دانش آموزانی که با محرومیت می لرزند؛
آموزش و پرورش نفتی/ روستاهای لرستان با مدارسی یخ زده
دبستان ابتدایی ابوذر روستای شورابه از توابع شهرستان کوهدشت، یکی از مدارس تخریبی لرستان است و سرما و سقف های زخمی بر صورت دانش آموزان سیلی می زند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل آسوبان، در میان راه کوهدشت و کوهنانی، در روستایی کنار گرفته از حاشیه ی جاده، هنوز مدارسی هستند که حتا گرمای کلاس هم از آنان دریغ شده است. مدارسی که سقفش ریخته و دیوارهایش قوز برداشته؛ درست مثل دبستان ابوذر در روستای شورابه 4.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آسوبان,
این مدرسه در سال 88 قرار بوده که تخریب شود و دانش آموزان کیف و کتابشان را ببرند در جایی دیگر تا دیوارهای لاغر و لرزان، غربت نگاه هاشان را از سقف نریزاند. کودکان روستا از مدرسه همان قدری می خواهند که بتواند دست هایشان را به دلسوزی بخاری ای گرم کند و با صدایی غم زده و حسرت بار نگویند یخ زدیم!
,
در آهنی یکی از کلاس ها باز می شود. زینب، پشت به تخته ی کلاس ایستاده و نگاهش را برده به سمت دیوار، در محاصره ی قلم و کتابی که نیم باز است. صدایش میپیچد میان کلاس و خیره می رود. صورتش، پوشیده در لباسی است که چشم های تب دارش را جان سخت می خواهد.
,
خانه ی آن ها پس از انتهای یک مسیر خاکی باریک به دبستان می رسد. در روستای شورابه خیلی از آدم ها بی نور و بی چراغ، از دنیا رفته و روستا را یتیم کرده اند. زینب حرف که می زند؛ جملاتش درست شبیه نگاه ریزش، تکه تکه می شود توی صورت زردش:«پدرم بیمار است و افتاده گوشه ی خانه. نمی تواند برود تهران و نانی بیاورد.
,
دست هایش هم که دیگر توان کارگری ندارد. ما هستیم و برادری که از صبح می رود شهر و دور میدان. بخت روزگار، اگر یارش باشد؛ آن روز شب ما بوی کباب می دهد. او خودش را به آب و آتش زد تا من بتوان سری میان سرها دربیاورم. مدرسه هم که می روم؛ سری که ندارد. حتا یک بخاری هم ندارد. صبح به صبح، دور چراغ کلاس می گردیم و دست ما به گرما نمی رسد.»
,
درِ زنگزدهی دبستان چارطاق است و دیوارهایی رنگ پریده و پر از خط و خراش. لکه های گچ از سقف راهرو، شره می کند و می ریزد روی زمین. صندلیهای فرسوده و دانش آموزانی که گِله ندارند که انگار خو کرده اند به کمبودها. دبستان بی در و پیکر، راه کودکی شان را گِز آورده و حالا در انبار دبستان خاک می خورند. آن ها خیلی راهها را رفتهاند، اما هنوز در دبستان روی پاشنه نمی چرخد.
,
زنگ تفریح که زده می شود؛ می آیند توی حیاط. دور میزنند و میچرخند:«مدرسه ی ما یخ است.» کمی آن طرف تر از کلاس ها، کانکسی نیم باز است. یکی از دانش آموزان می گوید آن جا، اتاق همه ی کاره ی معلمان و دفتر و جای استراحتشان است. بعد با لبخند و سر به زیر دور می شود؛ چونان درختی که لبانش تشنه و پوسته پوسته شده است.
,
دانش آموزان آفتابسوخته ی شورابه ی 4، حتا تا هفته های قبل هم یک سرویس بهداشتی نداشتند و میان مخروبه ی آن جا دل هاشان پیچ می خورد و گرسنه و تشنه تا خانه صبر می کرد. آن ها میان پشت میزهای زخمی درس می خوانند و برای چشم هاشان، دور و رؤیا، یعنی مدرسه ای که تخریبی نباشد.
,
دیوارهای دبستان ابوذر، کهنسال است و کلاس هایی که خست بار نه گرما می دهد و نه حتا وسایلی برای زنگ ورزش و کودکان، سرگرمی را تنها در دویدن می جویند و فراخ، میان خیال هایشان.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه