یاداشت /
دلنوشتهای برای شهدا
تنگ است دلم برای صدایی که روزگاری از این حنجرهها بلند میشد.خوب که نگاه میکنم میبینم این منم که ایستادهام و باز آن منم که خم شدهام و دستان نفس خویش را میبوسم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از رهیاب،دلم تنگ است؛ تنگ روزهایی که مصلحت اسلامی مطرح بود، نه اسلام مصلحتی.
تنگ روزهایی که تشیع وسیلهای برای ارتزاق نشده بود.
تنگ روزهایی که که اهداف عالی انسانی فدای مصلحتهای شخصی نمیشد.
تنگ روزهایی که آدمها اینقدر تضاد نداشتند. (تضاد برون و درون آدمها دلم را تنگ میکند!)
دلم تنگ شده و خندهام میگیرد.
خندهام میگیرد از اینکه؛ هیچ وقت در تمام عمرم تجربه نکردهام آن روزها را که دلم تنگ آن روزها بشود.
اینجاست که دلم میسوزد برای این دل تنگ، که حتی نمیتواند
دلتنگ آن روزها باشد که اصلا آن روزگاران را تجربه نکرده است...
سنگدلی یا تنگدلی و یا شاید هم سنگدلی و تنگچشمی عدهای، دست به دست هم داد که از آن روزگار جز چند کتاب که هر از گاه به چاپ مجدد میرسد (منهای «دا» و «جنگ دوستداشتنی» و...) و چند نمایشگاه بیسروته و هزاران هزار عکس و پوستر که دیگر هیچکس به آنها عمیق نگاه نمیکند! جز همین حداقل، هیچ برای من و تو نماند که حتی بخواهیم آرزو کنیم و مثلا بگوییم: «یا لیتنا کنا معکم»
من حتی نمیدانم چه طعمی داشت روزهایی که برخی به جای اینکه حفظ جان را از اوجب واجبات بدانند به حفظ جان جانان پرداختند.
من نمیدانم حتی که شهادت فقط تا به آسمان رفتن نیست، که به خود آمدن است...
من امروز در مشتی توهم و تعصبم که هیچکدام ریشه ندارد.
و نمیدانم چه کسی این داستان تکراری را آنقدر برایم تکرار کرد که خوابم برد.
آنقدر خوابزده شدم که در بیداری هم انگار خوابم. این را از قدمهای بیخودانهام در مییابم.
خوابیدهام؛ عمریست. و «عدهای»را
بهانه میکنم برای پوشاندن کوتاهیهایم.
و من هرگز نرسیدهام به فهوای عمیق این داستان؛ داستان «شهادت»:
«شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست»
من فقط یادگرفتم که زندگی سراسر آزمون است. اما کسی نگفت که مهر قبولیاش «شهادت» است!
و من ماندهام. پشت این دربها و کارنامهام حتی یک مهر آفرین هم ندارد...
شهادت از من میگریزد، چنانکه من از مرگ خویش میگریزم...
و هیچکس به من نگفت: «تا شهادت هست، شهید باید شد، زندگی باید کرد.»
و من هرگز ندانستم که «شقایق» چه گلی است؟
و فقط راضی شدم به این زمزمه: چرا بستند راه آسمان را؟ چرا برداشتند این نردبان را؟
و مگر پرواز را به نردبان نیاز است؟ و مگر پرواز را بال؟
و من فکر میکردم باید پروانه شد. پرنده شد. و چند بار هم آرزو کردم که پرنده باشم. کبوتر باشم. مثل کبوتران حرم...
اما نمیدانستم آن روزها که عدهای بیبال پرواز میکردند، پروانگان به حال آنان غبطه میخوردند.
و این شد که من امروز در گل ماندهام. حتی در هزاران فرسخی راه آنان که رفتند و کاری «حسینی»
کردند نیستم، آنان که خواستند تا بمانم و کاری «زینبی» کنم.
و این شد که من در سپاه یزیدم.
و من بهراستی مصداق آنانی هستم که یک عمر مردهاند و یک لحظه هم شهید نخواهند شد.
و این است که دلم میسوزد و تنگ است.
تنگ است دلم برای صدایی که روزگاری از این حنجرهها بلند میشد.
حنجرههایی که امروز سالهاست مهمان صدای سرفههای خشک و خونین شدهاند.
و نصیبشان ـ اگر خوششانس باشند ـ دراز کشیدن روی تختهای بیمهر بیمارستان ساسان است و اگر سویی مانده باشد برای چشمهاشان به ثانیههای تنهایی خیره میمانند...
و نصیب آنها آن کپسولهای بلند اکسیژن است.
و نصیب آنها شیمیدرمانی است.
و نصیب آنها مژههایی است که ریختهاند.
و من همیشه فکر میکنم آیا میتوان بدون مژه اشک ریخت و سبک شد؟ خدا کند بشود.
و من آنقدر کوتاهی کردم، آنقدر کم شدم، آنقدر خم شدم که انگار در حال بوسه زدن بر دستهای شیطان هستم.
آنقدر
” خوابیدهام؛ عمریست. و «عدهای»را بهانه میکنم برای پوشاندن کوتاهیهایم. و من هرگز نرسیدهام به فهوای عمیق این داستان؛ داستان «شهادت»: «شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست» "
شیطان از من خوشش میآید که نگو!!!
این را امروز صبح از خواب که پریدم و نمازم قضا شد آرام در گوشم فریاد زد...
لعنت خدا بر این شیطان لعنتی.
و شاید هم لعنت خدا بر من...
بر نفس من که امروز به تنهایی شیطان را هم درس میدهد.
خوب که نگاه میکنم میبینم این منم که ایستادهام و باز آن منم که خم شدهام و دستان نفس خویش را میبوسم.
آری این منم...
این منم و منیتهای من. خودپسندیهای من....
چقدر دلم میخواهد لابهلای رملهای فکه گم شوم.
چقدر دلم میخواهد طلوع دو کوهه مرا ذوب کند در خویش.
و غروب شلمچه مرا در آتش عشق به یاران آخرالزمانیاش، خاکستر کند.
چقدر دلم میخواهد در مقر شهید چمران دهلاویه با نور یک شمع کوچک دلم روشن شود.
دلم میخواهد در هویزه، به جای مادر شهید علمالهدی من زیر خاک باشم. حیفاند چنین مادرانی...
دلم میخواهد سحرگاهی که دور حسینیه گردان تخریب میگردم، خداوند این طواف را از من بپذیرد...
دلم تنگ است برای راهی نور شدن...
برای مسافر آن وادی دور شدن
انتهای پیام
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه