کاری هرچه صدایش زدم، پاسخی نداد بعد از مدتی از آشپزخانه بیرون آمد. گفتم : کجا بودی؟ چرا جواب ندادی؟ به شوخی گفت : سر قبرم بودم گفتم : یعنی چه؟ مگر می‌شود قبرت در آشپزخانه باشد؟ گفت:نه مامان، قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 است گفتم : محمدحسین تو هنوز بچه‌ای، زمان شهادتت نیست که قبرت را مشخص می‌کنی گفت : نه مادر، اینطور می‌شود
اوایل جنگ پاوه بود که محمدحسین گفت : می‌خواهم برای عروسی خواهر دوستم به خرمشهر بروم او حتی ناهار نخورد. سریع آماده شد و یک پیراهن و جوراب برداشت و با دوستش رفت. ما هم با خیال راحت 2 روز بعد از آن با بچه‌ها به مهمانی رفتیم.آن روز که مهمان بودیم، چند پاسدار دنبال من آمدند. چادر دختر بچه‌ها را روی سرم انداختم و جلوی در رفتم، دیدم در اتومبیلی حسین جلو نشسته و گویا چند پاسدار در عقب مراقب او هستند به من گفتند : خانم، ما باید شما را به کمیته امام ببریم خیلی ترسیدم، سریع چادرم را عوض کردم و برگشتم. پرسیدم : محمدحسین اتفاقی افتاده؟ سریع گفت : نترس مامان چیزی نیست، این پاسدارها دوستانم هستند.در کمیته به او گفتند : که باید امضا کنی از کرج خارج نشوی. گویا به او گفته بودند باید از حضور در جبهه منصرف شود. او هم گفته : بود شما برادرهای من هستید و من نمی‌خواهم شما را فریب دهم اما امضا نمی‌دهم که از کرج خارج نشوم. هر وقت رهبر اعلام کند به بسیجی نیاز است من نفر اول می‌روم. اما از بنده امضا گرفتند.وقتی از کمیته خارج شدیم به محمدحسین گفتم : مادر چه کرده‌ای؟ من خجالت کشیدم که مرا با پاسدارها از خانه بردند.گفت : مامان خجالت چرا؟ خدا می‌داند من کجا می‌روم؛ در کمیته هم به من گفتند : مراقب فرزندتان باشید و ببینید کجا می‌رود بعد از مدتی برنامه‌ریزی کرد و وقتی همه آماده اعزام به خرمشهر بودند، با یکی از دوستانش خودشان را لای چادرها پنهان کردند و همراه آنها رفتند. وقتی از شهر رفتند به رزمنده‌ها گفته : بودند ما می خواهیم به شما کمک کنیم و برایتان آب و نان آماده کنیم. بعد از مدتی که محمدحسین رفت، یک شب وقت شام رادیو اعلام کرد یک نوجوان سیزده ساله به خودش نارنجک بسته و زیر تانک رفته و شهید شده است. به دلم افتاد این بچه 13 ساله حسین من بود. همسرم گفت : خانم این چه حرفی است؟ این جوان در خرمشهر شهید شده، حسین آنجا نیست. من اگر چنین پسری داشتم خدا را شکر می‌کردم آن قدر نگران بودم که پسر بزرگم گفت : من می‌روم و او را پیدا می‌کنم که خیال شما راحت شود. بعد از چهار روز چند پاسدار آمدند. پرسیدم : از حسین خبر آوردید؟ شناسنامه حسین را نشان داد و گفت : این بچه شماست؟ گفتم : بله گفت : مطمئن هستید؟ گفتم : چه حرفی می‌زنی؟ خب مشخص است که پسر من است گفتند : شهید شده و من دیگر چیزی نفهمیدم.مدتی بعد از شهادت محمدحسین، پسر بزرگم گفت : مادر محمد حسین راه خوبی را رفته، من هم می‌خواهم به جبهه بروم. به او گفتم : من دیگر طاقت ندارم گفت : نترس اتفاقی برایم نمی‌افتد؛ من نه شهید می‌شوم و نه زخمی، برمی‌گردم سه ماه بعد جنازه او را هم برایم آوردند.

, :,
, ., ., ., . , . , .,

, ,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه