به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از آناج، جوانان دههی شصت و هفتاد ثابت کردهاند که در پای آرمانهای اسلام و انقلاب حتی استوارتر از اسلاف خود تا پای جان ایستادهاند. در شمارهی قبل با رضا نظری جانباز جبهه مقاومت هم صحبت شدیم. اینک بخش دوم این گفتوگو را میخوانید:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج, جوانان دهه, , ی شصت و هفتاد ثابت کرده, , اند که در پای آرمان, , های اسلام و انقلاب حتی استوارتر از اسلاف خود تا پای جان ایستاده, , اند, . , در شماره, , ی قبل با رضا نظری جانباز جبهه مقاومت هم صحبت شدیم, . , اینک بخش دوم این گفت, , وگو را می, , خوانید, :,آناج: از عملیاتهایی که در آنجا داشتهاید بفرمایید:
, آناج: از عملیاتهایی که در آنجا داشتهاید بفرمایید:, آناج: از عملیاتهایی که در آنجا داشتهاید بفرمایید:,در یکی از عملیاتها به کارخانهی روغن کاسترول رسیدیم، به همراه بچههای زرهی و رزمندگانی از عراق، لبنان و افغانستان و پاکستان و... در آن محوطه مستقر شدیم تا طبق دستور به آنها کمک کنیم اما هرچه منتظر ماندیم، اتفاق خاصی نیافتاد؛ یعنی آنها نمیتوانستند به تنهایی اقدامی در آن نصف روز انجام دهند. لذا شهید محرم علیپور نزد عراقیها رفت و از آنها به دلیل بطالت موجود انتقاد کرد و گفت: "همکاری کنید تا ما نیز به شما کمک کنیم کار را پیش ببرید." پرسیدند چگونه میخواهید این کار را انجام بدهید؟ علیپور پاسخ داد: "اگر شما همکاری کنید من مشکل را حل میکنم." ایشان پیشنهاد دادند با شلیکا و تانکها سراسر ساختمان مورد هدف قرار گیرد. در پی انجام این کار گرد و خاک زیادی بلند شد تا حدی که ما نیز قادر به دیدن کارخانه نبودیم.
, , , , ... , . , , : ", ." , , : ", , ." , . , .,حین اینکه شلیکهایی با تانک انجام دادیم، شهید علیپور نیز نفربرها را درست کنار ساختمان مستقر کرد. آنها تا داخل ساختمان پیشروی کردند و بخشی از نیروها مشغول پاکسازی شدند و داعشها پا به فرار گذاشت.
, , . , , .,پس از اتمام عملیات پاکسازی خواستیم مشغول خوردن نهار در داخل فضای سبز کارخانه شویم که یکآن صدایی به گوش رسید. وقتی برگشتیم متوجه شدیم تنهی یک درخت از هم کنده شد. شهید علیپور فریاد زد که پخش شوید. در همین حین یکی از بچههای پاکستانی فریاد زد که شهید دادهایم.
, , . , , . , . , , , .,شهید علیپور گفتند پیکر شهدا را از منطقه خارج کنند. لذا نفربر به راه افتاد تا در وسعتی در حدود یک میدان فوتبال زیر آتش دشمن به طرف پیکر شهدا برود؛ اما زیر شلیکهای متعدد دشمن گیج شده بود زیرا نمیدانست دقیقا پیکر شهدا کدام سمت قرار دارد. در همین حین شهید علیپور گفت "رضا برو نفربر را هدایت کن" تنها خواست خدا بود که پاهایم اراده پیدا کرد تا روی زمین خاکی که در تیر رس دشمن بود شروع به دویدن کنم تا خود را به نفربر برسانم در حالی که شلیکهای طرف مقابل در منطقه بیوقفه بود.
, . , , , . , ", " , , , .,

,
, ماجرای به عقب برگرداندن پیکر شهید محمودرضا بیضایی
, ماجرای به عقب برگرداندن پیکر شهید محمودرضا بیضایی, ماجرای به عقب برگرداندن پیکر شهید محمودرضا بیضایی,به نفربر رسیدم و جای افتادن پیکر شهید را نشانش دادم. خودم وقتی بالای سر پیکر شهید رسیدم متوجه شدم یکی از بچه های ایرانی هستند. پیکر شهید را پشت نفربر قرار دادیم. وقتی داخل کارخانه در درگیری مستقیم با داعش شدیم و در این درگیری گلولهای به پای برادر حمزه اصابت کرد که او را نیز با نفربر به عقبه منتقل کردیم و این شهید میخواستند جایگزین برادر حمزه شوند.
, . , . , ., , , .,البته پیکر آن شهید ایرانی که در داخل کانال افتاده و در اثر تلهی انفجاری داعش به مقام رفیع شهادت رسیده بود متعلق به کسی بود که به نام حسین نصرتی (شهید محمودرضا بیضایی) در آنجا شناخته میشد. رزمندهی جسور و خلاقی که عرصه را بر داعشیان تنگ کرده بود. پس از شهادت محمودرضا بیضایی یکی از بچههای آذری به نام باقر را به جای ایشان فرستادند که ایشان هم چند روز بعد در همان منطقه به شهادت رسیدند.
, , (, ) , , . , , . , , .,آناج: از شهید محرم علیپور بفرمایید، گویا در آنجا فرصت زیادی برای حضور در محضر شهید داشتهاید.
, آناج: از شهید محرم علیپور بفرمایید، گویا در آنجا فرصت زیادی برای حضور در محضر شهید داشتهاید., آناج, از, شهید, محرم, علیپور, بفرمایید،, گویا, در, آنجا, فرصت, زیادی, برای, حضور, در, محضر, شهید, داشته, , , اید, ., .,شهید محرم علیپور دل و جرات خاصی داشت؛ ما سکوهایی را برای تانکها درست کرده بودیم تا طرف مقابل را از بلندی بهتر مورد هدف قرار بدهیم که بچهها هنگام شلیک از آنها بالا رفته خیلی سریع برمیگشتند. علیپور میگفت بالای سکو نترسید و کمی تامل کنید، در این بلندی که اتفاقی برای تانک نمی افتد! اما بچهها میگفتند پرتاب و اصابت یک موشک به تانک سه ثانیه هم طول نمیکشد. بیراه هم نمیگفتند اما علیپور از سکو بالا رفت و شروع به بیل زدن کرد، من هم کنارش رفتم، از آن بالا سر برآورد و رو به بچهها گفت، ببینید ترسی ندارد و هیچ اتفاقی هم نمیافتد. سر نترسی داشت هر چند که بخاطر همین کارهایش بارها زخمی شده، موج و ترکشهای زیادی را تجربه کرده بود. به یاد دارم که یکبار ترکش به دستش اصابت کرده و به بهداری منتقل شده بود اما شبانه که همه خواب بودند، به طور پنهانی آنجا را ترک کرده و به پادگان برگشته بود.
, , , , . , , ! , , , , ., , , , . , , . , .,آناج: آیا شاهد کمک کشورهای دیگر به داعش بودید؟
, آناج: آیا شاهد کمک کشورهای دیگر به داعش بودید؟, آناج: آیا شاهد کمک کشورهای دیگر به داعش بودید؟,خبر آمد که دو هزار موشک کرنت (هدایت شونده و ضدتانک) از ترکیه وارد شده است و ما باید خیلی مواظب باشیم. البته همان روزها خبر پیدا شدن پیکر شهید روحالله طالبی اقدم از بچههای مرند را نیز به ما دادند.
, (, ), . , , , .,شهید طالبی در حالی که مجروح بود اسیر داعش شده بود و در حدود دوماه خبری از ایشان نبود. تا اینکه در یکی از پاکسازیها بچهها دیده بودند یک دست لباس بچههای شبستر در گوشهای از یک ساختمان مخروبه افتاده است. با دیدن این نشانهها شروع به کندن زمین کرده و پیکر شهید را یافته بودند. البته در این مدت خانوادهاش تصور میکردند روحالله هنوز زنده است...
, . , , , , , است. , , . , , , , ...,

,
, محمدرضا باشین بلالیدی...
, محمدرضا باشین بلالیدی..., محمدرضا, باشین, بلالی, , , دی, ..., ...,نیروهای جدیدی به منطقه اعزام شده بودند و قرار بود از بین آنها یکی نفر که جسورتر و نترستر بودد برای رانندگی تانک انتخاب کنیم.در بین نیروهای تازه نفس به محمدرضا فخیمی برخوردیم و او را با خود به خط بردیم. محمدرضا یک نیروی تازه وارد بود اما از دانشکده زرهی آمده بود وهرچند که کم تجربه بود ولی تخصص عجیبی داشت.
, , ., ., ,جالب است که در شمالغرب او هرجا میرفت، و یا هرگاه که او در ماشین بود، یک درگیری اتفاق میافتاد و فرمانده به او میگفت: "محمدرضا نین باشی بلالی دی" بچهها به شوخی میگفتند دیگر محمدرضا به منطقه نیاید، هروقت او می آید درگیری رخ میدهد.
, , , : ", " , , , , .,آناج: از نحوهی مجروحیت خود بگویید.
, آناج: از نحوهی مجروحیت خود بگویید., آناج, از, نحوه, , , ی, مجروحیت, خود, بگویید, ., .,در یکی از عملیاتهای حساس که محمدرضا قرار بود همراه ما باشد، به او گفتم: "محمدرضا اگر استرس و دلهره داری نیا، چون در این منطقه باید سرعت تانک را در آخرین حد ممکن بالا ببریم و گرنه در معرض گلولههای دشمن قرار خواهیم گرفت" بلافاصله جواب داد که نه حتما میآیم و از پس کار هم برخواهم آمد.
, , : ", , " , , .,بر خلاف قواعد نظامی به جای اینکه در بخش فرماندهی بنشینم، من همراه او روی تانک رفتم تا اگر خدای نکرده اتفاقی برای او بیفتد بتوانم تانک را پیش ببرم. آنچنان که در ابتدا قول داده بود به بهترین نحو ممکن در آن منطقهی خاکی با پستی و بلندیهای بسیار تانک را پیش برد و به موضعی که میخواستیم رساند.
, . , , , , .,پس از مستقر شدن هم بیش از 15 تیر شلیک کردیم. شنیده بودم موقع مورد هدف قرار دادن دشمن و شلیک به او هیچ دعایی بی اجابت رد نمیشود؛ برای همین با هر شلیک من هر چه میتوانسم دعا کردم و همه ی آن دعاها نیز اجابت شد مگر یکی از آنها که آن نیز شهادت است.
, 15 , . , , .,داعش از موشک 160 میلیونی برای زدن یک نفر استفاده میکرد
, داعش از موشک 160 میلیونی برای زدن یک نفر استفاده میکرد, داعش از موشک 160 میلیونی برای زدن یک نفر استفاده میکرد, داعش از موشک 160 میلیونی برای زدن یک نفر استفاده میکرد,هنگام ظهر، نمازمان را اقامه کرده و منتظر بودیم که نهار بیاورند؛ تانک را هم در عمیقترین قسمت خاکریز پارک کردیم که دیگر امکان شلیک به آن از طرف دشمن وجود نداشت و کلا تانک بدنه مخفی بود هر چند که هر دو طرف خاکریز مقر دشمن بود که نفر را با موشک کرنت می زدند! موشکی که قیمت هر عدد آن 140 الی 160 میلیون تومان است اما آنها به قدری امکانات داشتند که هر موشک را به یک نفر شلیک میکردند.
, , ! , 140 , 160 , , .,(ناگفته نماند که این اتفاقات قبل از حوادث خان طومان واقع شده بود و دربرخی مناطق قصد تصرف نداشتیم بلکه به صورت ایضایی جنگ میکردیم؛ قرار بود اول خان طومان و بعد راشدین پس گرفته شود تا فشار نیز از نبل الزهرا برداشته شود که این روند قدری زمان بر بود).
, (, , ).,پشت خاکریز ما ساختمانی وجود داشت که عراقیها و بچههای حزب الله لبنان از آنجا خمپاره شلیک میکردند. وقتی غذای ما را آوردند، ماشین را پشت آن ساختمان پارک کرده بودند و به ما گفتند بروید و غذاهایتان را بردارید؛ به خیال برداشتن غذا پتو را کنار کشیدم اما دیدم زیر آن پر از موشک است! گفتند از صبح دارید شلیک میکنید، حتما مهماتتان کم شده است؛ اینها را آوردیم که شلیک کنید. به بچهها گفتم بیایید اول این موشکها را درون تانک بارگیری کنیم و بعد با خیال راحت نهارمان را بخوریم. محمدرضا گفت: "من هم میخواهم چند تایی موشک به سمت دشمن بزنم". گفتم:" اشکال ندارد، من یا سید به جای تو رانندگی میکنیم تا تو چند هدف را شلیک کنی". البته او با راندن تانک نقش مهمتر از ما ایفا میکرد اما خودش علاقهی زیادی داشت که دشمن را مستقیما از پای درآورد.
, , , . , ! , , , . , , , . , , , ". , :" , , ". , , , .,از راننده تویوتا خواستیم تا ماشین غذا را نزدیک تر بیاورد تا موشکها را خالی کنیم اما او قبول نکرد؛ به او گفتم هرچه باشد آوردن تویوتا به اینجا، بهتر و راحتتر از بردن تانک به پشت ساختمان است! اما او راضی نشد و محمدرضا سوئیچ را از دستش گرفت، به سرعت کنار تویوتا رفت و آن را تا نزدیکی تانک آورد. سپس رو به راننده تویوتا کرد و گفت: "یاد بگیر به همین راحتی!" درواقع محمدرضا همه جا اینگونه با دل و جرات عمل می کرد. 10 موشک پشت تانک قرار دادیم و چون میخواستم محمدرضا شلیک کند، و من تانک را برانم به سید گفتم تا او بارگذاری موشکها را انجام بدهد. سید داخل شد و کار راشروع کردیم اولین خرج را به سید داده بودیم که صدای صوت موشک آمد به سمت صدا برگشتم..
, , ! , . , : ", !" , . 10 , , .,یکباره دیدم یک موشک کرنت دارد به سمت تانک میآید و من در آن لحظه نمیدانستم چکار باید بکنم؛ اگر تکانی به خودم نمی دادم قطعا از وسط دو نیم میشدم. با خود میگفتم بهتر است خودمان را از روی تانک پرت کنیم. البته همه این فکرها در یک دهم ثانیه از ذهنم میگذشت چرا که موشک در سی متری ما قرار داشت و یک ثانیه هم طول نمیکشید تا اصابت بکند.
, , , , ., . , , , .,
موشک منفجر شد و من وقتی چشم باز کردم خودم را روی زمین دیدم. همه فکرم پیش سید بود و با خود میگفتم آن موقع سید سرش را از تانک بالا آورده بود و قطعا با اصابت موشک شهید شده؛ دو دخترش به نام های سیده زهرا و سیده فاطمه جلوی چشمانم میآمدند. در همین حین شروع به قرائت تشهد کردم و از خدا خواستم اگر قرار است شهید بشوم، همین جا در معرکه شهیدم کن نه در عقبه؛ شرایط به گونهای بود که اصلا فکر زنده ماندن را هم به ذهن خود راه نمیدادم.
, . , , , . , , , .,گفتم خدایا قصد شهید کردن نداری اما این آتش من را خواهد سوزاند
, گفتم خدایا قصد شهید کردن نداری اما این آتش من را خواهد سوزاند, گفتم خدایا قصد شهید کردن نداری اما این آتش من را خواهد سوزاند, گفتم خدایا قصد شهید کردن نداری اما این آتش من را خواهد سوزاند,یکدفعه خرجهای روی تانک را دیدم که شروع به آتش گرفتن کرد و با حرارتی بیش از 300 درجه سانتی گراد، شعله هایشان تا 15 متر بالا رفت! داشتم با خدا میگفتم که گویا قصد شهید کردن ما را نداری اما این آتش ما را میسوزاند و بهتر است فرار کنم. تمام توانم را به کار گرفتم و بلند شدم تا فرار کنم، اولین قدم درد شدیدی را در پای خود احساس کردم، پای چپم را که حرکت دادم و وقتی نوبت به پای راست رسید، روی زمین افتادم و دیدم که پای راستم شکسته است. داد زدم و کمک خواستم. غیر از من حدود 15 نفر دیگر از جمله رزمندگان افغانی و عراقی هم آنجابودند و دو نفر که یکی نزدیکی تانک و دیگری در سنگر بود، شهید شده بودند و خیلی ها زخمی.
, , 300 , 15 , ! , , , . , . , . , 15 , ,کسی نبود که کمکم کند، چون اکثرا مشغول زخمیها بودند؛ مگر یک جوان 18 ساله افغانی که خودش را به من رساند و زیربغلم را گرفت و مرا در حالی که روی زمین میکشید، عقبتر برد اما در بریدگی خاکریز، درست جایی که تک تیرانداز شلیک میکرد، روی زمین گذاشت و فرار کرد. سرش داد کشیدم و گفتم: "خب میگذاشتی همان جا میمُردم، چرا آوردی درست در تیررس دشمن رهایم کردی؟!" سپس با یک نفر دیگر آمد و مرا کناری کشیدند، سرم را روی پاهایش قرار داد و شروع به گریه کرد؛ من هم مدام ذکر یاحسین(ع) را با خود تکرار میکردم. از افغانیها خواستم پوتینم را درآورند که اتفاقا زیر آن نیز ترکشی اصابت کرده بود و خیلی عذابم میداد؛ با درآوردن پوتین دردم آرام تر شد.
, 18 , , , . , : ", , , !" , (, ) , , . , , , .,مرا داخل یک ون قرار دادند و بعد از چند لحظه یک نفر را هم آوردند و کنار من گذاشتند؛ سر و صورتش پر از خون و لباسهایش پاره پاره شده بود؛ با خود گفتم مگر این بیچاره کجا بوده که به این روز افتاده!
, , !,چهار دقیقه بیشتر طول نکشید که به اولین مقر بهداری رسیدیم و شروع به پانسمان زخم هایمان کردند. همان جا یکی از مسئولین خودمان بالای سرم آمد و از من در مورد ماوقع پرسید و من نیز گفتم اول تو بگو از سید چه خبر؟ او هم می گفت نه اول از خودت بگو! در واقع میخواست مرا به حرف بگیرد تا بیهوش نشوم که البته یک لحظه هم بیهوش نشدم و تا زمانی که به حلب برسم، کاملا به هوش بودم و لحظه به لحظه اش را عذاب میکشیدم.
, . , ! , , .,به مجروحی که کنار من بود، سرمی وصل کردند و با برانکارد داخل آمبولانس قرار دادند و یک نفر پرستار نیز بالای سرش گماشتند. مرا هم داخل یک پتوی خاکی! کنار او گذاشتند. مسئول زرهی تعریف میکرد که وقتی تو را در آن حال دیدیم، گمان میکردیم شهید شوی و از زنده ماندنت نا امید بودیم برای همین داخل پتو پیچیدیم و تصور کردیم آن یکی رزمنده زنده میماند برای همین به او بیشتر میرسیدیم.
, . , ! , . , , , , .,مجروح کنار دست من چندبار دستش روی من افتاد و پرستار دستش را کنار کشید؛ یکباره صدایی از او شنیدم که جملهای گفت؛ من که از روی اشهد گفتنهایش متوجه نشده بودم، با همین جمله فهمیدم که اوهم ترک زبان و از بچههای خودمان است. متوجه شدم آن مجروح که کنار من است محمدرضا فخیمی است.
, , , . , .,محمدرضا کنار من بود که شهید شد
, محمدرضا کنار من بود که شهید شد, محمدرضا, کنار, من, بود, که, شهید, شد,از محمدرضا سراغ سید را گرفتم اما گفت خبری از او ندارد و سپس چند بار ذکر الله را تکرار کرد و یکباره ضربانش کند شد و پرستار را دیدم که دارد به او شُک وارد می کند. بالاخره به بیمارستان رسیدیم و آنجا از هم جدا شدیم و دیگر خبری از محمدرضا نداشتم و نفهمیدم که او در همان لحظه "الله الله" گفتنش شهید شده است.
, . , ", " , .,مرا به اتاق عمل بردند، با وضعیتی که شاهدش بودم، انتظار داشتم پایم را قطع کنند اما وقتی به هوش آمدم، در اولین اقدام ملافه را از پایم کنار زدم و دیدم آن را قطع نکرده اند و خوشحال شدم. به خیال اینکه محمدرضا سالم است، مدام به فکر سید بودم و میگفتم حتما شهید شده است.
, . , , .,بعدا سید تعریف میکرد که در اثر موج انفجار موشک، چشمانش تاریک شده و یک نفر او را از تانک بیرون کشیده و روی زمین پرت کرده است. میگفت یکی از مسئولان مرا به بهداری برد و در بهداری به من مورفین تزریق کردند و قدری بینایی به چشمانم برگشت. با اینکه خودم حال خوشی نداشتم اما یک نفر بالای سرم آمد و از من خواست که جهت شناسایی جنازهای، همراه او به سردخانه بروم.سید تعریف میکرد که وقتی در سردخانه جنازه را نشانم دادند، دیدم که او محمدرضاست! سپس پیکر را جای خودش بازگرداند و رفت دومین جنازه را جهت شناسایی بیرون بکشد که با خود گفتم حتما آن هم تویی و من دیگر تاب دیدن جنازه رضا را ندارم؛ برای همین با چشم گریان از سردخانه خارج شدم. البته جنازه دوم متعلق به یکی از شهدای افغانی بوده و من در آن لحظه در اتاق عمل بودم.
, , . , , . , , ., , ! , . البته , .,بعد از انجام عمل جراحی در حلب، به دمشق رفتم و از آنجا با همسرم تماس گرفتم؛ او به من گفت برای شما اتفاقی افتاده؟ گفتم نه اتفاقی برای من نیافتاده؛ گفت: ولی آقاسید خیلی ناراحت بود و گمان کردم برای شما اتفاقی افتاده؛ من هم گفتم سید دیروز تمام کرد! گفت نه سید سالم است و زنگ هم زده بود؛ من هم تازه با همسر سید حرف زده ام و نگرانی از بابت آنها وجود ندارد. من با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم به قدری که دیگر در پوست خودم نمیگنجیدم.
, ؛ , ! , . , , .,به تهران رسیدیم و سه عمل جراحی نیز آنجا انجام دادم و سپس به تبریز منتقل و یک هفته هم در بیمارستان محلاتی بستری شدم.
, .,آناج: چگونه از مجروحیت همسرتان باخبر شدید؟
, آناج: چگونه از مجروحیت همسرتان باخبر شدید؟, آناج, چگونه, از, مجروحیت, همسرتان, باخبر, شدید؟,زهرا پیشنمازی_ چند روزی بود که رضا تماسی با من نگرفته بود اما من با همسر آقاسیّد در ارتباط بودم و اتفاقا دلهره و نگرانیهای او را دلداری میدادم و می گفتم اگر شوهرت پشت تلفن ناراحت بوده، حتما صحنه های ناراحت کننده ای را دیده است، هرچه باشد جنگ است و کشت و کشتار دارد؛ آنها مثل ما زندگی روزمره و عادی ندارند. من خود به این درک از فضا رسیده بودم چرا که بعد از اعزام شاهد تغییر حال و هوا و اخلاق آقارضا هم بودم.
, _ , , . , .,از طرفی شوهرم به من گفته بود اگر شهید شوم خبرش زودتر به اطلاعتان میرسد، پس هیچ وقت نگران من نباش. لذا وقتی تماسش به تاخیر افتاد، فکر شهادتش را نمیکردم و با خود میگفتم رضا خود گفته اگر شهید شود خبرش را زودتر میآورند.
, , . , , , , .,سه روز گذشت، در حال نماز بودم که زنگ گوشی به صدا درآمد، نمازم را قطع نکردم اما گوشی را بازکردم و کسی که تماس گرفته بود متوجه شد که من درحال نمازم. آقا رضا بود که بعد از 20 دقیقه دوباره تماس گرفت و گفت به ایران برمیگردم. من معنی این حرف را متوجه شدم و با خود گفتم حتما اتفاقی افتاده که رضا انقدر زود میخواهد به تبریز برگردد. رضا گفت اتفاقی نیافتاده و فقط پایش زخمی شده است.
, . , 20 , , . , , . , .,فردای آن روز رضا را به تهران آوردند، خیلی اصرار کردم که اجازه بدهد من نیز به تهران بروم اما موافقت نکرد و چند روزی را هم اینگونه در انتظار ماندیم تا اینکه به تدریج به خانواده هایمان هم اطلاع دادم و به همراه پدرشوهرم به تهران رفته و رضا را به تبریز آوردیم.
, .,
آناج: با توجه به سختی ها و محدودیت هایی که در زندگی مشترکتان به وجود آمده، آیا از موافقت با اعزام همسرتانبه سوریه، پشیمان نیستید؟
, آناج: با توجه به سختی ها و محدودیت هایی که در زندگی مشترکتان به وجود آمده، آیا از موافقت با اعزام همسرتانبه سوریه، پشیمان نیستید؟, آناج, با, توجه, به, سختی, ها, و, محدودیت, هایی, که, در, زندگی, مشترکتان, به, وجود, آمده،, آیا, از, موافقت, با, اعزام, همسرتان, به, سوریه،, پشیمان, نیستید؟,همسر جانباز_ هرگز پشیمان نیستم و دعا میکنم سلامتی شان را به طور کامل به دست بیاورند و دوباره به جبهه بازگردند. جای شوهر من کنج خانه نیست و ای کاش در اعزام آخر نیز در آخر ماموریت و مجاهدت مجروح میشدند نه در 10 روز اول؛ من بیشتر نقش آفرینی جهادی شوهرم را میپسندم اما مجروحیت و جانبازی اش مرا از موافقت با اعزامش پشیمان نمیکند. البته من اولین بار از رفتنش ناراحت بودم اما بعدا قلبا راضی شدم.
, . , , 10 , , , . , .,آناج: چگونه به این رضایت قلبی رسیدید؟
, آناج: چگونه به این رضایت قلبی رسیدید؟, آناج, چگونه, به, این, رضایت, قلبی, رسیدید؟,باور به شهادت را پیدا کردم و از خدا خواستم شوهر مرا هم به این درجه برساند. به هرحال هر انسانی روزی میمیرد اما مرگ عادی خیلی فرق دارد با شهادت؛ و من آرزو میکنم تمام کسانی که به بلوغ فکری و درک الهی از شهادت میرسند، به آرزوی شیرین خود دست یابند.
, . , , , .,آناج: پس از جانبازی و بازگشت به خانه، چه بازخوردی از همسر، خانواده و اطرافیان خود دریافت کردید؟
, آناج: پس از جانبازی و بازگشت به خانه، چه بازخوردی از همسر، خانواده و اطرافیان خود دریافت کردید؟, آناج, پس, از, جانبازی, و, بازگشت, به, خانه،, چه, بازخوردی, از, همسر،, خانواده, و, اطرافیان, خود, دریافت, کردید؟,خانواده و همسرم همه جانبه از من پشتیبانی میکنند. به یاد دارم در اولین اعزام که من در سوریه بودم، پدربزرگم فوت کرد و برادرم خبر آن را به صراحت به من گفت، گویی یک اتفاق عادی افتاده باشد. فرماندهمان به من اجازه داد که با پرواز روزبعد به تبریز برگردم تا حداقل در مراسم شب هفت شرکت کنم. من با پدرم تماس گرفتم اما او اجازه نداد و گفت حتی اگر خبر فوت ما را هم شنیدی، برنگرد، اول به وظیفه ای که در دفاع و جهاد داری عمل کن. گفتم پدرجان! از طرف من هیچ مشکلی وجود ندارد و فرماندهمان نیز با آمدنم موافقت کرده است؛ اما او قبول نکرد و گفت وظیفه ای که در سوریه داری خیلی مهمتر از شرکت در مراسم ختم پدربزرگ است.
, , . , . , , . , . , ! , .,وقتی خبر اعزام دوستانم را میشنوم حسرت میخورم
, وقتی خبر اعزام دوستانم را میشنوم حسرت میخورم, وقتی خبر اعزام دوستانم را میشنوم حسرت میخورم,من اکنون با اینکه چندسالی در این وادی فعالیت کرده و آسیبها و مجروحیتهای زیادی راهم تجربه کردهام، ولی احساس میکنم هنوز هم دستم خالی است و هنوز نتوانستهام نقشی در این مسیر الهی ایفا کنم. وقتی پس از مجروحیت به تبریز برگشتم، هرشب که میخوابیدم، هنگام صبح که چشم باز میکردم، از عمق وجود احساس میکردم هیچ کاری نکردهام و هنوز هم دست خالی هستم. این احساس خوشایندی نبود و از این بابت مدتی افسرده شده و طبق تجویز روانپزشک قرص ضدافسردگی مصرف میکردم.
, , , , . , . , .,وقتی سردار به من گفت که دیگر مرا بدلیل جراحت شدیدم به منطقه نمیفرستند، خیلی ناراحت شدم و به دوستانم توصیه میکنم قدر سلامتی خود را بدانند که اگر آن را از دست بدهند، دیگر توفیق حضور دوباره در جبهه، خیلی سخت به دست می آید. اکنون نیز هرگاه خبر اعزام دوستانم را میشنوم به شدت حسرت می خورم از اینکه من نمی توانم به قافله آنان بپیوندم.
, . , .,وصیت شهید علی پور است که می گوید: "گمان نکنید ما نسبت به جامعه دین داریم، ما هنوز برای انقلاب هیچ کاری نکرده ایم." این واقعیت حال من است که هیچ کاری نکردهام و مطمئنم اگر قدری کوتاهی کرده یا از حق منحرف شویم، شهیدان و محمدرضایی که کنار دست من به شهادت رسید، از خون خود نمیگذرد. ما هیچ نکرده ایم و هرچه کرده ایم فقط انجام وظیفه و عمل به تکلیف بوده و بس.لذا با وجود مشکلاتی که بعد از جانبازی به زندگی مان مترتب شده، هیچ ادعایی نداریم.
, ." , . , ., .,متاسفانه دید نامنصفانهای از طرف جامعه به ما وجود دارد و آنها فکر می کنند ما به نیات مادی به این وادی وارد شدهایم و حتما پول کلانی دریافت می کنیم که حاضریم خودمان را به کام مرگ بفرستیم. در حالی که من تا مدتی پیش در یک خانه سازمانی در شبستر زندگی میکردم و بعدا پدرم از سردار اجازه گرفت تا مرا به تبریز بیاورد و برایم خانه ای اجاره کند تا نزدیکی آنان زندگی کنیم که ابتدا سردار موافقت نمیکرد و میگفت رضا که درآمدی برای پرداخت کرایه ندارد؛ پدرم اعلام آمادگی کرد که اجاره خانه مان را نیز خودش پرداخت کند.
, . , .,آناج: آیا تابحال مورد شماتت افراد جامعه قرار گرفته اید؟
, آناج: آیا تابحال مورد شماتت افراد جامعه قرار گرفته اید؟, آناج, آیا, تابحال, مورد, شماتت, افراد, جامعه, قرار, گرفته, اید؟,به کرات شماتت دیگران را شاهد بودهام؛ مخصوصا در عمل توهینهای بسیاری را دیده ایم، توهینهایی که اشک از چشمانمان جاری ساخته است. من از این برخوردها دلگیرم چون ما انتظاری از آنها نداریم و معامله هرچه بوده، با خدا بوده، نه با آنها! پس دلیلی ندارد که آنها به ما توهین کنند. من با اینکه جانبازم و توان راه رفتن و روی پا ایستادن ندارم، اما تا بحال از کسی تقاضا نکرده ام که خارج از نوبت کارم را راه بیاندازند، من بین دیگران که جسمی سالم دارند و خودم که سالم نیستم، فرقی قایل نبوده و انتظاری از مردم ندارم، با این حال باز هم متحمل توهین هستم.
, . , ! , . , .,ما موقعیت حساسی در جامعه داریم؛ نسبت به رفتارها و برخوردهایمان حساسیم تا مبادا سوءبرداشتی از طرف دیگران به وجود نیاید و به خاطر جانبازی انگهای نامربوط به ما نزنند. در عین حال ادعایی هم نداریم. نه ما و نه خانواده ی شهدا هیچ ادعا و انتظاری نداریم؛ هرچند که شهدا و خانواده شان باید به شایستگی مورد تکریم قرار بگیرند اما این اتفاق نمی افتد، همچنانکه در مراسم سالگرد شهید محمدرضا فخیمی نیافتاد، اما پدر و سایر اعضای خانواده اش هیچ ادعا و انتظاری نداشته و ندارند.
, . , . , .,وقتی جهت درمان به بیمارستان اعصاب و روان مراجعه کردم، جانبازانی را دیدم که از سی سال گذشته تا بحال قرص مصرف می کنند و 11 ماه سال را هم در بیمارستان بستری می شوند. من که یکسال بود دارو مصرف می کردم، به پزشک اعتراض کردم که چرا دوره درمان به پایان نمی رسد و چرا تغییر چندانی با این قرصها احساس نمی کنم؟! پزشک در جواب من گفت می توانی قرصها را کنار بگذاری! اما به محض کنار گذاشتن قرصها بستری شدم. وقتی پزشک بیمارستان فجر وضعیت مرا مشاهده کرد، گفت: او همین جا ماندنی است ... با این حرف، پدرم ناراحت شد و گریه کرد ... او حق داشت تا این حد ناراحت شود چون موجی شدن حالتی دردناک است و کسی نمیتواند آن را درک کند و من ترجیح میدادم هر چهار دست و پایم را از دست میدادم اما موج گرفته نمیشدم؛ موج نه درمان دارد و نه پایان، بلکه روز به روز هم بدتر و وخیم تر میشود.
, 11 , . , ! , ! , . , ... , ... , .,یکی از بیماران بستری از من پرسید تو چرا بستری شدهای؟ گفتم بعد از یکسال اثری از قرصها در من ایجاد نشده و من مصرف آن را متوقف کردم اما به محض قطع کردن مصرف دارو ها کارم به اینجا رسید. گفت پسرجان! ما سی سال است این قرص ها را مصرف می کنیم اما هنوز هم اینجاییم ...
, . , ! , ...,برای امروزیها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم بودن دریافت نمیکنیم
, برای امروزیها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم بودن دریافت نمیکنیم, برای امروزیها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم بودن دریافت نمیکنیم,جالب است که همانجا، یکی از جانبازان که هم جانباز جنگ بود و هم جانباز فتنه، از من پرسید درست است که میگویند شما برای رفتن به سوریه و عراق میلیون ها دستمزد میگیرید؟ گفتم من ریالی هم از این بابت دریافت نمی کنم. او با تعجب پرسید: مگر میشود؟!
, . , !,برخی هم میگویند ما به خاطر شهادت، خودمان را به میدان معرکه انداختهایم اما من شهادت را الان نمیخواهم؛ ما دوست داریم هرچه در توان داریم تلاش کنیم، تاثیربگذاریم، جبهه حق را پیشتر ببریم و در آخر شهید شویم... وگرنه ما در پی مرگ نیستیم، ما تلاشمان برای ادای دین است.
, ... , .,

,
, بهتر است بدانید من نوزادی پسرم را ندیدهام، چون از زمانی که او به دنیا آمده من مدام در ماموریت بودم و اکنون هم که عکس هایش را نگاه می کنم برایم تازگی دارند چون آن روزهایش را فقط در عکس میبینم؛ اما کدام پدر است که نخواهد فرزند نوزادش را ببیند و روزهای بزرگ شدنش را کنارش باشد؟! من آن زمان توانستم کنار بچه ام باشم که او زبان باز کرده بود! کدام پدری این رویاهای شیرین را با پول معامله می کند؟!
, ! , ! , !,جهاد کار هرکس نیست ... وقتی به مردم می گویند اگر پای داعش به ایران برسد، چه میکنید؟ خیلی ها میگویند ما کشور را ترک میکنیم! خیلیها می گویند پس ارتش بیست میلیونی سپاه و بسیج کجاست؟! یعنی خیلیها احساس وظیفه و تکلیف نمیکنند که باید به جهاد بروند. این کدام منطق است که هنگام جنگ وظیفه بر عهده بسیجی ها و سپاهی و دیگر نظامی هاست اما در روزهای آرامش و رفاه، شهر را متعلق به خودشان و خانواده شان می دانند؟!
, ... , ! , ! , . , !,آناج: در آن بحبوحه جنگ و درگیری، فرصت زیارت بارگاه حضرت زینب را پیدا می کردید؟
, آناج: در آن بحبوحه جنگ و درگیری، فرصت زیارت بارگاه حضرت زینب را پیدا می کردید؟, آناج, در, آن, بحبوحه, جنگ, و, درگیری،, فرصت, زیارت, بارگاه, حضرت, زینب, را, پیدا, می, کردید؟,وقتی در خط مقدم بودیم، این توفیق را پیدا نمیکردیم اما بچه های پشتیبانی هر هفته یکبار به حرم مشرف میشدند. البته برخی هم که داخل شهر بودند، هر روز توفیق زیارت داشتند. اما من که مدام در خط مقدم بودم، بیش از چندبار به حرم نرفتم هرچند که در خط مقدم نیز حضور و نگاه کریمانه حضرت زینب(س) را احساس می کردیم.
, . , . , (, ) , .,حضرت زینب(س) گفت چرا مانع مدافع حرم ما میشوی؟
, حضرت زینب(س) گفت چرا مانع مدافع حرم ما میشوی؟, حضرت زینب(س) گفت چرا مانع مدافع حرم ما میشوی؟,یکی از فرماندهان از زبان یکی از رزمندگان اعزامی عراقی تعریف میکرد که بعد از چند دوره اعزام به جبهه، به خانه برگشته بودم اما وقتی میخواستم بار دیگر عازم جبهه شوم، همسرم مانع شد و گفت تو به تکلیفت عمل کردهای و ما هم در خانه تنها و بدون درآمد در مضیقه هستیم. وسایلم را برداشت و مانع از رفتن من شد. آن شب نا امید خوابیدم و صبح در کمال تعجب ساک و وسایلم را آماده و پوتینهایم را واکس شده دیدم! همه را همسرم آماده کرده بود. با تعجب علت این کارش را پرسیدم و گفتم تو که دیشب آنطور قاطعانه مخالف رفتنم بودی، امروز چه خبر است؟ همسرم گفت: حضرت زینب(س) را به خواب دیدم که فرمود، هر چند برادرم عباس نگهبان حرم ما است اما شوهر تو نیز کمک حالمان بود؛ تو چرا مانع او می شوی؟ ... این بود که همسرم با چشمان گریان، خود بند پوتین هایم را بست.
, . , . , ! , . , (, ) , ... , .,همسر جانباز_ روزی که برای آوردن تن زخمی رضا به تهران رفتیم، همه مخالف رفتن من بودند و پدرم میگفت ممکن است آنجا از شدت ناراحتی گریه کنی و اشک های تو پای رضا را در این وادی سست کند. من به آنها اطمینان دادم که این اتفاق نمیافتد و از طرف دیگر از حضرت زینب(س) صبر مسالت کردم. وقتی با جسم زخمی و رنجور او مواجه شدم، واقعا ناراحت کننده بود اما من خودداری کردم و موهایش را شانه زدم. من صبور بودم اما جالب است که پدرم نتوانست مانع اشکهای خود شود! او مدام به سر و صورت رضا بوسه میزد و گریه میکرد.
, _ , . , (, ) , . , . , ! , .,در همان حین، طاها (فرزندمان) نزدیک آمد و با زبان کودکانه به رضا گفت: باباجان آب هویج می خوای؟ برم از شبستر برات آب بیارم؟!
, (, ) , !,داشت گریم میگرفت اما دلم نمی خواست گریه کنم...طاها از بغض داشت خفه میشد اما گریه نمیکرد و فقط حرف میزد؛ حرفها و بی تابی کودکانهاش مرا یاد حضرت رقیه می انداخت و مرا به این درک رساند که چرا طفل سه ساله امام حسین(ع) دق کرد ...
, ..., (, ) , ...,آناج: و حرف آخر ...
, آناج: و حرف آخر ..., آناج: و حرف آخر ..., ...,دوست دارم از شهید صادق عدالت اکبری، دوست دبیرستانم بگویم؛ سال 93، آن زمان که فقط نیروهای زرهی را به منطقه میبردند و نیروی پیاده اعزام نمیکردند، صادق نیروی پیاده بود. در پارک شمیم پایداری بودیم که به من گفت، من با سردار صحبت کردم اما با اعزام من موافقت نکرد. هرچند که چندین نفر راهم واسطه کرده ام اما او قبول نمیکند. به من گفت: رضا! حالا که فقط تیپ شما را اعزام میکنند، می شود که به من کار با تانک را یاد بدهی که مرا هم اعزام کنند؟ او خیلی برای رفتن بی قرار بود؛ گفتم: صادق! آنقدر بی قرار نباش، بالاخره نوبت به تیپ شما هم میرسد. اما او میگفت نمی تواند آرام بگیرد... او بالاخره رفت و با برخورد ترکش به سرش به شهادت رسید که به واقع شهادت برات خداوند است و من که در سر خود هشت ترکش دارم، هنوز هم زنده ام.
, 93, . , . , . , ! , ! , . , ... , .,صادق میگفت: "وقتی رفتم سلام مرا به آقا برسانید و از طرف من از او عذرخواهی کنید که فقط یک جان داشتم که آن را در این راه تقدیمشان کنم." بعد از جانبازی، چندبار از تهران، از نمایندگی ولی فقیه به عیادتم آمدهاند و من هر بار به ایشان گفتم که حتما این پیام صادق را به آقا برسانید؛ از طرف جانبازان نیز به ایشان بگویید ما رفیتم و مجروح شدیم، تا کام مرگ پیش رفتیم و دوباره زندگی یافتیم اما اگر نایی باقی باشد، بازهم میرویم و جانمان را در همین راه دوباره بلکه زنده شدیم هزار باره خواهیم داد. من به برات شهادت در آینده امیدوارم.
, ." , . , .,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه