از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس:

مأموران امنیه به مرغ و خروس مردم هم رحم نمی کردند

مأموران امنیه به مرغ و خروس مردم هم رحم نمی کردند
بعد از اینکه مأمور امنیه را زمین زدم، پا به فرار گذاشتم. مأمور از جایش بلند شد و برای گرفتن من به راه افتاد. در بین راه چکمه های مأمور در گِل فرو رفت و از پایش در آمد و مأمور امنیه با پای برهنه به تعقیب من ادامه داد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛پیشمرگ مسلمان کرد اسماعیل بُداغی از رزمندگان سپاه اسلام که در پاکسازی های منطقه کردستان از لوث وجود گروهک های ضد انقلاب و هم چنین دفاع از مرزهای ایران اسلامی در برابر هجوم ارتش بعث عراق حضور قهرمانانه ای داشته است در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: در تیرماه سال 1339 در روستای قلعه کهنه دیواندر به دنیا آمدم. اکثر روستاهای دیواندره فاقد امکانات آموزشی، پزشکی و رفاهی بودند؛ به همین دلیل من و بسیاری از دوستانم هیچ گاه نتوانستیم وارد مدرسه شویم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

به دلیل خیانت حکومت پهلوی مردم از کمترین امکانات هم محروم بودند و به سختی زندگی می کردند. آن روزها درمانگاهی در روستاها وجود نداشت و به همین خاطر مردم برای مداوا به شهر مراجعه می کردند که البته آن هم مشقات زیادی برای مردم داشت. بسیاری از کودکان در همان روزها اول تولدشان به انواع و اقسام بیماری ها دچار می شدند و از بین می رفتند.

,

 

,

سال 56 بود که یک مأمور امنیه به روستا آمد و نام و مشخصات یازده نفر از جوانان روستا را برای اعزام به خدمت سربازی اعلام کرد. نام من هم در بین آن یازده نفر بود، البته شناسنامه من بزرگ بود و علی رغم اینکه مشخص بود سن کمی دارم، اما برای انجام خدمت سربازی فراخوانده شده بودم.

,

 

,

مأمور امنیه در حالی که سوار اسب شده بود و یک جفت چکمه شیک به پا داشت، به درب خانه افرادی که برای سربازی فراخوانده شده بودند مراجعه می کرد و نامه اعزام به خدمت سربازی افراد را به آن ها ابلاغ می کرد.

,

 

,

زمانی که مأمور امنیه به درب منزل ما مراجعه کرد، من به همراه همسر برادرم مشغول انجام کارهای خانه بودیم. مأمور بعد از اینکه نامه اعزام به خدمت سربازی را به من داد، چشمش به مرغ و خروس های داخل محوطه افتاد و بی درنگ خطاب به همسر برادرم گفت: آن خروس قرمز رنگ را که از همه مرغ و خروس ها درشت تر است به من بدهید. من هم از شنیدن حرف های مأمور امنیه ناراحت شدم و او را از روی اسب به پایین کشیدم.

,

 

,

بعد از اینکه مأمور را زمین زدم، پا به فرار گذاشتم. مأمور از جایش بلند شد و برای گرفتن من به راه افتاد. در بین راه چکمه های مأمور در گِل فرو رفت و از پایش در آمد و مأمور امنیه با پای برهنه به تعقیب من ادامه داد. من هم از این کوچه به آن کوچه توانستم خودم را از چشم مأمور مخفی کنم.

,

 

,

بعد از چند ساعت که به خانه آمدم، متوجه شدم که مأمور امنیه بعد از اینکه نتوانسته بود من را بگیرد، به خانه پدرم آمده بود و به زور خروس زبان بسته را گرفته و با خود برده بود. مأمور امنیه زورش به من نمی رسید، مرغ و خروس خانه پدرم را می دزدید.

,

 

,

چند روز بعد به همراه ده نفر از هم ولایتی هایم برای مشخص شدن تکلیف سربازی به شهر دیواندره مراجعه کردیم. از مجموع یازده نفر تعداد هشت نفر معاف شدند و فقط من و دو نفر دیگر برای انجام سربازی دفترچه دریافت کردیم. مأموران امنیه با دریافت یک مبلغ پول از مردم، کارت معافی خدمت برای آن ها صادر می کردند ولی افرادی که وضع مالی مناسبی نداشتند باید به خدمت سربازی اعزام می شدند.

,

 

,

من دفترچه سربازی را دریافت کردم و به خانه آمدم، اما هیچ گاه برای انجام خدمت سربازی به محل یگان خدمتی مراجعه نکردم. نا عدالتی، ظلم و تبعیض عمال حکومت باعث شد، نسبت به انجام خدمت سربازی برای رژیمی که مأموران ساده آن حتی به مرغ و خروس مردم محروم روستاها هم رحم نمی کنند، بی تفاوت باشم و به خدمت سربازی نروم.

,

 

,

در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، مردم خوشان را به شهر می رساندند و در تظاهرات شرکت می کردند. یک روز که به اتفاق دوستانم به شهر دیواندره آمده بودم، متوجه شدم مردم دور مجسمه شاه که سوار اسب بود جمع شده اند. مردم یک طرف مجسمه جمع شدند و با سنگ مجسمه شاه را هدف قرار دادند، با پرتاب هر سنگ یک تکه از مجسمه شاه شکسته و بر روی زمین می افتاد. کم کم که تعداد مردم انقلابی در آن محل زیاد شد، توانستیم با طناب و زنجیر کل مجسمه را بشکنیم و به پایین بکشیم.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه