گفتوگو با بانوی کارآفرین کرمانشاهی
شکستهایی که نردبان پیشرفت شد
بانوی کارآفرین کرمانشاهی با تشریح سختیها و تلاشهای زیادی که برای رسیدن به موفقیتهایش متحمل شده، گفت: من و همسرم همچنان سخت کار میکنیم و با همان مقدار سرمایهای که داریم، پرورش قارچ را ادامه میدهیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از طنین یاس، به یاد سالهای جنگ تحمیلی میافتم، دورانی بسیار سخت و دلهرهآور برای دختری 5 ساله، هنوز هم بعد از گذشت 30 سال، از گذشتن آن روزها غمگین میشوم، هر روز یکی از همسایهها یا دوستان را از دست میدادیم، نه تنها در جبهه بلکه در کوچه، خیابان، راه مدرسه، صفهای طولانی نانوایی ... .هر روز کسی شهید میشد، هنوز هم دلم میسوزد، برای کودکان سرزمینم، کودکانی که باید با شادی و نشاط کودکانه روز خود را آغاز میکردند، اما ترس و وحشت از دست دادن اعضای خانواده و دوستان جای همه شادیها را گرفته بود.
, طنین یاس,,
سالها میگذرد و من همچنان دلنگران این مردم هستم میدانید چرا؟ چون این سرزمین کوهستانی با آب و هوای خوب با بستری مناسب برای کشاورزی مردمانی مهربان و صادق چرا باید رتبه نخست بیکاری کشور را با 70 درصد بیکاری داشته باشد. در خلوت خود میاندیشم که واقعا چرا؟ آیا هنوز تاثیرات روانی جنگ تحمیلی بر کودکان آن زمان و بزرگسالان اکنون حاکم است یا اینکه مردان سیاست نمی گذارند همچنان مردم این مرز و بوم طعم خوشبختی را بچشند.
,
فکری به ذهنم میرسد، یکی از جوانان بسیار فعال و کار آفرین از جنس خودشان را معرفی کنم، گفتوگوی طنین یاس با یک کارآفرین موفق را در ادامه بخوانید.
«حمیرا چراغی» متولد 65 در روستای احمدوند بخش مرکزی میان دروند استان کرمانشاه است. او سالهاست قارچ پرورش میدهد. 11 سال پیش با آقای محمد ابراهیمی کشاورز و بهیار روستا ازدواج میکند و حاصل این ازدواج یاسمن 10 ساله و علیرضای 5 ساله است و مسافر دیگری که تا چند ماه دیگر به جمع این خانواده اضافه میشود. خانم چراغی تحصیلات ابتدایی دارد و خیلی به کار کشاورزی علاقهمند است.
حمیرا چراغی میگوید: من در یک خانواده 5 نفره به دنیا آمدم. 8 ساله بودم که پدرم به دلیل بیماری فوت کرد و از میان ما رفت. ما 5 زن بدون هیچ مردی در روستا با کارهای سخت کشاورزی تنها ماندیم و مجبور شدیم تمام کارهای سخت مردانه را خودمان انجام دهیم. در گرمای تابستان و سرمای زمستان روی زمین پدری کار کردیم تا مبادا محتاج دیگران یا سربار کسی از اهالی روستا شویم. روزگار سخت بود اما ما زنان کوچک را به مردان بزرگی تبدیل کرد و این شد که بسیار سخت کوش شدم و در امر کشاورزی متبحر.
17 ساله بودم که ازدواج کردم با مردی که 18 سال از خودم بزرگتر بود. محمد، مردی بسیار بسیار مهربان است و من در کنار او خوشبختترین زن دنیا هستم، 11 سال است که در کنار هم زندگی میکنیم و هیچ وقت بین ما مشکل یا قهری پیش نیامده است. ما در خانه پدر و مادر همسرم زندگی میکردیم. خانواده همسرم از بزرگان روستا بودند به همین خاطر رفت و آمدهای خانه ما زیاد بود، هرشب به بهانهای مهمان داشتیم، همین مهمانداریهای وقت و بی وقت مرا سخت کوشتر از قبل کرد، اما انگار نه تنها خسته نمیشدم بلکه عطش تلاشم روز به روز بیشتری شد، تا اینکه یک روز برنامهای از تلویزیون با موضوع تولید قارچ پخش شد و فکری به ذهنم رسید، اینکه من هم همین کار را انجام دهم، سالن 35 متری متروکهای داشتیم که گاهی برای نگهداری علوفه و... از آن استفاده میکردیم. با یکی از اقوام همسرم که دانشجوی کشاورزی بود، ایدهام را در میان گذاشتم، خیلی استقبال کرد و قول داد یکی از اساتیدش را راضی کند به روستا بیاید و سالن مرا ببیند. او به قولش عمل کرد، آنها آمدند و بعد از مشورت برای مقدمات شروع کار مرا تشویق کردند.
همان شب با همسرم صحبت کردم. او اول مخالفت کرد اما با اصرارهای زیاد من راضی شد با این شرط که هیچ کمک مالی و کاری از او نداشته باشم. خلاصه با خواهر بزرگترم صحبت کردم، او مقداری پول به من قرض داد و من به کمک خانم مهندس احمدی که کارمند جهاد کشاورزی بود، کارم را شروع کردم. هر دوره تولید قارچ 5/2 ماه طول میکشید و هر بار من موفقتر میشدم، طی این مدت دائم دورهای آموزشی تولید قارچ رفتم یا در این رابطه مطالعه و تحقیق میکردم که بهترین شرایط را برای پرورش بذرهایم فراهم کنم که محصول بهتری داشته باشم.
سال 91 تصمیم به گسترش کارم گرفتم. به همین خاطر به جهاد کشاورزی رفتم، آنجا با خانم اعظمی مسئول امور زنان روستا و عشایر استان آشنا شدم. فعالیتم را برای او توضیح دادم و از او تقاضای کمک کردم. خانم اعظمی گفت: «بستهای از محصولتان را بیاورید که آقای مهندس منصوری رئیس سازمان جهاد کشاورزی وقت ببینند»، روز بعد 21 بهمن 91 بستهای از قارچ ها را سلفون کشیدم و رفتم جهاد کشاورزی که مهندس منصوری را ببینم اما از شانس بدم او نبود. از همکارانش جویا شدم گفتند: «سر ظهر میآید»، اما من یک زن روستایی با دو بچه با آن همه کار روستا، مهمانهای وقت و بی وقت و نگاههای معترض مادر شوهر نمیتوانستم یک دقیقه هم منتظر بمانم.
خلاصه بسته قارچ را روی میز آقای منصوری گذاشتم و با نا امیدی برگشتم، برای من خیلی سخت بود که از روستا تا شهر دوباره بیایم، همسرم هم نگران نگاههای مادرش بود و گاهی با شوخی میگفت «مادرم از تو راضی نیست بهتر است که جلو چشم او تو را تنبیه کنم وگرنه برای من زن میگیرد»، هر دوی ما با این حرفها قهقه میزدیم البته این قهقهها توأم بود با نگرانی.
ظهر همان روز خانم اعظمی با من تماس گرفت با عجله صحبت میکرد، خلاصه صحبت او این بود که مهندس منصوری وقتی قارچهای زیبا و بزرگ را روی میز دید، خودش جویا شده که این قارچها با این کیفیت برای چه کسی است، که خانم اعظمی مرا به او معرفی کرده بود و آقای منصوری گفته بود «همین امروز باید خانم چراغی را ببینم» عصر همان روز به روستای ما آمد، قلبم میخواست بایستد، باور نمیکردم که کسی جز خودم از ظاهر زیبای قارچها لذت برده باشد، خلاصه آقای منصوری آمدند، دیدند و لذت بردند، باور نمیکرد که من یک زن روستایی با کمترین سواد و هیچ کمک و یا حتی وامی، چنین کاری کرده باشم، مهندس منصوری مرا برای گسترش کارم تشویق کرد، این اتفاق یک تاثیر مثبت دیگر هم داشت و آن هم علاقه همسرم به این کار شد. به همین خاطر کارهای قبلی خود را کنار گذاشت و در این راه مرا همراهی کرد، بالاخره آقای منصوری با درخواست وامم موافقت کرد.
روز بعد 22 بهمن بود و تعطیل، تمام آن روز را با بیصبری طی کردم و 23 بهمن برای وام 19 میلیون تومانی اقدام کردم، و بالاخره اما با سختی خیلی زیاد و طاقت فرسا وام را گرفتم. به دلیل اینکه من یک زن روستایی بودم و همه اقوامم در روستا بودند و کسی را برای ضمانت نداشتم، بالاخره دو ضامن از آشنایان دور کمک کردند و آن وام را گرفتیم، اما باور کنید که برای دادن هر قسط کلی اضطراب دارم.
خلاصه مقداری از پول وام را برای ساخت قفسهها و بازسازی سالن به ما دادند. ما نیز با آقای مهندس حیدریان قرار داد بازسازی سالن و ساخت قفسهها را بستیم، روزی که مهندس، لولههای فلزی شماره 3 را برای ساخت قفسهها آورد، شوهرم که با کار جوشکاری آشنایی داشت به او اعتراض کرد و گفت «آقای مهندس لوله شماره 3 توان تحمل کمپوستهایی به این سنگینی را ندارد» اما او توجیه کرد و کارش را با همان لولههای ضعیف ادامه داد. بالاخره 27 اسفند 92 آقای کمرنژاد از سپاه نصر کمپوستها را از تهران تهیه کردند و 11 شب ما کمپوستها را تحویل گرفتیم.
داستان تلخ من از اینجا شروع میشود. من و همسرم کمپوستها را بر روی قفسهها چیدیم و من به خانه برگشتم. همسرم قاعدتاً چند دقیقه بعد از من باید به خانه بر میگشت، اما تا ساعت یک نیمه شب خبری از او نشد. نگران شدم. دوباره به سالن برگشت و همسرم را صدا کردم، همسرم با عجله جلوی در سالن آمد و گفت «چرا آمدی؟ برگرد....» من متوجه شدم اتفاقی افتاده است. تلاش کردم از لابهلای دستان همسرم داخل سالن شوم اما او مانع میشد، با گریه خواهش کردم «محمد بذار برم داخل سالن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» همسرم چارهای ندید کنار رفت و من داخل سالن رفتم اما محمد پشت سرم ایستاد، برای اینکه اگر افتادم او بتواند مرا نگه دارد، صحنه دلخراشی بود. تمام آرزوهایم بر باد رفته بود. دقیقا نقطهای که فکر میکردم دارم کارم را گسترش میدهم و پیشرفت میکنم، همه چیز بر باد رفت. همانطور که همسرم به مهندس حیدریان گفته بود قفسهها و لولهها تحمل وزن 10 تنی کمپوستها را نداشت.
یک لحظه بعد به خودم آمدم و شروع کردم به بلند کردن کمپوستها، انگار نمیخواستم شکست خوردنم را ببینم، شوهرم بدون آنکه چیزی بگوید شروع به همراهی من کرد، با هم حرف نمیزدیم، انگار نگاهایمان با هم تصمیم به دوباره آغاز کردن گرفته بودند، این سکوت ادامه داشت تا اینکه شوهرم گفت «حمیرا صدای بقیه قفسهها میآد»، ناله قفسهها را زیر بار سنگین کمپوستها واضح میشنیدم، به یک باره بقیه کمپوستها با قفسههایشان بر سر من و همسرم آوار شد، من کمی عقب تر از قفسهها بودم و فقط وزن کمپوستها به پاهایم ضربه زد، اما آور بر کمر محمد وارد شد، من فریاد زدم و او را کمک کردم بیرون بیاید، محمد دست بردار نبود، با وجود صدمه شدیدی که دیده بود تا صبح ادامه داد و کمپوستها را از قفسه جدا کرد، تا صبح نخوابیدیم چون کمپوستها خراب میشدند، بعد از گذشت ماهها از آن اتفاق و مراجعه مداوم همسرم به پزشک اما هنوز سلامتی خود را کامل به دست نیاورده است.
روز بعد مهندس حیدریان آمد؛ خیلی تعجب کرد، بعد از آن دیدار دیگر هیچوقت مهندس حیدریان را ندیدیم، پولی هم نداشتم که بتوانیم از او شکایت کنیم، به ناچار طلاهایم را به همسرم دادم که سریع بفروشد و لولههای قوی تر بگیرد تا قفسهها را بر پا کنیم، محمد لولهها را تهیه کرد و چون دیگر پولی نداشتیم کار جوشکاری را خودش با آن همه کمر درد انجام داد. طی یک هفته شبانه روز قفسهها را بر پا کرد و کمپوستها را چید و بذرها را نیز بر آن پاشیدیم، محمد مرد قوی هیکلی بود اما ظرف آن یک هفته 15 کیلو وزن کم کرد، هم به دلیل کار شبانه روزی و هم گرمای 27 درجهای که در سالن باید برای نگهداری کمپوست ایجاد میکردیم، شرایط خیلی سختی بود برای کار کردن محمد. اما این پایان سختی های ما در پس رویای شیرین پیشرفت نبود، 20 روز گذشت که متوجه شدیم قسمتی از سالن کپک زده، این کپک، قارچها را تخریب کرده بود تنها راه مبارزه پاشیدن نمک بود، این کار را کردیم اما زیاد تاثیر نداشت و نیمی از قارچها از بین رفت و دلیل این اتفاق هم همان تخریب قفسه و روی هم انباشته شدن کمپوستها بود.
بعد از این ماجرا تا به الان ما دیگر نتوانستیم پیشرفت کنیم، یعنی پولی نداشتیم و با همان مقدار کم ادامه دادیم، طی این مدت تلاش زیادی برای گرفتن وام انجام دادیم اما هیچ کس به ما کمک نکرد، برای نمونه وقتی فکر دیگری به ذهنم نمیرسید، خانم اعظمی که حالا دیگر رئیس ترویج کشاورزی استان شده بود، پیشنهاد داد که با خانمهای روستا یک صندوق تشکیل بدهیم، سال قبل اولین پایگاه بسیج روستا را خودم تشکیل داده بودم و 100 نفر از خانمهای روستا را جذب پایگاه کردم، با پیشنهاد خانم اعظمی با خانمهای پایگاه صحبت کردم و 25 نفر از زنان بسیج عضو صندوق شدند و در حال حاضر 7 میلیون سرمایه صندوق است، 7 میلیون وام را گرفتم، اما متاسفانه مادر شوهرم فوت کرد و تمام پول هزینه فوت او شد.
حالا به وامی نیاز دارم که حداقل سه ماه از من قسط کسر نشود، که بتوانم دوباره کارم را گسترش بدم، خیلی دلم میسوزد که نمیتوانم کارم را گسترش بدهم چون تمام شرایط گسترش کارم را پشت سر گذاشتم و شرایط فراهم است فقط پول کمپوستها را ندارم، اگر کمپوست بیشتری داشتم، ظرف مدت 2و نیم ماه که محصول قارچ آماده میشد، نه تنها تمام قسط هایم را جبران میکردم بلکه سود لازم را جهت خرید کمپوستهای جدید را نیز بدست میآوردم، اما افسوس .....
من و همسرم همچنان سخت کار میکنیم و با همان مقدار سرمایهای که داریم پرورش قارچ را ادامه دادیم امیدوارم بتوانیم بدون کمک کسی و با توکل به خدا در جهت گسترش پرورش قارچ آهسته آهسته تلاش کنیم.
در کنار مادر بودن، تمام تلاشم را کردهام که همسرم از من راضی باشد و به کارهای خانه نیز به نحو احسن رسیدگی کنم، چرا که اصل وظیفه خود را نباید فراموش کنم، در کنار تمام کمکهای همسرم خانوادهام نیز به من کمک میکردند البته کمکهای متقابل، مثلا گاهی خواهر کوچکم در تمیز کردن خانه کمکم میکرد در عوض زمان برگزاری آزمونهایش من و همسرم او را به شهر میبردیم، خلاصه با یک مدیریت زنانه همه را هماهنگ میکردم که خوب به هم کمک کنیم و به همه کارهایمان رسیدگی کنیم، و یکی از رازهای موفقیت خودم را در سحرخیزی میدانم. من بعد از نماز صبح نمیخوابم. مادرم همیشه میگفت «خواب زیاد نحس است و رزق و روزی هرکس صبح زود به او میرسد» این حرفها تاثیر زیادی بر من میگذاشت.
کسی که زود بیدار شود و فعال باشد با نشاطتر و با انگیزهتر است، واقعا من به این حقیقت رسیدهام و خانواده بسیار شادی دارم که همیشه لبخند بر لبهایمان است، خیلی قانع و پر تلاش هستیم و این سخن امام خمینی(ره) را همیشه به یاد دارم که فرمودند: «حسرت دیگران را نخورید، برای خود و دیگران مفید باشید و انسانهایی مصرفگرا نباشد». هرگاه از راهی که رفتم پشیمان میشوم یاد روزی میافتم که برنامه تلویزیونی پرورش قارچ را دیدم و از آن سالن متروکه شروع کردم، با پولی که از خواهرم قرض کردم و دوباره همان حس پر شور، شروع کار به سراغم میآید.
انشاءالله چند ماه دیگر بچه سومم که متولد شد دوباره پرشورتر از گذشته شروع خواهم کرد.
انتهای پیام/خ
فکری به ذهنم میرسد، یکی از جوانان بسیار فعال و کار آفرین از جنس خودشان را معرفی کنم، گفتوگوی طنین یاس با یک کارآفرین موفق را در ادامه بخوانید.
«حمیرا چراغی» متولد 65 در روستای احمدوند بخش مرکزی میان دروند استان کرمانشاه است. او سالهاست قارچ پرورش میدهد. 11 سال پیش با آقای محمد ابراهیمی کشاورز و بهیار روستا ازدواج میکند و حاصل این ازدواج یاسمن 10 ساله و علیرضای 5 ساله است و مسافر دیگری که تا چند ماه دیگر به جمع این خانواده اضافه میشود. خانم چراغی تحصیلات ابتدایی دارد و خیلی به کار کشاورزی علاقهمند است.
حمیرا چراغی میگوید: من در یک خانواده 5 نفره به دنیا آمدم. 8 ساله بودم که پدرم به دلیل بیماری فوت کرد و از میان ما رفت. ما 5 زن بدون هیچ مردی در روستا با کارهای سخت کشاورزی تنها ماندیم و مجبور شدیم تمام کارهای سخت مردانه را خودمان انجام دهیم. در گرمای تابستان و سرمای زمستان روی زمین پدری کار کردیم تا مبادا محتاج دیگران یا سربار کسی از اهالی روستا شویم. روزگار سخت بود اما ما زنان کوچک را به مردان بزرگی تبدیل کرد و این شد که بسیار سخت کوش شدم و در امر کشاورزی متبحر.
17 ساله بودم که ازدواج کردم با مردی که 18 سال از خودم بزرگتر بود. محمد، مردی بسیار بسیار مهربان است و من در کنار او خوشبختترین زن دنیا هستم، 11 سال است که در کنار هم زندگی میکنیم و هیچ وقت بین ما مشکل یا قهری پیش نیامده است. ما در خانه پدر و مادر همسرم زندگی میکردیم. خانواده همسرم از بزرگان روستا بودند به همین خاطر رفت و آمدهای خانه ما زیاد بود، هرشب به بهانهای مهمان داشتیم، همین مهمانداریهای وقت و بی وقت مرا سخت کوشتر از قبل کرد، اما انگار نه تنها خسته نمیشدم بلکه عطش تلاشم روز به روز بیشتری شد، تا اینکه یک روز برنامهای از تلویزیون با موضوع تولید قارچ پخش شد و فکری به ذهنم رسید، اینکه من هم همین کار را انجام دهم، سالن 35 متری متروکهای داشتیم که گاهی برای نگهداری علوفه و... از آن استفاده میکردیم. با یکی از اقوام همسرم که دانشجوی کشاورزی بود، ایدهام را در میان گذاشتم، خیلی استقبال کرد و قول داد یکی از اساتیدش را راضی کند به روستا بیاید و سالن مرا ببیند. او به قولش عمل کرد، آنها آمدند و بعد از مشورت برای مقدمات شروع کار مرا تشویق کردند.
همان شب با همسرم صحبت کردم. او اول مخالفت کرد اما با اصرارهای زیاد من راضی شد با این شرط که هیچ کمک مالی و کاری از او نداشته باشم. خلاصه با خواهر بزرگترم صحبت کردم، او مقداری پول به من قرض داد و من به کمک خانم مهندس احمدی که کارمند جهاد کشاورزی بود، کارم را شروع کردم. هر دوره تولید قارچ 5/2 ماه طول میکشید و هر بار من موفقتر میشدم، طی این مدت دائم دورهای آموزشی تولید قارچ رفتم یا در این رابطه مطالعه و تحقیق میکردم که بهترین شرایط را برای پرورش بذرهایم فراهم کنم که محصول بهتری داشته باشم.
سال 91 تصمیم به گسترش کارم گرفتم. به همین خاطر به جهاد کشاورزی رفتم، آنجا با خانم اعظمی مسئول امور زنان روستا و عشایر استان آشنا شدم. فعالیتم را برای او توضیح دادم و از او تقاضای کمک کردم. خانم اعظمی گفت: «بستهای از محصولتان را بیاورید که آقای مهندس منصوری رئیس سازمان جهاد کشاورزی وقت ببینند»، روز بعد 21 بهمن 91 بستهای از قارچ ها را سلفون کشیدم و رفتم جهاد کشاورزی که مهندس منصوری را ببینم اما از شانس بدم او نبود. از همکارانش جویا شدم گفتند: «سر ظهر میآید»، اما من یک زن روستایی با دو بچه با آن همه کار روستا، مهمانهای وقت و بی وقت و نگاههای معترض مادر شوهر نمیتوانستم یک دقیقه هم منتظر بمانم.
خلاصه بسته قارچ را روی میز آقای منصوری گذاشتم و با نا امیدی برگشتم، برای من خیلی سخت بود که از روستا تا شهر دوباره بیایم، همسرم هم نگران نگاههای مادرش بود و گاهی با شوخی میگفت «مادرم از تو راضی نیست بهتر است که جلو چشم او تو را تنبیه کنم وگرنه برای من زن میگیرد»، هر دوی ما با این حرفها قهقه میزدیم البته این قهقهها توأم بود با نگرانی.
ظهر همان روز خانم اعظمی با من تماس گرفت با عجله صحبت میکرد، خلاصه صحبت او این بود که مهندس منصوری وقتی قارچهای زیبا و بزرگ را روی میز دید، خودش جویا شده که این قارچها با این کیفیت برای چه کسی است، که خانم اعظمی مرا به او معرفی کرده بود و آقای منصوری گفته بود «همین امروز باید خانم چراغی را ببینم» عصر همان روز به روستای ما آمد، قلبم میخواست بایستد، باور نمیکردم که کسی جز خودم از ظاهر زیبای قارچها لذت برده باشد، خلاصه آقای منصوری آمدند، دیدند و لذت بردند، باور نمیکرد که من یک زن روستایی با کمترین سواد و هیچ کمک و یا حتی وامی، چنین کاری کرده باشم، مهندس منصوری مرا برای گسترش کارم تشویق کرد، این اتفاق یک تاثیر مثبت دیگر هم داشت و آن هم علاقه همسرم به این کار شد. به همین خاطر کارهای قبلی خود را کنار گذاشت و در این راه مرا همراهی کرد، بالاخره آقای منصوری با درخواست وامم موافقت کرد.
روز بعد 22 بهمن بود و تعطیل، تمام آن روز را با بیصبری طی کردم و 23 بهمن برای وام 19 میلیون تومانی اقدام کردم، و بالاخره اما با سختی خیلی زیاد و طاقت فرسا وام را گرفتم. به دلیل اینکه من یک زن روستایی بودم و همه اقوامم در روستا بودند و کسی را برای ضمانت نداشتم، بالاخره دو ضامن از آشنایان دور کمک کردند و آن وام را گرفتیم، اما باور کنید که برای دادن هر قسط کلی اضطراب دارم.
خلاصه مقداری از پول وام را برای ساخت قفسهها و بازسازی سالن به ما دادند. ما نیز با آقای مهندس حیدریان قرار داد بازسازی سالن و ساخت قفسهها را بستیم، روزی که مهندس، لولههای فلزی شماره 3 را برای ساخت قفسهها آورد، شوهرم که با کار جوشکاری آشنایی داشت به او اعتراض کرد و گفت «آقای مهندس لوله شماره 3 توان تحمل کمپوستهایی به این سنگینی را ندارد» اما او توجیه کرد و کارش را با همان لولههای ضعیف ادامه داد. بالاخره 27 اسفند 92 آقای کمرنژاد از سپاه نصر کمپوستها را از تهران تهیه کردند و 11 شب ما کمپوستها را تحویل گرفتیم.
داستان تلخ من از اینجا شروع میشود. من و همسرم کمپوستها را بر روی قفسهها چیدیم و من به خانه برگشتم. همسرم قاعدتاً چند دقیقه بعد از من باید به خانه بر میگشت، اما تا ساعت یک نیمه شب خبری از او نشد. نگران شدم. دوباره به سالن برگشت و همسرم را صدا کردم، همسرم با عجله جلوی در سالن آمد و گفت «چرا آمدی؟ برگرد....» من متوجه شدم اتفاقی افتاده است. تلاش کردم از لابهلای دستان همسرم داخل سالن شوم اما او مانع میشد، با گریه خواهش کردم «محمد بذار برم داخل سالن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» همسرم چارهای ندید کنار رفت و من داخل سالن رفتم اما محمد پشت سرم ایستاد، برای اینکه اگر افتادم او بتواند مرا نگه دارد، صحنه دلخراشی بود. تمام آرزوهایم بر باد رفته بود. دقیقا نقطهای که فکر میکردم دارم کارم را گسترش میدهم و پیشرفت میکنم، همه چیز بر باد رفت. همانطور که همسرم به مهندس حیدریان گفته بود قفسهها و لولهها تحمل وزن 10 تنی کمپوستها را نداشت.
یک لحظه بعد به خودم آمدم و شروع کردم به بلند کردن کمپوستها، انگار نمیخواستم شکست خوردنم را ببینم، شوهرم بدون آنکه چیزی بگوید شروع به همراهی من کرد، با هم حرف نمیزدیم، انگار نگاهایمان با هم تصمیم به دوباره آغاز کردن گرفته بودند، این سکوت ادامه داشت تا اینکه شوهرم گفت «حمیرا صدای بقیه قفسهها میآد»، ناله قفسهها را زیر بار سنگین کمپوستها واضح میشنیدم، به یک باره بقیه کمپوستها با قفسههایشان بر سر من و همسرم آوار شد، من کمی عقب تر از قفسهها بودم و فقط وزن کمپوستها به پاهایم ضربه زد، اما آور بر کمر محمد وارد شد، من فریاد زدم و او را کمک کردم بیرون بیاید، محمد دست بردار نبود، با وجود صدمه شدیدی که دیده بود تا صبح ادامه داد و کمپوستها را از قفسه جدا کرد، تا صبح نخوابیدیم چون کمپوستها خراب میشدند، بعد از گذشت ماهها از آن اتفاق و مراجعه مداوم همسرم به پزشک اما هنوز سلامتی خود را کامل به دست نیاورده است.
روز بعد مهندس حیدریان آمد؛ خیلی تعجب کرد، بعد از آن دیدار دیگر هیچوقت مهندس حیدریان را ندیدیم، پولی هم نداشتم که بتوانیم از او شکایت کنیم، به ناچار طلاهایم را به همسرم دادم که سریع بفروشد و لولههای قوی تر بگیرد تا قفسهها را بر پا کنیم، محمد لولهها را تهیه کرد و چون دیگر پولی نداشتیم کار جوشکاری را خودش با آن همه کمر درد انجام داد. طی یک هفته شبانه روز قفسهها را بر پا کرد و کمپوستها را چید و بذرها را نیز بر آن پاشیدیم، محمد مرد قوی هیکلی بود اما ظرف آن یک هفته 15 کیلو وزن کم کرد، هم به دلیل کار شبانه روزی و هم گرمای 27 درجهای که در سالن باید برای نگهداری کمپوست ایجاد میکردیم، شرایط خیلی سختی بود برای کار کردن محمد. اما این پایان سختی های ما در پس رویای شیرین پیشرفت نبود، 20 روز گذشت که متوجه شدیم قسمتی از سالن کپک زده، این کپک، قارچها را تخریب کرده بود تنها راه مبارزه پاشیدن نمک بود، این کار را کردیم اما زیاد تاثیر نداشت و نیمی از قارچها از بین رفت و دلیل این اتفاق هم همان تخریب قفسه و روی هم انباشته شدن کمپوستها بود.
بعد از این ماجرا تا به الان ما دیگر نتوانستیم پیشرفت کنیم، یعنی پولی نداشتیم و با همان مقدار کم ادامه دادیم، طی این مدت تلاش زیادی برای گرفتن وام انجام دادیم اما هیچ کس به ما کمک نکرد، برای نمونه وقتی فکر دیگری به ذهنم نمیرسید، خانم اعظمی که حالا دیگر رئیس ترویج کشاورزی استان شده بود، پیشنهاد داد که با خانمهای روستا یک صندوق تشکیل بدهیم، سال قبل اولین پایگاه بسیج روستا را خودم تشکیل داده بودم و 100 نفر از خانمهای روستا را جذب پایگاه کردم، با پیشنهاد خانم اعظمی با خانمهای پایگاه صحبت کردم و 25 نفر از زنان بسیج عضو صندوق شدند و در حال حاضر 7 میلیون سرمایه صندوق است، 7 میلیون وام را گرفتم، اما متاسفانه مادر شوهرم فوت کرد و تمام پول هزینه فوت او شد.
حالا به وامی نیاز دارم که حداقل سه ماه از من قسط کسر نشود، که بتوانم دوباره کارم را گسترش بدم، خیلی دلم میسوزد که نمیتوانم کارم را گسترش بدهم چون تمام شرایط گسترش کارم را پشت سر گذاشتم و شرایط فراهم است فقط پول کمپوستها را ندارم، اگر کمپوست بیشتری داشتم، ظرف مدت 2و نیم ماه که محصول قارچ آماده میشد، نه تنها تمام قسط هایم را جبران میکردم بلکه سود لازم را جهت خرید کمپوستهای جدید را نیز بدست میآوردم، اما افسوس .....
من و همسرم همچنان سخت کار میکنیم و با همان مقدار سرمایهای که داریم پرورش قارچ را ادامه دادیم امیدوارم بتوانیم بدون کمک کسی و با توکل به خدا در جهت گسترش پرورش قارچ آهسته آهسته تلاش کنیم.
در کنار مادر بودن، تمام تلاشم را کردهام که همسرم از من راضی باشد و به کارهای خانه نیز به نحو احسن رسیدگی کنم، چرا که اصل وظیفه خود را نباید فراموش کنم، در کنار تمام کمکهای همسرم خانوادهام نیز به من کمک میکردند البته کمکهای متقابل، مثلا گاهی خواهر کوچکم در تمیز کردن خانه کمکم میکرد در عوض زمان برگزاری آزمونهایش من و همسرم او را به شهر میبردیم، خلاصه با یک مدیریت زنانه همه را هماهنگ میکردم که خوب به هم کمک کنیم و به همه کارهایمان رسیدگی کنیم، و یکی از رازهای موفقیت خودم را در سحرخیزی میدانم. من بعد از نماز صبح نمیخوابم. مادرم همیشه میگفت «خواب زیاد نحس است و رزق و روزی هرکس صبح زود به او میرسد» این حرفها تاثیر زیادی بر من میگذاشت.
کسی که زود بیدار شود و فعال باشد با نشاطتر و با انگیزهتر است، واقعا من به این حقیقت رسیدهام و خانواده بسیار شادی دارم که همیشه لبخند بر لبهایمان است، خیلی قانع و پر تلاش هستیم و این سخن امام خمینی(ره) را همیشه به یاد دارم که فرمودند: «حسرت دیگران را نخورید، برای خود و دیگران مفید باشید و انسانهایی مصرفگرا نباشد». هرگاه از راهی که رفتم پشیمان میشوم یاد روزی میافتم که برنامه تلویزیونی پرورش قارچ را دیدم و از آن سالن متروکه شروع کردم، با پولی که از خواهرم قرض کردم و دوباره همان حس پر شور، شروع کار به سراغم میآید.
انشاءالله چند ماه دیگر بچه سومم که متولد شد دوباره پرشورتر از گذشته شروع خواهم کرد.
انتهای پیام/خ
فکری به ذهنم میرسد، یکی از جوانان بسیار فعال و کار آفرین از جنس خودشان را معرفی کنم، گفتوگوی طنین یاس با یک کارآفرین موفق را در ادامه بخوانید.
«حمیرا چراغی» متولد 65 در روستای احمدوند بخش مرکزی میان دروند استان کرمانشاه است. او سالهاست قارچ پرورش میدهد. 11 سال پیش با آقای محمد ابراهیمی کشاورز و بهیار روستا ازدواج میکند و حاصل این ازدواج یاسمن 10 ساله و علیرضای 5 ساله است و مسافر دیگری که تا چند ماه دیگر به جمع این خانواده اضافه میشود. خانم چراغی تحصیلات ابتدایی دارد و خیلی به کار کشاورزی علاقهمند است.
حمیرا چراغی میگوید: من در یک خانواده 5 نفره به دنیا آمدم. 8 ساله بودم که پدرم به دلیل بیماری فوت کرد و از میان ما رفت. ما 5 زن بدون هیچ مردی در روستا با کارهای سخت کشاورزی تنها ماندیم و مجبور شدیم تمام کارهای سخت مردانه را خودمان انجام دهیم. در گرمای تابستان و سرمای زمستان روی زمین پدری کار کردیم تا مبادا محتاج دیگران یا سربار کسی از اهالی روستا شویم. روزگار سخت بود اما ما زنان کوچک را به مردان بزرگی تبدیل کرد و این شد که بسیار سخت کوش شدم و در امر کشاورزی متبحر.
17 ساله بودم که ازدواج کردم با مردی که 18 سال از خودم بزرگتر بود. محمد، مردی بسیار بسیار مهربان است و من در کنار او خوشبختترین زن دنیا هستم، 11 سال است که در کنار هم زندگی میکنیم و هیچ وقت بین ما مشکل یا قهری پیش نیامده است. ما در خانه پدر و مادر همسرم زندگی میکردیم. خانواده همسرم از بزرگان روستا بودند به همین خاطر رفت و آمدهای خانه ما زیاد بود، هرشب به بهانهای مهمان داشتیم، همین مهمانداریهای وقت و بی وقت مرا سخت کوشتر از قبل کرد، اما انگار نه تنها خسته نمیشدم بلکه عطش تلاشم روز به روز بیشتری شد، تا اینکه یک روز برنامهای از تلویزیون با موضوع تولید قارچ پخش شد و فکری به ذهنم رسید، اینکه من هم همین کار را انجام دهم، سالن 35 متری متروکهای داشتیم که گاهی برای نگهداری علوفه و... از آن استفاده میکردیم. با یکی از اقوام همسرم که دانشجوی کشاورزی بود، ایدهام را در میان گذاشتم، خیلی استقبال کرد و قول داد یکی از اساتیدش را راضی کند به روستا بیاید و سالن مرا ببیند. او به قولش عمل کرد، آنها آمدند و بعد از مشورت برای مقدمات شروع کار مرا تشویق کردند.
همان شب با همسرم صحبت کردم. او اول مخالفت کرد اما با اصرارهای زیاد من راضی شد با این شرط که هیچ کمک مالی و کاری از او نداشته باشم. خلاصه با خواهر بزرگترم صحبت کردم، او مقداری پول به من قرض داد و من به کمک خانم مهندس احمدی که کارمند جهاد کشاورزی بود، کارم را شروع کردم. هر دوره تولید قارچ 5/2 ماه طول میکشید و هر بار من موفقتر میشدم، طی این مدت دائم دورهای آموزشی تولید قارچ رفتم یا در این رابطه مطالعه و تحقیق میکردم که بهترین شرایط را برای پرورش بذرهایم فراهم کنم که محصول بهتری داشته باشم.
سال 91 تصمیم به گسترش کارم گرفتم. به همین خاطر به جهاد کشاورزی رفتم، آنجا با خانم اعظمی مسئول امور زنان روستا و عشایر استان آشنا شدم. فعالیتم را برای او توضیح دادم و از او تقاضای کمک کردم. خانم اعظمی گفت: «بستهای از محصولتان را بیاورید که آقای مهندس منصوری رئیس سازمان جهاد کشاورزی وقت ببینند»، روز بعد 21 بهمن 91 بستهای از قارچ ها را سلفون کشیدم و رفتم جهاد کشاورزی که مهندس منصوری را ببینم اما از شانس بدم او نبود. از همکارانش جویا شدم گفتند: «سر ظهر میآید»، اما من یک زن روستایی با دو بچه با آن همه کار روستا، مهمانهای وقت و بی وقت و نگاههای معترض مادر شوهر نمیتوانستم یک دقیقه هم منتظر بمانم.
خلاصه بسته قارچ را روی میز آقای منصوری گذاشتم و با نا امیدی برگشتم، برای من خیلی سخت بود که از روستا تا شهر دوباره بیایم، همسرم هم نگران نگاههای مادرش بود و گاهی با شوخی میگفت «مادرم از تو راضی نیست بهتر است که جلو چشم او تو را تنبیه کنم وگرنه برای من زن میگیرد»، هر دوی ما با این حرفها قهقه میزدیم البته این قهقهها توأم بود با نگرانی.
ظهر همان روز خانم اعظمی با من تماس گرفت با عجله صحبت میکرد، خلاصه صحبت او این بود که مهندس منصوری وقتی قارچهای زیبا و بزرگ را روی میز دید، خودش جویا شده که این قارچها با این کیفیت برای چه کسی است، که خانم اعظمی مرا به او معرفی کرده بود و آقای منصوری گفته بود «همین امروز باید خانم چراغی را ببینم» عصر همان روز به روستای ما آمد، قلبم میخواست بایستد، باور نمیکردم که کسی جز خودم از ظاهر زیبای قارچها لذت برده باشد، خلاصه آقای منصوری آمدند، دیدند و لذت بردند، باور نمیکرد که من یک زن روستایی با کمترین سواد و هیچ کمک و یا حتی وامی، چنین کاری کرده باشم، مهندس منصوری مرا برای گسترش کارم تشویق کرد، این اتفاق یک تاثیر مثبت دیگر هم داشت و آن هم علاقه همسرم به این کار شد. به همین خاطر کارهای قبلی خود را کنار گذاشت و در این راه مرا همراهی کرد، بالاخره آقای منصوری با درخواست وامم موافقت کرد.
روز بعد 22 بهمن بود و تعطیل، تمام آن روز را با بیصبری طی کردم و 23 بهمن برای وام 19 میلیون تومانی اقدام کردم، و بالاخره اما با سختی خیلی زیاد و طاقت فرسا وام را گرفتم. به دلیل اینکه من یک زن روستایی بودم و همه اقوامم در روستا بودند و کسی را برای ضمانت نداشتم، بالاخره دو ضامن از آشنایان دور کمک کردند و آن وام را گرفتیم، اما باور کنید که برای دادن هر قسط کلی اضطراب دارم.
خلاصه مقداری از پول وام را برای ساخت قفسهها و بازسازی سالن به ما دادند. ما نیز با آقای مهندس حیدریان قرار داد بازسازی سالن و ساخت قفسهها را بستیم، روزی که مهندس، لولههای فلزی شماره 3 را برای ساخت قفسهها آورد، شوهرم که با کار جوشکاری آشنایی داشت به او اعتراض کرد و گفت «آقای مهندس لوله شماره 3 توان تحمل کمپوستهایی به این سنگینی را ندارد» اما او توجیه کرد و کارش را با همان لولههای ضعیف ادامه داد. بالاخره 27 اسفند 92 آقای کمرنژاد از سپاه نصر کمپوستها را از تهران تهیه کردند و 11 شب ما کمپوستها را تحویل گرفتیم.
داستان تلخ من از اینجا شروع میشود. من و همسرم کمپوستها را بر روی قفسهها چیدیم و من به خانه برگشتم. همسرم قاعدتاً چند دقیقه بعد از من باید به خانه بر میگشت، اما تا ساعت یک نیمه شب خبری از او نشد. نگران شدم. دوباره به سالن برگشت و همسرم را صدا کردم، همسرم با عجله جلوی در سالن آمد و گفت «چرا آمدی؟ برگرد....» من متوجه شدم اتفاقی افتاده است. تلاش کردم از لابهلای دستان همسرم داخل سالن شوم اما او مانع میشد، با گریه خواهش کردم «محمد بذار برم داخل سالن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» همسرم چارهای ندید کنار رفت و من داخل سالن رفتم اما محمد پشت سرم ایستاد، برای اینکه اگر افتادم او بتواند مرا نگه دارد، صحنه دلخراشی بود. تمام آرزوهایم بر باد رفته بود. دقیقا نقطهای که فکر میکردم دارم کارم را گسترش میدهم و پیشرفت میکنم، همه چیز بر باد رفت. همانطور که همسرم به مهندس حیدریان گفته بود قفسهها و لولهها تحمل وزن 10 تنی کمپوستها را نداشت.
یک لحظه بعد به خودم آمدم و شروع کردم به بلند کردن کمپوستها، انگار نمیخواستم شکست خوردنم را ببینم، شوهرم بدون آنکه چیزی بگوید شروع به همراهی من کرد، با هم حرف نمیزدیم، انگار نگاهایمان با هم تصمیم به دوباره آغاز کردن گرفته بودند، این سکوت ادامه داشت تا اینکه شوهرم گفت «حمیرا صدای بقیه قفسهها میآد»، ناله قفسهها را زیر بار سنگین کمپوستها واضح میشنیدم، به یک باره بقیه کمپوستها با قفسههایشان بر سر من و همسرم آوار شد، من کمی عقب تر از قفسهها بودم و فقط وزن کمپوستها به پاهایم ضربه زد، اما آور بر کمر محمد وارد شد، من فریاد زدم و او را کمک کردم بیرون بیاید، محمد دست بردار نبود، با وجود صدمه شدیدی که دیده بود تا صبح ادامه داد و کمپوستها را از قفسه جدا کرد، تا صبح نخوابیدیم چون کمپوستها خراب میشدند، بعد از گذشت ماهها از آن اتفاق و مراجعه مداوم همسرم به پزشک اما هنوز سلامتی خود را کامل به دست نیاورده است.
روز بعد مهندس حیدریان آمد؛ خیلی تعجب کرد، بعد از آن دیدار دیگر هیچوقت مهندس حیدریان را ندیدیم، پولی هم نداشتم که بتوانیم از او شکایت کنیم، به ناچار طلاهایم را به همسرم دادم که سریع بفروشد و لولههای قوی تر بگیرد تا قفسهها را بر پا کنیم، محمد لولهها را تهیه کرد و چون دیگر پولی نداشتیم کار جوشکاری را خودش با آن همه کمر درد انجام داد. طی یک هفته شبانه روز قفسهها را بر پا کرد و کمپوستها را چید و بذرها را نیز بر آن پاشیدیم، محمد مرد قوی هیکلی بود اما ظرف آن یک هفته 15 کیلو وزن کم کرد، هم به دلیل کار شبانه روزی و هم گرمای 27 درجهای که در سالن باید برای نگهداری کمپوست ایجاد میکردیم، شرایط خیلی سختی بود برای کار کردن محمد. اما این پایان سختی های ما در پس رویای شیرین پیشرفت نبود، 20 روز گذشت که متوجه شدیم قسمتی از سالن کپک زده، این کپک، قارچها را تخریب کرده بود تنها راه مبارزه پاشیدن نمک بود، این کار را کردیم اما زیاد تاثیر نداشت و نیمی از قارچها از بین رفت و دلیل این اتفاق هم همان تخریب قفسه و روی هم انباشته شدن کمپوستها بود.
بعد از این ماجرا تا به الان ما دیگر نتوانستیم پیشرفت کنیم، یعنی پولی نداشتیم و با همان مقدار کم ادامه دادیم، طی این مدت تلاش زیادی برای گرفتن وام انجام دادیم اما هیچ کس به ما کمک نکرد، برای نمونه وقتی فکر دیگری به ذهنم نمیرسید، خانم اعظمی که حالا دیگر رئیس ترویج کشاورزی استان شده بود، پیشنهاد داد که با خانمهای روستا یک صندوق تشکیل بدهیم، سال قبل اولین پایگاه بسیج روستا را خودم تشکیل داده بودم و 100 نفر از خانمهای روستا را جذب پایگاه کردم، با پیشنهاد خانم اعظمی با خانمهای پایگاه صحبت کردم و 25 نفر از زنان بسیج عضو صندوق شدند و در حال حاضر 7 میلیون سرمایه صندوق است، 7 میلیون وام را گرفتم، اما متاسفانه مادر شوهرم فوت کرد و تمام پول هزینه فوت او شد.
حالا به وامی نیاز دارم که حداقل سه ماه از من قسط کسر نشود، که بتوانم دوباره کارم را گسترش بدم، خیلی دلم میسوزد که نمیتوانم کارم را گسترش بدهم چون تمام شرایط گسترش کارم را پشت سر گذاشتم و شرایط فراهم است فقط پول کمپوستها را ندارم، اگر کمپوست بیشتری داشتم، ظرف مدت 2و نیم ماه که محصول قارچ آماده میشد، نه تنها تمام قسط هایم را جبران میکردم بلکه سود لازم را جهت خرید کمپوستهای جدید را نیز بدست میآوردم، اما افسوس .....
من و همسرم همچنان سخت کار میکنیم و با همان مقدار سرمایهای که داریم پرورش قارچ را ادامه دادیم امیدوارم بتوانیم بدون کمک کسی و با توکل به خدا در جهت گسترش پرورش قارچ آهسته آهسته تلاش کنیم.
در کنار مادر بودن، تمام تلاشم را کردهام که همسرم از من راضی باشد و به کارهای خانه نیز به نحو احسن رسیدگی کنم، چرا که اصل وظیفه خود را نباید فراموش کنم، در کنار تمام کمکهای همسرم خانوادهام نیز به من کمک میکردند البته کمکهای متقابل، مثلا گاهی خواهر کوچکم در تمیز کردن خانه کمکم میکرد در عوض زمان برگزاری آزمونهایش من و همسرم او را به شهر میبردیم، خلاصه با یک مدیریت زنانه همه را هماهنگ میکردم که خوب به هم کمک کنیم و به همه کارهایمان رسیدگی کنیم، و یکی از رازهای موفقیت خودم را در سحرخیزی میدانم. من بعد از نماز صبح نمیخوابم. مادرم همیشه میگفت «خواب زیاد نحس است و رزق و روزی هرکس صبح زود به او میرسد» این حرفها تاثیر زیادی بر من میگذاشت.
کسی که زود بیدار شود و فعال باشد با نشاطتر و با انگیزهتر است، واقعا من به این حقیقت رسیدهام و خانواده بسیار شادی دارم که همیشه لبخند بر لبهایمان است، خیلی قانع و پر تلاش هستیم و این سخن امام خمینی(ره) را همیشه به یاد دارم که فرمودند: «حسرت دیگران را نخورید، برای خود و دیگران مفید باشید و انسانهایی مصرفگرا نباشد». هرگاه از راهی که رفتم پشیمان میشوم یاد روزی میافتم که برنامه تلویزیونی پرورش قارچ را دیدم و از آن سالن متروکه شروع کردم، با پولی که از خواهرم قرض کردم و دوباره همان حس پر شور، شروع کار به سراغم میآید.
انشاءالله چند ماه دیگر بچه سومم که متولد شد دوباره پرشورتر از گذشته شروع خواهم کرد.
انتهای پیام/خ
فکری به ذهنم میرسد، یکی از جوانان بسیار فعال و کار آفرین از جنس خودشان را معرفی کنم، گفتوگوی طنین یاس با یک کارآفرین موفق را در ادامه بخوانید.
«حمیرا چراغی» متولد 65 در روستای احمدوند بخش مرکزی میان دروند استان کرمانشاه است. او سالهاست قارچ پرورش میدهد. 11 سال پیش با آقای محمد ابراهیمی کشاورز و بهیار روستا ازدواج میکند و حاصل این ازدواج یاسمن 10 ساله و علیرضای 5 ساله است و مسافر دیگری که تا چند ماه دیگر به جمع این خانواده اضافه میشود. خانم چراغی تحصیلات ابتدایی دارد و خیلی به کار کشاورزی علاقهمند است.
حمیرا چراغی میگوید: من در یک خانواده 5 نفره به دنیا آمدم. 8 ساله بودم که پدرم به دلیل بیماری فوت کرد و از میان ما رفت. ما 5 زن بدون هیچ مردی در روستا با کارهای سخت کشاورزی تنها ماندیم و مجبور شدیم تمام کارهای سخت مردانه را خودمان انجام دهیم. در گرمای تابستان و سرمای زمستان روی زمین پدری کار کردیم تا مبادا محتاج دیگران یا سربار کسی از اهالی روستا شویم. روزگار سخت بود اما ما زنان کوچک را به مردان بزرگی تبدیل کرد و این شد که بسیار سخت کوش شدم و در امر کشاورزی متبحر.
17 ساله بودم که ازدواج کردم با مردی که 18 سال از خودم بزرگتر بود. محمد، مردی بسیار بسیار مهربان است و من در کنار او خوشبختترین زن دنیا هستم، 11 سال است که در کنار هم زندگی میکنیم و هیچ وقت بین ما مشکل یا قهری پیش نیامده است. ما در خانه پدر و مادر همسرم زندگی میکردیم. خانواده همسرم از بزرگان روستا بودند به همین خاطر رفت و آمدهای خانه ما زیاد بود، هرشب به بهانهای مهمان داشتیم، همین مهمانداریهای وقت و بی وقت مرا سخت کوشتر از قبل کرد، اما انگار نه تنها خسته نمیشدم بلکه عطش تلاشم روز به روز بیشتری شد، تا اینکه یک روز برنامهای از تلویزیون با موضوع تولید قارچ پخش شد و فکری به ذهنم رسید، اینکه من هم همین کار را انجام دهم، سالن 35 متری متروکهای داشتیم که گاهی برای نگهداری علوفه و... از آن استفاده میکردیم. با یکی از اقوام همسرم که دانشجوی کشاورزی بود، ایدهام را در میان گذاشتم، خیلی استقبال کرد و قول داد یکی از اساتیدش را راضی کند به روستا بیاید و سالن مرا ببیند. او به قولش عمل کرد، آنها آمدند و بعد از مشورت برای مقدمات شروع کار مرا تشویق کردند.
همان شب با همسرم صحبت کردم. او اول مخالفت کرد اما با اصرارهای زیاد من راضی شد با این شرط که هیچ کمک مالی و کاری از او نداشته باشم. خلاصه با خواهر بزرگترم صحبت کردم، او مقداری پول به من قرض داد و من به کمک خانم مهندس احمدی که کارمند جهاد کشاورزی بود، کارم را شروع کردم. هر دوره تولید قارچ 5/2 ماه طول میکشید و هر بار من موفقتر میشدم، طی این مدت دائم دورهای آموزشی تولید قارچ رفتم یا در این رابطه مطالعه و تحقیق میکردم که بهترین شرایط را برای پرورش بذرهایم فراهم کنم که محصول بهتری داشته باشم.
سال 91 تصمیم به گسترش کارم گرفتم. به همین خاطر به جهاد کشاورزی رفتم، آنجا با خانم اعظمی مسئول امور زنان روستا و عشایر استان آشنا شدم. فعالیتم را برای او توضیح دادم و از او تقاضای کمک کردم. خانم اعظمی گفت: «بستهای از محصولتان را بیاورید که آقای مهندس منصوری رئیس سازمان جهاد کشاورزی وقت ببینند»، روز بعد 21 بهمن 91 بستهای از قارچ ها را سلفون کشیدم و رفتم جهاد کشاورزی که مهندس منصوری را ببینم اما از شانس بدم او نبود. از همکارانش جویا شدم گفتند: «سر ظهر میآید»، اما من یک زن روستایی با دو بچه با آن همه کار روستا، مهمانهای وقت و بی وقت و نگاههای معترض مادر شوهر نمیتوانستم یک دقیقه هم منتظر بمانم.
خلاصه بسته قارچ را روی میز آقای منصوری گذاشتم و با نا امیدی برگشتم، برای من خیلی سخت بود که از روستا تا شهر دوباره بیایم، همسرم هم نگران نگاههای مادرش بود و گاهی با شوخی میگفت «مادرم از تو راضی نیست بهتر است که جلو چشم او تو را تنبیه کنم وگرنه برای من زن میگیرد»، هر دوی ما با این حرفها قهقه میزدیم البته این قهقهها توأم بود با نگرانی.
ظهر همان روز خانم اعظمی با من تماس گرفت با عجله صحبت میکرد، خلاصه صحبت او این بود که مهندس منصوری وقتی قارچهای زیبا و بزرگ را روی میز دید، خودش جویا شده که این قارچها با این کیفیت برای چه کسی است، که خانم اعظمی مرا به او معرفی کرده بود و آقای منصوری گفته بود «همین امروز باید خانم چراغی را ببینم» عصر همان روز به روستای ما آمد، قلبم میخواست بایستد، باور نمیکردم که کسی جز خودم از ظاهر زیبای قارچها لذت برده باشد، خلاصه آقای منصوری آمدند، دیدند و لذت بردند، باور نمیکرد که من یک زن روستایی با کمترین سواد و هیچ کمک و یا حتی وامی، چنین کاری کرده باشم، مهندس منصوری مرا برای گسترش کارم تشویق کرد، این اتفاق یک تاثیر مثبت دیگر هم داشت و آن هم علاقه همسرم به این کار شد. به همین خاطر کارهای قبلی خود را کنار گذاشت و در این راه مرا همراهی کرد، بالاخره آقای منصوری با درخواست وامم موافقت کرد.
روز بعد 22 بهمن بود و تعطیل، تمام آن روز را با بیصبری طی کردم و 23 بهمن برای وام 19 میلیون تومانی اقدام کردم، و بالاخره اما با سختی خیلی زیاد و طاقت فرسا وام را گرفتم. به دلیل اینکه من یک زن روستایی بودم و همه اقوامم در روستا بودند و کسی را برای ضمانت نداشتم، بالاخره دو ضامن از آشنایان دور کمک کردند و آن وام را گرفتیم، اما باور کنید که برای دادن هر قسط کلی اضطراب دارم.
خلاصه مقداری از پول وام را برای ساخت قفسهها و بازسازی سالن به ما دادند. ما نیز با آقای مهندس حیدریان قرار داد بازسازی سالن و ساخت قفسهها را بستیم، روزی که مهندس، لولههای فلزی شماره 3 را برای ساخت قفسهها آورد، شوهرم که با کار جوشکاری آشنایی داشت به او اعتراض کرد و گفت «آقای مهندس لوله شماره 3 توان تحمل کمپوستهایی به این سنگینی را ندارد» اما او توجیه کرد و کارش را با همان لولههای ضعیف ادامه داد. بالاخره 27 اسفند 92 آقای کمرنژاد از سپاه نصر کمپوستها را از تهران تهیه کردند و 11 شب ما کمپوستها را تحویل گرفتیم.
داستان تلخ من از اینجا شروع میشود. من و همسرم کمپوستها را بر روی قفسهها چیدیم و من به خانه برگشتم. همسرم قاعدتاً چند دقیقه بعد از من باید به خانه بر میگشت، اما تا ساعت یک نیمه شب خبری از او نشد. نگران شدم. دوباره به سالن برگشت و همسرم را صدا کردم، همسرم با عجله جلوی در سالن آمد و گفت «چرا آمدی؟ برگرد....» من متوجه شدم اتفاقی افتاده است. تلاش کردم از لابهلای دستان همسرم داخل سالن شوم اما او مانع میشد، با گریه خواهش کردم «محمد بذار برم داخل سالن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» همسرم چارهای ندید کنار رفت و من داخل سالن رفتم اما محمد پشت سرم ایستاد، برای اینکه اگر افتادم او بتواند مرا نگه دارد، صحنه دلخراشی بود. تمام آرزوهایم بر باد رفته بود. دقیقا نقطهای که فکر میکردم دارم کارم را گسترش میدهم و پیشرفت میکنم، همه چیز بر باد رفت. همانطور که همسرم به مهندس حیدریان گفته بود قفسهها و لولهها تحمل وزن 10 تنی کمپوستها را نداشت.
یک لحظه بعد به خودم آمدم و شروع کردم به بلند کردن کمپوستها، انگار نمیخواستم شکست خوردنم را ببینم، شوهرم بدون آنکه چیزی بگوید شروع به همراهی من کرد، با هم حرف نمیزدیم، انگار نگاهایمان با هم تصمیم به دوباره آغاز کردن گرفته بودند، این سکوت ادامه داشت تا اینکه شوهرم گفت «حمیرا صدای بقیه قفسهها میآد»، ناله قفسهها را زیر بار سنگین کمپوستها واضح میشنیدم، به یک باره بقیه کمپوستها با قفسههایشان بر سر من و همسرم آوار شد، من کمی عقب تر از قفسهها بودم و فقط وزن کمپوستها به پاهایم ضربه زد، اما آور بر کمر محمد وارد شد، من فریاد زدم و او را کمک کردم بیرون بیاید، محمد دست بردار نبود، با وجود صدمه شدیدی که دیده بود تا صبح ادامه داد و کمپوستها را از قفسه جدا کرد، تا صبح نخوابیدیم چون کمپوستها خراب میشدند، بعد از گذشت ماهها از آن اتفاق و مراجعه مداوم همسرم به پزشک اما هنوز سلامتی خود را کامل به دست نیاورده است.
روز بعد مهندس حیدریان آمد؛ خیلی تعجب کرد، بعد از آن دیدار دیگر هیچوقت مهندس حیدریان را ندیدیم، پولی هم نداشتم که بتوانیم از او شکایت کنیم، به ناچار طلاهایم را به همسرم دادم که سریع بفروشد و لولههای قوی تر بگیرد تا قفسهها را بر پا کنیم، محمد لولهها را تهیه کرد و چون دیگر پولی نداشتیم کار جوشکاری را خودش با آن همه کمر درد انجام داد. طی یک هفته شبانه روز قفسهها را بر پا کرد و کمپوستها را چید و بذرها را نیز بر آن پاشیدیم، محمد مرد قوی هیکلی بود اما ظرف آن یک هفته 15 کیلو وزن کم کرد، هم به دلیل کار شبانه روزی و هم گرمای 27 درجهای که در سالن باید برای نگهداری کمپوست ایجاد میکردیم، شرایط خیلی سختی بود برای کار کردن محمد. اما این پایان سختی های ما در پس رویای شیرین پیشرفت نبود، 20 روز گذشت که متوجه شدیم قسمتی از سالن کپک زده، این کپک، قارچها را تخریب کرده بود تنها راه مبارزه پاشیدن نمک بود، این کار را کردیم اما زیاد تاثیر نداشت و نیمی از قارچها از بین رفت و دلیل این اتفاق هم همان تخریب قفسه و روی هم انباشته شدن کمپوستها بود.
بعد از این ماجرا تا به الان ما دیگر نتوانستیم پیشرفت کنیم، یعنی پولی نداشتیم و با همان مقدار کم ادامه دادیم، طی این مدت تلاش زیادی برای گرفتن وام انجام دادیم اما هیچ کس به ما کمک نکرد، برای نمونه وقتی فکر دیگری به ذهنم نمیرسید، خانم اعظمی که حالا دیگر رئیس ترویج کشاورزی استان شده بود، پیشنهاد داد که با خانمهای روستا یک صندوق تشکیل بدهیم، سال قبل اولین پایگاه بسیج روستا را خودم تشکیل داده بودم و 100 نفر از خانمهای روستا را جذب پایگاه کردم، با پیشنهاد خانم اعظمی با خانمهای پایگاه صحبت کردم و 25 نفر از زنان بسیج عضو صندوق شدند و در حال حاضر 7 میلیون سرمایه صندوق است، 7 میلیون وام را گرفتم، اما متاسفانه مادر شوهرم فوت کرد و تمام پول هزینه فوت او شد.
حالا به وامی نیاز دارم که حداقل سه ماه از من قسط کسر نشود، که بتوانم دوباره کارم را گسترش بدم، خیلی دلم میسوزد که نمیتوانم کارم را گسترش بدهم چون تمام شرایط گسترش کارم را پشت سر گذاشتم و شرایط فراهم است فقط پول کمپوستها را ندارم، اگر کمپوست بیشتری داشتم، ظرف مدت 2و نیم ماه که محصول قارچ آماده میشد، نه تنها تمام قسط هایم را جبران میکردم بلکه سود لازم را جهت خرید کمپوستهای جدید را نیز بدست میآوردم، اما افسوس .....
من و همسرم همچنان سخت کار میکنیم و با همان مقدار سرمایهای که داریم پرورش قارچ را ادامه دادیم امیدوارم بتوانیم بدون کمک کسی و با توکل به خدا در جهت گسترش پرورش قارچ آهسته آهسته تلاش کنیم.
در کنار مادر بودن، تمام تلاشم را کردهام که همسرم از من راضی باشد و به کارهای خانه نیز به نحو احسن رسیدگی کنم، چرا که اصل وظیفه خود را نباید فراموش کنم، در کنار تمام کمکهای همسرم خانوادهام نیز به من کمک میکردند البته کمکهای متقابل، مثلا گاهی خواهر کوچکم در تمیز کردن خانه کمکم میکرد در عوض زمان برگزاری آزمونهایش من و همسرم او را به شهر میبردیم، خلاصه با یک مدیریت زنانه همه را هماهنگ میکردم که خوب به هم کمک کنیم و به همه کارهایمان رسیدگی کنیم، و یکی از رازهای موفقیت خودم را در سحرخیزی میدانم. من بعد از نماز صبح نمیخوابم. مادرم همیشه میگفت «خواب زیاد نحس است و رزق و روزی هرکس صبح زود به او میرسد» این حرفها تاثیر زیادی بر من میگذاشت.
کسی که زود بیدار شود و فعال باشد با نشاطتر و با انگیزهتر است، واقعا من به این حقیقت رسیدهام و خانواده بسیار شادی دارم که همیشه لبخند بر لبهایمان است، خیلی قانع و پر تلاش هستیم و این سخن امام خمینی(ره) را همیشه به یاد دارم که فرمودند: «حسرت دیگران را نخورید، برای خود و دیگران مفید باشید و انسانهایی مصرفگرا نباشد». هرگاه از راهی که رفتم پشیمان میشوم یاد روزی میافتم که برنامه تلویزیونی پرورش قارچ را دیدم و از آن سالن متروکه شروع کردم، با پولی که از خواهرم قرض کردم و دوباره همان حس پر شور، شروع کار به سراغم میآید.
انشاءالله چند ماه دیگر بچه سومم که متولد شد دوباره پرشورتر از گذشته شروع خواهم کرد.
انتهای پیام/خ
,
فکری به ذهنم میرسد، یکی از جوانان بسیار فعال و کار آفرین از جنس خودشان را معرفی کنم، گفتوگوی طنین یاس با یک کارآفرین موفق را در ادامه بخوانید.
,,
«حمیرا چراغی» متولد 65 در روستای احمدوند بخش مرکزی میان دروند استان کرمانشاه است. او سالهاست قارچ پرورش میدهد. 11 سال پیش با آقای محمد ابراهیمی کشاورز و بهیار روستا ازدواج میکند و حاصل این ازدواج یاسمن 10 ساله و علیرضای 5 ساله است و مسافر دیگری که تا چند ماه دیگر به جمع این خانواده اضافه میشود. خانم چراغی تحصیلات ابتدایی دارد و خیلی به کار کشاورزی علاقهمند است.
,,
حمیرا چراغی میگوید: من در یک خانواده 5 نفره به دنیا آمدم. 8 ساله بودم که پدرم به دلیل بیماری فوت کرد و از میان ما رفت. ما 5 زن بدون هیچ مردی در روستا با کارهای سخت کشاورزی تنها ماندیم و مجبور شدیم تمام کارهای سخت مردانه را خودمان انجام دهیم. در گرمای تابستان و سرمای زمستان روی زمین پدری کار کردیم تا مبادا محتاج دیگران یا سربار کسی از اهالی روستا شویم. روزگار سخت بود اما ما زنان کوچک را به مردان بزرگی تبدیل کرد و این شد که بسیار سخت کوش شدم و در امر کشاورزی متبحر.
,,
17 ساله بودم که ازدواج کردم با مردی که 18 سال از خودم بزرگتر بود. محمد، مردی بسیار بسیار مهربان است و من در کنار او خوشبختترین زن دنیا هستم، 11 سال است که در کنار هم زندگی میکنیم و هیچ وقت بین ما مشکل یا قهری پیش نیامده است. ما در خانه پدر و مادر همسرم زندگی میکردیم. خانواده همسرم از بزرگان روستا بودند به همین خاطر رفت و آمدهای خانه ما زیاد بود، هرشب به بهانهای مهمان داشتیم، همین مهمانداریهای وقت و بی وقت مرا سخت کوشتر از قبل کرد، اما انگار نه تنها خسته نمیشدم بلکه عطش تلاشم روز به روز بیشتری شد، تا اینکه یک روز برنامهای از تلویزیون با موضوع تولید قارچ پخش شد و فکری به ذهنم رسید، اینکه من هم همین کار را انجام دهم، سالن 35 متری متروکهای داشتیم که گاهی برای نگهداری علوفه و... از آن استفاده میکردیم. با یکی از اقوام همسرم که دانشجوی کشاورزی بود، ایدهام را در میان گذاشتم، خیلی استقبال کرد و قول داد یکی از اساتیدش را راضی کند به روستا بیاید و سالن مرا ببیند. او به قولش عمل کرد، آنها آمدند و بعد از مشورت برای مقدمات شروع کار مرا تشویق کردند.
,,
همان شب با همسرم صحبت کردم. او اول مخالفت کرد اما با اصرارهای زیاد من راضی شد با این شرط که هیچ کمک مالی و کاری از او نداشته باشم. خلاصه با خواهر بزرگترم صحبت کردم، او مقداری پول به من قرض داد و من به کمک خانم مهندس احمدی که کارمند جهاد کشاورزی بود، کارم را شروع کردم. هر دوره تولید قارچ 5/2 ماه طول میکشید و هر بار من موفقتر میشدم، طی این مدت دائم دورهای آموزشی تولید قارچ رفتم یا در این رابطه مطالعه و تحقیق میکردم که بهترین شرایط را برای پرورش بذرهایم فراهم کنم که محصول بهتری داشته باشم.
,,
سال 91 تصمیم به گسترش کارم گرفتم. به همین خاطر به جهاد کشاورزی رفتم، آنجا با خانم اعظمی مسئول امور زنان روستا و عشایر استان آشنا شدم. فعالیتم را برای او توضیح دادم و از او تقاضای کمک کردم. خانم اعظمی گفت: «بستهای از محصولتان را بیاورید که آقای مهندس منصوری رئیس سازمان جهاد کشاورزی وقت ببینند»، روز بعد 21 بهمن 91 بستهای از قارچ ها را سلفون کشیدم و رفتم جهاد کشاورزی که مهندس منصوری را ببینم اما از شانس بدم او نبود. از همکارانش جویا شدم گفتند: «سر ظهر میآید»، اما من یک زن روستایی با دو بچه با آن همه کار روستا، مهمانهای وقت و بی وقت و نگاههای معترض مادر شوهر نمیتوانستم یک دقیقه هم منتظر بمانم.
,,
خلاصه بسته قارچ را روی میز آقای منصوری گذاشتم و با نا امیدی برگشتم، برای من خیلی سخت بود که از روستا تا شهر دوباره بیایم، همسرم هم نگران نگاههای مادرش بود و گاهی با شوخی میگفت «مادرم از تو راضی نیست بهتر است که جلو چشم او تو را تنبیه کنم وگرنه برای من زن میگیرد»، هر دوی ما با این حرفها قهقه میزدیم البته این قهقهها توأم بود با نگرانی.
,,
ظهر همان روز خانم اعظمی با من تماس گرفت با عجله صحبت میکرد، خلاصه صحبت او این بود که مهندس منصوری وقتی قارچهای زیبا و بزرگ را روی میز دید، خودش جویا شده که این قارچها با این کیفیت برای چه کسی است، که خانم اعظمی مرا به او معرفی کرده بود و آقای منصوری گفته بود «همین امروز باید خانم چراغی را ببینم» عصر همان روز به روستای ما آمد، قلبم میخواست بایستد، باور نمیکردم که کسی جز خودم از ظاهر زیبای قارچها لذت برده باشد، خلاصه آقای منصوری آمدند، دیدند و لذت بردند، باور نمیکرد که من یک زن روستایی با کمترین سواد و هیچ کمک و یا حتی وامی، چنین کاری کرده باشم، مهندس منصوری مرا برای گسترش کارم تشویق کرد، این اتفاق یک تاثیر مثبت دیگر هم داشت و آن هم علاقه همسرم به این کار شد. به همین خاطر کارهای قبلی خود را کنار گذاشت و در این راه مرا همراهی کرد، بالاخره آقای منصوری با درخواست وامم موافقت کرد.
,,
روز بعد 22 بهمن بود و تعطیل، تمام آن روز را با بیصبری طی کردم و 23 بهمن برای وام 19 میلیون تومانی اقدام کردم، و بالاخره اما با سختی خیلی زیاد و طاقت فرسا وام را گرفتم. به دلیل اینکه من یک زن روستایی بودم و همه اقوامم در روستا بودند و کسی را برای ضمانت نداشتم، بالاخره دو ضامن از آشنایان دور کمک کردند و آن وام را گرفتیم، اما باور کنید که برای دادن هر قسط کلی اضطراب دارم.
,,
خلاصه مقداری از پول وام را برای ساخت قفسهها و بازسازی سالن به ما دادند. ما نیز با آقای مهندس حیدریان قرار داد بازسازی سالن و ساخت قفسهها را بستیم، روزی که مهندس، لولههای فلزی شماره 3 را برای ساخت قفسهها آورد، شوهرم که با کار جوشکاری آشنایی داشت به او اعتراض کرد و گفت «آقای مهندس لوله شماره 3 توان تحمل کمپوستهایی به این سنگینی را ندارد» اما او توجیه کرد و کارش را با همان لولههای ضعیف ادامه داد. بالاخره 27 اسفند 92 آقای کمرنژاد از سپاه نصر کمپوستها را از تهران تهیه کردند و 11 شب ما کمپوستها را تحویل گرفتیم.
,,
داستان تلخ من از اینجا شروع میشود. من و همسرم کمپوستها را بر روی قفسهها چیدیم و من به خانه برگشتم. همسرم قاعدتاً چند دقیقه بعد از من باید به خانه بر میگشت، اما تا ساعت یک نیمه شب خبری از او نشد. نگران شدم. دوباره به سالن برگشت و همسرم را صدا کردم، همسرم با عجله جلوی در سالن آمد و گفت «چرا آمدی؟ برگرد....» من متوجه شدم اتفاقی افتاده است. تلاش کردم از لابهلای دستان همسرم داخل سالن شوم اما او مانع میشد، با گریه خواهش کردم «محمد بذار برم داخل سالن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» همسرم چارهای ندید کنار رفت و من داخل سالن رفتم اما محمد پشت سرم ایستاد، برای اینکه اگر افتادم او بتواند مرا نگه دارد، صحنه دلخراشی بود. تمام آرزوهایم بر باد رفته بود. دقیقا نقطهای که فکر میکردم دارم کارم را گسترش میدهم و پیشرفت میکنم، همه چیز بر باد رفت. همانطور که همسرم به مهندس حیدریان گفته بود قفسهها و لولهها تحمل وزن 10 تنی کمپوستها را نداشت.
,,
یک لحظه بعد به خودم آمدم و شروع کردم به بلند کردن کمپوستها، انگار نمیخواستم شکست خوردنم را ببینم، شوهرم بدون آنکه چیزی بگوید شروع به همراهی من کرد، با هم حرف نمیزدیم، انگار نگاهایمان با هم تصمیم به دوباره آغاز کردن گرفته بودند، این سکوت ادامه داشت تا اینکه شوهرم گفت «حمیرا صدای بقیه قفسهها میآد»، ناله قفسهها را زیر بار سنگین کمپوستها واضح میشنیدم، به یک باره بقیه کمپوستها با قفسههایشان بر سر من و همسرم آوار شد، من کمی عقب تر از قفسهها بودم و فقط وزن کمپوستها به پاهایم ضربه زد، اما آور بر کمر محمد وارد شد، من فریاد زدم و او را کمک کردم بیرون بیاید، محمد دست بردار نبود، با وجود صدمه شدیدی که دیده بود تا صبح ادامه داد و کمپوستها را از قفسه جدا کرد، تا صبح نخوابیدیم چون کمپوستها خراب میشدند، بعد از گذشت ماهها از آن اتفاق و مراجعه مداوم همسرم به پزشک اما هنوز سلامتی خود را کامل به دست نیاورده است.
,,
روز بعد مهندس حیدریان آمد؛ خیلی تعجب کرد، بعد از آن دیدار دیگر هیچوقت مهندس حیدریان را ندیدیم، پولی هم نداشتم که بتوانیم از او شکایت کنیم، به ناچار طلاهایم را به همسرم دادم که سریع بفروشد و لولههای قوی تر بگیرد تا قفسهها را بر پا کنیم، محمد لولهها را تهیه کرد و چون دیگر پولی نداشتیم کار جوشکاری را خودش با آن همه کمر درد انجام داد. طی یک هفته شبانه روز قفسهها را بر پا کرد و کمپوستها را چید و بذرها را نیز بر آن پاشیدیم، محمد مرد قوی هیکلی بود اما ظرف آن یک هفته 15 کیلو وزن کم کرد، هم به دلیل کار شبانه روزی و هم گرمای 27 درجهای که در سالن باید برای نگهداری کمپوست ایجاد میکردیم، شرایط خیلی سختی بود برای کار کردن محمد. اما این پایان سختی های ما در پس رویای شیرین پیشرفت نبود، 20 روز گذشت که متوجه شدیم قسمتی از سالن کپک زده، این کپک، قارچها را تخریب کرده بود تنها راه مبارزه پاشیدن نمک بود، این کار را کردیم اما زیاد تاثیر نداشت و نیمی از قارچها از بین رفت و دلیل این اتفاق هم همان تخریب قفسه و روی هم انباشته شدن کمپوستها بود.
,,
بعد از این ماجرا تا به الان ما دیگر نتوانستیم پیشرفت کنیم، یعنی پولی نداشتیم و با همان مقدار کم ادامه دادیم، طی این مدت تلاش زیادی برای گرفتن وام انجام دادیم اما هیچ کس به ما کمک نکرد، برای نمونه وقتی فکر دیگری به ذهنم نمیرسید، خانم اعظمی که حالا دیگر رئیس ترویج کشاورزی استان شده بود، پیشنهاد داد که با خانمهای روستا یک صندوق تشکیل بدهیم، سال قبل اولین پایگاه بسیج روستا را خودم تشکیل داده بودم و 100 نفر از خانمهای روستا را جذب پایگاه کردم، با پیشنهاد خانم اعظمی با خانمهای پایگاه صحبت کردم و 25 نفر از زنان بسیج عضو صندوق شدند و در حال حاضر 7 میلیون سرمایه صندوق است، 7 میلیون وام را گرفتم، اما متاسفانه مادر شوهرم فوت کرد و تمام پول هزینه فوت او شد.
,,
حالا به وامی نیاز دارم که حداقل سه ماه از من قسط کسر نشود، که بتوانم دوباره کارم را گسترش بدم، خیلی دلم میسوزد که نمیتوانم کارم را گسترش بدهم چون تمام شرایط گسترش کارم را پشت سر گذاشتم و شرایط فراهم است فقط پول کمپوستها را ندارم، اگر کمپوست بیشتری داشتم، ظرف مدت 2و نیم ماه که محصول قارچ آماده میشد، نه تنها تمام قسط هایم را جبران میکردم بلکه سود لازم را جهت خرید کمپوستهای جدید را نیز بدست میآوردم، اما افسوس .....
,من و همسرم همچنان سخت کار میکنیم و با همان مقدار سرمایهای که داریم پرورش قارچ را ادامه دادیم امیدوارم بتوانیم بدون کمک کسی و با توکل به خدا در جهت گسترش پرورش قارچ آهسته آهسته تلاش کنیم.
,,
در کنار مادر بودن، تمام تلاشم را کردهام که همسرم از من راضی باشد و به کارهای خانه نیز به نحو احسن رسیدگی کنم، چرا که اصل وظیفه خود را نباید فراموش کنم، در کنار تمام کمکهای همسرم خانوادهام نیز به من کمک میکردند البته کمکهای متقابل، مثلا گاهی خواهر کوچکم در تمیز کردن خانه کمکم میکرد در عوض زمان برگزاری آزمونهایش من و همسرم او را به شهر میبردیم، خلاصه با یک مدیریت زنانه همه را هماهنگ میکردم که خوب به هم کمک کنیم و به همه کارهایمان رسیدگی کنیم، و یکی از رازهای موفقیت خودم را در سحرخیزی میدانم. من بعد از نماز صبح نمیخوابم. مادرم همیشه میگفت «خواب زیاد نحس است و رزق و روزی هرکس صبح زود به او میرسد» این حرفها تاثیر زیادی بر من میگذاشت.
,,
کسی که زود بیدار شود و فعال باشد با نشاطتر و با انگیزهتر است، واقعا من به این حقیقت رسیدهام و خانواده بسیار شادی دارم که همیشه لبخند بر لبهایمان است، خیلی قانع و پر تلاش هستیم و این سخن امام خمینی(ره) را همیشه به یاد دارم که فرمودند: «حسرت دیگران را نخورید، برای خود و دیگران مفید باشید و انسانهایی مصرفگرا نباشد». هرگاه از راهی که رفتم پشیمان میشوم یاد روزی میافتم که برنامه تلویزیونی پرورش قارچ را دیدم و از آن سالن متروکه شروع کردم، با پولی که از خواهرم قرض کردم و دوباره همان حس پر شور، شروع کار به سراغم میآید.
,,
انشاءالله چند ماه دیگر بچه سومم که متولد شد دوباره پرشورتر از گذشته شروع خواهم کرد.
,,
انتهای پیام/خ
,]
ارسال دیدگاه