روایتی از یک پرواز بیبازگشت؛
گفتگویی خواندنی با همسر سرلشکر رودسری ارتش، شهید قنبر قنبرزاده
با هرصدای پرواز هواپیما، ضربان قلب مادر تندتر میزد. دل نگرانیهای امیرهوشنگ یکطرف و مأموریتهای پرخطر پدر درجبهه از طرف دیگر.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ۸دی، امروز ۱۲ آبان مصادف با روز شهادت سرلشکر قنبر قنبرزاده است که به همین جهت گفتگویی خواندنی با همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده در اختیار شما مخاطبین قرار می دهیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ۸دی، امروز ۱۲ آبان مصادف با روز شهادت سرلشکر قنبر قنبرزاده است که به همین جهت گفتگویی خواندنی با همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده در اختیار شما مخاطبین قرار می دهیم., ۸دی,جواب کنکور سراسری که آمد، امیرهوشنگ با شوق فراوان روزنامه قبولیاش را به خانه برد. همزمان در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران و رشته خلبانی دانشگاه خلبانی قبول شده بود. وقتی خبر قبولی را به خانوادهاش داد، همه غرق در خوشحالی بودند اما مادر حس خوبی نداشت.
, جواب کنکور سراسری که آمد، امیرهوشنگ با شوق فراوان روزنامه قبولیاش را به خانه برد. همزمان در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران و رشته خلبانی دانشگاه خلبانی قبول شده بود. وقتی خبر قبولی را به خانوادهاش داد، همه غرق در خوشحالی بودند اما مادر حس خوبی نداشت.,همیشه حتی از شنیدن اسم خلبانی هم از زبان امیرهوشنگ هراس داشت. گرچه میدانست پسرش بین این ۲رشته تحصیلی، بیبرو برگشت خلبانی را انتخاب خواهد کرد اما باز هم دلش طاقت نیاورد و رو به امیرهوشنگ گفت: «پسرم بهترین رشته مهندسی در بهترین دانشگاه قبول شدی و بیدردسر برو سر کلاس مهندسی و بذار منم خیالم راحت باشه.»
, همیشه حتی از شنیدن اسم خلبانی هم از زبان امیرهوشنگ هراس داشت. گرچه میدانست پسرش بین این ۲رشته تحصیلی، بیبرو برگشت خلبانی را انتخاب خواهد کرد اما باز هم دلش طاقت نیاورد و رو به امیرهوشنگ گفت: «پسرم بهترین رشته مهندسی در بهترین دانشگاه قبول شدی و بیدردسر برو سر کلاس مهندسی و بذار منم خیالم راحت باشه.»,امیرهوشنگ نگاهی ملتمسانه به پدرش کرد و با زبان بیزبانی از او خواست تا بار دیگر مادر را به تحصیل او در رشتهای که از کودکی آرزویش را داشته راضی کند. بالاخره پدر و پسر کار خودشان را کردند و مادر گرچه از صمیم قلب راضی نبود اما به خاطر شوق و علاقه امیرهوشنگ، به تصمیم فرزندش احترام گذاشت.
, امیرهوشنگ نگاهی ملتمسانه به پدرش کرد و با زبان بیزبانی از او خواست تا بار دیگر مادر را به تحصیل او در رشتهای که از کودکی آرزویش را داشته راضی کند. بالاخره پدر و پسر کار خودشان را کردند و مادر گرچه از صمیم قلب راضی نبود اما به خاطر شوق و علاقه امیرهوشنگ، به تصمیم فرزندش احترام گذاشت.,آغاز جنگ، شروع دلواپسیهای مادر بود. با هرصدای پرواز موشک و هواپیما، ضربان قلب مادر تندتر میزد. دل نگرانیهای امیرهوشنگ یکطرف و مأموریتهای پرخطر پدر در خط مقدم جبهه از طرف دیگر، آرام و قرار مادر را گرفته بود. اما گویا دلواپسیهای مادر بیعلت نبود. زمان آبستن حادثههایی سخت و عجیبی برای این زن بود.
, آغاز جنگ، شروع دلواپسیهای مادر بود. با هرصدای پرواز موشک و هواپیما، ضربان قلب مادر تندتر میزد. دل نگرانیهای امیرهوشنگ یکطرف و مأموریتهای پرخطر پدر در خط مقدم جبهه از طرف دیگر، آرام و قرار مادر را گرفته بود. اما گویا دلواپسیهای مادر بیعلت نبود. زمان آبستن حادثههایی سخت و عجیبی برای این زن بود.,اینها گوشهای از زندگی حاجیه خانم معصومه بیات، همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده، از مسئولان معاونت وقت عملیات نیروی زمینی ارتش و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده از خلبانان شجاع نیروی هوایی ارتش است. در ادامه روایت زندگی پرفراز و نشیب این زن صبور را میخوانید.
, اینها گوشهای از زندگی حاجیه خانم معصومه بیات، همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده، از مسئولان معاونت وقت عملیات نیروی زمینی ارتش و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده از خلبانان شجاع نیروی هوایی ارتش است. در ادامه روایت زندگی پرفراز و نشیب این زن صبور را میخوانید.,,
یک زندگی منظم و ارتشی
, یک زندگی منظم و ارتشی,زندگی با یک ارتشی کار سادهای نیست، همسر شهید سرتیپ قنبر قنبرزاده، از روزهای آشنایی با همسرش صحبت میکند و میگوید: «۱۸سالم بود که با قنبر آشنا شدم. ازدواج ما یک ازدواج سنتی بود اما من با میل و علاقه خودم به خواستگاری او جواب بله دادم. نمیدانم چرا اما از همان نگاه اول احساس کردم آدم خوش قلبی است. ثمره این ازدواج ۲ فرزند یعنی امیرهوشنگ و امیرمهدی بودند. آن زمان او یک افسر نیروی زمینی بود. گرچه چند سال از خدمتش همزمان با دوره شاهنشاهی بود اما روحیات اخلاقی او زمین تا آسمان با افسران شاه فرق داشت و عاشق امام خمینی(ره) بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با میل و اشتیاق به ارتش جمهوری اسلامی پیوست تا به میهن اسلامی خدمت کند.»
, زندگی با یک ارتشی کار سادهای نیست، همسر شهید سرتیپ قنبر قنبرزاده، از روزهای آشنایی با همسرش صحبت میکند و میگوید: «۱۸سالم بود که با قنبر آشنا شدم. ازدواج ما یک ازدواج سنتی بود اما من با میل و علاقه خودم به خواستگاری او جواب بله دادم. نمیدانم چرا اما از همان نگاه اول احساس کردم آدم خوش قلبی است. ثمره این ازدواج ۲ فرزند یعنی امیرهوشنگ و امیرمهدی بودند. آن زمان او یک افسر نیروی زمینی بود. گرچه چند سال از خدمتش همزمان با دوره شاهنشاهی بود اما روحیات اخلاقی او زمین تا آسمان با افسران شاه فرق داشت و عاشق امام خمینی(ره) بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با میل و اشتیاق به ارتش جمهوری اسلامی پیوست تا به میهن اسلامی خدمت کند.»,او از زندگی با یک ارتشی و نظم و انضباط در خانهشان صحبت میکند و میگوید: «یک فرد ارتشی، آدم بینهایت منظم و مقرراتی است. زندگی با قنبر، ناخواسته رفتارهای من را هم تغییر داد و همه اعضای خانواده منظم شدیم و سر ساعت به فعالیتهای خودمان میرسیدم. بعد از سالها هنوز هم این نظم ارتشی در خانه ما جاری است.»
, او از زندگی با یک ارتشی و نظم و انضباط در خانهشان صحبت میکند و میگوید: «یک فرد ارتشی، آدم بینهایت منظم و مقرراتی است. زندگی با قنبر، ناخواسته رفتارهای من را هم تغییر داد و همه اعضای خانواده منظم شدیم و سر ساعت به فعالیتهای خودمان میرسیدم. بعد از سالها هنوز هم این نظم ارتشی در خانه ما جاری است.»,سرلشکر قنبرزاده وقتی برای بار آخر عازم جبهه شد ۳۰ سال خدمتش به پایان رسیده بود و در شرف بازنشستگی بود. همسرش به این موضوع اشاره میکند و میگوید: «در آخرین مأموریتش به جبهه رفت و شهید شد. پیش از رفتنش از او خواستم تا در تهران بماند و در جشن فارغالتحصیلی امیرهوشنگ شرکت کند. هیچوقت برای رفتنش به جبهه اینقدر نگران نمیشدم و اصرار به ماندش نمیکردم. در جواب خواهشهای من گفت: «من به این کشور تعهد دارم و نمیتوانم در زمانی که به من احتیاج دارند، پشت میز بنشینم. باید به منطقه جنگی بروم.» از من اصرار و از او انکار اما بالاخره او کار خودش را کرد و به جبهه رفت، هنوز چند هفتهای از رفتن او به جبهه نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند.»
, سرلشکر قنبرزاده وقتی برای بار آخر عازم جبهه شد ۳۰ سال خدمتش به پایان رسیده بود و در شرف بازنشستگی بود. همسرش به این موضوع اشاره میکند و میگوید: «در آخرین مأموریتش به جبهه رفت و شهید شد. پیش از رفتنش از او خواستم تا در تهران بماند و در جشن فارغالتحصیلی امیرهوشنگ شرکت کند. هیچوقت برای رفتنش به جبهه اینقدر نگران نمیشدم و اصرار به ماندش نمیکردم. در جواب خواهشهای من گفت: «من به این کشور تعهد دارم و نمیتوانم در زمانی که به من احتیاج دارند، پشت میز بنشینم. باید به منطقه جنگی بروم.» از من اصرار و از او انکار اما بالاخره او کار خودش را کرد و به جبهه رفت، هنوز چند هفتهای از رفتن او به جبهه نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند.»,در خانه شوخ و در کار جدی بود
, در خانه شوخ و در کار جدی بود,امیرسرلشکر شهید و شجاع نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، معاون وقت عملیات و اطلاعات نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. برخلاف چهره جدی و ژست نظامیاش در محیط کار، در خانه مهربان و شوخ بود. همسر شهید قنبرزاده از این خصوصیت اخلاقی همسرش تعریف میکند و میگوید: «وقتی از در خانه وارد میشد و لباسهای نظامیاش را درمیآورد یک قنبر دیگر میشد. برخلاف بسیاری از افسران هم رده خود که در خانه خیلی سختگیر و جدی رفتار میکردند، او در خانه مثل یک پدر عادی با پسرها شوخی میکرد. با آنها کشتی میگرفت و سر به سرشان میگذاشت. گاهی هم در کارهای خانه مثل گردگیری و جابهجایی کمکم میکرد.»
, امیرسرلشکر شهید و شجاع نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، معاون وقت عملیات و اطلاعات نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. برخلاف چهره جدی و ژست نظامیاش در محیط کار، در خانه مهربان و شوخ بود. همسر شهید قنبرزاده از این خصوصیت اخلاقی همسرش تعریف میکند و میگوید: «وقتی از در خانه وارد میشد و لباسهای نظامیاش را درمیآورد یک قنبر دیگر میشد. برخلاف بسیاری از افسران هم رده خود که در خانه خیلی سختگیر و جدی رفتار میکردند، او در خانه مثل یک پدر عادی با پسرها شوخی میکرد. با آنها کشتی میگرفت و سر به سرشان میگذاشت. گاهی هم در کارهای خانه مثل گردگیری و جابهجایی کمکم میکرد.»,گفتن این جملات برای این زن داغدیده چندان هم ساده نیست. وقتی از خاطرات همسر و فرزندانش حرف میزند، گاهی بغض میکند و گاهی هم سکوت. با این حال تعریف کردن خاطره دیگری از همسرش را خالی از لطف نمیداند و میگوید: «پسرها خیلی درسخوان بودند و همیشه در اتاق مشغول مطالعه بودند و به خاطر آنها من هم محیط خانه را ساکت نگه میداشتم. گاهی وقتی قنبر به خانه میآمد و میدید خانه سوت و کور است بچهها را صدا میکرد و میگفت: «بچهها فعلاً درس تعطیل است، بیاید زنگ تفریح پیش پدر و کمی با هم باشیم.» بچهها که میآمدند با آنها سر و کله میزد و شوخی میکرد. یکباره فضای خانه با خندهها پدر و پسرها پر میشد.»
, گفتن این جملات برای این زن داغدیده چندان هم ساده نیست. وقتی از خاطرات همسر و فرزندانش حرف میزند، گاهی بغض میکند و گاهی هم سکوت. با این حال تعریف کردن خاطره دیگری از همسرش را خالی از لطف نمیداند و میگوید: «پسرها خیلی درسخوان بودند و همیشه در اتاق مشغول مطالعه بودند و به خاطر آنها من هم محیط خانه را ساکت نگه میداشتم. گاهی وقتی قنبر به خانه میآمد و میدید خانه سوت و کور است بچهها را صدا میکرد و میگفت: «بچهها فعلاً درس تعطیل است، بیاید زنگ تفریح پیش پدر و کمی با هم باشیم.» بچهها که میآمدند با آنها سر و کله میزد و شوخی میکرد. یکباره فضای خانه با خندهها پدر و پسرها پر میشد.»,پرواز، آرزوی پسر
, پرواز، آرزوی پسر,«بلند آسمان جایگاه من است.» سروان خلبان شهید امیرهوشنگ قنبرزاده این جمله را به خط خوش نوشته و به همراه عکسهایی از شکاری بمبافکن اف ـ ۵ و پرچم زیبای ایران روی دیوار اتاق خود زده بود تا برایش یادآور تمامی هستیاش باشد، هستیای به وسعت پرواز و به قدمت وطن.
, «بلند آسمان جایگاه من است.» سروان خلبان شهید امیرهوشنگ قنبرزاده این جمله را به خط خوش نوشته و به همراه عکسهایی از شکاری بمبافکن اف ـ ۵ و پرچم زیبای ایران روی دیوار اتاق خود زده بود تا برایش یادآور تمامی هستیاش باشد، هستیای به وسعت پرواز و به قدمت وطن.,پس از طی دورههای مقدماتی و تاکتیکی پرواز در دهه ۶۰ و پس از طی دوره آموزگاری تایگر ۲ مفتخر بهعنوان استاد خلبانی این شکاری گریزپا شد. عشق بیحد و اندازهاش به پرواز منجر به قسمتی زیبا شد، قسمتی که به تکه آهنی جان بخشید، «به جان هواپیمایم»… مادر شهید به این موضوع اشاره میکند و میگوید: «بعد از شهادت همسرم، تمام هم و غم من، تربیت و موفقیت ۲پسرم بود. امیرهوشنگ خلبانی و امیرمهدی رشته دندانپزشکی را ادامه دادند. علاقه امیرهوشنگ به خلبانی هرروز نسبت به روز قبل بیشتر و نگرانی من هم اضافه میشد. آنقدر عاشق پرواز بود که وقتی میخواست بر گفتههایش تأکید کند میگفت به جان هواپیمایم. بمیرم برای پسرم، همین هواپیما هم جانش را گرفت.» اشک چشمان مادر را پر میکند و میگوید: «هرجا که بود لباس پرواز تنش بود. حتی وقتی به مهمانی میرفت لباس پرواز به تن میکرد. یکبار به شوخی به او گفتم: «پسرم نکند روز دامادی هم میخواهی لباس پرواز بپوشی؟» او حرف مرا جدی گرفت و گفت: «مادر جان یعنی میشود شب عروسی هم لباس پرواز تنم کنم؟» در همان سالها امیرهوشنگ با دختر همسایهمان ازدواج کرد اما کت و شلوار دامادی پوشید.»
, پس از طی دورههای مقدماتی و تاکتیکی پرواز در دهه ۶۰ و پس از طی دوره آموزگاری تایگر ۲ مفتخر بهعنوان استاد خلبانی این شکاری گریزپا شد. عشق بیحد و اندازهاش به پرواز منجر به قسمتی زیبا شد، قسمتی که به تکه آهنی جان بخشید، «به جان هواپیمایم»… مادر شهید به این موضوع اشاره میکند و میگوید: «بعد از شهادت همسرم، تمام هم و غم من، تربیت و موفقیت ۲پسرم بود. امیرهوشنگ خلبانی و امیرمهدی رشته دندانپزشکی را ادامه دادند. علاقه امیرهوشنگ به خلبانی هرروز نسبت به روز قبل بیشتر و نگرانی من هم اضافه میشد. آنقدر عاشق پرواز بود که وقتی میخواست بر گفتههایش تأکید کند میگفت به جان هواپیمایم. بمیرم برای پسرم، همین هواپیما هم جانش را گرفت.» اشک چشمان مادر را پر میکند و میگوید: «هرجا که بود لباس پرواز تنش بود. حتی وقتی به مهمانی میرفت لباس پرواز به تن میکرد. یکبار به شوخی به او گفتم: «پسرم نکند روز دامادی هم میخواهی لباس پرواز بپوشی؟» او حرف مرا جدی گرفت و گفت: «مادر جان یعنی میشود شب عروسی هم لباس پرواز تنم کنم؟» در همان سالها امیرهوشنگ با دختر همسایهمان ازدواج کرد اما کت و شلوار دامادی پوشید.»,پرواز بیبازگشت
, پرواز بیبازگشت,بهار سال ۱۳۷۲ برای خانواده قنبرزاده، فصل عجیبی بود. فصلی که با روزهای خوش آغاز اما به روزهای خوش ختم نشد. بهار آن سال همسر شهید امیرهوشنگ قنبرزاده باردار بود و خانه شهید قنبر قنبرزاده، بعد از سالها سکوت و غم، میزبان یک نوزاد تا شاید او جای خالی پدربزرگ شوخطبع و مهربان را برای خانواده پر کند. آن روزها همه در تدارک خرید لوازم سیسمونی بودند. مادر اشارهای به آن روزها میکند و میگوید: «همسر امیرهوشنگ پا به ماه بود. او به خاطر مشغله زیاد وقت زیادی برای خرید لوازم بچه نداشت و من و مادر همسرش درگیر این کارها بودیم و برای آمدن فرزندش لحظهشماری میکردیم. او تأکید کرده بود که اگر فرزندش پسر باشد نام او را امیرپوریا بگذاریم. اما افسوس که حتی یک لحظه هم چهره امیرپوریا را ندید.»
, بهار سال ۱۳۷۲ برای خانواده قنبرزاده، فصل عجیبی بود. فصلی که با روزهای خوش آغاز اما به روزهای خوش ختم نشد. بهار آن سال همسر شهید امیرهوشنگ قنبرزاده باردار بود و خانه شهید قنبر قنبرزاده، بعد از سالها سکوت و غم، میزبان یک نوزاد تا شاید او جای خالی پدربزرگ شوخطبع و مهربان را برای خانواده پر کند. آن روزها همه در تدارک خرید لوازم سیسمونی بودند. مادر اشارهای به آن روزها میکند و میگوید: «همسر امیرهوشنگ پا به ماه بود. او به خاطر مشغله زیاد وقت زیادی برای خرید لوازم بچه نداشت و من و مادر همسرش درگیر این کارها بودیم و برای آمدن فرزندش لحظهشماری میکردیم. او تأکید کرده بود که اگر فرزندش پسر باشد نام او را امیرپوریا بگذاریم. اما افسوس که حتی یک لحظه هم چهره امیرپوریا را ندید.»,صحبت کردن از آن روزها برای مادر خیلی سخت است و به همین خاطر برای چند لحظهای سکوت میکنیم. مادر که اشک امانش را بریده خیلی کوتاه از آن روز برای ما صحبت میکند و میگوید: «نخستین روز اردیبهشت ماه بود که خبر شهادت امیرهوشنگ را به ما دادند. او همراه شاگردش هنگام آموزش خلبانی با هواپیما در شهر شیراز سقوط کرد و به شهادت رسید. وقتی این خبر را به من که پدر شدن فرزندم را لحظهشماری میکردم دادند از حال رفتم. طفلک همسرش هم از حال رفته بود و پزشکان به خاطر شرایط جسمانی وخیم او، فرزندش را چند روز زودتر از موعد، با عمل سزارین به دنیا آوردند.»
, صحبت کردن از آن روزها برای مادر خیلی سخت است و به همین خاطر برای چند لحظهای سکوت میکنیم. مادر که اشک امانش را بریده خیلی کوتاه از آن روز برای ما صحبت میکند و میگوید: «نخستین روز اردیبهشت ماه بود که خبر شهادت امیرهوشنگ را به ما دادند. او همراه شاگردش هنگام آموزش خلبانی با هواپیما در شهر شیراز سقوط کرد و به شهادت رسید. وقتی این خبر را به من که پدر شدن فرزندم را لحظهشماری میکردم دادند از حال رفتم. طفلک همسرش هم از حال رفته بود و پزشکان به خاطر شرایط جسمانی وخیم او، فرزندش را چند روز زودتر از موعد، با عمل سزارین به دنیا آوردند.»,مادر دیگر هیچ حرفی نمیزند و فقط زیر لب میگوید: «خدایا مصلحتت را شکر».
, مادر دیگر هیچ حرفی نمیزند و فقط زیر لب میگوید: «خدایا مصلحتت را شکر».,امیرپوریا، شیرینتر از عسل!
, امیرپوریا، شیرینتر از عسل!,وقتی پیکر امیرهوشنگ در سردخانه بیمارستان بود و همه دوستان و آشنایان در بهت و ناراحتی برای مراسم خاکسپاری خودشان را آماده میکردند همسر شهید در بیمارستان، یادگاری او را با اشک و ناله به آغوش کشیده بود. هیچوقت تصور هم نمیکرد لحظه به دنیا آمدن فرزندشان، این چنین داغدار امیرهوشنگ باشد.
, وقتی پیکر امیرهوشنگ در سردخانه بیمارستان بود و همه دوستان و آشنایان در بهت و ناراحتی برای مراسم خاکسپاری خودشان را آماده میکردند همسر شهید در بیمارستان، یادگاری او را با اشک و ناله به آغوش کشیده بود. هیچوقت تصور هم نمیکرد لحظه به دنیا آمدن فرزندشان، این چنین داغدار امیرهوشنگ باشد.,اما خداوند به وعده خود عمل کرد و بعد از سختی، آسانی و خوشی را به آغوش خانواده قنبرزاده عنایت کرد. خداوند فرزندی به این خانواده داد که به گفته خودشان شباهت عجیبی به پدرش دارد و مادر هر زمان دلتنگ امیرهوشنگ میشود به سیمای امیرپوریا نگاه میکند. اینک امیرپوریا سال سوم رشته پزشکی است و علاقه خاصی به مادربزرگش دارد.
, اما خداوند به وعده خود عمل کرد و بعد از سختی، آسانی و خوشی را به آغوش خانواده قنبرزاده عنایت کرد. خداوند فرزندی به این خانواده داد که به گفته خودشان شباهت عجیبی به پدرش دارد و مادر هر زمان دلتنگ امیرهوشنگ میشود به سیمای امیرپوریا نگاه میکند. اینک امیرپوریا سال سوم رشته پزشکی است و علاقه خاصی به مادربزرگش دارد.,وقتی پیش مادر، از امیرپوریا حرف میزنیم، گل از چهره او میشکفد. بالاخره بعد از ساعتها ناراحتی و اشک، لحظهای خنده بر لبان او مینشیند و او با ذوق و شوق فراوان از نوه دوست داشتنیاش با افتخار صحبت میکند و میگوید: «سرنوشت امیرهوشنگ هم مثل پدرش با شهادت گره خورده و او هم رفتنی بود. خدا این امیرپوریا را به من یادگاری داد تا هروقت دلتنگ امیرهوشنگ شدم، به پسرش محبت کنم. بزرگ کردن یک پسر بدون حضور پدر برای من و مادر و خانواده عروسم، خیلی سخت بود اما به خاطر شیرینی حضور امیرپوریا همه این سختی را به جان خریدیم. ماشاءالله نوهام ۲۴ ساله است و برای خودش مردی شده. چند سال دیگر هم آقای دکتر میشود.»
, وقتی پیش مادر، از امیرپوریا حرف میزنیم، گل از چهره او میشکفد. بالاخره بعد از ساعتها ناراحتی و اشک، لحظهای خنده بر لبان او مینشیند و او با ذوق و شوق فراوان از نوه دوست داشتنیاش با افتخار صحبت میکند و میگوید: «سرنوشت امیرهوشنگ هم مثل پدرش با شهادت گره خورده و او هم رفتنی بود. خدا این امیرپوریا را به من یادگاری داد تا هروقت دلتنگ امیرهوشنگ شدم، به پسرش محبت کنم. بزرگ کردن یک پسر بدون حضور پدر برای من و مادر و خانواده عروسم، خیلی سخت بود اما به خاطر شیرینی حضور امیرپوریا همه این سختی را به جان خریدیم. ماشاءالله نوهام ۲۴ ساله است و برای خودش مردی شده. چند سال دیگر هم آقای دکتر میشود.»,گفتن از نوه آنقدر برای مادربزرگ شیرین است که ما را با خود به خاطرهای دور میبرد. امیرپوریا از همان کودکی و بیدلیل مرا به جای مادربزرگ، عسل صدا میکرد. من هم مخالفتی نکردم و دوست داشتم هرجور که دلش میخواهد مرا صدا کند. کمی بزرگتر که شد عسلی صدایم کرد. از زبان او ۲ نوه دیگرم هم مرا عسلی صدا میکنند.»
, گفتن از نوه آنقدر برای مادربزرگ شیرین است که ما را با خود به خاطرهای دور میبرد. امیرپوریا از همان کودکی و بیدلیل مرا به جای مادربزرگ، عسل صدا میکرد. من هم مخالفتی نکردم و دوست داشتم هرجور که دلش میخواهد مرا صدا کند. کمی بزرگتر که شد عسلی صدایم کرد. از زبان او ۲ نوه دیگرم هم مرا عسلی صدا میکنند.»,گفتن این جملات مادربزرگ را به شوق میآورد، از کنار ما بلند میشود و کتابی را از قفسه میآورد. روی کتاب هم «عسلی» نوشته شده است. گویا کتابی است داستانوار از زندگی شهیدان قنبرزاده که نویسنده شوق و ذوقی داشته و عنوانش را با نام مادربزرگ انتخاب کرده است.
, گفتن این جملات مادربزرگ را به شوق میآورد، از کنار ما بلند میشود و کتابی را از قفسه میآورد. روی کتاب هم «عسلی» نوشته شده است. گویا کتابی است داستانوار از زندگی شهیدان قنبرزاده که نویسنده شوق و ذوقی داشته و عنوانش را با نام مادربزرگ انتخاب کرده است.,حالا این روزها، حاجیه خانم بیات، در همسایگی خانواده پسر دوم خود یعنی امیرمهدی زندگی میکند و به انتظار دیدن امیرپوریا در لباس سفید پزشکی نشسته است.
, حالا این روزها، حاجیه خانم بیات، در همسایگی خانواده پسر دوم خود یعنی امیرمهدی زندگی میکند و به انتظار دیدن امیرپوریا در لباس سفید پزشکی نشسته است.,سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده شوئیلی
, سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده شوئیلی,نام: قنبر
, نام: قنبر,نام خانوادگی: قنبرزاده
, نام خانوادگی: قنبرزاده,محل تولد: روستای شوئیل، بخش رحیمآباد شهرستان رودسر
, محل تولد: روستای شوئیل، بخش رحیمآباد شهرستان رودسر,تاریخ تولد: ۱۴/۰۵/۱۳۱۴
, تاریخ تولد: ۱۴/۰۵/۱۳۱۴,مدرک تحصیلی: کارشناسی علوم دفاعی
, مدرک تحصیلی: کارشناسی علوم دفاعی,محل شهادت: اندیمشک
, محل شهادت: اندیمشک,تاریخ شهادت: ۱۲/۰۸/۱۳۶۵
, تاریخ شهادت: ۱۲/۰۸/۱۳۶۵,مزار شهید: بهشت زهرا(س) تهران
, مزار شهید: بهشت زهرا(س) تهران,امیرسرتیپ خلبان شهید امیرهوشنگ قنبرزاده
, امیرسرتیپ خلبان شهید امیرهوشنگ قنبرزاده,نام: امیرهوشنگ
, نام: امیرهوشنگ,نام خانوادگی: قنبرزاده
, نام خانوادگی: قنبرزاده,محل تولد: تهران
, محل تولد: تهران,تاریخ تولد: ۱۴/۰۱/۱۳۴۳
, تاریخ تولد: ۱۴/۰۱/۱۳۴۳,مدرک تحصیلی: رتبه اول فارغالتحصیل دانشکده خلبانی
, مدرک تحصیلی: رتبه اول فارغالتحصیل دانشکده خلبانی,محل شهادت: سقوط هواپیمای جنگی اف ـ ۵ در شیراز در یک پرواز آموزشی
, محل شهادت: سقوط هواپیمای جنگی اف ـ ۵ در شیراز در یک پرواز آموزشی,تاریخ شهادت: ۰۱/۰۲/۱۳۷۲
, تاریخ شهادت: ۰۱/۰۲/۱۳۷۲,مزار شهید: قطعه: ۴۴، ردیف:۱۰۷، شماره: ۲۴ بهشتزهرا(س) تهران
, مزار شهید: قطعه: ۴۴، ردیف:۱۰۷، شماره: ۲۴ بهشتزهرا(س) تهران,طراحی نقاشی دیواری شهید قنبرزاده و پسرش در خیابان قنبرزاده
, طراحی نقاشی دیواری شهید قنبرزاده و پسرش در خیابان قنبرزاده,یکی از اقدامات پسندیده مسئولان شهری در چند سال اخیر در راستای تکریم وگرامیداشت یاد شهدا، ترسیم تصویر شهیدان بر دیوار معابر پرتردد شهری است. چند سالی است تصویر شهیدان قنبرزاده هم روی دیوار خیابان قنبرزاده نقاشی شده است. همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده با تقدیر از مسئولان برای اجرای این نقاشی دیواری میگوید: «هروقت از خیابان عبور میکنم مقابل این تصویر میایستم و به همسر و پسرم سلام میکنم و برای آنها فاتحه میخوانم. عابران با دیدن من که کنار عکس میایستم و دعا میخوانم، کنجکاو میشوند. من هم به کسانی که وقت دارند و مشتاق هستند، مختصر از همسر و پسر میگویم. حتی یکبار موقع خرید از ترهبار محله، از چند نفر شنیدم که درباره شهیدان قنبرزاده صحبت میکنند. با افتخار جلو رفتم و گفتم که قنبرزادهها، عزیزان من هستند.»
, یکی از اقدامات پسندیده مسئولان شهری در چند سال اخیر در راستای تکریم وگرامیداشت یاد شهدا، ترسیم تصویر شهیدان بر دیوار معابر پرتردد شهری است. چند سالی است تصویر شهیدان قنبرزاده هم روی دیوار خیابان قنبرزاده نقاشی شده است. همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده با تقدیر از مسئولان برای اجرای این نقاشی دیواری میگوید: «هروقت از خیابان عبور میکنم مقابل این تصویر میایستم و به همسر و پسرم سلام میکنم و برای آنها فاتحه میخوانم. عابران با دیدن من که کنار عکس میایستم و دعا میخوانم، کنجکاو میشوند. من هم به کسانی که وقت دارند و مشتاق هستند، مختصر از همسر و پسر میگویم. حتی یکبار موقع خرید از ترهبار محله، از چند نفر شنیدم که درباره شهیدان قنبرزاده صحبت میکنند. با افتخار جلو رفتم و گفتم که قنبرزادهها، عزیزان من هستند.»,ناگفته نماند تصویر این پدر و پسر توسط یکی از بهترین نقاشان ایران «استاد شقاقی» به متراژ ۱۱۵مترمربع روی دیوار واقع در تقاطع خیابان خرمشهر با استفاده از رنگهای اکریلیک اجرا شده است.
, ناگفته نماند تصویر این پدر و پسر توسط یکی از بهترین نقاشان ایران «استاد شقاقی» به متراژ ۱۱۵مترمربع روی دیوار واقع در تقاطع خیابان خرمشهر با استفاده از رنگهای اکریلیک اجرا شده است.,حاجیه خانم بیات در انتها از مسئولان میخواهد برای بازسازی تصویر و رفع ترکهای ایجاد شده روی دیوار نقاشی هم اقدامی انجام دهند.
, حاجیه خانم بیات در انتها از مسئولان میخواهد برای بازسازی تصویر و رفع ترکهای ایجاد شده روی دیوار نقاشی هم اقدامی انجام دهند.,زندگی شهیدان قنبرزاده کتاب شد
, زندگی شهیدان قنبرزاده کتاب شد,«عسلی» عنوان کتابی است که پیرامون زندگی شهیدان قنبرزاده نوشته شده و روانه باز نشر شده است. این مجموعه ادبی، روایتگر یک خانواده ایرانی است که تمام زندگی خود را وقف صیانت از سرزمین و حفظ امنیت و آسایش ملت کرده است. مهدیه منتظری، نویسنده کتاب «عسلی» نخستین کتاب خود را در عرصه دفاع مقدس به رشته تحریر در آورده است. منتظری با بیان اینکه نوشتن در مورد شهیدان قنبرزاده کار آسانی نبود میگوید: «تقریباً با شروع جنگ تحمیلی، فصل بازنشستگی او شروع میشد و همین باعث میشد که خیلی به عقب برگردیم. داستان از دهه۴۰ و با آشنایی شهید قنبرزاده با همسرش شروع میشود که بهصورت سوم شخص روایت میشود.»
, «عسلی» عنوان کتابی است که پیرامون زندگی شهیدان قنبرزاده نوشته شده و روانه باز نشر شده است. این مجموعه ادبی، روایتگر یک خانواده ایرانی است که تمام زندگی خود را وقف صیانت از سرزمین و حفظ امنیت و آسایش ملت کرده است. مهدیه منتظری، نویسنده کتاب «عسلی» نخستین کتاب خود را در عرصه دفاع مقدس به رشته تحریر در آورده است. منتظری با بیان اینکه نوشتن در مورد شهیدان قنبرزاده کار آسانی نبود میگوید: «تقریباً با شروع جنگ تحمیلی، فصل بازنشستگی او شروع میشد و همین باعث میشد که خیلی به عقب برگردیم. داستان از دهه۴۰ و با آشنایی شهید قنبرزاده با همسرش شروع میشود که بهصورت سوم شخص روایت میشود.»,این نویسنده در ادامه میگوید: «داستان تا دهه ۹۰ ادامه دارد و به زندگی امیرپوریا، پسر شهید امیرهوشنگ قنبرزاده ختم میشود. سعی کردم زندگینامه شهید را همراه با الگوسازی خانواده شهید در قالب یک رمان به رشته تحریر درآورم. این کتاب در ۱۳۰ صفحه توسط نشر سوره سبز به چاپ رسیده است.»
, این نویسنده در ادامه میگوید: «داستان تا دهه ۹۰ ادامه دارد و به زندگی امیرپوریا، پسر شهید امیرهوشنگ قنبرزاده ختم میشود. سعی کردم زندگینامه شهید را همراه با الگوسازی خانواده شهید در قالب یک رمان به رشته تحریر درآورم. این کتاب در ۱۳۰ صفحه توسط نشر سوره سبز به چاپ رسیده است.»,مدیون خانواده شهدا هستیم
, مدیون خانواده شهدا هستیم,فتحالله جاویدپور یکی از اهالی خیابان شهیدان قنبرزاده است و به خوبی با خانواده این شهیدان آشناست. او ارادت خاصی به شهدا بهویژه این خانواده دارد و میگوید: «در مدت چند سالی که در این محله زندگی میکنیم به همسایگی و هممحلهای بودن با این خانواده افتخار میکنم. مادر شهید زن صبور و خیرخواهی است و در برنامههای مختلف مسجد مشارکت دارد.»
, فتحالله جاویدپور یکی از اهالی خیابان شهیدان قنبرزاده است و به خوبی با خانواده این شهیدان آشناست. او ارادت خاصی به شهدا بهویژه این خانواده دارد و میگوید: «در مدت چند سالی که در این محله زندگی میکنیم به همسایگی و هممحلهای بودن با این خانواده افتخار میکنم. مادر شهید زن صبور و خیرخواهی است و در برنامههای مختلف مسجد مشارکت دارد.»,او که از هیئت امنا و فعالان مسجدالرضا(ع) در این محله است از برنامههای بسیج خواهران و برادران مسجد برای خانوادههای شهدا صحبت میکند و میگوید: «یکی از برنامههای این مسجد، بازدید و دلجویی از خانواده شهداست. ما به مناسبتهای مختلف به خدمت خانوادههای شهدا میرویم و از پدران و مادران آنها عیادت میکنیم. این عزیزان به گردن ما حق دارند و نباید نسبت به آنها بیتفاوت باشیم. همسر و مادر شهیدان قنبرزاده یکی از کسانی است که به خاطر نظام و انقلاب اسلامی رنج بسیاری در زندگی دیده است. ما هرسال ماه محرم با دسته عزاداری به منزل شهید میرویم و همانجا ضمن گرامیداشت یاد شهدا، از خانواده شهدا التماس دعا میکنیم.»
, او که از هیئت امنا و فعالان مسجدالرضا(ع) در این محله است از برنامههای بسیج خواهران و برادران مسجد برای خانوادههای شهدا صحبت میکند و میگوید: «یکی از برنامههای این مسجد، بازدید و دلجویی از خانواده شهداست. ما به مناسبتهای مختلف به خدمت خانوادههای شهدا میرویم و از پدران و مادران آنها عیادت میکنیم. این عزیزان به گردن ما حق دارند و نباید نسبت به آنها بیتفاوت باشیم. همسر و مادر شهیدان قنبرزاده یکی از کسانی است که به خاطر نظام و انقلاب اسلامی رنج بسیاری در زندگی دیده است. ما هرسال ماه محرم با دسته عزاداری به منزل شهید میرویم و همانجا ضمن گرامیداشت یاد شهدا، از خانواده شهدا التماس دعا میکنیم.»,از شهدا فقط خیابانشان را میشناسیم
, از شهدا فقط خیابانشان را میشناسیم,مجتبی رحیمی، یکی از رانندههایی است که هرروز چند بار از خیابان شهید قنبرزاده عبور میکند و میگوید: «قبلاً این خیابان به نام آهنچی بود. بعد به نام شهیدان قنبرزاده تغییر نام داد. من اطلاعی از این شهیدان ندارم و فکر میکردم ۲برادر شهید هستند. البته عکسشان هم روی دیوار یکی از خانههای این خیابان کشیده شده است.»
, مجتبی رحیمی، یکی از رانندههایی است که هرروز چند بار از خیابان شهید قنبرزاده عبور میکند و میگوید: «قبلاً این خیابان به نام آهنچی بود. بعد به نام شهیدان قنبرزاده تغییر نام داد. من اطلاعی از این شهیدان ندارم و فکر میکردم ۲برادر شهید هستند. البته عکسشان هم روی دیوار یکی از خانههای این خیابان کشیده شده است.»,وقتی با این راننده مختصری درباره این پدر و پسر شهید صحبت میکنیم سری به نشانه تأسف تکان میدهد و میگوید: «واقعاً شرمندهایم که تنها از شهدا فقط اسم خیابانهایشان را میشناسیم. من اطلاعی از سرنوشت شهیدان قنبرزاده نداشتم. چه خوب است که شما با تهیه گزارش اطلاعاتی به دست مردم میرسانید.»
, وقتی با این راننده مختصری درباره این پدر و پسر شهید صحبت میکنیم سری به نشانه تأسف تکان میدهد و میگوید: «واقعاً شرمندهایم که تنها از شهدا فقط اسم خیابانهایشان را میشناسیم. من اطلاعی از سرنوشت شهیدان قنبرزاده نداشتم. چه خوب است که شما با تهیه گزارش اطلاعاتی به دست مردم میرسانید.»,او در ادامه پیشنهاد جالبی دارد و میگوید: «مسئولان فرهنگی محلهها میتوانند مختصری از زندگینامه شهدا را چاپ کنند و بهصورت یک پیک فرهنگی بین عابران و ساکنان خیابانی که به نام آن شهید است توزیع کنند. این کار باعث میشود افراد توجه بیشتری به فرهنگ ایثار و شهادت داشته باشند.»
, او در ادامه پیشنهاد جالبی دارد و میگوید: «مسئولان فرهنگی محلهها میتوانند مختصری از زندگینامه شهدا را چاپ کنند و بهصورت یک پیک فرهنگی بین عابران و ساکنان خیابانی که به نام آن شهید است توزیع کنند. این کار باعث میشود افراد توجه بیشتری به فرهنگ ایثار و شهادت داشته باشند.»,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه