سفری به سرزمین چای، برنج و ابریشم +عکس

سفری به سرزمین چای، برنج و ابریشم +عکس
بو می‌کشیم زندگی را با طعم چای داغ لبریز، لب سوز، لب دوز… در یک جاده مه‌آلود شمالی، سر می‌کشیم چای را با طعم لحظه‌های سبز سیر زندگی در استکان‌های کمرباریک، مهمان بوته‌های چهار فصل سال می‌شویم روی کوه‌های کم ارتفاع در مسیرهای سبز…
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سرویس گردشگری «لاهیجان»، پرواز گنجشک‌ها را به تماشا می‌نشینم در میان بوته‌های چای که در ردیف‌های منظم پشت هم کاشته شده‌اند. خوشحالیم که این قصیده طولانی با وزن سبز و با ردیف درختانش پایانی ندارد. پایانی هم اگر باشد، می‌شود ابتدای آبی آسمان و کیست که برای آسمان آبی پایانی متصور باشد؟ همان است که می‌گویم. کوه‌های کم‌ارتفاع سبز لاهیجان را که ادامه بدهی می‌رسی به کوه‌های بلند پوشیده از برف سال و بعد آبی ‌‌آسمان. لاهیجان از غرب به آستانه اشرفیه و سفید‌رود می‌رسد. از شمال، به ساحل خزر می‌رسد. مشرق را که ادامه می‌دهد می‌شود لنگرود. به سوی جنوب که می‌رود به دیلمان می‌رسد و جنوب غربی را اگر ادامه بدهد می‌شود سیاهکل.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, «لاهیجان», «لاهیجان», «لاهیجان»,

 

,

لاهیجان را باید یکسره به شیطانکوه بکشانی و از بلندای این کوه به تماشایش بنشینی. امتحان کن تا این شهر با سقف‌های سفالی نارنجی‌اش برای همیشه در ذهنت حک شود. لاهیجان هرچند از روزهای گذشته خویش فاصله گرفته و بخش‌هایی از آن همان رنگ شهرهای بی‌هویت را گرفته، اما هنوز هم شناسنامه خود را دارد. لاهیجان را از بلندای شیطانکوه به تماشا که می‌نشینی تازه شناسنامه این شهر از مه بیرون می‌آید. خانه‌هایی با سقف‌های سفالی، آشنا با لهجه باران، ردیف و شانه به شانه هم در دل چشمانت می‌نشیند.

,

 

,

خیابان‌هایی که ادامه پیدا می‌کند تا دل گرفته آسمان، خیابان‌های خط‌کشی شده بدون این‌که خانه‌ای پیش و پس شده باشد. بدون این‌که خانه‌ای بلند و کوتاه شده باشد. معماری باور نکردنی دارد. هیچ کجای ایران، همسایگی‌ها اینطور شانه به شانه و با نظم و ترتیب در دل چشمانت نمی‌نشیند. پله‌های شیطانکوه را یکی یکی که پشت سر می‌گذاری، برگرد و به شهر نگاه کن تا حست با ما یکی شود. کوله‌ات را زمین بگذار و چشم بگردان به کوچه پس کوچه‌های شهر. تا آرامش شهری که اصول معماری را رعایت کرده در دل چشم‌های خسته ات آشیانه کند.

,

 

,

نارنجی‌هایی که بوی اصالت می‌دهد. از شیطانکوه آبشاری مصنوعی سرازیر می‌شود و به دریاچه روبه‌روی کوه می‌ریزد. دریاچه که این روزها جزیره از دل آن بیرون کشیده‌اند و داخل آن رستورانی است برای گذران لحظه‌های با هم بودن. جمع‌های دوستانه و خانوادگی. پله‌های شیطان کوه را که زیر گام بگذاری تازه می‌شود بام لاهیجان. شهر با همه قصه‌اش زیر نگاهت قرار می‌گیرد. غروب آفتاب را به تماشا بنشین آن زمان که رخسار خویش را در دریاچه روبه‌رو به تماشا می‌نشیند. گر می‌گیری از این همه زیبایی. شکوه می‌گیرد نگاهت. همه مسیر که تو پله پله بالا آمدی تا رفتن و آمدن خورشید را به تماشا بنشینی. امروز می‌توانی با سوار شدن به تله‌کابین شهر به تماشا بنشینی. کوه‌‌ها پوشیده در سبزی درختان، بوته‌های زیبای چای. زنان ومردان که طعم زندگی از بوته‌‌ها می‌گیرند و زیر چشمانت جاری می‌شوند در متن زندگی.

,

 

,

مسیر تله کابین لاهیجان راه جنگل می‌برد و آسمان. بازی ابر است و مه؛ اما اینجا هم تا چشم کار می‌کند درخت میرانده‌اند و به دست تبر سپرده‌اند برای ساختن خانه‌های ویلایی. خانه‌های که بوی اصالت نمی‌دهد. نارنجی آنها با نارنجی خانه‌های لاهیجان سال‌های سال فاصله دارد. غریبگی عجیب دارد با آنچه بود و آنچه شد. خانه‌هایی که چند روزی از سال محلی برای آرامش آنها می‌شود. هرجور حساب کنی، نمی‌ارزد. حساب و کتابش جور در نمی‌آید. ضرر روی ضرر است. نه نمی‌ارزد. به مرگ این همه سبز و سرخ نمی‌ارزد جان طبیعت را بگیری تا چند روزی در دل خانه‌ای از جنگل آرامش بگیری. آرامش از جنگل بگیری تا آرام بگیری. بام سبز لاهیجان را هم می‌توان پیاده آمد هم با ماشین. محلی برای پیاده روی و کوهنوردی است.

,

 

,

نارنجی‌هایی که بوی اصالت می‌دهد. از شیطانکوه آبشاری مصنوعی سرازیر می‌شود و به دریاچه روبه‌روی کوه می‌ریزد. دریاچه که این روزها جزیره از دل آن بیرون کشیده‌اند و داخل آن رستورانی است برای گذران لحظه‌های با هم بودن. جمع‌های دوستانه و خانوادگی. پله‌های شیطان کوه را که زیر گام بگذاری تازه می‌شود بام لاهیجان، شهر با همه قصه‌اش زیر نگاهت قرار می‌گیرد. غروب آفتاب را به تماشا بنشین آن زمان که رخسار خویش را در دریاچه روبه‌رو به تماشا می‌نشیند. گر می‌گیری از این همه زیبایی. شکوه می‌گیرد نگاهت. همه مسیر که تو پله پله بالا آمدی تا رفتن و آمدن خورشید را به تماشا بنشینی. امروز می‌توانی با سوار شدن به تله‌کابین شهر به تماشا بنشینی. کوه‌‌ها پوشیده در سبزی درختان، بوته‌های زیبای چای. زنان ومردان که طعم زندگی از بوته‌‌ها می‌گیرند. و زیر چشمانت جاری می‌شوند در متن زندگی.

,

 

,

مسیر تله کابین لاهیجان راه جنگل می‌برد و آسمان، بازی ابر است و مه؛ اما اینجا هم تا چشم کار می‌کند درخت میرانده‌اند و به دست تبر سپرده‌اند برای ساختن خانه‌های ویلایی. خانه‌های که بوی اصالت نمی‌دهد. نارنجی آنها با نارنجی خانه‌های لاهیجان سال‌های سال فاصله دارد. غریبگی عجیب دارد با آنچه بود و آنچه شد. خانه‌هایی که چند روزی از سال محلی برای آرامش آنها می‌شود. هرجور حساب کنی، نمی‌ارزد. حساب و کتابش جور در نمی‌آید. ضرر روی ضرر است. نه نمی‌ارزد. به مرگ این همه سبز و سرخ نمی‌ارزد جان طبیعت را بگیری تا چند روزی در دل خانه‌ای از جنگل آرامش بگیری. آرامش از جنگل بگیری تا آرام بگیری. بام سبز لاهیجان را هم می‌توان پیاده آمد هم با ماشین. محلی برای پیاده روی و کوهنوردی است.

,

 

,

عمق را بکاو در کوچه‌هایی که پر است از خاطرات پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، خلوتت را به کوچه‌ها که می‌کشانی از جلوی درهای قدیمی چوبی گذر می‌کنی با کلون‌های آهنی زنانه و مردانه، معماری ایرانی اسلامی را به رخت می‌کشد. روزنه‌های کوچک ناودان‌ها که آشناترینند با لهجه باران و ترانه‌ آسمان. ناودان‌ها همین جاست که شعر می‌شوند. پناه می‌شوند. باور نداری. به لاهیجان بیا. شهری که سقف‌هایش از یورش مدرنیته جان سالم به دربرده‌اند. نارنجی‌مانده‌اند و سفالی.

,

 

,

لاهیجان، شهر پیله‌ها و پروانه‌هاست، سفر به لاهیجان باید درست در فصل پروانه شدن باشد، بهار را می‌گویم. هرچند هیچ چیزی دیگر مثل گذشته برقرار نیست. امروز پیله‌ها بیشتر به کار می‌آیند تا پروانه. ابریشم را بیشتر می‌پسندند تا پروانه شدن، ولی چاره‌ای نیست. باورکن اگر پرواز نکنی، مرداب می‌شوی. پس بهارت را به لاهیجان بکش. پروازی باید. نگاهی دوباره. پاره کردن پیله‌ای. پیله‌ نگاهت را که بشکافی پروانگی را آغاز می‌کنی. پروانه‌میشوی. اصلا پرواز لاهیجانی‌ها از همین پروانه‌هاست. پیش از آن‌که نامش با عطر چای آوازه بگیرد، با پروانه پروازش گرفت و البته با ابریشم‌ها که به دنیا صادر می‌کرد.

,

عکس: محمدپوربابایی

, محمدپوربابایی, محمدپوربابایی,

پایان پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه