خاطرات جهادی؛

چشم‌ام که به لبخندش افتاد توی دلم غنج رفت

چشم‌ام که به لبخندش افتاد توی دلم غنج رفت
گزیده ای از خاطرات گروه جهادی علمی دانشگاه صنعتی اصفهان: وقتی رسیدیم منطقه،چشمم که به لبخندش افتاد،توی دلم قنج رفت وقتی بادست تارمویش را پشت گوشش می گذاشت و شروع کرد به بلبل زبانی!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج دانشجویی؛ گروه های جهادی دانشجویی که به نقا ط محروم کشور می روند، هرکدام دارای خاطرات زیادی می باشند. قسمتی از خاطرات گروه جهادی علمی دانشگاه صنعتی اصفهان را در زیر می‌خوانیم:

قرار بود برویم جهادی، راستش تا بحال دوره نرفته بودم؛ تنها ذوق و شوق بچه‌ها را می دیدم که لحظه شماری می کردند برای رفتن!

وقتی به منطقه رسیدیم، چشم‌ام که به لبخندش افتاد، توی دلم قنج رفت. وقتی بادست تارمویش را پشت گوشش می گذاشت و شروع کرد به بلبل زبانی!

چیزی نگذشته بود که شدم برایش خانم معلم!

وهر روز نگاه مهربانش بود که تمام خستگی هایم را ازتن بیرون می کرد!

یک روز هم قبل از شروع کلاسمان نیت گرفتیم از قرآن،ندا آمد که؛
من المومنین الرجال...
در میان مومنان کسانی هستند که پای عهد خود ایستادند،"صادقانه"

واز آن روز بود که شدیم کفتر جلد اردوی جهادی!

از آن روز بود که دانستم تنها یک کوله بار تراولِ اخلاص تومنی که با خودت ببری تجارت پرسودی خواهی کرد که تا آخر عمر ازخاطرت بیرون نرود!
 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه