انفرادی در اتاق شیروانی

انفرادی در اتاق شیروانی
خدایا! این جا دیگر کجاست؟! اتاقی تاریک و بسیار سرد. احساس کردم چند پتو زیر پایم افتاده است. کمی خوشحال شدم. می توانستم با آن ها در برابر سرما از خودم محافظت کنم اما وقتی سعی کردم آنها را بردارم، آنقدر سنگین بودند که فکر کردم کسی روی آنها خوابیده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از سایت جامع آزادگان، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده بیژن کریمی است:

, شبکه اطلاع رسانی دانا,

عصر بود و خورشید کم کم داشت به پشت کوه ها می رفت. من هنوز در اورژانس بودم. بار دیگر سراغم آمدند و مرا داخل برانکارد گذاشتند و به طرف بیرون اتاق بردند اما چشم تان روز بد نبیند. بار دیگر چشمم به افتاد به ماشین ایفا؛ همان خودروی خشک ارتشی. بی اختیار دلم لرزید! هنوز سختی سفر با این خودرو را فراموش نکرده بودم که یک بار دیگر مرا با همان برانکارد در عقب ماشین گذاشتند. دو سرباز مسلح هم در دو طرفم قرار دادند.

,

بالاخره ایفا به حرکت درآمد. همان بالا و پایین ها و عقب و جلو رفتن ها شروع شد اما این بار به نسبت دفعه ی قبل کمتر بود؛ چون بیشتر راه آسفالت بود. از این بابت خدا را شکر گفتم. یک ساعت به راه خود ادامه دادیم. متوجه شدم ماشین در جایی ایستاد. دنده عقب گرفت. بعد دو سرباز پایین پریدند. در را باز کردند. هوا تاریک بود. فکر کردم به شهر رسیده ایم و آن جا بیمارستان است. ابتدا خوشحال شدم اما مدتی که گذشت متوجه شدم در آن جا فقط اتاقکی کوچک که با شیروانی درست شده است قرار دارد. دو سرباز مرا از ماشین پیاده کردند و یکراست به داخل آن اتاقک بردند. سریع بیرون رفتند و در اتاقک را روی من قفل کردند.

,

خدایا! این جا دیگر کجاست؟! اتاقی تاریک و بسیار سرد. احساس کردم چند پتو زیر پایم افتاده است. کمی خوشحال شدم. می توانستم با آن ها در برابر سرما از خودم محافظت کنم اما وقتی سعی کردم آنها را بردارم، آنقدر سنگین بودند که فکر کردم کسی روی آنها خوابیده است. توی تاریکی خوب مشخص نبود. بعد که روی آن دست کشیدم، متوجه شدم پر از خون است. گویا قبل از من کسی آن جا بوده است. بوی بدی به مشامم خورد. بوی تعفن، فضای آنجا را پر کرده بود. به خصوص وقتی که پتوها کمی جا به جا شدند. حال آدم دگرگون می شد. این بود که باز هم زیاد به آینده امیدوار نشدم.

,

چه بلایی سر افرادی که قبل از من آنجا بوده اند، آمده است؟! بعد از آن هم نوبت من است. فکر می کنم ساعت حدود نه و ده شب بود. مثل اینکه قرار بود من تا صبح در آن اتاقک سرد و تاریک باشم. شب خیلی سختی بود. چه از جهت سرما که چیزی جز آن پتوهای پر از خون نبود که روی بدنم بکشم و چه از جهت فکر و خیال که علاوه بر در جسمانی دچار آن شده بودم. چند ساعت اول که در اتاقک شیروانی به سر بردم، سعی کردم به هر شکلی بر سرما غلبه کنم تا مجبور به استفاده از آن پتوها نشوم اما پاسی از شب گذشت، سرما چنان بر من چیره شد که علیرغم تنفری که از پتوها داشتم، به ناچار سراغ آنها رفته، به زحمت از هم جدایشان کردم و روی بدنم کشیدم. بوی تعفن آنها، فضا را پر کرد.

,

خدایا! کمکم کن. چیزی درونم گفت هیچ چیز بهتر از آن نیست که مشغول خواندن نماز شوم. به نیت پنج تن آل عبا تا خوابم ببرد، شروع به نماز خواندن کردم. هنوز نیتم را ادا و نمازم را تمام نکرده بودم که احساس کردم هوا روشن شده است. خوب که دقت کردم، گرگ و میش بودن هوا را از سوراخ های شیروانی اتاق دیدم. خدا می داند چقدر خوشحال شدم. وقتی که هوا خوب روشن شد، در لحظه ی اول چشمم به پتوها افتاد. با واضح تر دیدن آنها، از خودم دورشان کردم اما چه فایده! تمام اتاق و کف آن پر از خون بود. بوی تعفن هم از همان ها بود.

,

در همان ساعات اولیه ی روز، یک دفعه در اتاقک باز شد. دو سرباز عراقی داخل آمدند. مرا کشان کشان به بیرون از اتاق بردند و جلوی در گذاشتند. کمی آن طرف تر دو افسر با درجه ی نظامی بالا ایستاده بودند. با دیدن من به طرفم آمدند. یکی از آنها که سرگرد بود، فارسی را خیلی خوب حرف می زد و آن یکی که دفتر و قلمی همراه خود داشت سرهنگ دو بود. سرگرد عراقی رو به من کرد و گفت: «اسمت چیه؟» گفتم: «بیژن» گفت: «بیژن، ما می خواهیم از تو بازجویی کنیم. اگه به سئوالات ما درست و واضح جواب بدی به تو آب و غذا می دیم و به بیمارستان می فرستیمت. ولی اگر بخواهی دروغ جواب بدی تو را در این آب ها می اندازیم.»

,

کمی آن طرف تر از ما «دریاچه سد حلبچه» بود. از آن جا که در آن صبح سرد احساس تشنگی عجیبی به من دست داده بود، هر چه به آنها گفتم: «آب می خواهم»، فقط در جوابم می گفتند: «بعد از بازجویی.»

,

بالاخره بازجویی شروع شد. بعد از پرسیدن مشخصات فردی، از گروهان، گردان، تیپ، لشکر، نام فرماندهان، موقعیت آنها، اینکه چند بار به جبهه آمده ام و سئوالات زیاد دیگری که فکر می کنم حدود یک ساعت طول کشید، پرسیدند. سعی کردم به همه سئوالاتی که از من می کنند، پاسخ دروغ بدهم. البته سئوالات فردی را درست پاسخ دادم اما در مورد سئوالات نظامی ای که پرسیدند به آنها پاسخ اشتباه دادم. آنها هم خیلی خونسرد، جواب سئوالات را می نوشتند و وقتی تمام شد، سرهنگ دو به سرگرد و او نیز به نیروهای سرباز دستور داد که مرا داخل آب بیندازند! من که متوجه این موضوع شده بودم، پرسیدم: «چرا می خواهین این کار رو بکنین؟ من که تموم سئوالات شما را جواب دادم!»

,

سرگرد گفت: «جواب دادی؛ ولی همه رو اشتباه! تو فکر می کنی ما هیچ چیز رو نمی دونیم؟» بعد دو سرباز عراقی مرا کمی از اتاقک دور کردند و به طرف دریاچه بردند. با خودم گفتم این ها خودشون جواب سئوالات من رو دارن. چرا از تقیه استفاده نکنم و جان خودم را نجات ندم؟! هنوز چند قدمی از سرگرد دور نشده بودیم، به او گفتم: «شما چه چیزی می دونید؟» گفت: «جواب تمام سئوالات! نام همه ی فرماندهان، تعداد گردان و گروهان های شما رو داریم!» حتی گفت: «نیروهای قبلی که چند روز پیش این جا بودند، همین نقش تو رو بازی کردند ولی بعد از اینکه دیدند ما همه چیز رو می دونیم به سئوالات ما جواب درست دادند.»

,

هیچ اسیری دلش نمی خواهد اطلاعات نظامی را در اختیار دشمن قرار دهد؛ اما کشته شدن من در آن شرایط و جواب اشتباه دادن به سئوالاتی که همه اطلاعات اولیه ای بودند که جواب شان را عراقی ها به طور دقیق می دانستند، هیچ کمکی به هدفم نمی کرد و بدون اینکه مفید باشم کشته می شدم.

,

به سرگرد عراقی گفتم: «حالا که این طور است فرصتی دیگه به من بدید.» او هم که منتظر این حرف من بود، به دو سرباز عراقی گفت: «اون رو برگردونید.» آنها هم سریع مرا جلوی سرهنگ بردند. او دوباره شروع به سئوال کرد، همان سئوال های قبلی. جالب اینجا بود که قبل از اینکه جواب بدهم، سرگرد می گفت مثلاً فرمانده گردان شما کیست. تا من می خواستم چیزی بگویم خودش جواب صحیح را می داد!

,

بالاخره سئوالات تمام شد و از آنجا رفتند. دو سرباز هم دوباره مرا داخل اتاقک بدند و خودشان رفتند. منتظر آب و غذا بودم اما تا دمادم غروب هر اندازه انتظار آب و نان کشیدم، خبری نشد که نشد. هوا رو به تاریکی می رفت و من هنوز در آن اتاقک بودم. از خدا می خواستم که زودتر از آنجا نجات پیدا کنم. چیزی نگذشت که یکباره در اتاق باز شد. اول فکر کردم غذایی یا چیزی آورده اند اما دیدم نه، همان دو سرباز با برانکارد آمدند و مرا داخل آن گذاشتند. باز هم مثل همیشه خودروی ایفا آماده ی بردن من بود. مرا در ایفا گذاشتند و سریع حرکت کردند.

,

یک ساعتی که از مسیر طی شد، از عقب خودرو چراغ های تیر برق را دیدم. حدس زدم آن جا شهر است. بله ! شهر «سلیمانیه ی عراق» بود. بعد از اینکه چند خیابان را پشت سر گذاشتیم، در کنار یکی از خیابان های شهر توقف کردند. سریع بالا آمدند. می ترسیدم که دوباره به روش قبل پیاده ام کنند؛ اما این بار خوش رفتارتر شده بودند. با نهایت دقت مرا پیاده کردند و در گوشه ی خیابان گذاشتند. روبه روی من ساختمانی بود که در کوچکی داشت و به سمت خیابان باز می شد. این دو سرباز به آنجا رفتند. چند دقیقه بعد با یکی دیگر آمدند. انگار قصد تحویل دادن مرا به او داشتند. همین کار نیز انجام شد و آن ها از آنجا رفتند. این شخص، سربازی بود با لباس پلنگی. کرد زبان بود و فارسی را روان صحبت می کرد. وقتی آن دو نفر رفتند، یکراست بالای سرم آمد. گفت: «همین جا بمون تا برگردم!» او فکر می کرد من می توانم جا به جا شوم. تذکرات خودش را داد و رفت. بدون اینکه به محل استقرار من توجهی بکند، به داخل ساختمان رفت. فکر کردم دوباره برمی گردد اما هرچه به آن در چشم دوختم، خبری از برگشت او نشد.

,

هوا خیلی سرد بود. من را گوشه ی آسفالت درازکش گذاشته بود. ظاهر امر نشان می داد که تردد افراد غیر نظامی یا خودروهای شخصی در آن خیابان ممنوع بود. من تا کنار دیوار سه الی چهار متر بود و او همان جا رهایم کرده و رفته بود.

,

انتهای پیام/

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه