حاشیه نگاری یک عکس؛ خیلی ممنون، دختر خانم عکاس!
با لبخندی محو، عکس را از دستم گرفت و گفت: دخترخانم عکاس! خیلی ممنون، این عکس را به عنوان یادگاری می برم خانه و نگهش می دارم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشان اول، همین چند روز قبل اش بود که از کنارش رد شدم. توی سرمای آخر پاییز کاشان، آتشی روشن کرده بود و با سختی دست های یخ زده اش را گرم می کرد. کنار خیابان میوه می فروخت با یک ترازوی کهنه و زنگ زده؛ با یکی دو پاکت سیگار که تقریبا از صبح تا حالا خالی شده بود!
چهره اش آنقدر مهربان بود که مثل یک آهنربای پرنفوذ، من را به سمت خودش کشید. نمی دانم چرا او را به لفظ پدربزرگ صدا زدم؛ همین مخاطبه، آنقدر متفاوت بود که بتواند بساط یک عکس ماندگار را فراهم کند.
پدربزرگ! اجازه هست از شما عکس بگیرم؟ سری تکان داد و گفت: بگیر! عکس گرفتم و بهش نشان دادم؛ درست مثل یک منتقد کهنسال عکاسی گفت: «آفرین، خیلی قشنگه!»
عکس خوبی شد. فردا پرینت گرفتم و برایش بردم. پیدایش کردم وگفتم: از بچگی دوست داشتم یکی را پدربزرگ صدا کنم، اما هیچ وقت پیش نیامد. سرش را بالا گرفت، پکی به سیگارش زد و فقط نگاهم کرد. گفتم من را نشناختید؟ گفت: چرا دخترم!
عکس را ازداخل کیفم درآوردم و بهش تعارف کردم. «خیر ببینی دخترم، خیلی قشنگه!» معلوم بود بغض کرده و چشم هایش قدری اشک آلود شده. «مبارکتون باشه بابابزرگ!»
با لبخندی محو، عکس را از دستم گرفت و گفت: دخترخانم عکاس! خیلی ممنون، این عکس را به عنوان یادگاری می برم خانه و نگهش می دارم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
زهره کبودوندی
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه