خاطره نگاری/
« فرمانده ای که، خادم رزمنده هابود»
حال وهوای پشت جبهه وخود جبهه هرکدامش یک دنیا حرف وحدیث داشت، از روحیه نیروها تا فرماندهان واز خاکی بودن رزمنده ها تا فرمانده ام «احمد هدایت پناه»و خواندن قرآنش روی ترک موتور تریل هر کدامش شنیدنی وخواندنی است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع؛ سال 1365 در پادگان شهید مدنی دزفول مشغول آموزش ومانور جهت عملیات بودیم وفرماندهان هم مشغول فرماندهی کارهای روزمره خودشان .
چادرها برپا، وهر کس شب روزش دنبال عمل به وظایف محوله خودش ، زندگی کردن درچادرهای جبهه هم صفای خودش را داشت هر روزی یک نفر شهردار می شد وباید از صبح تا شب با فراهم کردن صبحانه وگرفتن ناهار وصرف شام وگاهی آوردن تنقلات وعصرانه ودرست کردن چندین نوبت چای دروعده های مختلف و تهیه شربت، شستن ظرف ها وجارو کردن چادر وجمع وجور کردن اطراف آن وهمچنین آنکارد کردن پتوها، روز شهردار بودنش را به اتمام می رساند.
اسم همه افراد در لیست بودوگاهی اسم فرمانده خط می خورد ویا به علت ماموریت از قلم می افتاد. فرمانده گردان توپخانه ما احمد هدایت پناه بود . وقتی که داخل اردوگاه بود به هیچ کس مهلت نمی داد وخودش می رفت غذا می گرفت وتقسیم می کرد تا سرمان گرم تعریف بعداز ناهار ویا شام می شد ظرف ها را برمی داشت وخودش می شست وهرچه تلاش می کردیم نمی شد از دستش بگیریم وصبح زود چای درست می کرد وبا پهن کردن سفره بساط یک صبحانه جبهه ای را می چید وبعدش مشغول جمع آوری پتوها و جارو کردن چادر وآنکارد کردن آنها می شد. طوری با بچه برخورد می کرد که اگر کسی از بیرون می آمد نمی شناختش خیال می کرد حاج احمد مسئول نظافت ونیروی خدماتی است مثل یک نیروی ساده، خاکی ومتواضع بود.
مدتی بعد رفتیم آبادان ودر منازل مردم مستقر شدیم وآماده برای عملیات ، منازل گرچه بوسیله بمب باران وخمپاره وتوپ دشمن آسیب دیده بودند ولی برای استراحت مفید بودند. مدتی که آنجا بودیم مشاهده می کردم احمدآقا که فرمانده گردان بود وقتی که نیروها مشغول بودند می رفت شلنگ آب را باز می کرد وحیاط وپله ها وجلوی درب را می شست وطی بر می داشت کف حال وآشپزخانه را باطی کشی، مثل دسته گل تمیز می کرد وهیچ کس هم عهده اش بر نمی آمدکه جلوی کار کردنش را بگیرد ومن با دیدن این روحیات به خودم عشق می ورزیدم که همچون فرمانده ای دارم.
من را با خودش به قرار گاه جهت جلسه می برد ووقتی می خواست برود صدا می زدحسین کجایی برو موتور را بردار وبرویم می نشست ترک موتور تریل من هم تند وتیز می تاختم او هم از ترک موتور من را تشویق می کرد می گفت:« بتاز رزمنده اسلام» ومی رفتیم تا برسیم قرارگاه . دقایقی بعد پشت موتور خاموش می شد وقتی از آینه نگاهش می کردم متوجه می شدم که قرآن کوچک زیپی را از جیبش درآورده وترک من، دارد قرآن می خواند واز هر فرصتی، حتی ثانیه ها استفاده می کرد برای خواندن قرآن.من هم به خودم می بالیدم در فکرم به فرمانده ام و احسن می گفتم. انگار مثل یک فرشته آسمانی بود که در ترک موتور نشسته است ومن هم گازموتور را آرام آرام کم می کردم که از او وخواندن قرآنش بیشتر بهره ببرم.
راوی : حسین توکلی جانباز قطع نخاعی
تدوین : جمشید طالبی
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه