بخش اول خاطرات جبهه:

شهیدی که یواشکی روضه می خواند و آرام آرام می گریست

شهیدی که یواشکی روضه می خواند و آرام آرام می گریست
او آخرین روزهای سربازی را می گذراند و من «آش خور»بودم روی دیدگاه شاخ شمیران مثل عقاب می ایستاد و هیچ جنبنده ای از زیر ذره بین نگاهش پنهان نمی ماند، سرتاسرخط از چپ تا راست و تا عمق را مثل کف دستش می شناخت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع؛ چشم بسته روی ارتفاعات را فرز و سریع می رفت و می آمد. گرماطاقتش رانمی برید و آتش دشمن زمین گیرش نمی کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,

دیده بانی تنها وتنها کار اونبود، تافرصت پیدامی کرد از کوه سرازیر می شد و به عقب می رفت و آب و یخ می آورد و در خط مثل یک نیروی تدارکاتی توزیع می کرد.خودش کمتر آب می خورد و اگر می خورد،جرعه جرعه وگلوتر می کرد وبعدش ذکر «السلام وعلیک یا سید الشهداء» می گفت.
لبانش ازحرکت نمی ایستاد زیر لب دائماذکرمی گفت از لحظه لحظه عمرش استفاده می کرد و گاهی یواشکی کنجی خلوت می کرد و روضه می خواند و آرام آرام می گریست.

,
,

, ,

کارهای عاشقانه اوتمامی نداشت،جای بقیه که خسته بودندنگهبانی می داد.
پوتین های دیگران راواکس می زد.ظرف ها را می شست،غذا را آماده می کرد وسنگر رامثل خانه تر وتمیز جارومی کرد.
ازمصاحبت وهمراهی بااوسیر نمی شدم.اما خدمتش تمام شده بودوطی دو،سه روزمن را خوب توجیه کرد.روز آخر گفتم: «برادر پاک نیا   من مثل شما نمی شوم اما به منطقه توجیه شدم.حالا باخیال راحت تسویه حساب کن وبرو»
اولش طفره،رفت،اماوقتی اصرار مرادیدگفت:«باشه، می روم اما چند روز دیگر»
پرسیدم:«یعنی کی؟»
گفت:«تا عصر جمعه»
راوی:جانبازحسین توکلی

نگارش:حمید حسام

مصاحبه:جمشید طالبی

انتهای پیام/

,

کارهای عاشقانه اوتمامی نداشت،جای بقیه که خسته بودندنگهبانی می داد.
پوتین های دیگران راواکس می زد.ظرف ها را می شست،غذا را آماده می کرد وسنگر رامثل خانه تر وتمیز جارومی کرد.
ازمصاحبت وهمراهی بااوسیر نمی شدم.اما خدمتش تمام شده بودوطی دو،سه روزمن را خوب توجیه کرد.روز آخر گفتم: «برادر پاک نیا   من مثل شما نمی شوم اما به منطقه توجیه شدم.حالا باخیال راحت تسویه حساب کن وبرو»
اولش طفره،رفت،اماوقتی اصرار مرادیدگفت:«باشه، می روم اما چند روز دیگر»
پرسیدم:«یعنی کی؟»
گفت:«تا عصر جمعه»
راوی:جانبازحسین توکلی

نگارش:حمید حسام

مصاحبه:جمشید طالبی

انتهای پیام/

,

کارهای عاشقانه اوتمامی نداشت،جای بقیه که خسته بودندنگهبانی می داد.
پوتین های دیگران راواکس می زد.ظرف ها را می شست،غذا را آماده می کرد وسنگر رامثل خانه تر وتمیز جارومی کرد.
ازمصاحبت وهمراهی بااوسیر نمی شدم.اما خدمتش تمام شده بودوطی دو،سه روزمن را خوب توجیه کرد.روز آخر گفتم: «برادر پاک نیا   من مثل شما نمی شوم اما به منطقه توجیه شدم.حالا باخیال راحت تسویه حساب کن وبرو»
اولش طفره،رفت،اماوقتی اصرار مرادیدگفت:«باشه، می روم اما چند روز دیگر»
پرسیدم:«یعنی کی؟»
گفت:«تا عصر جمعه»
راوی:جانبازحسین توکلی

نگارش:حمید حسام

مصاحبه:جمشید طالبی

انتهای پیام/

,

کارهای عاشقانه اوتمامی نداشت،جای بقیه که خسته بودندنگهبانی می داد.
پوتین های دیگران راواکس می زد.ظرف ها را می شست،غذا را آماده می کرد وسنگر رامثل خانه تر وتمیز جارومی کرد.
ازمصاحبت وهمراهی بااوسیر نمی شدم.اما خدمتش تمام شده بودوطی دو،سه روزمن را خوب توجیه کرد.روز آخر گفتم: «برادر پاک نیا   من مثل شما نمی شوم اما به منطقه توجیه شدم.حالا باخیال راحت تسویه حساب کن وبرو»
اولش طفره،رفت،اماوقتی اصرار مرادیدگفت:«باشه، می روم اما چند روز دیگر»
پرسیدم:«یعنی کی؟»
گفت:«تا عصر جمعه»
راوی:جانبازحسین توکلی

نگارش:حمید حسام

مصاحبه:جمشید طالبی

انتهای پیام/

,

کارهای عاشقانه اوتمامی نداشت،جای بقیه که خسته بودندنگهبانی می داد.
پوتین های دیگران راواکس می زد.ظرف ها را می شست،غذا را آماده می کرد وسنگر رامثل خانه تر وتمیز جارومی کرد.
ازمصاحبت وهمراهی بااوسیر نمی شدم.اما خدمتش تمام شده بودوطی دو،سه روزمن را خوب توجیه کرد.روز آخر گفتم: «برادر پاک نیا   من مثل شما نمی شوم اما به منطقه توجیه شدم.حالا باخیال راحت تسویه حساب کن وبرو»
اولش طفره،رفت،اماوقتی اصرار مرادیدگفت:«باشه، می روم اما چند روز دیگر»
پرسیدم:«یعنی کی؟»
گفت:«تا عصر جمعه»
راوی:جانبازحسین توکلی

,
,
,
,
,
,
,

نگارش:حمید حسام

,

مصاحبه:جمشید طالبی

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه