منِ یک لاقبا و کاندیداتوری شورای شهر- قسمت دوم
ســنـگ مفت گنجـــشـک مفت!
سلسله یادداشت های منِ یک لاقبا با قلم حسن عدالتی(فعال فرهنگی تبریز) ذیل موضوع کاندیداتوری شورای شهر نگاشته شده و تصویری از نمای کلی نامزدها با لحن طنز ارائه خواهد کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ زیتون در یادداشتی به قلم حسن عدالتی نوشت:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زیتون,بعد صحبت های دفتر، ذهنم درگیر مشکلات مالی آتی و فرصتیه که پیش اومده بود، خرجی که برام نداره و البته قول تامین مالی رو هم بهم دادن. پس سنگ مفت گنجشک مفت. از طرف دیگه هم میگم نکنه بعد رای نیاوردن مورد تمسخر فک و فامیل و مردم قرار بگیرم!
,خدایا چیکار کنم؟
,بعد شام با عیال مشورت کردم. حرف قابل تاملی زد! گفت: هیچ خیری هم نداشته باشه حداقل حرف دل مردم رو که می تونی بزنی! خدارو چی دیدی شاید زد و رای آوردی و...
,راس میگه: خدارو چی دیدی شاید منم صاحب کار ثابت البته برای چهار سال شدم. سنگ مفت گنجشک مفت!
,صبح زود زنگ زدم دفتر که الان ستاد مرکزی اون ائتلاف شده! اما کسی جواب نداد! اینا که از این اول کاری، حال کار کردن ندارن! مدارک لازم رو برداشتم و راه افتاد.
,یه ساعتی جلو در وایستادم اما خبری از اعضای ستاد نشد! دو ساعت گذشت خبری نشد!
,به خودم گفتم خب زنگ بزن واسه چی الکی وایستادی که چی بشه!
,زنگ زدم! با صدای خواب آلود آقای کاندیدا جواب داد!: بله!
,گفتم: یه لاقبام، تصمیمم رو گرفتم! من هستم.
,گفت: پس تصمیمت رو گرفتی! ایول. الان کجایی؟
,گفتم: دم در ستاد! مدارکمم آوردم. کی بریم ثبت نام؟
,گفت: خودت برو ثبت نام کن و بیا ستاد. منم میام تا با هم کامل بحرفیم!
,گفتم: تنها برم! با خنده گفت: نه بابا و مامانتم ببر!
,خندم گرفت! آخه تو ذهنم ثبت نام ریاست جمهوری بود که همه با ایل و طائفه شون میان! چندتا هم محافظ و البته با پژو و پراید! البته بعد انتخابات تو کارخونه ایران خودرو هم با شاسی بلند ژاپنی میرن تا ... ولش کن.
,زنگ زدم به خواهرزادم: ایلیا جان میای با دایی بریم ثبت نام! گفت: کلاس دارم! ثبت نام چی دایی؟
,با افتخار گفتم: شورای شهر! کفش برید.
,گفت: ... لق مدرسه اره میام.
,تقریبا همزمان رسیدیم جلوی فرمانداری! وضعی بود! انگار کل شهر اومده بودن برای ثبت نام! نکنه بازم کوپن گفتن یا سبد کالا میدن! هول برم داشت! که ایلیا دستم رو کشید.
,راس میگه نباید جو گیر شم! رفتم داخل و وایستادم تو صف!
,نوبت من که رسید شروع کردم به پر کردن فرم ها! آسون بود. فقط اطلاعات پرسنلی! یعنی برای حل مشکلات شهر همین رو دونستن کافیه؟
,راستی از ایلیا خبری نیست! از جلو در غیبش زده! ناقلا احتمالا میخواسته مدرسه رو دو دره کنه منو بهونه کرده! می تونستم به داداش حسین یا برادر خانومم رضا بگم بیان! حداقل تنهایی حوصله ام سر نمی رفت! اما اوناهم سرکارن و...
,بعد تکمیل فرم و تحویل دادن مدارک و تایید ثبت نام اومد بیرون! حالا بیا ایلیا رو پیدا کن ببین کجا رفته! عجب اشتباهی کردم که به یه بچه گفتم بیاد! مثلا خواستم به داییش افتخار کنه! که کلا ناپدید شد!
,زنگ زدم بهش! با عجله گفت: دایی قطع کن الان خودم میزنگم!
,یه ساعت جلو در ساختمون نشستم و منتظر یه جقله بچه ام!
,الحمدالله پیداش شد! همین که بهم رسید بغلم کرد و گفت: دمت گرم دایی، خیلی لطف کردی! برای یه سال اینستام سوژه جور کردی!
,جااااان!!! مثل اینکه میخواد برای تبلیغ داییش از اینستاگرام استفاده کنه. ای دایی قربونش بره!
,گوشیش رو از تو جیبش درآورد و عکسهایی رو که انداخته بود خواست بهم نشون بده! تو دلم گفتم: چقدر بی انصافم من! این طفل معصوم داشته از دور مراحل ثبت نام منو عکاسی میکرده تا در تبلیغات ازش استفاده کنم!
,اما عکسها رو که نشونم داد! فکم آویزون شد.
,چندتا عکس اولش سلفی با قوی ترین مرد جهانه بود! ازش پرسیدم: مگه اینجا سالن تمرین وزنه برداری هستش؟
,با خنده گفت: نه دایی برای ثبت نام اومده بود!
,عکس بعدی با دوتا قهرمان کشتی جهان بود! ازش پرسیدم: اینا هم برای ثبت نام اومده بودن؟
,گفت: آره یه نگاه دیگه به عکس کشتی گیرا انداختم. یکیشون عجب سیبلهای پر پشتی داره!
,چندتا عکس بعدی با تکواندوکار، شطرنج باز و... بود! یه حسی بهم میگفت: اشتباهی برای ثبت نام اومدم، احتمالا اینجا ثبت نام فدراسیونی چیزی بوده که همه ورزشکارای مطرح اینجان! اما روی فرمها زده بودن شورای شهر!
,عکس بعدی با یه خواننده معروف بود! عاشق صداشم من! خوش به حال شورای شهریها! حوصلشون سر بره بهش میگن یه دهن بخونه سر کیف بیان!
,عکسای بعدی عکس چندتا بازیگر معروف بود! خواستم بپرسم الناز شاکردوست هم اومده بود البته روم نشد!
,عکس بعدی یه مجری بود که باعث آویزون شدن فکم شد! مگه شورای روستا هم اینجا ثبت نام میکنن؟
,پرسیدم: ایشون برای کدوم روستا ثبت نام کردن؟ من خودمم میرم اونجا بهش رای میدم! آخه خیلی با حاله! جوری به زبون دهاتی حرف میزنه انگار صدساله اونجاست!
,ایلیا گفت: چی میگی دایی! برای شورای شهر اومده بود!
,یهوو بازم هوول برم داشت! پرسیدم: احسان علیخانی هم اومده بود! خیلی دوس دارم توی چشماش نگاه کنم و بغض کنم! اونم بغض کنه! بعد یه دل سیر به حال خودم و جوونایی مثل خودم گریه کنیم!
,با خنده گفت: نه متاسفانه همین یه قلم کم بود! خیلی دنبالش گشتم اما متاسفانه پیداش نکردم.
,حیف...
,توی راه برگشت توی فکر بودم! آخه این همه آدم سلبریتی برای چی باید بیان توی حوزه غیر تخصصی خودشون کار کنن؟ مگه تخصص کار در این حوزه رو دارن؟ مگه صرف معروف بودن، دلیل بر توانایی هستش؟
,انصاف هم خوب چیزی! یکی نیست از خودم بپرسه اصلا تو خودت مگه این کاره ای اومدی ثبت نام!
,البته جوابم برای خودم منطقیه: برای کار
,اما یه چیزی هنوز مغزم رو مشغول کرده! اون مجری برای شورای شهر اومده بود یا شورای روستا! ولی لحن حرف زدنش خیلی باحاله! خدا بیامرز مادر بزرگم عاشق برنامه اش بود.
,,
انتهای پیام/
, انتهای پیام/]
ارسال دیدگاه