شعر اصغر عظیمی مهر برای احمد عزیزی
اصغر عظیمی مهر در خصوص احمد عزیزی شعری سروده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از مرصاد ، شعر اصغر عظیمی مهر شاعر کرمانشاه به شرح زیر است:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرصاد,,
شاعر سرپل ذهابی ما
از پل آفتاب رد شده است!
«کفش های مکاشفه» چندی ست –
جاده ی مرگ را بلد شده است!
,
,
,
,
«ملکوت تکلّم» از آغاز –
سینه ی «احمد عزیزی» بود!
ما همه شاعران انجمن ایم،
او ولی شاعری غریزی بود!
,
,
,
,
بر «زمین» بود و در «هوا» جاری!
بین اضداد؛ همنشینی نیست!
حتم دارم که خوب می دانست
شعر یک «نغمه ی زمینی» نیست!
,
,
,
,
شهر در چشم او هیولا بود!
هر خیابان آن دهانی باز!
پس به دامان شعر برد پناه!
شاعر شعر «شرجی آواز»
,
,
,
,
تو کجایی «عزیز شعر»؟ کجا؟
تا بگویی دوباره «شعر عزیز» !
شعر ِ از پای بست ویران را-
برسانی به سطح رستاخیز!
,
,
,
,
شعر بعد از تو رفت توی کماء!
چند سال است خواب میبینی؟!
توی خوابت هنوز «آزادی» -
را پس از «انقلاب» میبینی؟!
,
,
,
,
در نبود تو، بعد از این در شعر -
عصرهایی سیاه می آید!
دامن مرگ را رها کن مرد!
زندگی با تو راه می آید !
,
,
,
,
خواهرت در کنار بستر تو
خوانده اوراد نور در گوش ات!
منتظر مانده تا که بنشیند-
لرزه ای بر لبان خاموشت!
,
,
,
,
تو از آغاز راه پی بردی
به رموز «تناسخ کلمات»
شعر تو ترجمان زخمت بود!
شطحیاتت شدند شطّ حیات!
,
,
,
,
شعر تو «رودخانه ی رؤیا»ست!
در نبود تو خشکسالی شد!
لبِ تو بسته بود و کشور شعر-
از غزل های ناب خالی شد!
,
,
,
,
مثل اصحاب کهف خوابیدی!
چشم وا کن! زمان عوض شده است!
شعر در فرم و محتوا ؛ وا رفت!
مختصات زبان عوض شده است!
,
,
,
,
مثل اصحاب کهف؛ چشمت را -
باز کن! چند واژه صحبت کن!
شعر، فرزند شاعر است اگر ؛
دست کم مصرعی وصیت کن!
,
,
,
,
موقع احتضار با لبخند -
خواستی مرگ را کلافه کنی!
عمری از روح خویش کم کردی،
تا به شعر جهان اضافه کنی!
,
,
,
,
در کماء نیز شعر میگویی!
گاه چشمان بسته؛ بازتر است!
«ابدیت» همین دقایق توست!
خوابت از زندگی درازتر است!
,
,
,
,
آخر «خوابنامه» را بنویس!
مثل شعری ورای عادت ها!
زندگی در سراب عقربه ها
بی خیال عبور ساعت ها!
,
,
,
,
پاکشیدی تو از جماعت شعر!
خلوت پشت پرده ای داری!
حتم دارم هنوز در دنیا
کارهای نکرده ای داری!
,
,
,
,
حاجت «واژه ی اجابت» را
در زمان قنوت میگیری!
حتم دارم که حق شعرت را
آخرش از «سکوت» میگیری!
,
,
,
,
خط پرواز شعرهایت نیز
ار افق های دور محسوس است!
مثنوی های عارفانه ی تو
خوب با روح شعر مأنوس است!
,
,
,
,
شب و روزت یکی شدند؛ ولی
نبض چشمت به دست شب افتاد!
در جدال تصاحبت؛ اما -
مرگ از زندگی عقب افتاد!
,
,
,
,
بود شمشیر ِ شعر در دستت
ما برایت نیام آوردیم!
تو که تنها نبوده ای ای دوست!
همه باهم دوام آوردیم!
,
,
,
,
شاعریم و خدای این کلمات-
بارها امتحانمان کرده!
این فقط قصه ی تو نیست رفیق!
شاعری «سخت جان»مان کرده!
,
,
,
,
سخت جانیم و شعر میگوییم!
ما بریدیم بین ِ راه عذاب !
خسته از خلسه ات اگر نشدی!
نفسی تازه کن! دوباره بخواب!
,
,
,
,
یاد من داده ای که در باران
زیر چتر گیاه بنشینم!
دست از شعر برندارم تا -
روی خاک سیاه بنشینم!
,
,
,
,
واژه ها بوی ماندگی دارند!
تو ولی شعر تازه را بردار!
هیچ پشت نقاب شعرم نیست!
تو نقاب جنازه را بردار!
,
,
,
,
آخرین روز عمر من تازه
اولین روز امتحانم بود!
از جهنم مرا نترسانید!
دوزخ من همین جهانم بود!
,
,
,
,
آبان ۹۴_کرمانشاه
]
ارسال دیدگاه