حکایت معلول کاشانی از یک تاکسی خاص؛

وقتی چهار مرد یک تاکسی را پُر نمی کنند اما…!

وقتی چهار مرد یک تاکسی را پُر نمی کنند اما…!
با آن وضع جسمانی ناجورم، پیاده از گوشه خیابان داغ به سمت خانه راه افتادم. مدام این جمله در ذهنم رژه می رفت: بعضی تاکسی‌ها با یک خانم تکمیل می‌شود، اما با چهار مرد خالی می‌ماند!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشان اول؛ امضاء محفوظ( معلول کاشانی با معلولیت ترتی کولی(نقص کره))/ روزی از روزهای گرم تابستان، ظهر هنگام هوا به شدت گرم شده بود. من که تازه از شدت امور صبحگاهی، فارغ شده بودم، در گوشه ای از خیابان منتظر تاکسی ایستادم. اندکی بعد یک تاکسی جلوی پایم نگه داشت. راننده از داخل آینه نگاهی به من انداخت و از من خواست که در صندلی جلوی ماشین بنشینم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کاشان اول, ؛ امضاء محفوظ( معلول کاشانی با معلولیت ترتی کولی(نقص کره))/ روزی از روزهای گرم تابستان، ظهر هنگام هوا به شدت گرم شده بود. من که تازه از شدت امور صبحگاهی، فارغ شده بودم، در گوشه ای از خیابان منتظر تاکسی ایستادم. اندکی بعد یک تاکسی جلوی پایم نگه داشت. راننده از داخل آینه نگاهی به من انداخت و از من خواست که در صندلی جلوی ماشین بنشینم.,

من معلولیت خاصی دارم و وقتی دچار استرس و یا اضطراب می‌شوم، بیماری‌ام به شدت اوج می‌گیرد. وقتی سوار شدم، راننده حرکت نکرد، و صبر کرد تا شاید چند مسافر دیگر هم سوار شوند. چند دقیقه گذشت، اما هیچ مسافر دیگری پیدا نشد و جالب آنکه راننده از من خواست که پیاده شوم و با وسیله دیگری بروم. عصبانی شدم و به اعتراض صدایم را بلند کردم و از او بابت این رفتارش توضیح خواستم. پرخاش کرد و گفت دلم نمی خواهد هیچ مسافری ببرم. اصلا اگر دلت می خواهد، کرایه دربست حساب کن تا حرکت کنم. چون یک مسافر هیچ سودی برایم ندارد.

,

به سختی پیاده شدم، اضطراب گرفته بودم. رفتم جلوی تاکسی ایستادم. همزمان دو نفر خانم از راه رسیدند و سوار همین تاکسی شدند. راننده به شوق آمد و خواست سریع راه بیفتد. با عصبانیت بوق زد که من کنار بروم. ولی اعتنایی نکردم. راننده داد و بیداد راه انداخت. گفتم شما که گفتی مسافر نمی بری.

,

در حین این مجادله خانم ها پیاده شده و تاکسی دیگری گرفتند و رفتند. همچنان آنجا ایستاده بودم و در افکار متلاطم خودم غرق شده بودم که خانمی با پوشش نامناسب به همراه مرد میانسالی سوار تاکسی شد و حالا که من کنار رفته بودم، راننده تاکسی با شتاب فراوان راه افتاد.

,

با آن وضع جسمانی ناجورم، پیاده از گوشه خیابان داغ به سمت خانه راه افتادم. مدام این جمله در ذهنم رژه می رفت: بعضی تاکسی‌ها با یک خانم تکمیل می‌شود، اما با چهار مرد خالی می‌ماند!

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه