در گفت و گو با دانا مطرح شد؛
تهران کنارت؛ سوگ مبهم یک نسل معلق
منتقد سینما گفت: فیلم «تهران کنارت» روایتی است از نسلی که میان ماندن و رفتن، عشق و فقدان، و امید و بیجایی معلق مانده است، نسلی که مهاجرت را نه فقط در جغرافیا، بلکه پیش از هر چیز در روان خود تجربه میکند.
سعید مستغاثی، منتقد سینما در گفت و گو با خبرنگار فرهنگی شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ در خصوص حاشیه های فیلم سینمایی تهران کنارت؛ عنوان کرد: فیلم بدون تعارف سراغ واقعیت یک نسل میرود، نسلی که میان ماندن و رفتن، امید و فرسودگی، تعلق و جدایی گیر کرده است. جنجالی بودن فیلم از اینجا میآید که به جای پنهانکردن زخمها، آنها را مستقیم نشان میدهد.
وی تصریح کرد: فیلم درباره مهاجرت است، اما در سطح عمیقتر درباره جستوجوی تعلق است. مهاجرت در اینجا فقط یک تصمیم جغرافیایی نیست، یک تجربه روانی است که روی رابطه، هویت و آینده فرد اثر میگذارد.
مستغاثی با اشاره به شخصیت های تهران کنارت، بیان کرد: لیلی شخصیتی دوپاره و معلق دارد. او هم میخواهد برود و هم دلش میخواهد بماند. این کشمکش، نشاندهنده یک تعارض درونی جدی است. جملههایی مثل «یه چیزی بگو که نرم» نشان میدهد او دنبال یک تکیهگاه عاطفی است؛ انگار میخواهد مطمئن شود که اگر بماند، هنوز چیزی برای ماندن وجود دارد.
وی افزود: او بین نزدیکی و فاصله در نوسان است. از یک طرف به رابطه نیاز دارد، از طرف دیگر نمیتواند به امنیت آن اعتماد کامل کند. این نوسان، همان چیزی است که در روانشناسی به شکل دلبستگی ناایمن دیده میشود.
این منتقد سینما با اشاره به رفتارهای لیلا بیان کرد: آنها را نباید فقط بهعنوان عصبانیت لحظهای دید. این رفتارها بیشتر شبیه تخلیه هیجانی هستند؛ یعنی فشار روانی انباشتهای که بالاخره راهی برای بیرونزدن پیدا میکند. لیلی در واقع دارد زیر بار اضطراب تصمیمگیری و ترس از فقدان خرد میشود. رفتارهای انفجاری او، مثلا در ترافیک یا مهمانی، چه معنایی دارند؟
مستغاثی در ادامه گفت: پاشا در سمت دیگر این بحران ایستاده است. او بیشتر از خود مهاجرت، از از دست دادن لیلی میترسد. او در موقعیت تماشاگر قرار گرفته؛ کسی که میبیند رابطهاش آرامآرام به سمت فاصله میرود، اما هنوز نمیتواند جلویش را بگیرد.
وی افزود: پاشا هم درگیر یک نوع فقدان است و با چیزی به نام سوگ پیشرس روبهروست؛ یعنی سوگواری برای فقدانی که هنوز کامل رخ نداده، اما نزدیک است. او هنوز لیلی را دارد، ولی در ذهنش از قبل در حال از دست دادنش است.
این منتقد سینما تصریح کرد: سوگ مبهم یعنی فقدانی که پایان روشن ندارد. در مهاجرت، آدم نه کاملا چیزی را از دست میدهد، نه کاملا نگهش میدارد. رابطهها تغییر میکنند، نزدیکی کم میشود، اما قطع کامل هم رخ نمیدهد. به همین دلیل درد آن پیچیدهتر و فرسایندهتر است. فیلم نشان میدهد که مهاجرت اول در روان اتفاق میافتد، نه در فرودگاه. آدم وقتی احساس میکند دیگر به جایی تعلق ندارد، یا آیندهاش را آنجا نمیبیند، از قبل مهاجرت کرده است؛ حتی اگر هنوز رفته نباشد.
وی در ادامه گفت: شخصیتها بین «خود گذشته» و «خود آینده» گیر کردهاند. گذشته برایشان پر از خاطره و ریشه است، آینده هم پر از ابهام و امید. این فاصله باعث میشود حس پیوستگی هویت آسیب ببیند. یعنی آدم دیگر نمیداند دقیقا کیست و کجا باید بایستد.
مستغاثی بیان کرد: در فیلم، خانه فقط یک مکان نیست. خانه یعنی فضای امن روانی جایی که آدم احساس کند دیده میشود، پذیرفته میشود و میتواند خودش باشد. لیلی و پاشا در اصل دنبال چنین خانهای هستند. یکی میخواهد از جغرافیای فعلی عبور کند، دیگری میخواهد چیزی را نگه دارد که دارد از دست میرود.
وی خاطرنشان کرد: مسئله اصلی نسل امروز فقط رفتن یا ماندن نیست؛ مسئله این است که چگونه با فقدان، دلتنگی و بیقراری کنار بیاید. فیلم میگوید انسان ممکن است از نظر جسمی هنوز در یک مکان باشد، اما از نظر روانی قبلا آنجا را ترک کرده باشد.
مستغاثی در پایان گفت: این فیلم درباره این است که آدم کجا میتواند بایستد وقتی نه گذشته دیگر جای امنی است و نه آینده هنوز شکل گرفته. در نهایت، فیلم از ما میپرسد: آیا میشود قبل از رفتن، برای خودمان یک خانه درونی ساخت؟
ارسال دیدگاه