نماز اول وقتی که جان نیروها را نجات داد

نماز اول وقتی که جان نیروها را نجات داد
هوا هر لحظه تاریک و تاریک تر می شد، باید زودتر به شهر می رسیدیم. به نزدیکی روستا که رسیدیم، صدای اذان از دور دست به گوش می رسید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، پیشمرگ مسلمان کرد ابراهیم لطفی از نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد شاخه بانه خاطره ای از نماز اول وقت و نجات از کمین نیروهای ضد انقلاب را بازگو می کند:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

اوایل دهه 60 امنیّت خوب و مناسبی بر جاده های مواصلاتی شهر بانه و برخی از روستاهای اطراف حاکم نبود .به واسطه حضور ناموجه نیروهای ضدّانقلاب در منطقه، علاوه بر اینکه مردم احساس نا امنی می کردند، خود این گروهک ها هم جرأت پیدا کرده بودند تا در منطقه جولان دهند.

,

 

,

یک روز خبر رسید که تعدادی از نیروهایی که برای تأمین جاده در نزدیکی روستای بویین  -شهر بویین - مستقر بودند، به اسارت عوامل ضدّانقلاب درآمده اند.

,

 

,

نیروهای ضدّانقلاب این افراد را به اسارت خود در آورده بودند و به طرف روستای ناوه در حرکت بودند حکم مأموریّت ما هم صادر شد که باید برای نجات جان اسرا به طرف روستای ناوه حرکت کنیم.

,

 

,

به همراه تعدادی از نیروهای سپاه و بسیج به طرف روستای ناوه به راه افتادیم. نرسیده به روستا به واسطه حضور نیروهای ضدّانقلاب و کمینی که طراحی کرده بودند، با آنها درگیر شدیم. چون کمین نیروهای ضدّانقلاب غافلگیرانه بود، درمرحل  اوّل تعدادی از همرزمانم به شهادت رسیدند ـ پیشمرگ مسلمان کرد شهید سعید احمدی در همین نقطه به شهادت رسید. ولی در مرحله بعد توانستیم ضربات مهلکی به نیروهای ضد انقلاب وارد کنیم. نیروهای ضد انقلاب در نهایت مجبور به فرار شدند.

,

 

,

پس از اتمام درگیری، دستور داده شد که نیروهای اعزامی به طرف شهر برگردند. دسته دسته و گروه گروه پشت سر هم و با فاصله ای معیّن به طرف شهر راهی شدیم.

,

 

,

ما سه نفر بودیم و چون تجهیزات زیادی به همراه داشتیم، از نیروها جا ماندیم. دوستان با سرعت حرکت می کردند و به همین خاطر ما جا مانده بودیم ـ نزدیک غروب آفتاب بود و من به همراه یکی از نیروها که قاری خوش صدایی بود و یک برادر بسیجی به نام سلمان داداشی از کاروان جا مانده بودیم .

,

 

,

چون نیروهای ضدّ انقلاب دائم در حال تردّد بودند و به واسطه کمین هایی که می گذاشتند، لازم بود که ما سه نفر با انسجام بیشتر مسافت باقیمانده را طی کنیم و احتیاط را در دستور کار خود قرار دهیم.

,

 

,

برای ورود به شهر بانه بر سر دو راهی قرار گرفتیم. از نیروهای خودی هم خبری نبود و نمی دانستم که نیروها از کدام راه عبور کرده اند. برادر قادری ـ همان برادری که صوت خوشی داشت ـ یکی از دو راه را نشان داد و گفت: این راه از کنار روستا می گذرد، با عبور از کنار روستا مطلّع می شویم که موقع اذان مغرب رسیده است یا نه و همان جا نماز اول وقتمان را می خوانیم.

,

 

,

هوا هر لحظه تاریک و تاریک تر می شد؛ ما هم بر سرعت گام هایمان افزودیم .باید زودتر به شهر می رسیدیم. به نزدیکی روستا که رسیدیم، صدای اذان از دور دست به گوش می رسید.

,

 

,

برادر قادری وسایل را روی زمین گذاشت و گفت :بچه ها من وضو دارم، شما هم وضو بگیرید تا همین جا نماز اول وقتمان را ادا کنیم. ما هم از چشمه ای که در آن نزدیکی بود وضو گرفتیم و با هم رو به قبله به نماز ایستادیم. بعد از نماز به راهمان ادامه دادیم و در نهایت به شهر رسیدیم.

,

 

,

بعد از چند روز خبر دار شدیم که راه دیگری که به شهر منتهی می شد، توسط نیروهای ضدّانقلاب تله گزاری شده بود؛ در واقع نیروهای ضد انقلاب در آن مسیر به کمین ما نشسته بودند .نیّت پاک برادر بسیجی قاری قرآن برای خواندن نماز اول وقت و راهی که پیشنهاد کرده بود، ما را از کمین حتمی ضد انقلاب نجات داد.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه