به مناسبت روز نیروی دریایی؛
ماجرای پایان مقاومت تکاوران نیروی دریایی ارتش
بخشی از خاطرات ناخدا یکم «هوشنگ صمدی» فرمانده تکاوران نیروی دریایی ارتش از ۳۴ روز مقاومت در خرمشهر است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زنجانم,ناخدا یکم «هوشنگ صمدی» از فرماندهان شجاع نیروی دریای ارتش جمهوری اسلامی ایران پیش از آنکه یک عنصر نظامی باشد که در جنگ فرماندهی کرده است؛ کتاب گویای حوادث نخستین ماههای آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در شهر خرمشهراست.خاطرات زیر بخشی از خاطرات ناخدا یکم «هوشنگ صمدی» فرمانده تکاوران نیروی دریایی ارتش از ۳۴ روز مقاومت در خرمشهر است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنجانم,
یکی از مصیبتهای من پس از دریافت فرمان تخلیه خرمشهر و عقبنشینی به ساحل شرقی کارون و خرمشهر شرقی، قانع کردن تکاوران و افسران و پاسدارانی بود که در کنار خودم در شهر مشغول مقاومت بودند. همه آمدند. یادم هست «محمد جهان آرا» نبود، بلکه معاونش که اسمش یادم رفته حضور داشت. برخی از مقامات هم که در مسجد جامعه بودند، آمدند. وقتی همه را جمع کردم، گفتم: «از ستاد عملیات جنوب فرمان عقبنشینی صادر شده و باید عقب بنشینیم.»
هیچ کس زیر بار حرفم نرفت. همه شوکه شدند. یکی دو نفر هم بر سر خود زدند و روی زمین افتادند و شروع کردند به گریه کردن. بغض گلوی خودم را هم میفشرد، اما در آن اوضاع حساس و بغرنج و سرنوشتساز، نمیتوانستم احساساتم را بروز بدهم. بعد، جر و بحث با بچههای خودم و سپاه و مسجدیها شروع شد. بعضی چنان عصبانی بودند که به من اعتراض و توهین میکردند. یکی با صدای بلند گفت: «ناخدا! ۳۳ روز است که هر روز میگویی کمک میآید که هنوز هم خبری از کمک نیست. حالا پس از دادن این همه شهید میگویی باید عقبنشینی کنیم؟ ما با چنگ و دندان جنگیدهایم و شهر را گرفتهایم تا سقوط نکند،«آن وقت خودمان بیرون برویم و دو دستی شهر را تقدیم عراقیها کنیم؟ من این کار را نمیکنم. همین جا میمانم تا کشته شوم! مرگ بهتر از تحمل شرمساری عقبنشینی است!»
کمی که احساساتش فروکش کرد، گفتم: «ببینید آقایان! ما نظامی هستیم تا حالا گفته بودند مقاومت بکنید، ما هم مقاومت کردیم. حالا میگویند عقبنشینی کنیم، باز هم اطاعت میکنیم.»
باز اعتراض و حتی پرخاش کردند. وقتی دیدم قانع نمیشود، گفتم: «آقایان! من الان به ستاد و شخص جناب سرهنگ سعدی بیسیم میزنم، شما خودتان گوش کنید!»
همه قبول کردند. یادم هست همان موقع، ناخدا «ابوطالب ضربعلیان»، ناخدا «فتحالله عسکری»، ناوسروان «ژاله»، ناخدا «علی دهقان»، ناوسروان «سلیمان محبوبی» و... هم بودند. خوشبختانه همه آنها الان زنده هستند و میتوانند شهادت بدهند. بیسیم را گرفتم و گفتم: «جناب سرهنگ! شما دستور عقبنشینی دادهاید، اما پرسنل حاضر به عقبنشینی نیستند.»
جناب سرهنگ حسنی سعدی در حالی که صدایش را همه میشنیدند، گفت: «من از شما خواهش میکنم بهشان توضیح بدهید ما نظامی هستیم. تا حالا دستور مقاومت بود، الان باید عقبنشینی بکنیم.»
آقایان میشنوید؟ عقبنشینی بکنید! همه شنیدید!
بعد هم گفتم: «تکلیف از من ساقط شد. الان قایق برای بردن ما میآید. هر کس میخواهد بیاید و هر کس نمیخواهد بماند. مسئولیت با خودش است.» دیدم عدهای گریه میکنند. نمیدانم چطور شد که یک دفعه به ذهنم رسید نکند بعضی از پرسنل خودکشی کنند... بنابراین، هر طور بود آنها را قانع به عقبنشینی کردم. همین قدر بگویم که از غروب آفتاب تا حدود ۱۲ نیمه شب با آنها حرف زدم تا بالاخره راضی شدند. از مسئولیتهای من در شب سوم آبان خبر دادن به تکاورها و رزمندگان مردمی بود که هنوز در سطح شهر پراکنده بودند و با عراقیها میجنگیدند و از خرمشهر دفاع میکردند. با بیسیم با تمام فرماندهان دستهها و گروهانها تماس گرفتم و گفتم که به ستاد تکاوران برگردند. چند دسته تکاور را هم به داخل شهر فرستادم تا به پیرزنها و پیرمردهایی که هنوز در خانههای خود مانده بودند کمک کنند تا شهر را تخلیه کنند.
جناب سرهنگ حسنی سعدی هم به قولشان وفا کردند و حدود ساعت نه ۱۰ شب، ۱۰ فروند قایق هشت نفره برای تخلیه نیروهای مقاومت و مردم عادی به ساحل خرمشهر فرستادند. تخلیه از حدود ۱۱ شب شروع شد. کار تخلیه مردم عادی خیلی وقتگیر بود. اول مردم عادی و سربازهای سرگردان را ۱۰ نفر ۱۰ نفر سوار قایق کردیم و از رودخانه کارون عبور دادیم. سربازها ساکت و شاید هم خوشحال بودند که مجبور به ترک خرمشهر میشدند.اما نیروهای بومی گریه میکردند. از «گردان ۲۷۰» نفره ناخدا «داریوش ضرغامی» فقط ۱۷ نفر باقی مانده بودند که با خود ایشان که به شدت گریه میکرد، تخلیه شدند.
نمیتوانم آمار دقیق و حتی تخمینی درباره تعداد کسانی که شهر را تخلیه کردند، بدهم، اما فکر میکنم در مجموع حدود ۵۰۰ نفری را تخلیه کردیم. برخی از تکاوران با شنا و گریان، از کارون عبور کردند و به آن طرف رودخانه رفتند. من و فرماندهان گروهان و دستهها و پرسنل، کنار اسکله ایستاده بودیم و به مردمی که شهر را ترک میکردند، کمک میکردیم. تخلیه نیروها تا حدود صبح ادامه پیدا کرد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
آن شب بر من چه گذشت، فقط خدا میداند و خودم. برخی از پرسنل و رزمندهها زار زار گریه میکردند. بعضی خاک خرمشهر را میبوسیدند و بعد سوار قایق میشدند. معدود زنانی که باقی مانده بودند، شیون میکردند. ناچار بودم این صحنهها را ببینم و به روی خود نیاورم. آب رودخانه داشت کم کم بالا میآمد. دشمن هم منطقه و پل را به شدت زیر آتش گرفته بود. در همین بین متأسفانه یکی از قایقها غرق شد و کسانی هم که داخلش بودند داخل آب افتادند. نمیدانم چه بر سر آنها آمد. یک قایق دیگر هم رفت آن طرف کارون دیگر برنگشت.
هنوز تعدادی باقی مانده بودند که تخلیه نشده بودند. وقتی دیدیم آن دو قایق یکی غرق شد و دیگری هم نیامد، به لنجی که کنار ساحل بسته شده بود، متوسل شدیم. همه نفرات باقیمانده سوار لنج شدند، طوری که جا برای ایستادن هم نبود.
بیسیم را خرد کردیم، ماشینمان را آتش زدیم و آماده ترک شهر شدیم. من و ناخدا ضربعلیان آخرین نفراتی بودیم که خرمشهر را ترک میکردیم. هر دو گریه میکردیم. هوا دیگر روشن شده بود. همان موقع این فکر آزارم میداد و با خودم میگفتم: «اگر قرار بود عقبنشینی کنیم، پس چرا ۳۴ روز مقاومت کردیم و آن همه شهید دادیم؟ خون آن همه شهید چه میشود؟»
تمام وقایع آن ۳۴ روز که در خرمشهر مانده و مقاومت کرده بودیم، مثل فیلمی از جلوی چشمانم میگذشت و فقط میتوانستم گریه کنم. خودم را با اشک سبک کردم. ناخدا ضربعلیان هم حال و روز بهتری از من نداشت.
موتور لنج کار نمیکرد. آن قدر آدم داخلش بود که تا نیمه داخل آب رفته بود. بچهها با قنداق تفنگ و دست شروع کردند به پارو زدن. لنج کم کم از ساحل دور شد. آب از طرف دریا به طرف پل «مَد» میشد. برای لحظاتی احساس کردم جریان آب لنج را به طرف پل که زیر آتش عراقیها بود، میبرد. به بچهها گفتم: «کسانی که شنا بلدند بپرند توی آب.»
چند نفری بلافاصله پریدند داخل رودخانه. طناب جلویی لنج را گرفتند و شروع کردند به کشیدن. بقیه هم با هر چه دستشان بود، پارو میزدند. با چنین وضعی به ضلع شرقی رودخانه کارون رسیدیم.
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه