لطفا مدیرعامل را روشن کنید! پا توی کفش مهدی بقایی (طنز)

لطفا مدیرعامل را روشن کنید! پا توی کفش مهدی بقایی (طنز)
بنده در کمال تواضع صندلیم تقدیم ایشان کردم و در جواب تشکر آقایی بقایی عرض کردم قابل شما را ندارد به امید روزی که من روی صندلی شما بنشینم و ایشان برای دومین بار لبخند ژکوندی مرحمت فرمودند...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، امروز … بدون اطلاع من که عجالتا جایگزین مدیر مرکز هستم (۱) جلسه شورای زیباسازی شهر اصفهان در فرهنگسرای رسانه در اتاق مدیر محترم و دور میز کنفرانس تشکیل شد و بنده که معرف حضورتان هستم (ورژن جدید آفتاب پرست) (۲) که هر لحظه در نقشی مشغول خدمتم برای دقایقی در نقش نیروی خدماتی انجام وظیفه کردم چرا که همزمان با مرخصی رفتن مدیر، آبدارچی ما هم به مرخصی رفتند و مرا در این حیرت تنها گذاشتند که مدیرم؟ کارمندم؟ آبدارچی ام؟ یا هر سه؟ احتمالا قابلیت هایم را دیده اند و پسندیده اند و… ببخشید قابلیت هایم را دیده اند و هم زمان به مرخصی رفته اند البته اگر حمل بر همکار ستایی نباشد خانم «بندگانی» با کمک و راهنمایی های همکاردوستانه ی خود مرا در این امر خطیر یاری نمودند، یاری کردنی. نیم ساعتی از جلسه گذشته بود که جناب مدیرعامل تشریف فرما شدند. حقیر از جا بلند شدم و چنین نغز و شیوا سلام و علیکی خدمتشان ارائه نمودم که:

سلام و عرض ادب خدمت مدیرعامل / که سازمان شده است با حضورتان کامل (۳)
جناب آقای بقایی (مدیرعامل خیلی جدید سازمان) با لبخند ملیحی در حد لبخند ژکوند جواب سلام بنده را دادند و سری از روی لطف، شاید هم از روی تاسف، یا چیز دیگری که من نفهمیدم تکان دادند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, اصفهان,
,
, سلام و عرض ادب خدمت مدیرعامل / که سازمان شده است با حضورتان کامل,
,

مهدی بقایی

, مهدی بقایی, مهدی بقایی,

آقای «مغروری» که بر خلاف نام فامیلشان اصلا مغرور نیستند با عجله به سراغ من آمدند و خیلی دست پاچه گفتند یک صندلی دیگر بیاورید برای مدیرعامل صندلی نیست. خدمتشان عرض کردم همه ی صندلی های مرکز همان است که حضرات روی آن جلوس کرده اند فقط صندلی خودم مانده گفتند همین خوب است همین را بدهید و بنده در کمال تواضع صندلیم را که جهت استفاده شخصی بود (۴) تقدیم ایشان کردم و در جواب تشکر آقایی بقایی عرض کردم قابل شما را ندارد به امید روزی که من روی صندلی شما بنشینم و ایشان برای دومین بار لبخند ژکوندی مرحمت فرمودند (و قطعا از ذهنشان گذشت که شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه). جلسه با پذیرایی اکمل تمام شد. تعداد اندکی از آقایان من جمله آقای «میثم احمدی» و آقای مغروری هنگام خداحافظی حتی تشکر هم نمودند اما بقیه به یک خداحافظی که برای شنیدنش بیشتر باید از چشم ها کمک می گرفت تا گوش بسنده کردند (۵)، آقای بقایی از پیش می رفتند و همگان از آقا و بانو پشت سر ایشان به راه افتادند، با کمال تعجب دیدم به طرف تنها کلاس مرکز رفتند بنده ی حقیر گمان کردم می خواهند فیلمی، کلیپی، نماهنگی، چیزی ببیند اما همین که جناب آقای بقایی در کلاس را گشودند با چشم های از تعجب گشاده پرسیدند پس راه پله کو؟ پرسیدن این سوال همان و از خود بیخود شدن جمعی از یاران و احباب همان، در این بین یکی از میان جمعت مر ایشان را گفت: راه پله از این سوست و همگان از این کشف بزرگ خندیدند و راه خویش پیدا کردند و به سلامت در رفتند.

,

و من حیران از این موضوع که چرا مدیران راه به طرف بالا را راحت تر از راه به طرف پایین پیدا می کنند مشغول تر و تمیز کردن میز کنفرانس و شستن لیوان ها و فنجان ها شدم.

,

و باخود اینچنین زمزیدم :
گم می شوی وقتی شما توی اداره / فرم اداره بوده حتما بی قواره
از میز من تا دستشویی شصت پله است / دارد فراوان مشکلاتی هم از این دست
دستم به دامانت که نه … اما به شلوار / این هست تنها مشکل یک بار ادرار

, و باخود اینچنین زمزیدم :,
,
,
,

طنز

, طنز, طنز,

پی نوشت
۱) البته بین خودمان باشد که در اداره جز من و شخص شریف شریفی فر (مدیر فرهنگسرای رسانه) کس دیگری نبود پس از سر ناچاری مرا به عنوان جانشین مدیر انتخاب کردند.
۲) برخی همکاران مرا در اداره آچار فرانسه می نامند اما در منزل….
۳) اول صبحی پاچه خواری را حال می کنید
۴) البته روی صندلی من برچسب استفاده شخصی ممنوع نخورده بود.
۵) خدا را شکر لب خوانی هم بلدم

, پی نوشت,
,
,
,
,
,

_____________

,

نازنین عابدی

, نازنین عابدی]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه