نقدی بر جایگاه هنر و هنرمند در جامعه امروز
اگر هنر درباره مسائل عادی زندگی مردم آشکارا سخن بگوید، قادر خواهد بود درک آنها را از واقعیت تغییر دهد.ایران امروز چه شباهت عجیبی به اروپای غربی دوران اقتدار کلیسا پیدا کرده است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از فرهنگ کده ؛ اگر هنر درباره مسائل عادی زندگی مردم آشکارا سخن بگوید، قادر خواهد بود درک آنها را از واقعیت تغییر دهد و ایران امروز چه شباهت عجیبی به اروپای غربی دوران اقتدار کلیسا (سده پنجم و ششم میلادی) پیدا کرده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از , فرهنگ کده, ؛ اگر هنر درباره مسائل عادی زندگی مردم آشکارا سخن بگوید، قادر خواهد بود درک آنها را از واقعیت تغییر دهد و ایران امروز چه شباهت عجیبی به اروپای غربی دوران اقتدار کلیسا (سده پنجم و ششم میلادی) پیدا کرده است.,در آن دوران جامعه اروپایی به سه دسته تقسیم شده بود:دسته اول گروه کثیری از زارعین بودند که زمین را شیار می زدند، دو دسته دیگر دو نوع ارباب، یکی غیر دینی و دیگری وابسته به کلیسا است.
,جامعه امروز ما هم به سه دسته تقسیم شده است: دسته اول کارگر زحمتکشی است که شب و روز در حال دویدن برای پیدا کردن لقمه ای نان بی انتظار امید به پیشرفتی است.
,دسته دوم سرمایه دار مذهبی است که سرمایه اش را از دید دسته اول پنهان نگه داشته است و ظاهراً خیرخواهانه با آنهاست، اما پنهانی سرگرم تفریح و ازدیاد اندوخته خودش است و دسته سوم سرمایه دار غیر مذهبی است که بی هیچ پرده پوشی به تفریح و ازدیاد سرمایه اش مشغول است.
,در این میان هنر و هنرمند پایگاهی عاریتی دارند. دسته اول چنان درگیر مشکلات زندگی اش شده که فکر کردن به مقوله هنر حتی برایش مضحک به نظر می رسد، چه رسد به اینکه سراغی از آن میان تالارهای تنگ و تاریک بگیرد.
,دسته دوم اگر از فیلتر فهم اش به سلامت بگذرد بنا به دلایل اعتقادی شخصی اش با آن مخالف است. در واقع هنر برای سیستم زندگی این آدم از آنجا که ویژگی افشاگری دارد- به موی دماغ می ماند، پس خطرناک محسوب می شود.
,دسته سوم آنقدر سرگرمی های رنگارنگ دور و برش را گرفته که سلیقه اش را تنزل داده است، که حال و حوصله وقت گذاشتن به شکافتن لایه های مفهومی اتفاقات هنری با نگاه روشنفکری پیش رویشان را ندارد.
,از آنجا که تفکر غالب بر جامعه امروز متعلق به دسته دوم است، هنر دوران سختی را در حال سپری کردن است. میان متولی و مخاطب هر دو غریب مانده است. بین بودن و نبودن دست و پا می زند جامعه دارد به قطعات پراکنده تقسیم می شود. این به کنار داریم در این گیر و دار هر که به حال خود، ارتباط با جهان آزاد را از دست می دهیم. در سیستم تفکری که هر کس کلاه خویش را چسبیده که مبادا باد ببرد، رسیدن به چنین اتفاقی دور از ذهن نیست. به تدریج دارد نظامی شکل می گیرد که در اروپای آن دوران با نام «فئودالیسم» شکل گرفت.
,رنگ و لعاب سرمایه دار امروز را کنار بزنی، می بینی فرقی با ارباب فئودال آن دوره ندارد. چرا راه دور می رویم، نمونه همین حکومت ملوک الطوائفی (ارباب رعیتی) رضاخانی (شاهنشاهی) پیش از انقلاب خودمان. قبلاً به هنگام خفه شدن دستی بر گلویت حس می کردی، چرا که ظلم ارباب علنی بود، الان ذره ذره حس می کنی درحال خفه شدن هستی. تا به خود بیایی می بینی دیگر نفس ات بالا نمی آید.
,در جامعه فئودالی اروپا، واحدهای اربابی توسط یک نجیب زاده (ارباب) اداره می شد که بر همه زیر دستانش قدرت مطلقه ای را اعمال می نمود. در عوض اربابان تیول، خود خراجگذاران ارباب بزرگتری بودند که آن نیز به نوبه ی خود خراجگذار شاه یا فرمانروای کشور بود. اما در جامعه ما این تناسب هم رعایت نمی شود. در وضعیت فعلی هر سرمایه دار مستقل از هر قدرتی برای خود قدرتی مطلق است.
,بد نیست از همین زاویه نگاهی به چگونگی شکل گرفتن عصر رنسانس (نوزایی) در مقابله با قواعد قرون وسطی در اروپا بپردازیم: تغییرات سیاسی و اقتصادی آن زمان (1050-1300م) و بویژه رشد شهر نشینی به تأسیس اصناف مربوط می شود. اصناف برای صنف خود، و امنیت تجارت از اِعمال سلطه ی لُردهای فئودال بوجود آمد.
,سازمانهایی برای تنظیم و ترتیب کار، مزد، کیفیت تولید و موارد دیگری که به رفاه مردم مربوط می شد. سازمان این اصناف دارای سلسله مراتب بود، که به شکل زنجیره ای هر کس کار خود را انجام می داد و حق و حقوق خود را از بالا دست اش دریافت می کرد، بدون آنکه یکی حس کند دیگری بر گرده ی او سوار است.
,همزمان با گسترش اصناف، رشد شهرها هم فزونی گرفت. با رشد تجارت و صنعت شهرها قدرت یافتند و ابتکار عمل را به دست گرفتند و به مرور از سلطه ی فئودال های محلی خارج شدند. به تناسب رشد اصناف، فئودالیسم رو به زوال نهاد. مالیات جای خراج را گرفت. توده به این رشد فکری رسیده بود که پولی را که تا دیروز به زور از او می گرفتند، داوطلبانه تقدیم کند. بجایش دریافت کننده مالیات موظف بود از امنیت، رفاه اجتماعی و بقایش در تجارت و صنعت دفاع کند.
,برگردیم به وضعیت هنر و هنرمند در جامعه کنونی خودمان. تنها مجموعه ای است که هنوز واحد صنفی مستقلی برای خودش ندارد تا بعنوان مرجعی قانونی مدافع حقوقش باشد. انگار خودش هم نیازی به بودنش حس نکرده که تا به امروز جز گاه گاهی شکوه و ناله قدم مهمی در باب این مسئله بنداشته است. هنرمند در این وضعیت به موجودی مطرود و بی قابلیت می ماند.
,از نظر دو دسته دیگر نه زحمتکش است، نه از چنان قدرت مالی برخوردار است که بدون نیاز به آنها خودش بتواند هنرش را عرضه کند. پس به هر سازی که زدند باید برقصد تا از حمایت آنان برخوردار شود. به سراغ دسته دوم برود وسیله ای می شود برای تبلیغ و تثبیت قدرتش به سراغ دسته سوم برود آنقدر درگیر جوانب تبلیغاتی و بازاری صاحب سرمایه می شود که چیزی از اندیشه اش باقی نمی ماند.
,البته این هنرمند بهتر است در این میان جایش همین باشد که هست. مدتهاست که دیگر چشم بیدار جامعه نیست. به سوژه ای اجرایی این سالهای به ظاهر هنرمندانه بنگرید... کجای جامعه اند؟ به کدام زخم مرحم گذاشته اند؟ پرده از کدام راز برداشته اند؟ هنر برای هنر زمانی خوب است که جامعه یکدست در رفاه باشد و هنرمندش تامین.
,هنرمند امروز به لحظ سوژه از جامعه بریده است و در عالم خودش سیر میکند. تا وقتی در راستای اهداف دو دسته ذکر شده حرکت می کند، چگونه توقع دارد حمایت جامعه را برانگیزد؟ هنر و هنرمند با این اوضاع تا به مسیر حقیقی اش برنگشته مقبولیتی نزد توده (جامعه ، مخاطب) به عنوان یک عامل اثر گذار نخواهد یافت. اتفاقی که برای هنرمند اروپایی بعد جنگ جهانی رخ داد. تا هنرمند امروز ما به آن هوشیاری لازمه دریافت و خلق دست نیافته، اثرش می شود همین اتفاق ابتری که فقط خودش و زیر مجموعه اش، دلخوشک وار همدیگر را تغذیه و تزریق می کنند.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه