آن مرد در باران آمد
بهمن ماه ۱۳۶۵ در یک شب سرد زمستان ، شام خورده و نخورد کفشهایم را پوشیدم از منزلمان واقع در روستای تفریجان زدم بیرون و لنگان لنگان به طرف بسیج روستا راه افتادم .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع، مسیر پر از برف گل و آب بود و کفشهایم خیس شد و به زور داشتم در میان خط لاستیک ماشین در کوچه که آب روان در آن جاری بود می رفتم که از دور چراغ یک خودرو چشمانم را کور کرد، راه می رفتم امّا چیزی نمی دیدم در ذهنم عالم کودکی و نوجوانیم تداعی شد:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,
روزگاری که از این کوچه به مدرسه ابتدایی امیرکبیر می رفتم و بادستان یخ زده و سرمای شدید همدان چند کتاب میان پلاستک زیر بغل می آمدم و درس می خواندم وقتی پا به کلاس میگذاشتم آنقدر میز مان یخ زده و سرد بود که نمی شد رویش بنشینم و وقتی دست به دستگیره پنجره کلاس می زدم دستم از سرما و یخ به آن می چسبید و با خودم دوران ابتدایی را با بچه هایی که هرکدامشان آن روز درس و مشق و مدرسه را رها کردند و به صحرا و کارگری روی آوردند و عده ی قلیلی از آنها ادامه تحصیل دادند به یاد آنها داشتم خاطرات را دوره می کردم و رسیدم به آخرین شب سرد وبرفی روستا در بهمن ماه سال۱۳۶۲ که با علی اصغر طاهری شب را دربسیج سپری کردیم و صبح که برای نماز بیدار شدیم برف سنگینی تمام راه ها رابسته بود و میان برف زدیم بیرون و رفتیم صبحانه را منزل ما خوردیم و ساعتی بعد ساک بدوش به شهر رفتیم و برگ اعزام گرفتیم با دیگر دوستان راهی جبهه شدیم و بعد از چند روز در عملیات والفجر۵ واقع در منطقه چنگوله-مهران.
,
علی اصغر بدون من برگشت به روستا و من تا دوماه میهمان مردم شیراز در بیمارستان شهید چمران شدم، با خودم شب های تابستان سال ۱۳۶۵ را مرور می کردم که علی اصغر با سینه ای ترکش خورده و دستی پاره از جزیره مجنون برگشت و در روستا داشت با بیل خاک وپاره آجر و ...را به پشت بام بسیج در حال ساخت روستا پرتاب می کرد، و بعد ازمدتی با تن مجروح رفت جبهه و بعنوان پاسدار در واحد اطلاعات و عملیات لشگر انصار غواص شناسایی شد، شب های که با آب سرد وحشی اروندرود درحین شناسایی راز ونیاز می کرد واز خداوند در قنوت نمازش می خواست که بحق حضرت فاطمه زهرا(س) در عملیات پیش رو خداوند او راقبول کند و به شهادت برسد که همانطور هم شد و دعایش شب عملیات کربلای ۴ مستجاب شد و...»
,
یکباره به خود آمدم و کفشهایم در گل فرو رفته و سنگین شده بود.
,
ماشین نزدیک و نزدیک تر شد وکنارم ایستاد و یکی با صدای آشنا از داخل ماشین که شیشه اش را پایین کشیده بود گفت: « جمشید کجا می روی ؟ بیا بالا.
,خشکم زد،صدا آشنا بود و ماشین هم تویوتای جنگی سپاه بود.
,علی آقا چیت سازیان فرمانده واحد اطلاعات عملیات بود.
,بیا بالا برویم خانه اصغر طاهری.
,سلام کردم، سوار شدم .خدایا درست می بینم علی آقا با فرمانده لشگر حاج مهدی کیانی !
,
علی آقا گفت، از کجا برویم و من آدرس را به راننده گفتم ،مقداری جلوتر رفتیم، به علت برف و بسته بودن کوچه گفتم باید بقیه راه را تا منزل اصغر پیاده برویم .پیاده شدیم و به یاد علی اصغر طاهری من شدم بلد چی و بقیه دنبالم ،میان برف راه افتادیم برای حاج مهدی که بچه دزفول بود برف و سرمای همدان خیلی خوشایند بود و برای من مشکل ساز با پای مجروح. از کوچه چُر چُره سرازیر شدیم و رسیدیم به درب منزل اصغر طاهری، علی آقا بغض گلویش را گرفت وآنچه را باید می گفت به من گفت که جمشید:« پیکر اصغر را از آب اروند گرفته اند و آمدم سری به مادرش بزنم واحوال یتیمان اصغر را بپرسیم.»
علی اصغر طاهری غواص اطلاعات عملیات لشگر انصار بود که در شب عملیات کربلای چهار در حین اینکه یک گردان رزمی و غواصی را در اروند رود بعنوان بلد چی اطلاعات عملیات به طرف خط دشمن پشت سر خودش هدایت می کرد در وسط اروند سرش مورد اصابت تیر گلوله مستقیم دشمن بعثی قرار گرفت و یکماه و نیم میهمان اروند خروشان وماهی های آن بود. پیکر را آب به طرف ساحل خودی آورد و وقتی جسد او را مشاهده کردم ماهیان تمام صورت زیبای اورا خورده بودند.
,
رسیدیم و درب چوبی قدیمی دروازه نیمه باز بود در تاریکی مطلق زیر دلان عبور کردیم. از دور نورچراغ از لابلای اتاقی که شیشه های کوچک آن یخ زده بود سو سو می کرد.
,
یالله گویان صدا کردیم و بعد از دقایقی، صدایی آمد، بله و بفرمائید .صدای مادر اصغر بود که داشت درب چوبی اتاق را که از نم باد کرده بود، باز کرد و گفت:« بفرمایید. گفتم: مادر،جمشید هستم وعلی آقا و حاج مهدی آمده اند.
قربان صدقه این اسم آشنا، یعنی ، علی آقا رفت وگفت : «خوش آمدی ، یادگار علی اصغرم»،بفرمایید بالا، خانه خودتان است و اجازه لازم نیست ، همه تان اصغر من هستید.با سلام و اجازه از پله های سنگی و پراز برف بالا رفتیم وکفش های خود را دم در کندیم علی آقا، حاج مهدی را جلوتر فرستاد داخل و ما پشت سرش .
,
,
مادر داشت از خوشحالی همراه با ریختن اشک نوحه سرائی می کرد ومیگفت :«فرمانده اصغر بی جسدم خوش آمدی اصغرم کجا شده غرق به خون پسرم کجا مانده پیکرش، مادر خوش آمدی، علی اصغرم و تمام بچه هایم فدای امام حسین و علی اصغرش و....
,
حاج مهدی داشت گریه می کرد خیلی صحنه زیبایی بود و همه در مقابل مادر شهید زانو زدیم و او می گفت و ما سه نفری اشک می ریختیم. تا چند دقیقه پیش چهار پسر بچه قد و نیم قد دور تا دور کرسی که رفته بودند تا گردن زیر لحاف ، حالا فرماده هان دادش اصغر را که فقط اسم آنها را شنیده بودند در کنار خود می دیدند و حبیب و حمید به استقبال آمدند وحاج مهدی و علی آقا آنها را غرق در بوسه کردند که بوی علی اصغر را می دادند. مجید و مهدی هم که تا آن لحظه خواب بودند بیدار شدند و با مالیدن چشمانشان فقط با تعجب نگاه می کردند و شاید در سر فکر می کردند دادش اصغر آمده!
,
درست فکر کرده بودند و اصغر آمده بود ولی با پیکر بی جان و صورتی که ۴۵ روز در اروند رود میهمان ماهیان و رود خانه اروند بود .
,
نشستیم و مادر چای ریخت و با گردو و مویز روستا پذیرایی کرد علی آقا با ریختن اشک از علی اصغر و دوستی با او و کار بزرگش در اروند در شبهای شناسایی و شب قبل از عملیات ،از هر دری سخنی گفت و با اشک چشمانش، خودش را آرام کرد ،حاج مهدی کیانی هم از کارهای بزرگ اصغر گفت و ساعتی گذشت،علی اقا گفت:« مادر اصغر آمده ولی فردا و طبق وصیتش ، باید قبل تشیع در شهر او را بیاورند روستا و از بسیج تا منزل تشیع کنند.
,
مادر و چهار برادر کوچکتر از اصغر که خبر برگشت پیکرش را شنیدن مجلس روضه دوباره شروع شد.مادر با آه وناله از اصغرش گفت و او را فدایی علی اصغر آقا امام حسین دانست و ما هم با نوحه مادرانه ، مادر علی اصغر که انگار برای طفل شش ساله لالایی می خواند سرها به زیر اشکهایمان جاری شد . بعد از کربلای چهار به بعد یکبار علی آقا را ندیدم الا اینکه به یاد اصغر همیشه اشکش جاری بود و می سوخت. وقت خدا حافظی رسید از منزل آمدیم بیرون، مادر اصغر، مادری کرده بود و پوتین های برادران پسرانش راآورده بود داخل وگرنه،از برف داخل آنها پرمی شد. با ما مادری کرد و بدرقه شدیم .در میان حیاط که صدای کفترهای اصغر شنیده می شد و شاید آنها هم دنبال خبر از اصغر بودند در میان برف کوچه را طی کردیم تارسیدیم به ماشین، حرکت کردیم و چند لحظه بعد ،دم در بسیج روستا من پیاده شدم و خداحافظی کردم، نگاهم به دور شدن تویوتای آن مردان بود که......»
,
,
یاد درس کتاب فارسی اوّل ابتدایی ، افتادم که خانم معلم می خواند و بچه با صدای بلند تکرار می کردند آن مرد آمد او در باران آمد و من جواب می دادم آن مرد(علی آقا چیت سازیان و فرمانده اش حاج مهدی کیانی) در بارش گلوله وآتش از جبهه شلمچه در عملیات کربلای ۵ آمدند و زیر بارش شدید برف وباران آمدند و رفتند دوباره زیر بارش باران گلوله خبر برگشت پیکر شهید علی اصغر طاهری معروف به «غواص اذان چی »را دادند و با چشمانی پر از اشک رفتند.
,
راوی وخاطره نگار: جمشید طالبی
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه