به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از خطب شکن، آران و بیدگل از جمله شهرهایی بود که از آغاز راه انقلاب اسلامی در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به صف مقدم مبارزه با طاغوت پیوست و نام خود را به عنوان یکی از شهرهای حماسه آفرین این راه پر افتخار ثبت کرد. به طوری که هم اکنون این شهرستان با جان فشانیهای جوانان غیور خود در جنگ تحمیلی، مفتخر به کسب رتبه نخست ایثارگری در کشور است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
به بهانه دهه فجر انقلاب اسلامی، خطب شکن در سلسله مطالبی که حاصل مجموعه روایتهای شفاهی و مستندات به جا مانده از حرکتهای انقلابی مردم شهرستان است، روند حضور مردم را برای نخستین بار مستندسازی کرده است.
,
این متن به عنوان نخستین مطلب از این سلسله مطالب به نخستین تحرکات مردم شهرستان علیه رژیم شاه میپردازد و بر اساس نقل قولهایی که حجت الاسلام عباس یوسفیان، از شاهدان و روحانیان اثرگذار بر قیام مردم آران و بیدگل در این روز نقل کرده گردآورده شده است.
,
*****
,
ولولهای در شهر افتاد
, ولولهای در شهر افتاد,
۱۵ خرداد سال ۴۲ مصادف بود با ۱۲ محرم و کم کم عزاداریهای مردم آخرین شبهای خود را پشت سر میگذاشت. خبر دستگیری امام(ره) در این روز به آران و بیدگل هم رسیده بود، ولولهای در شهر افتاد و مردم در بخشداری تجمع کردند. جمعیت تجمع کننده که به شدت از این برخورد رژیم ناراحت بودند، با هدایت چند تن از روحانیان شهر به سمت مراکز تجمع بهاییان آران و بیدگل مثل کوچه آبپخش راه افتادند.
,
وقتی جمعیت مقابل این کوچه رسید یک نفر از آخر کوچه آمد و با اهانت به حضرت امام(ره) آنان را تهییج کرد. ما خیلی عصبانی شدیم. شهری که تمام آن مقلد امام بودند؛ شاید فقط یکی دو نفر مقلد آقای گلپایگانی و خوانساری بودند، اما دیگران یک دست مقلد امام بودند…
,
مقابله با بهاییان
, مقابله با بهاییان,
ما خیلی ناراحت شدیم. یک نفر که مورد اعتماد ما بود آمد و گفت: تکلیف چیست؟ گفتم: امروز شلوغ است، هر کاری از دستمان بر بیاید انجام میدهیم. کسانی که از ما شنیدند کسب تکلیف کردند و بچههایی که آمادگی داشتند در خانهی بهاییها ریختند. آن وقتی هم بود که ژاندارمها از آران برای کمک به ژاندارمری کاشان رفته بودند و نبودند. بهاییها را خانههایشان را بیرون ریختند. ما هم دم بخشداری رفتیم غافل از این که حالا اسم ما را به عنوان محرک یادداشت کردهاند…
,
یک دکانی بود به نام دکان مشفق که بهایی بود، فروش هم زیاد داشت، مسلمانها هم زیاد از او خرید میکردند. چون بعضی چیزها را مقداری چرب تر و ارزان تر میداد و به بعضیها هم که آشنا بود بیشتر میداد. چند نفر مسلمان رفته بودند دکان ایشان را گرفته بودند و میگفتند دکان این را دست نزنید. من به یکی از دوستان گفتم یک کاری بکنید و این دکان را خراب کنید. دو سه مرتبه رفت و به آنان گفت خجالت بکشید، امروز همه مسلمانها ریختند شما این جا در خانه بهاییها هستید؟! کم کم بچههای محل از راه رسیدند. در کرکره مغازه را دو نیم کردند و در دکان ریختند و آن را آتش زدند.
, 
,
مهاجرت به قم
بعد از این قضایا به خاطر خطر جانی به همراه چند تن از دوستان به قم و تهران مراجعت کردم. آن جا که بودم هر هفته خبر میآوردند ژاندارمها به خانه ما در آران ریختهاند و تمام آن را تفتیش کردهاند. وضعیت بر ما دشوار شده بود. یک روز عبا بر سر کشیدم و رفتم مسجد امام. دو رکعت نماز خواندم و استخاره کردم که خوب آمد. با زوجه رفتم تهران که خودم را معرفی کنم. رفتیم دادگاه عشرت آباد. آن جا دادگاه نظامی تشکیل داده بودند. خودمان را معرفی کردیم. اول که آن جا رفتیم یک اتاق بود که یک نفر به نام سرهنگ نورایی بود، میگفتند آدم خوبی است. بعضی از زندانیان را آزاد کرده بود. آن جا رفتیم یک سرهنگ بود که بازپرس طیب هم بود. یک سرگرد هم جلوی اتاق ما بود و ما بازپرسی میشدیم…
خلاصه بنده را از زوجه جدا کردند. با این که نسبتا کم سن بودم، من را ۱۰ روز محاکمه کردند. البته من زندانی نبودم، آزاد میرفتم و میآمدم؛ آنها هم بازپرسی میکردند. آخر کار خدا کمک کرد و گفتند برای آزادی تان سند بیاورید. بالاخره بعد از این که بهشان گفتم کسی را ندارم راضی شدند ضامن تنی بگیرند که هر وقت خواستند ما را بیاورند. یک نفر به نام سید عباس حسینی بود، خیلی آدم خوبی بود. ضامن زوجه شد، ولی من کسی را نداشتم. خدا بیامرزد حاج سید علیرضا جاسبی که تازه دخترش را برای اخوی زوجه گرفته بودیم، ضامن ما شد. وقتی میخواستیم برگردیم آران، آرانیها فهمیدند. میخواستند گاو و گوسفند بکشند. ما پیغام دادیم این کارها لازم نیست… شب اولی که آمدم شروع کردم مسجد رفتن را؛ از این محله به آن محله…
مهاجرت به قم
, مهاجرت به قم,
بعد از این قضایا به خاطر خطر جانی به همراه چند تن از دوستان به قم و تهران مراجعت کردم. آن جا که بودم هر هفته خبر میآوردند ژاندارمها به خانه ما در آران ریختهاند و تمام آن را تفتیش کردهاند. وضعیت بر ما دشوار شده بود. یک روز عبا بر سر کشیدم و رفتم مسجد امام. دو رکعت نماز خواندم و استخاره کردم که خوب آمد. با زوجه رفتم تهران که خودم را معرفی کنم. رفتیم دادگاه عشرت آباد. آن جا دادگاه نظامی تشکیل داده بودند. خودمان را معرفی کردیم. اول که آن جا رفتیم یک اتاق بود که یک نفر به نام سرهنگ نورایی بود، میگفتند آدم خوبی است. بعضی از زندانیان را آزاد کرده بود. آن جا رفتیم یک سرهنگ بود که بازپرس طیب هم بود. یک سرگرد هم جلوی اتاق ما بود و ما بازپرسی میشدیم…
,
خلاصه بنده را از زوجه جدا کردند. با این که نسبتا کم سن بودم، من را ۱۰ روز محاکمه کردند. البته من زندانی نبودم، آزاد میرفتم و میآمدم؛ آنها هم بازپرسی میکردند. آخر کار خدا کمک کرد و گفتند برای آزادی تان سند بیاورید. بالاخره بعد از این که بهشان گفتم کسی را ندارم راضی شدند ضامن تنی بگیرند که هر وقت خواستند ما را بیاورند. یک نفر به نام سید عباس حسینی بود، خیلی آدم خوبی بود. ضامن زوجه شد، ولی من کسی را نداشتم. خدا بیامرزد حاج سید علیرضا جاسبی که تازه دخترش را برای اخوی زوجه گرفته بودیم، ضامن ما شد. وقتی میخواستیم برگردیم آران، آرانیها فهمیدند. میخواستند گاو و گوسفند بکشند. ما پیغام دادیم این کارها لازم نیست… شب اولی که آمدم شروع کردم مسجد رفتن را؛ از این محله به آن محله…
,

سندی از گزارش ژاندارمری کاشان به هنگ قم
, ,
نتایج قیام ۱۵ خرداد ۴۲
, نتایج قیام ۱۵ خرداد ۴۲,
آن زمان هر کس در تهران یا مشهد یا جاهای دیگر شنیده بود یک همچین حرکتی در آران و بیدگل شده است، آفرین گفته و تحسین کرده بود. بعد از این اتفاق بهاییها رویشان نشد این جا بمانند. بعضیهایشان مسلمان شدند، بعضی هم رفتند. فقط چهار پنج نفر پیر و غریب این جا ماندند.
,
افراد تاثیرگذار در قیام آران و بیدگل
, افراد تاثیرگذار در قیام آران و بیدگل,
آن افراد و روحانیانی که در ۱۵ خرداد در این جا در صحنه بودند زیاد نبودند؛ یکی همین آقای حبیب الله قاسمی بود، یکی هم آقای شکوری و آقای سعیدیان بود که فوت شدند. آقای شیدائیان هم بود. دیگران هنوز اول طلبگی شان بود. نفوذ روحانیت در آران بالا بود. من در قم درس میخواندم ولی مرکز تبلیغات ما این جا بود. بعد هم که قم مشغول شدم پنجشنبه و جمعه همه هفته میآمدم آران. مدت ۱۷ سال هم امام جمعه بودم و فعالیت داشت.
,
انتهای پیام/
,
ارسال دیدگاه