به مناسبت سالروز شهادت سردار شهید خلیل حسن بیگی؛
کتاب «کهنه جنگ» را بیشتر بشناسیم
نوجوان که بود بهش می گفتند «خلیل موتوری»خیلی به موتور سواری علاقه داشت. بعد از یکی دو سال کار کردن و پس انداز موفق شد یک موتور قرمز دست دوم بخرد. خواهرش میگوید: روزی پدر بعد از مدتها به خانه آمده بود. دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم که کسی خبر آورد: «خلیل با موتور رفته بالای درخت!»[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از یزدامروز؛ امروز سالروز شهادت سردار شهید خلیل حسن بیگی است که به وی «کتاب کهنه جنگ» لقب دادهاند، رادمردی برخاسته از کویر که در سال 13333 در سرزمین «دارالعباده» دیده به جهان گشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, یزدامروز؛,دوران کودکی را با همه سختیهایش، پیروزمندانه پشت سر گذاشت و در هنگامه مبارزات انقلاب اسلامی، سربازی فداکار و لایق بود. او همگام با نهضت بزرگ حضرت امام خمینی به صف شیرمردان جبهه توحید پیوست و تا آخرین لحظه در خط مقدم دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی ماند.
نوجوان که بود بهش می گفتند "خلیل موتوری". خیلی به موتور سواری علاقه داشت. بعد از یکی دو سال کار کردن و پس انداز موفق شد یک موتور قرمز دست دوم بخرد. خواهرش میگوید: روزی پدر بعد از مدتها به خانه آمده بود. دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم که کسی خبر آورد: «خلیل با موتور رفته بالای درخت!»پدر و مادر مثل اسپند از جا پریدند و خود را به محل ماجرا رساندند. وقتی به آنجا رسیدند، دیدند که خلیل موتور را با طناب به بالای درخت کشیده و آن را از دو طرف به شاخه بزرگ درخت آویزان کرده و با یکی از دوستانش سوار بر موتور روشن، میان زمین و آسمان می خندد و گاز می دهد. پدر هر چه خواست کار اشتباه و خطرناک خلیل را با تحکم و اخم در چهره به او بفهماند، از این کار بدیع پسر خنده اش گرفته بود و فقط پرسید: «چرا این کار را کرده ای؟» و او پاسخ داد: «می خواستم ببینم پرواز در میان آسمان و زمین چه لذتی دارد؟».
دستگیری در مسجد/ آزادی با وساطت آیت الله صدوقی
خانوادهی خلیل آمدن او به خانه را از صدای موتورش متوجه میشدند. خواهر شهید در خاطرهای دیگر بیان میکند: خلیل بسیار خوش سر و زبان و خوش برخورد بود و بعد از مدتی کار کردن در بازار همه به شخصیت او علاقه مند شده بودند. ضمناً او روحیهای بسیار جسور و رک گو داشت و از سخن گفتن بر ضد رژیم ترسی نداشت. آن شب وقتی میخواست به مسجد برود، به من گفت: «می خواهم بعد از نماز شعری بخوانم.» آن شعر را برایم خواند و من با ترس به او گفتم: «این شعر بوی خطر می دهد. مگر از جانت سیر شده ای؟» اما او با جرأت همیشگی اش راهی مسجد شد و پس از اتمام نماز، شروع به خواندن شعر کرد، بدون اینکه لحظه ای تردید به خود راه دهد. ... ما، در خانه منتظر آمدن خلیل بودیم. اما آن شب بدون اینکه صدای موتورش بیاید، زنگ در به صدا درآمد. یکی از همسایه ها پیغام آورد که : «خلیل را در مسجد دستگیر کردند.» تا صبح هیچ کداممان نخوابیدیم و مادر دائم گریه می کرد. صبح به ملاقاتش رفتیم اما موفق به دیدارش نشدیم. دیگر مطمئن شدیم که حداقل شش ماه در زندان باشد. اما فردای آن شب، خلیل با صورتی کبود و خنده ای بر لب به خانه آمد. بعدها فهمیدیم که با پا در میانی آیت الله صدوقی و همکاری یکی از مسئولین متدین پاسگاه، او را آزاد کردند. این آغاز فعالیتهای جدی و مصمم خلیل برای آزادی از اسارت ظلم و جور و تحقق حکومت اسلامی بود.
حضور در سپاه
خلیل مرداد سال 58 لباس سبز پاسداری را بر تن کرد و به عضویت سپاه درآمد. با شروع غائله ضد انقلاب در کردستان به آنجا رفت و پس از مدتی مسئول انتظامات منطقه غرب شد.
با شروع جنگ تحمیلی و تهاجم بعثیون عراقی به کشورمان، شهید خلیل حسن بیگی پس از قریب یک سال خدمت در منطقه غرب کشور و چند ماه در سپاه یزد، در جبهه جنوب حضور یافت و جانشینی ستاد یکی از تیپهای لشکر 8 نجف اشرف را به عهده گرفت. وی پس از چندین ماه حضور در جبههها، به یزد برگشت و بنا به ضرورت و برای دفاع از ارزشهای اسلامی، به عنوان فرمانده پاسگاه هرات انتخاب شد. او در آنجا با عوامل وابسته رژیم سابق و خانهای ظالم و مستکبر مبارزه نمود و رادمردانه به اجرای حدود الهی پرداخت.
با تأسیس یگان تیپ18 الغدیر که متشکل از شیرمردان سرزمین دارالعباده بود، وی به عنوان جانشین ستاد تیپ الغدیر انتخاب شد. او حضور مداوم و شاید همیشگی در جبههها داشت و فقط چند روزی را در سال به یزد میآمد؛ حتی چند دفعه خانوادهاش را برای بازدید به جبهه برده بود.
نامهای برای پدر
در نوروز سال 1364 دانشآموزان یزدی، نامههایی همراه با هدیه برای رزمندگان اسلام فرستاده بودند. یکی از آن البسه ها، نامۀ فرزند خلیل بود و در آن نوشته بود: «پدر من چندین سال است که در کنار شماست و من به پدر عزیزم که پاسدار شجاع و فداکار است، افتخار می کنم.» یکی از رزمندگان که این نامه به دستش رسیده بود، نامه را به خلیل میدهد و او از روحیهی بالای فرزندش خوشحال میشود.
حضور مداوم و بی وفقهی او در مناطق مختلف جبهههای جنگ باعث شده بود که به او لقب "کتاب کهنه جنگ" بدهند. او از جبهههای جنگ اطلاعات بسیاری زیادی داشت. کاظم هر موقع لب به سخن میگشود، از هر جا و مکان دهها خاطره میگفت همه را مجذوب خویش میکرد. او در سخنانش همیشه اشاره میکرد به آن سربازی که در برفهای کردستان به شهادت رسیده بود و هنگامی که بالای سرش میرود، میبیند که دستش را روی قلبش گذاشته است و هنگامی که دست او را بلند میکند، عکس دختر 3 سالهاش را میبیند.او همیشه میگفت: «این صحنه را به یاد داشته باشید و مردانه بجنگید که عزت شما و فرزندانتان در گرو ایثار و فداکاری شماهاست».
آخرین خداحافظی
همسر شهید می گوید: آخرین باری که به مرخصی آمده بود، حس و حال غریبی داشت. موقع رفتن از زیر قرآن رد شد. قرآن را بوسید و چند قدم که رفت، یک آن، دوباره برگشت. اشک در چشمان مردانه اش می درخشید. بی مقدمه گفت: «من دیگر شما را نمی بینم!» دلم شکست، گفتم: «چرا دم رفتن این حرف را می زنی؟ بچه ها ناراحت می شوند.» انگار چیزی به یادش آورده باشم، دست در جیب کرد و تسبیحش را درآورد و داد به پسر بزرگم و گفت: «از این تسبیح خوب مراقبت کن، یادگار پدرت است.» آن هنگام اشک های خلیل را به وضوح می دیدم و خودم هم اشک می ریختم. درست هفته بعد در همان روز، خبر شهادتش را آوردند. تا مدتی چیزی نمی فهمیدم، اما وقتی به مادر ایشان فکر کردم، غم او را بیشتر درک کردم. غمی که تاب دوری از فرزند را ربود و پس از 22 روز مادر را به خلیل پیوند داد.
خلیل که متولد یکی از روستاهای یزد بود در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.
وصیت نامه شهید؛
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا را سپاس می گذارم که لیاقت پیدا کردم تا بتوانم به عنوان یک خدمتگذار بسیجیان در این عملیات شرکت نمایم. تن فرسوده و جان فرسوده ام مرا به شوق شب عملیات آماده کرده تا شاید این دفعه صلاح خداوند باشد تا از باده ناب هستی که نامش شهادت است قطره ای بنوشم، مادرم، پدرم، همسرم و ای خواهرم دنیا فناپذیر و مرگ در پی همه ماست، بکوشید تا کوله باری پر از معنویت داشته باشید تا مرگ را استقبال نمایید از شما می خواهم مثل دیگر خانواده های شهدا صبور باشید.
آن قدر نامه های شهدا را خوانده ام و آن قدر مصاحبه خانواده هایشان را گوش نموده ام که دیگر از ماندن خود خجالت می کشم. ای خانواده محترم من هرچه شما کردید با امام بزرگوارمان. فرزندان مرا طوری تربیت نمایید تا انشاءالله در آینده ای نزدیک اسلحه مرا برداشته و بر ارتفاعات جولان بتازند . به پیر و جوان صهیونیستها رحم نکنید .کار شما برای کسی باشد که همه برای او عاشقانه رفتند. به مردم دیارمان بگویید حسین گونه بر یزیدیان زمانه بتازند و چون سیل خروشان انتقام هابیل را از قابیلیان زمانه گرفته بر مزار شهدا نصب نمایند. پدرم! تا به حال برایم زیاد زحمت کشیده ای اما از امروز بیشتر و سخت تر می شود به بچه هایم ترحم نکنید و بگذارید جوان مردانه بزرگ شوند.
خواهرانم و مادرم ؛همسرم را با احترام نگهدارید و هرچه می خواهد به او بدهید و هرکس از من طلبی دارد بپردازید.
خانواده محترم، همه شما را خدا شاهد است، دوست داشتم اما خدایم را بیشتر و تا به حال اگر عضو خوبی برای خانواده نبوده ام مرا حلال کنید از تمام همسایه ها و اقوام می خواهم این سرباز حقیر و گنهکار را حلال کنند که انسان جایز الخطاست.
همسر باوفا و مهربان من به خون شهیدان سوگند که علاقه زیادی به تو و کودکانم داشتم اما چطور می توانستم زندگی خوبی داشته با شم، در صورتی که همسر و فرزند برادرانم چون سید رسول و حسن انتظاری و .... لباس ماتم در بردارند. انشاءالله اگر لایق بودم در دنیای دیگر تو را شفاعت خواهم کرد. مادرم را مادر خودت و خواهرم را خواهرهایت حساب کن. از تو می خواهم مانند یک شیر با جذبه و پر قدرت زندگی کنی انشاءالله که صبح روشنی در پیش خواهیم داشت. روحانیت مبارز، از همه شما می خواهم در عزای من مشکی نپوشید و حتی الامکان شاد باشید از گریه کردن در جلوی نامحرم خودداری نمایید ، بچه هایم از کینه و دو رویی بپرهیزید... خلیل حسن بیگی
دوران کودکی را با همه سختیهایش، پیروزمندانه پشت سر گذاشت و در هنگامه مبارزات انقلاب اسلامی، سربازی فداکار و لایق بود. او همگام با نهضت بزرگ حضرت امام خمینی به صف شیرمردان جبهه توحید پیوست و تا آخرین لحظه در خط مقدم دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی ماند.
نوجوان که بود بهش می گفتند "خلیل موتوری". خیلی به موتور سواری علاقه داشت. بعد از یکی دو سال کار کردن و پس انداز موفق شد یک موتور قرمز دست دوم بخرد. خواهرش میگوید: روزی پدر بعد از مدتها به خانه آمده بود. دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم که کسی خبر آورد: «خلیل با موتور رفته بالای درخت!»پدر و مادر مثل اسپند از جا پریدند و خود را به محل ماجرا رساندند. وقتی به آنجا رسیدند، دیدند که خلیل موتور را با طناب به بالای درخت کشیده و آن را از دو طرف به شاخه بزرگ درخت آویزان کرده و با یکی از دوستانش سوار بر موتور روشن، میان زمین و آسمان می خندد و گاز می دهد. پدر هر چه خواست کار اشتباه و خطرناک خلیل را با تحکم و اخم در چهره به او بفهماند، از این کار بدیع پسر خنده اش گرفته بود و فقط پرسید: «چرا این کار را کرده ای؟» و او پاسخ داد: «می خواستم ببینم پرواز در میان آسمان و زمین چه لذتی دارد؟».
دستگیری در مسجد/ آزادی با وساطت آیت الله صدوقی
خانوادهی خلیل آمدن او به خانه را از صدای موتورش متوجه میشدند. خواهر شهید در خاطرهای دیگر بیان میکند: خلیل بسیار خوش سر و زبان و خوش برخورد بود و بعد از مدتی کار کردن در بازار همه به شخصیت او علاقه مند شده بودند. ضمناً او روحیهای بسیار جسور و رک گو داشت و از سخن گفتن بر ضد رژیم ترسی نداشت. آن شب وقتی میخواست به مسجد برود، به من گفت: «می خواهم بعد از نماز شعری بخوانم.» آن شعر را برایم خواند و من با ترس به او گفتم: «این شعر بوی خطر می دهد. مگر از جانت سیر شده ای؟» اما او با جرأت همیشگی اش راهی مسجد شد و پس از اتمام نماز، شروع به خواندن شعر کرد، بدون اینکه لحظه ای تردید به خود راه دهد. ... ما، در خانه منتظر آمدن خلیل بودیم. اما آن شب بدون اینکه صدای موتورش بیاید، زنگ در به صدا درآمد. یکی از همسایه ها پیغام آورد که : «خلیل را در مسجد دستگیر کردند.» تا صبح هیچ کداممان نخوابیدیم و مادر دائم گریه می کرد. صبح به ملاقاتش رفتیم اما موفق به دیدارش نشدیم. دیگر مطمئن شدیم که حداقل شش ماه در زندان باشد. اما فردای آن شب، خلیل با صورتی کبود و خنده ای بر لب به خانه آمد. بعدها فهمیدیم که با پا در میانی آیت الله صدوقی و همکاری یکی از مسئولین متدین پاسگاه، او را آزاد کردند. این آغاز فعالیتهای جدی و مصمم خلیل برای آزادی از اسارت ظلم و جور و تحقق حکومت اسلامی بود.
حضور در سپاه
خلیل مرداد سال 58 لباس سبز پاسداری را بر تن کرد و به عضویت سپاه درآمد. با شروع غائله ضد انقلاب در کردستان به آنجا رفت و پس از مدتی مسئول انتظامات منطقه غرب شد.
با شروع جنگ تحمیلی و تهاجم بعثیون عراقی به کشورمان، شهید خلیل حسن بیگی پس از قریب یک سال خدمت در منطقه غرب کشور و چند ماه در سپاه یزد، در جبهه جنوب حضور یافت و جانشینی ستاد یکی از تیپهای لشکر 8 نجف اشرف را به عهده گرفت. وی پس از چندین ماه حضور در جبههها، به یزد برگشت و بنا به ضرورت و برای دفاع از ارزشهای اسلامی، به عنوان فرمانده پاسگاه هرات انتخاب شد. او در آنجا با عوامل وابسته رژیم سابق و خانهای ظالم و مستکبر مبارزه نمود و رادمردانه به اجرای حدود الهی پرداخت.
با تأسیس یگان تیپ18 الغدیر که متشکل از شیرمردان سرزمین دارالعباده بود، وی به عنوان جانشین ستاد تیپ الغدیر انتخاب شد. او حضور مداوم و شاید همیشگی در جبههها داشت و فقط چند روزی را در سال به یزد میآمد؛ حتی چند دفعه خانوادهاش را برای بازدید به جبهه برده بود.
نامهای برای پدر
در نوروز سال 1364 دانشآموزان یزدی، نامههایی همراه با هدیه برای رزمندگان اسلام فرستاده بودند. یکی از آن البسه ها، نامۀ فرزند خلیل بود و در آن نوشته بود: «پدر من چندین سال است که در کنار شماست و من به پدر عزیزم که پاسدار شجاع و فداکار است، افتخار می کنم.» یکی از رزمندگان که این نامه به دستش رسیده بود، نامه را به خلیل میدهد و او از روحیهی بالای فرزندش خوشحال میشود.
حضور مداوم و بی وفقهی او در مناطق مختلف جبهههای جنگ باعث شده بود که به او لقب "کتاب کهنه جنگ" بدهند. او از جبهههای جنگ اطلاعات بسیاری زیادی داشت. کاظم هر موقع لب به سخن میگشود، از هر جا و مکان دهها خاطره میگفت همه را مجذوب خویش میکرد. او در سخنانش همیشه اشاره میکرد به آن سربازی که در برفهای کردستان به شهادت رسیده بود و هنگامی که بالای سرش میرود، میبیند که دستش را روی قلبش گذاشته است و هنگامی که دست او را بلند میکند، عکس دختر 3 سالهاش را میبیند.او همیشه میگفت: «این صحنه را به یاد داشته باشید و مردانه بجنگید که عزت شما و فرزندانتان در گرو ایثار و فداکاری شماهاست».
آخرین خداحافظی
همسر شهید می گوید: آخرین باری که به مرخصی آمده بود، حس و حال غریبی داشت. موقع رفتن از زیر قرآن رد شد. قرآن را بوسید و چند قدم که رفت، یک آن، دوباره برگشت. اشک در چشمان مردانه اش می درخشید. بی مقدمه گفت: «من دیگر شما را نمی بینم!» دلم شکست، گفتم: «چرا دم رفتن این حرف را می زنی؟ بچه ها ناراحت می شوند.» انگار چیزی به یادش آورده باشم، دست در جیب کرد و تسبیحش را درآورد و داد به پسر بزرگم و گفت: «از این تسبیح خوب مراقبت کن، یادگار پدرت است.» آن هنگام اشک های خلیل را به وضوح می دیدم و خودم هم اشک می ریختم. درست هفته بعد در همان روز، خبر شهادتش را آوردند. تا مدتی چیزی نمی فهمیدم، اما وقتی به مادر ایشان فکر کردم، غم او را بیشتر درک کردم. غمی که تاب دوری از فرزند را ربود و پس از 22 روز مادر را به خلیل پیوند داد.
خلیل که متولد یکی از روستاهای یزد بود در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.
وصیت نامه شهید؛
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا را سپاس می گذارم که لیاقت پیدا کردم تا بتوانم به عنوان یک خدمتگذار بسیجیان در این عملیات شرکت نمایم. تن فرسوده و جان فرسوده ام مرا به شوق شب عملیات آماده کرده تا شاید این دفعه صلاح خداوند باشد تا از باده ناب هستی که نامش شهادت است قطره ای بنوشم، مادرم، پدرم، همسرم و ای خواهرم دنیا فناپذیر و مرگ در پی همه ماست، بکوشید تا کوله باری پر از معنویت داشته باشید تا مرگ را استقبال نمایید از شما می خواهم مثل دیگر خانواده های شهدا صبور باشید.
آن قدر نامه های شهدا را خوانده ام و آن قدر مصاحبه خانواده هایشان را گوش نموده ام که دیگر از ماندن خود خجالت می کشم. ای خانواده محترم من هرچه شما کردید با امام بزرگوارمان. فرزندان مرا طوری تربیت نمایید تا انشاءالله در آینده ای نزدیک اسلحه مرا برداشته و بر ارتفاعات جولان بتازند . به پیر و جوان صهیونیستها رحم نکنید .کار شما برای کسی باشد که همه برای او عاشقانه رفتند. به مردم دیارمان بگویید حسین گونه بر یزیدیان زمانه بتازند و چون سیل خروشان انتقام هابیل را از قابیلیان زمانه گرفته بر مزار شهدا نصب نمایند. پدرم! تا به حال برایم زیاد زحمت کشیده ای اما از امروز بیشتر و سخت تر می شود به بچه هایم ترحم نکنید و بگذارید جوان مردانه بزرگ شوند.
خواهرانم و مادرم ؛همسرم را با احترام نگهدارید و هرچه می خواهد به او بدهید و هرکس از من طلبی دارد بپردازید.
خانواده محترم، همه شما را خدا شاهد است، دوست داشتم اما خدایم را بیشتر و تا به حال اگر عضو خوبی برای خانواده نبوده ام مرا حلال کنید از تمام همسایه ها و اقوام می خواهم این سرباز حقیر و گنهکار را حلال کنند که انسان جایز الخطاست.
همسر باوفا و مهربان من به خون شهیدان سوگند که علاقه زیادی به تو و کودکانم داشتم اما چطور می توانستم زندگی خوبی داشته با شم، در صورتی که همسر و فرزند برادرانم چون سید رسول و حسن انتظاری و .... لباس ماتم در بردارند. انشاءالله اگر لایق بودم در دنیای دیگر تو را شفاعت خواهم کرد. مادرم را مادر خودت و خواهرم را خواهرهایت حساب کن. از تو می خواهم مانند یک شیر با جذبه و پر قدرت زندگی کنی انشاءالله که صبح روشنی در پیش خواهیم داشت. روحانیت مبارز، از همه شما می خواهم در عزای من مشکی نپوشید و حتی الامکان شاد باشید از گریه کردن در جلوی نامحرم خودداری نمایید ، بچه هایم از کینه و دو رویی بپرهیزید... خلیل حسن بیگی
دوران کودکی را با همه سختیهایش، پیروزمندانه پشت سر گذاشت و در هنگامه مبارزات انقلاب اسلامی، سربازی فداکار و لایق بود. او همگام با نهضت بزرگ حضرت امام خمینی به صف شیرمردان جبهه توحید پیوست و تا آخرین لحظه در خط مقدم دفاع از ارزشهای انقلاب اسلامی ماند.
,نوجوان که بود بهش می گفتند "خلیل موتوری". خیلی به موتور سواری علاقه داشت. بعد از یکی دو سال کار کردن و پس انداز موفق شد یک موتور قرمز دست دوم بخرد. خواهرش میگوید: روزی پدر بعد از مدتها به خانه آمده بود. دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم که کسی خبر آورد: «خلیل با موتور رفته بالای درخت!»پدر و مادر مثل اسپند از جا پریدند و خود را به محل ماجرا رساندند. وقتی به آنجا رسیدند، دیدند که خلیل موتور را با طناب به بالای درخت کشیده و آن را از دو طرف به شاخه بزرگ درخت آویزان کرده و با یکی از دوستانش سوار بر موتور روشن، میان زمین و آسمان می خندد و گاز می دهد. پدر هر چه خواست کار اشتباه و خطرناک خلیل را با تحکم و اخم در چهره به او بفهماند، از این کار بدیع پسر خنده اش گرفته بود و فقط پرسید: «چرا این کار را کرده ای؟» و او پاسخ داد: «می خواستم ببینم پرواز در میان آسمان و زمین چه لذتی دارد؟».
,دستگیری در مسجد/ آزادی با وساطت آیت الله صدوقی
, دستگیری در مسجد/ آزادی با وساطت آیت الله صدوقی, دستگیری در مسجد/ آزادی با وساطت آیت الله صدوقی,خانوادهی خلیل آمدن او به خانه را از صدای موتورش متوجه میشدند. خواهر شهید در خاطرهای دیگر بیان میکند: خلیل بسیار خوش سر و زبان و خوش برخورد بود و بعد از مدتی کار کردن در بازار همه به شخصیت او علاقه مند شده بودند. ضمناً او روحیهای بسیار جسور و رک گو داشت و از سخن گفتن بر ضد رژیم ترسی نداشت. آن شب وقتی میخواست به مسجد برود، به من گفت: «می خواهم بعد از نماز شعری بخوانم.» آن شعر را برایم خواند و من با ترس به او گفتم: «این شعر بوی خطر می دهد. مگر از جانت سیر شده ای؟» اما او با جرأت همیشگی اش راهی مسجد شد و پس از اتمام نماز، شروع به خواندن شعر کرد، بدون اینکه لحظه ای تردید به خود راه دهد. ... ما، در خانه منتظر آمدن خلیل بودیم. اما آن شب بدون اینکه صدای موتورش بیاید، زنگ در به صدا درآمد. یکی از همسایه ها پیغام آورد که : «خلیل را در مسجد دستگیر کردند.» تا صبح هیچ کداممان نخوابیدیم و مادر دائم گریه می کرد. صبح به ملاقاتش رفتیم اما موفق به دیدارش نشدیم. دیگر مطمئن شدیم که حداقل شش ماه در زندان باشد. اما فردای آن شب، خلیل با صورتی کبود و خنده ای بر لب به خانه آمد. بعدها فهمیدیم که با پا در میانی آیت الله صدوقی و همکاری یکی از مسئولین متدین پاسگاه، او را آزاد کردند. این آغاز فعالیتهای جدی و مصمم خلیل برای آزادی از اسارت ظلم و جور و تحقق حکومت اسلامی بود.
,حضور در سپاه
, حضور در سپاه, حضور در سپاه,خلیل مرداد سال 58 لباس سبز پاسداری را بر تن کرد و به عضویت سپاه درآمد. با شروع غائله ضد انقلاب در کردستان به آنجا رفت و پس از مدتی مسئول انتظامات منطقه غرب شد.
,با شروع جنگ تحمیلی و تهاجم بعثیون عراقی به کشورمان، شهید خلیل حسن بیگی پس از قریب یک سال خدمت در منطقه غرب کشور و چند ماه در سپاه یزد، در جبهه جنوب حضور یافت و جانشینی ستاد یکی از تیپهای لشکر 8 نجف اشرف را به عهده گرفت. وی پس از چندین ماه حضور در جبههها، به یزد برگشت و بنا به ضرورت و برای دفاع از ارزشهای اسلامی، به عنوان فرمانده پاسگاه هرات انتخاب شد. او در آنجا با عوامل وابسته رژیم سابق و خانهای ظالم و مستکبر مبارزه نمود و رادمردانه به اجرای حدود الهی پرداخت.
,با تأسیس یگان تیپ18 الغدیر که متشکل از شیرمردان سرزمین دارالعباده بود، وی به عنوان جانشین ستاد تیپ الغدیر انتخاب شد. او حضور مداوم و شاید همیشگی در جبههها داشت و فقط چند روزی را در سال به یزد میآمد؛ حتی چند دفعه خانوادهاش را برای بازدید به جبهه برده بود.
,نامهای برای پدر
, نامهای برای پدر, نامهای برای پدر,در نوروز سال 1364 دانشآموزان یزدی، نامههایی همراه با هدیه برای رزمندگان اسلام فرستاده بودند. یکی از آن البسه ها، نامۀ فرزند خلیل بود و در آن نوشته بود: «پدر من چندین سال است که در کنار شماست و من به پدر عزیزم که پاسدار شجاع و فداکار است، افتخار می کنم.» یکی از رزمندگان که این نامه به دستش رسیده بود، نامه را به خلیل میدهد و او از روحیهی بالای فرزندش خوشحال میشود.
,حضور مداوم و بی وفقهی او در مناطق مختلف جبهههای جنگ باعث شده بود که به او لقب "کتاب کهنه جنگ" بدهند. او از جبهههای جنگ اطلاعات بسیاری زیادی داشت. کاظم هر موقع لب به سخن میگشود، از هر جا و مکان دهها خاطره میگفت همه را مجذوب خویش میکرد. او در سخنانش همیشه اشاره میکرد به آن سربازی که در برفهای کردستان به شهادت رسیده بود و هنگامی که بالای سرش میرود، میبیند که دستش را روی قلبش گذاشته است و هنگامی که دست او را بلند میکند، عکس دختر 3 سالهاش را میبیند.او همیشه میگفت: «این صحنه را به یاد داشته باشید و مردانه بجنگید که عزت شما و فرزندانتان در گرو ایثار و فداکاری شماهاست».
,آخرین خداحافظی
,همسر شهید می گوید: آخرین باری که به مرخصی آمده بود، حس و حال غریبی داشت. موقع رفتن از زیر قرآن رد شد. قرآن را بوسید و چند قدم که رفت، یک آن، دوباره برگشت. اشک در چشمان مردانه اش می درخشید. بی مقدمه گفت: «من دیگر شما را نمی بینم!» دلم شکست، گفتم: «چرا دم رفتن این حرف را می زنی؟ بچه ها ناراحت می شوند.» انگار چیزی به یادش آورده باشم، دست در جیب کرد و تسبیحش را درآورد و داد به پسر بزرگم و گفت: «از این تسبیح خوب مراقبت کن، یادگار پدرت است.» آن هنگام اشک های خلیل را به وضوح می دیدم و خودم هم اشک می ریختم. درست هفته بعد در همان روز، خبر شهادتش را آوردند. تا مدتی چیزی نمی فهمیدم، اما وقتی به مادر ایشان فکر کردم، غم او را بیشتر درک کردم. غمی که تاب دوری از فرزند را ربود و پس از 22 روز مادر را به خلیل پیوند داد.
,خلیل که متولد یکی از روستاهای یزد بود در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.
,وصیت نامه شهید؛
, وصیت نامه شهید؛, وصیت نامه شهید؛,بسم الله الرحمن الرحیم
,خدا را سپاس می گذارم که لیاقت پیدا کردم تا بتوانم به عنوان یک خدمتگذار بسیجیان در این عملیات شرکت نمایم. تن فرسوده و جان فرسوده ام مرا به شوق شب عملیات آماده کرده تا شاید این دفعه صلاح خداوند باشد تا از باده ناب هستی که نامش شهادت است قطره ای بنوشم، مادرم، پدرم، همسرم و ای خواهرم دنیا فناپذیر و مرگ در پی همه ماست، بکوشید تا کوله باری پر از معنویت داشته باشید تا مرگ را استقبال نمایید از شما می خواهم مثل دیگر خانواده های شهدا صبور باشید.
,آن قدر نامه های شهدا را خوانده ام و آن قدر مصاحبه خانواده هایشان را گوش نموده ام که دیگر از ماندن خود خجالت می کشم. ای خانواده محترم من هرچه شما کردید با امام بزرگوارمان. فرزندان مرا طوری تربیت نمایید تا انشاءالله در آینده ای نزدیک اسلحه مرا برداشته و بر ارتفاعات جولان بتازند . به پیر و جوان صهیونیستها رحم نکنید .کار شما برای کسی باشد که همه برای او عاشقانه رفتند. به مردم دیارمان بگویید حسین گونه بر یزیدیان زمانه بتازند و چون سیل خروشان انتقام هابیل را از قابیلیان زمانه گرفته بر مزار شهدا نصب نمایند. پدرم! تا به حال برایم زیاد زحمت کشیده ای اما از امروز بیشتر و سخت تر می شود به بچه هایم ترحم نکنید و بگذارید جوان مردانه بزرگ شوند.
,خواهرانم و مادرم ؛همسرم را با احترام نگهدارید و هرچه می خواهد به او بدهید و هرکس از من طلبی دارد بپردازید.
,خانواده محترم، همه شما را خدا شاهد است، دوست داشتم اما خدایم را بیشتر و تا به حال اگر عضو خوبی برای خانواده نبوده ام مرا حلال کنید از تمام همسایه ها و اقوام می خواهم این سرباز حقیر و گنهکار را حلال کنند که انسان جایز الخطاست.
,همسر باوفا و مهربان من به خون شهیدان سوگند که علاقه زیادی به تو و کودکانم داشتم اما چطور می توانستم زندگی خوبی داشته با شم، در صورتی که همسر و فرزند برادرانم چون سید رسول و حسن انتظاری و .... لباس ماتم در بردارند. انشاءالله اگر لایق بودم در دنیای دیگر تو را شفاعت خواهم کرد. مادرم را مادر خودت و خواهرم را خواهرهایت حساب کن. از تو می خواهم مانند یک شیر با جذبه و پر قدرت زندگی کنی انشاءالله که صبح روشنی در پیش خواهیم داشت. روحانیت مبارز، از همه شما می خواهم در عزای من مشکی نپوشید و حتی الامکان شاد باشید از گریه کردن در جلوی نامحرم خودداری نمایید ، بچه هایم از کینه و دو رویی بپرهیزید... خلیل حسن بیگی
,]
ارسال دیدگاه