فرزند و برادر شهیدان رضایی:

پدر و برادرم در یک روز و در کنار هم به شهادت رسیدند

پدر و برادرم در یک روز و در کنار هم به شهادت رسیدند
ساعاتی از شب سپری شد و خبری از پدر و برادرم نشد؛ همه نگران بودیم. چون می دانستیم پدر و برادرم در خانه نیمه کاره امان در اطراف پادگان ارتش حضور دارند، این مسئاله بر نگرانی ما می افزود، از طرف دیگر به خاطر اوضاع نامناسب اطراف پادگان ارتش کسی جرأت رفتن به آن محل را نداشت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ عبدالرحیم رضایی فرزند شهید محمد کریم رضایی و برادر شهید علی رضایی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: پدرم در نهمین روز از فروردین ماه سال 1288 در روستای سراب قامیش از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. پدرم در شرایط بد آن روزگار بزرگ می شود و بعد از اینکه به سن جوانی می رسد با مادرم ازدواج می کند و صاحب هشت فرزند می شوند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

پدرم در سال های ابتدایی ازدواج به شهر سنندج نقل مکان می کند و مشغول کارگری و کشاورزی می شود. برادر بزرگم شهید علی رضایی فرزند دوم خانواده و اولین فرزند ذکور خانواده بود. شهید علی رضایی در اولین روز از فروردین ماه سال 1327 در شهرستان سنندج به دنیا آمد.

,

 

,

ما در شهر سنندج و در محله شیخان زندگی می کردیم؛ مانند خانواده های سنتی که پسر بعد از ازدواج در گوشه حیاط دو اتاق برای خود و همسر و فرزندانش می ساخت و خورد و خوراک همه خانواده در کنار هم بود و فقط جای خواب خانواده ها از همدیگر جدا بود. برادر بزرگم در گوشه حیاط دو اتاق برای خودش ساخته بود و همه ما با هم و در کنار هم زندگی می کردیم.

,

 

,

پدر و برادر بزرگم علاقه و محبت عجیبی نسبت به همدیگر داشتند؛ تمام فرزندان پدرم یک طرف و علی آقا هم یک طرف. برادرم نیز آن قدر پدرم را دوست داشت که می گفت: همواره از خدا می خواهم که یک لحظه بدون حضور پدر در این دنیا نفس نکشم، اگر قرار شد روزی پدر در این دنیا نباشد من نیز در همان روز این دنیای فانی را ترک کنم و همراه پدرم به دنیای باقی سفر کنم.

,

پدر و برادرم صبح زود همراه یکدیگر از خانه خارج می شدند و برای کسب یک لقمه نان حلال به کارگری مشغول می شدند و هنگام غروب آفتاب با صورتی شاداب و خندان به خانه می آمدند. این پدر و پسر لحظه ای از همدیگر جدا نمی شدند و همواره با محبت و احترامی عجیب نسبت به هم در مجالس مختلف حاضر می شدند.

,

 

,

پدر و برادرم هر دو درویش بودند و در مراسمات مختلف به گفتن اوراد و اذکار مشغول می شدند؛ شب های سه شنبه و جمعه همه ما تا پاسی از شب کنار پدر و برادرم می نشستیم و آن ها به مولوده خوانی مشغول می شدند و ما نیز از شنیدن اوراد و اذکار پدر و برادرم به وجد می آمدیم.

,

 

,

پدرم داستان های زیبا و شنیدنی بسیار زیادی درباره حضرت علی(ع)، ائمه اطهار(ع) و هم چنین شیخ و مشایخ قدیم و معاصر برای ما تعریف می کرد و ما برای شنیدن داستان های تاریخی از زبان پدرم دور ایشان حلقه می زدیم و پدرم نیز هر شب یک داستان از داستان های شنیدنی قدیمی برای ما تعریف می کرد. پدرم تمام داستان هایی را که تعریف می کرد با اشعار حماسی کُردی همراه می کرد و این مسئاله بر جذابیت شب نشینی های ما می افزود.

,

 

,

پدرم بسیار مهربان بود؛ ایشان علی رغم قاطعیت و صلابتی که در خانه داشت، اما نسبت به همسر و فرزندانش مهر و محبت عجیبی داشت. پدرم در بیرون از خانه نیز با اهل محل و مردم با احترام و بزرگی برخورد می کرد و این باعث شده بود که از احترام ویژه ای نزد مردم برخوردار باشد. برادرم نیز به دلیل اینکه همیشه و همه جا کنار پدرم بود، همانند پدرم از جایگاه اجتماعی بالایی نزد مردم برخوردار بود و مردم احترام ویژه ای برای ایشان قایل بودند.

,

 

,

در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، من به همراه یکی از برادرانم در راهپیمایی های خیابان شهدای سنندج حاضر می شدیم و در میان خیل عظیم جمعیت حاضر بودیم. در آن روزها کسب و کار به کلی تعطیل شده بود و همه مردم یک صدا در راهپیمایی ها شرکت می کردند؛ پدر و برادر بزرگم نیز همراه هم در راهپیمایی ها حاضر می شدند و علیه حکومت پهلوی شعار سر می دادند.

,

 

,

چند ماهی مانده به پیروزی انقلاب اسلامی، پدرم یک قطعه زمین در نزدیکی پادگان ارتش خریداری کرد و همراه برادرم مشغول ساختن خانه بود. با نزدیک شدن به پیروزی انقلاب و به اوج رسیدن تظاهرات های مردم سنندج علیه حکومت پهلوی، کار ساختمان سازی به کلی تعطیل شد و پدر و برادرم به تنهایی مشغول ساختن خانه شدند. کار ساختن خانه به درازا کشید و تا بعد از پیروزی انقلاب هم ادامه داشت.

,

 

,

بعد از ظهر روز بیست و هشتم اسفندماه سال 1357 بود که به خانه آمدم و سراغ پدر و برادرم را از مادرم گرفتم. مادرم گفت: برای تکمیل کردن خانه به طرف پادگان ارتش رفته اند.

,

 

,

چند ساعتی گذشت، به یک باره صدای تیراندازی و درگیری تمام شهر را فراگرفت؛ گروهک های سیاسی فعال در سنندج به قصد تسلط بر پادگان ارتش و هم چنین به دست آوردن سلاح و مهمات قصد ورود به پادگان ارتش را داشتند و به همین خاطر میان آن ها و نیروهای مستقر در پادگان ارتش درگیری پیش می آید و این درگیری نزدیک به 5 روز طول می کشد.

,

 

,

ساعاتی از شب سپری شد و خبری از پدر و برادرم نشد؛ همه نگران بودیم. چون می دانستیم پدر و برادرم در خانه نیمه کاره امان در اطراف پادگان ارتش حضور دارند، این مسئاله بر نگرانی ما می افزود، از طرف دیگر به خاطر اوضاع نامناسب اطراف پادگان ارتش کسی جرأت رفتن به آن محل را نداشت.

,

 

,

چند روزی سپری شد و بعد از اینکه اوضاع سنندج آرام شد به اتفاق چند تن از آشنایان به محل درگیری رفتیم، پدر و برادرم در داخل خانه نیمه کاره امان هدف گلوله قرار گرفته بودند و به شهادت رسیده بودند. پدر و برادرم از پشت هدف گلوله قرار گرفته بودند و سینه اشان به کلی متلاشی شده بود. البته جنازه های زیادی در آن محل بود. اکثر افرادی که در آن محل بودند در همان روز اول به شهادت رسیده بودند و چون کسی نمی توانست به آن محل برود، جنازه ها چند روزی روی زمین مانده بود.

,

 

,

پدر و برادر شهیدم همان گونه که دوست داشتند و آرزو می کردند در یک روز و در کنار همدیگر به شهادت رسیدند و پیکرهای پاک و مطهرشان نیز در کنار هم در قبرستان محله شیخان به خاک سپرده شد.

,

 

,

زندگی سختی در انتظار ما بود؛ به یک باره پدر و برادرم که نان آور خانه بودند به شهادت رسیدند و جمعیت زیادی که هیچ کدام اهل کسب و کار نبودند، بدون هیچ گونه منبع درآمدی تنها مانده بودند. چند روز بعد از شهادت پدر و برادرم، درس و مدرسه را رها کردم و به همراه برادر بزرگترم، به شاگردی نزد گچ کار مشغول شدیم. مادرم نیز برای اینکه بتواند شکم بچه ها و نوه هایش را سیر کند، مجبور بود شب و روز کار کند.

,

 

,

در طول مدتی که گروهک های ضد انقلاب بر اوضاع کردستان مسلط بودند، اوضاع و شرایط ما بسیار بغرنج بود؛ تا اینکه بعد از پاکسازی کردستان و استقرار نیروهای دولتی و حکومت مرکزی در استان کردستان، از طرف بنیاد شهید و امور ایثارگران به خانه ما آمدند و پدر و برادرم را به عنوان شهید معرفی کردند و ما به عنوان خانواده شهید تحت پوشش بنیاد شهید قرار گرفتیم.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه