راز و نیاز برادر مجید در تاریکی نمازخانه

راز و نیاز برادر مجید در تاریکی نمازخانه
گوشه چادر را دوباره بالا زدم؛ برادر مجید در تاریکی چادر دست هایش را رو به آسمان بلند کرده بود و از خدا طلب بخشش می کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، پیشمرگ مسلمان کرد ابراهیم لطفی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس خاطره ای از شهید مجید لطفی و مقید بودن ایشان به نماز اول وقت را این گونه بیان می کند:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

خبر رسید که به واسطه حضور تعدادی از نیروهای ضد انقلاب در یکی از روستاهای اطراف بانه، امکان سقوط پایگاه این روستا وجود دارد .فرمان صادر شد که تعدادی از نیروها به طرف روستا حرکت کنند.

,

 

,

گروهان ویژه ای به فرماندهی شهید مجید لطفی به طرف روستا به راه افتاد، در کنار شهید مجید لطفی و با پای پیاده دشت ها و کوه ها را پشت سر گذاشتیم.

,

 

,

لحظه ای که فرمان حرکت صادر شد، نزدیک غروب آفتاب بود و چون هر آن احتمال سقوط پایگاه می رفت، فرصت نشد توشه ای برای طول مسیر برداریم و چیزی برای خوردن با خودمان ببریم.

,

 

,

به واسطه جنگ تحمیلی و موشک باران شهرها و هم چنین مزاحمت های نیروهای ضدّانقلاب شهر به حالت نیمه تعطیل درآمده بود و بیشتر مردم شهر بانه آواره روستاها شده بودند. از بازار و مغازه های پر رونق شهر چیزی باقی نمانده بود.

,

 

,

در بین راه نیروهای پیشقراول با احتیاط بیشتری گام برمی داشتند؛ به واسطه این که منطقه پاکسازی نشده بود و هر آن احتمال می رفت با کمین نیروهای ضدّانقلاب روبه رو شویم. احتیاط و استتار کامل در دستور کار نیروها قرار گرفته بود و هرچه جلوتر می رفتیم، تاریکی  بیشتر سایه می افکند و امکان دید در شب کم و کم تر می شد.

,

 

,

با زحمت و مشقّت فراوان به پایگاه رسیدیم. بچه ها خسته شده بودند و کسی نای حرف زدن نداشت، تشنگی و گرسنگی بر نیروها غالب شده بود .داخل پایگاه شدیم، اندک نیرویی که داخل پایگاه بودند به استقبال امان آمدند و از این که به موقع و کاملاً سر وقت رسیده بودیم، اظهار شادمانی می کردند.

,

 

,

نیروهای مستقر در پایگاه برای این که خستگی بچه ها را رفع کنند، آن ها را به آسایشگاه پایگاه راهنمایی کردند. من هم که بسیار خسته بودم و لب هایم خشک شده بود و نای حرف زدن نداشتم، به سرعت همراه دیگر نیروها خودم را به آسایشگاه رساندم. سفره ساده ای داخل اتاق پهن بود و چند قوطی کنسرو ماهی و لوبیا کنار سفره قرار داشت.

,

 

,

به همراه نیروها نشستیم و شروع به خوردن غذا کردیم. کسی حرف نمی زد، دست بود که جلو می آمد و نان داخل سفره بود که کم و کم تر می شد. در حین غذا خوردن سرم را بلند کردم و اطراف را نگاه کردم، برادر مجید را ندیدم. یک آن به خود آمدم که چطور برادر مجید پیدایش نیست و من در کمال آرامش نشسته ام و غذا می خورم.

,

 

,

از سر سفره بلند شدم تا برادر مجید را پیدا کنم. از نیروهای پایگاه سراغ برادر مجید را گرفتم، گفتند: برادر مجید داخل حیاط پایگاه نشسته است. از اتاق بیرون آمدم، چشمم به چادر کوچکی که گوشه حیاط بود افتاد ـ روی چادر نوشته شده بود نمازخانه ـ . گوشه  چادر را کنار زدم و در کمال تعجّب شهید مجید لطفی را دیدم که در کمال طمأنینه و آرامش مشغول خواندن نماز بود.

,

 

,

برادر مجید آن چنان با خدای خود خلوت کرده بود و به راز و نیاز مشغول بود که متوجّه حضورم نشد. یک لحظه از خودم بدم آمد. من در فکر چه چیزی بودم و مشغول چه کاری! و برادر مجید در چه حالی و مشغول به چه کاری؟ چه صفایی در نمازش بود!

,

 

,

در افکار خودم غوطه ور بودم که با صدای گریه برادر مجید به خود آمدم، گوشه چادر را دوباره بالا زدم؛ برادر مجید در تاریکی چادر دست هایش را به طرف آسمان بلند کرده بود و دعا می کرد و از خدا طلب بخشش می کرد. یک آن صدای گریه برادر مجید شدید تر شد؛ فضایی روحانی و معنوی بر محوطه پایگاه مستولی شده بود. دلم نمی خواست یک لحظه چشم از رخسار مبارکش بردارم.

,

 

,

برادر مجید در پایان دعاهایش برای بخشش و مغفرت همه از جمله پدر و مادرش خیلی دعا کرد. همین که خواست از چادر بیرون بیاید متوجّه حضور من شد، لبخندی زد و گفت: کاکا بریم! معذرت می خواهم، تو را هم از غذا خوردن انداختم!

,

 

,

, ,

از سمت راست: شهید مجید لطفی در کنار برادر رحمانی

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه