وقتی کویر خشک وجودم در مسیر اقیانوس اربعین حسینی سیراب شد؛

راهپیمایی اربعین جاذبه ای بزرگ برای همه عدالت خواهان

راهپیمایی اربعین جاذبه ای بزرگ برای همه عدالت خواهان
این راهپیمایی با شکوه، نمادی از وفاداری شیعیان و مسلمانان جهان به ارزش‏ های ناب عاشورایی، صبر حضرت زینب کبری (س) و اهل بیت امام حسین (ع) بر مصائب و پاسداشت مسیری است که سید الشهدا (ع) با خون سرخ خود ترسیم نمود و موجب جاذبه ای بزرگ برای همه عدالت‏خواهان و ظلم ‏ستیزان شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل ا ز  آرمان کرمان؛ سال گذشته که برای دومین سال پیاده روی اربعین انجام می شد ، افتخار پیدا کردم تا در این پیاده روی عظیم شرکت کنم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آرمان کرمان,

 

,

در ابتدا با رفتن ما به عنوان یک خانم مخالفت می کردند و می گفتند که پیاده روی برای خانم ها سخت است ، اما مگر عشق آقا و مولا سختی راه را می شناسد، گفتیم موردی ندارد ما می رویم و این سختی را تجربه می کنیم.

,

 

,

بالاخره بعد از گرفتن ویزا با اتوبوس عازم شدیم نرسیده به مرز شلمچه پیاده شدیم، برخی از مردم با وسایل نقلیه خود آمده بودند، اعرابی که نزدیک مرز بودند حتی با کودکان و نوزادان خود در کالسه ها حمل می کردند آمده بودند، خانم های مسنی را می دیدی که دست نوه هایشان را گرفته و قدم به قدم آنها می آمدند برایم جالب بود و گفتم به ما می گفتند که این پیاده روی برای خانم ها سخت است پس حضور این بچه ها و سالمندان چیست؟ آری عشق به مولا  زن و کودک و سالمند ندارد همگی به خاطر رسیدن به حرم آقا این سختی راه را به جان خریده اند.

,

 

,

در میانه راه موکب هایی را می دیدی که از زائران پذیرایی می کردند، نرسیده به مرز تعداد زیادی از خارجی ها از جمله جوانان لبنانی، پاکستانی، افغانی، فرانسوی، هندی نیز به چشم می خورد.

,

 

,

نزدیک ظهر بود که از مرز عبور کردیم و آن طرف مرز نیز عراقی ها با نذری هایشان از زائران پذیرایی می کردند ، در ابتدا تصمیم گرفتیم که به نجف برویم وقتی به نجف رسیدیم شب شده بود از اتوبوس پیاده شدیم هنوز کاملا شهر شلوغ نشده بود ولی موکب ها مستقر بودند و از زائران پذیرایی می کردند، مدیر کاروان به همراه تعدادی از مردان تصمیم گرفتند که برای مستقر شدن کاروان دو موکب زن و مرد پیدا کنند تا بچه ها شب را در آن موکب خستگی رفع کنند.

,

 

,

درست یادم هست که ما خانم ها در یک فضای سبز که وسط دو خیابان قرار داشت مستقر شدیم و منتظر ماندیم تا آقایان با دست پر برگردند، سرگرم صحبت با دوستان بودیم که یک پسر بچه 12-10 ساله با یک پرچم سیاه بالای سرمان آمد و با زبان عربی گفت دنبال منزل می گردید، گفتیم آره، گفت مادرم از من خواست که زائر به خانه امان ببرم با من بیایید، گفتیم صبر کن تا مردانمان بیایند آنها رفتند دنبال موکب خالی بگردند ، خیلی نگذشت که مدیر کاروان به همراه دیگر مردان برگشتند و وقتی این موضوع را شنیدند گفتند میهمان آقا شده ایم  بلند شوید برویم همگی با هم به طرف خانه پسر عراقی به راه افتادیم از چند کوچه گذشتیم به یک خانه محقر با درب چوبی ولی با صفا رسیدیم صاحب خانه بیرون آمد و از ما استقبال گرمی کرد و دعوت کرد داخل شویم به داخل خانه رفتیم برایمان شام تدارک دیده بودند و از کلیه بچه ها خواستند تا لباسهایشان را عوض کنند و داخل لباسشویی بیندازند و حمام گرم کرد و خواست که دوش آب گرم بگیریم تا خستگی امان رفع شود.

,

 

,

دو تا اتاق را یکی به خانم ها و دیگری را در اختیار آقایان قرار دادند ، خانم صاحب خانه گفت که شوهرم بیمار است او را به هر دکتری در هر شهری بردیم خوب نشده است ، نذر کردم برای شفایش هر سال اربعین خانه ام را در اختیار زائران آقا قرار دهم.

,

 

,

شب را استراحت کردیم، صبح زود برای نماز صبح بلند شدیم شدیم بنده خدا خانم صاحب خانه حیات را فرش کرده بود و آماده تا بتوانیم نماز جماعت را برپا کنیم و بعد از نماز مدیرکاروان که مداح بود زیارت عاشورا را همراه با مرثیه خواند و سپس بساط صبحانه را پهن کردند سفره ای رنگین از انواع مواد غذایی، شیر، عسل، پنیر، تخم مرغ نیمرو شده، کره و ... با اصرار صاحب خانه مجبور بودیم صبحانه را کامل بخوریم ، سپس از خانه برای زیارت حرم امیرالمؤمنین (ع) از خانه بیرون زدیم حدود یک ربع تا حرم فاصله داشتیم هر روز بر تعداد زائران افزوده می شد از مسیر خانه تا حرم موکب های زیادی مستقر بودند که همگی در حال پذیرایی از زائران بودند اصلا یک ربع مسیر را احساس نمی کردیم و تا به خود می آمدیم حرم آقا بودیم تا ظهر می ماندیم نماز ظهر را با جماعت می خواندیم و سپس برای استراحت به خانه بر می گشتیم برای اینکه مزاحم صاحب خانه نباشیم در میانه راه از موکب هایی که در حال پذیرایی بودند ناهار می گرفتیم و همان جا می خوردیم ولی وقتی به خانه می رسیدیم خانم صاحب خانه با این همه غذا درست می کرد و مجبورمان می کرد که از غذایش بخوریم  حال که ما بیرون غذا خورده بودیم می بایست برای اینکه ناراحت نشود کمی از غذایش تناول کنیم.

,

سه روز را آنجا ماندیم ، متوجه شدیم که اتفاقی این خانواده با مداح سید میرداماد خودمان خویشاوند هستند روز سوم بعد از زیارات دوره خواستیم خداحافظی کنیم که از ما پرسیدند در کربلا جایی برای اسکان داریم یا نه گفتیم نه ، بندگان خدا گفتند عمه میرداماد کربلاست آدرس خانه اش را به ما دادند و خودشان نیز با آنان تماس گرفتند که بعد از اینکه به کربلا رسیدیم به خانه اشان برویم.

,

صبح روز چهارم به طرف کربلا راه افتادیم البته پای پیاده ، آری راهپیمایی اربعین شروع شد به هر جایی که نگاه می کردی مملو از زائران عرب و عجم بود، ابتدا فکر می کردم باید سخت باشد ولی من قطره ای بود در مسیر اقیانوس ، انگار که سیل مرا می برد، هرگز احساس خستگی نمی کردم ، در مسیر راه عمودهایی بود که بر روی آنها شماره گذاری شده بود با بچه های کاروان قرار گذاشتیم بعد از 50 عمود یک استراحت کوتاه کنیم و وقتی همه بچه ها آنجا جمع شدند بعد از استراحت مجددا مسیر را ادامه دهیم، در میانه راه موکب های زیادی بود از جمله این موکب ها موکب امام رضا (ع) آنچنان زیبا درست شده بود که احساس می کردی واقعا پا در صحن و سرای زیبای آن حضرت گذاشته ای، بعد از استراحت و پذیرایی به راهمان ادامه دادیم ، موکب های هلال احمر عراق وجود داشت خیلی جالب است بدانید که اگر کمی زبان عربی بلد  باشیم خیلی خوب است وقتی به موکب های هلال احمر عراقی رسیدیم ، اسم هر قرصی که می بردیم آنها متوجه نمی شدند زیرا شرکت سازنده آنها برای عرب چیز دیگر بود برای کشور ما شرکت دیگر به خاطر همین برخی از قرص ها را که اسم می بردیم آنها متوجه نمی شدند از جمله "متوکلوپرامید " و یا خیلی از قرص های دیگر.

,

در میانه راه کفشم نامناسب بود و پایم تاول زد آن هم چه تاولی هر روز و هر ساعت بزرگ و بزرگتر می شد خیلی اذیتم می کرد به خاطر همین مسئله همه اش کاروان دور می افتادم  تا اینکه به یکی از موکب های پزشکی عراقی رسیدم ، دیگر درد امانم نمی داد جلو رفتم دیدم دکترش یک خانم است ، بدون اینکه چیزی بگویم جلویش نشستم و پاشنه پایم را برابرش قرار دادم ، بنده خدا سریع یک باند استریل برداشت و تاول را پاره کرد و روی آن کمی پماد زد و سپس بانداژ کرد ، ابتدا زیاد می سوخت و درد می کرد ولی خیلی زود خوب شد، دمپایی خریدم و پام کردم ، دیگر سرعتم خوب شده بود و از کاروان جا نمی ماندم.

,

 

,

در مسیر نمایشگاه هایی را می دیدی که از اسرای کاروان امام حسین (ع) با عروسک درست کرده بودند که توجه هر رهگذری را به خودش جلب می کرد، و یا در جایی خانه کعبه .

,

 

,

dsc_1362

, dsc_1362,

dsc_1363

, dsc_1363,

dsc_1375

, dsc_1375,

dsc_1383

, dsc_1383,

جمعا تا خود کربلا و نزدیک حرم آقا (ع)  1452 عمود بود برای اینکه روز اربعین به کربلا برسیم می بایست روزی 500 عمود را طی می کردیم ، پایان هر روز خیلی خسته می شدیم و از فرط خستگی سریع خوابمان می برد صبح زود روز بعد، پس  از خواندن نماز صبح  به مسیرمان ادامه می دادیم ، باور کنید آقا خودش این پیاده روی را مدیریت می کرد درست یادم هست که پایان روز اول خواستیم بیشتر راه برویم شب شده بود باز به مسیرمان ادامه دادیم وقتی به یک حسینیه در مسیر رسیدیم جایی برای اسکان نبود مانده بودیم که چه کنیم که یک آقای میانسالی آمد و گفت منزل می خواهید ، بچه ها قبول کردند به خانه اشان رفتیم و شب همانجا تا صبح ماندیم و متوجه شدیم که خود آقا همه جا حضور دارد.

,

منزلی در نجف ، منزلی در مسیرراه ووقتی هم که شب سوم به کربلا رسیدیم آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که فقط زائر می دیدیم و حرم آنچنان پیدا نبود، از شلوغی نمی توانستیم حرکت کنیم مهدیه ای در کنار حرم بود آنجا رفتیم و به هر زحمتی بود شب را صبح کردیم ، چون آنقدر جمعیت زیاد بود که جای نشستن و خوابیدن نبود و به قول معروف جای سوزن انداختن نبود، بالاخره صبح زود به طرف منزل بی بی فاطمه عمه میرداماد حرکت کردیم حدود 15 الی 20 دقیقه طول کشید تا به خانه اش رسیدیم ، خانه با صفایی بود دو طبقه که طبقه همکف ما خانم ها مستقر شدیم و طبقه دوم که حتی درب آن جداگانه بود آقایان .

,

 

,

بی بی فاطمه یک خانم مسن 70 ساله و سیده بود ، فارسی را خیلی خوب صحبت می کرد، اتاقی را به ما نشان که در و دیوار آن با پرچم های سیاه و مشکی که آیه های قرآن با تفسیر فارسی روی آن نقش بسته بود.

,

 

,

از ما خواست تا در آن استراحت کنیم ، به غیر از بی بی فاطمه عروس و نوه اش نیز در همان خانه زندگی می کردند، از بی بی فاطمه پرسیدیم که فارسی را چطور یاد گرفته است ، گفت در زمان حزب بعث عراق پدر و مادرم و خواهران و برادرانم تصمیم گرفتند که به ایران بروند ولی چون من ازدواج کرده بودم شوهرم چنین اجازه ای به من نداد و من به همراه فرزندانم همین جا ماندیم در حسرت دیدن خانواده ام زیرا تا زمانی که جنگ بین ایران و عراق بود نتوانستم خانواده را ببینم بعد از 20 سال به من خبر دادند که پدرم بیمار است تا وقتی خودم را به ایران و قم رساندم او به رحمت خدا رفته بود، بالاخره اینکه خواهران و برادرانم در ایران در شهر قم مستقر شدند و همان جا نیز ازدواج کردند ، میرداماد نیز خواهرزاده من است و به همین خاطر می توانم فارسی را خوب صحبت کنم.

,

 

,

بی بی فاطمه زن بسیار مومنه و مهربانی بود هر روز جلسه زیارت عاشورا و روضه می گذاشت ، در ضمن باید متذکر شوم  که آقایانی که همراهمان بودند آنها را نمی دیدیم تا زمانی که می خواستیم حرم برویم ، زیرا در خانواده بی بی فاطمه رسم این طور بود که متعصب بودند و زنان و مردان می بایست از هم جدا باشند.

,

 

,

روز اربعین که به پایان رسید تمامی موکب ها توسط عراقی ها جمع آوری شد ولی بی بی فاطمه از ما خواست که دو روز دیگردر خانه اش بمانیم و روز سوم به طرف ایران حرکت کردیم.

,

 

,

این سفر، یک سفر به یاد ماندنی و خاطره انگیز برای همیشه در ذهنم نقش بست .امسال اربعین نمی دانم خدا قسمتم می کند یا نه ولی وقتی رادیو اربعین را گوش می دهم و یا تصاویر آن را از تلویزیون می بینم اشک امانم نمی دهد و دلم را هوایی کرده است.

,

 

,

باور کنید در این مسیر علاوه بر آقا امام حسین (ع) و ابوالفضل (ع) ، آقا امام زمان (عج) نیز شما را همراهی می کنند. سفری است بسیار معنوی که روح و روانتان را صیقل می دهد و شما را پاک پاک می کند و وقتی از سفر بر می گردی انگار دوباره از مادر متولد شده ای. خوشا به سعادت آنان که این سفر قسمت و روزی اشان شده است.

,

 

,

این راهپیمایی با شکوه، نمادی از وفاداری شیعیان و مسلمانان جهان به ارزش‏ های ناب عاشورایی، صبر حضرت زینب کبری (س) و اهل بیت امام حسین (ع) بر مصائب و پاسداشت مسیری است که سید الشهدا (ع) با خون سرخ خود ترسیم نمود و موجب جاذبه ای بزرگ برای همه عدالت‏خواهان و ظلم ‏ستیزان شد.

,

 

,

dsc_1360

, dsc_1360,

dsc_1366

, dsc_1366,

dsc_1390

, dsc_1390,

dsc_1391

, dsc_1391,

dsc_1397

, dsc_1397,

dsc_1398

, dsc_1398,

 

,

dsc_1386

, dsc_1386,

عکس : مهین نامجو

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه