روایتی از قیام خونین ۱۷ شهریورماه ۵۷؛
نخستین زن شهید انقلاب اسلامی/لالهای سرخ که در جمعه سیاه پَرپَر شد
شهیده محبوبه دانش آشتیانی یکی از شهدای سرخ هفده شهریور خونین سال ۱۳۵۷ است. او در سنین نوجوانی، به عنوان یک دختر مبارز و مسلمان به صفوف فشرده مردم مسلمان ایران پیوست و در روز ۱۷ شهریورماه سال۱۳۵۷ در میدان شهدا(ژاله سابق) به شهادت رسید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سفیرآشتیان؛ روز ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ از روزهای مهم تاریخ معاصر ایران و یکی از نقاط عطف انقلاب اسلامی است، تحولات این روز پیامدها و تأثیرات شگرفی بر ادامه کار انقلابیون و تضعیف سلطنت پهلوی داشت.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرآشتیان,با دعوت علامه یحیی نوری، مبارزین انقلابی برای شرکت در راهپیمایی و نماز جمعه راهی میدان ژاله شدند، غافل از اینکه رژیم پهلوی از ساعت ۶ صبح، حکومت نظامی اعلام کرده بودند.
فرماندهان نظامی چندبار با بلندگو از مردم خواستند تا متفرق شوند و وقتی با بیتفاوتی مردم روبهرو شدند، آنها را به گلوله بستند.
شهیده محبوبه دانشآشتیانی یکی از لالههای سرخ هفده شهریور خونین سال ۱۳۵۷ است. او در سنین نوجوانی، به عنوان یک دختر مبارز به صفوف فشرده مردم مسلمان ایران پیوست و در این قیام خونین در میدان شهدا (ژاله سابق) در حالیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت به خط سرخ شهادت پیوست.
از همان کودکی، عشق سرشاری به محرومان و مستمندان داشت، زانو به زانوی آنها مینشست و دستهای چروکیده آنها را در دستهای کوچک خود میفشرد و به درد دل آنها گوش میداد. و بدین گونه بود که محبوبه، دختری مسئول و دردمند تربیت شد.
محبوبه دوران دبیرستان را در مدارس روشنگر، تربیت و هشترودی (محبوبه دانش) گذراند، او در دبیرستان هم دست از مبارزه بر نداشت، محبوبه رنج و درد تودههای محروم را با گوشت و پوست خود احساس کرد و مبارزه با رژیم ظالم پهلوی را برنامه و هدف زندگی خود قرار داد، هدفی که سرانجام در پای آن، گرانبهاترین سرمایه خویش را قربانی کرد.
دانشآموزی ۱۷ ساله که در مبارزه شجاع بود
زهرا آشتیانی، یکی از دوستان شهیده دانش آشتیانی از خاطرات خود در روز ۱۷ شهریور گفت: آن روز میدان ژاله شلوغتر از آن بود که فکرش را کنی، هوا رو به گرمی میرفت، محبوبه میخواست به طرف ضلع شمالی میدان که زنها در آن تجمع کرده بودند، برود که چشمش به سربازانی افتاد که با اسلحههای سنگین، روی پشت بام خانههای اطراف میدان، آماده بودند. از حرکت باز ایستاد.
سکوت عجیبی بر همه جا حکمفرما بود. در هوا عطر خاصی موج میزد. شاید عطر شهادت بود. کسی شعار نمیداد. صدای ضجه کودکی، سکوت مقدس میدان را شکست.
شعارها شروع شد، محبوبه و دوستش رفتند و به صف تظاهرات کنندگان پیوستند.
مردم توجهی به سربازها نداشتند. از خیابانهای اطراف، ناله پیامآوران مرگ، چیفتنهای انگلیسی که ریوهای خاکستری، آنها را اسکورت میکردند، شنیده میشد. کمکم تانکها دور میدان مستقر شدند و آن را کاملاً محاصره کردند.
از بلندگوی یکی از جیپها این پیام خوانده شد: «از جانب دولت، از تاریخ ۱۷ شهریور به مدت شش ماه حکومت نظامی در تهران و ۱۳ شهر دیگر ایران برقرار است... اجتماعات بیش از سه نفر ممنوع است... فرماندار نظامی تهران: غلامعلی اویسی.»
یکی از روحانیون روی یکی از بشکههای زباله رفت و مردم را به نظم و سکوت دعوت کرد: «نصر من الله و فتح غریب».
نظامیان متحیر بودند و در دل خدا خدا میکردند که فرمان تیراندازی داده نشود. هلیکوپتری، همچون جغدی شوم، بالای میدان میچرخید و هر لحظه، ارتفاع خود را کمتر میکرد. از داخل یکی از تانکها، سری بیرون آمد و با بلندگوی دستی فرمان داد که مردم متفرق شوند، و گرنه تیراندازی خواهند کرد.
«برادر ارتشی! چرا برادرکشی؟» این شعار همچون مشتی محکم بر سر آن فرمانده جلاد فرود آمد. سرش را داخل تانک برد و اولین گلوله شلیک شد. کسی نفهمید از کجا و توسط چه کسی، اما به دنبال آن، رگبار گلولهها، فضا را شکافت و جوانان را به خاک و خون کشید.
محبوبه چون سروی رشید در میان زنها ایستاده بود و شعار میداد و در دل جلادان رعب میافکند. جنازه شهدا بر فراز دستها، میچرخید.
دختری پرچمی را که روی آن نوشته شده بود، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» حمل میکرد که ناگهان به ضرب گلوله از پای درآمد. محبوبه باشتاب، پرچم را به دست گرفت. همه جا خون بود و فریاد و گلوله. آتش بود و دود و اشک و هر دم به کاروان حسین(ع)، شهدای جدیدی افزوده میشدند.
در این هنگام، جلادی دیگر، ماشه اسلحهاش را چکاند و گلولهای، چون مرغی از دام رسته، به سوی قلب محبوبه پرواز کرد، سینه او را شکافت و گوشت و رگ او را درید و خون سرخش را جاری ساخت.
او کارش را انجام داده بود! محبوبه که هنوز پایه پرچم در دستش بود، روی زمین نشست و بعد آرام دراز کشید. گرداگرد پیکرش را خون فرا گرفت.
محبوبه آگاهانه قدم در راهی گذاشت که انتخاب کرده بود
فهیمه دانش آشتیانی، خواهر شهیده محبوبه آشتیانی درباره خواهرش گفت: سخن گفتن درباره جوانی که شهادت او دلیل محکمی بر ددمنشی رژیم بود، کار سادهای نیست؛ به ویژه که او همنشین تمامی سالهای عمرت باشد.
محبوبه، دختر بسیار شجاعی بود، مخصوصا در برخورد با افرادی که اعتقادات انحرافی داشتند یا در مقابل مأموران ساواک خیلی هوشیار و شجاع بود. او همیشه اعلامیههای امام و کتابهایی را به همراه داشت و پدرم نگران بود، چون دلشان نمیخواست ما گرفتار مأموران ساواک بشویم و به ما اهانت بشود. در هفده شهریور از داخل جیب او اعلامیه امام را بیرون آورده بودند.
او همیشه در کارهایش نظم و ترتیب داشت، از نظر رسیدگی به همه کارها و برنامهریزی هم طوری بود که هم به درسش میرسید و هم در جنوب شهر جلسات مطالعاتی میگذاشت و به همه کاری میرسید.
فعالیتهای سیاسی او مانع از انجام امور عادی نمیشد. با توجه به سن و سالش، خیاطی را هم در حدی که نیازهای خود را رفع کند، بلد بود. اهل ورزش هم بودم. بچه متفکر و با نشاطی بود. هر جا میرفت با خودش انرژی مثبت میبرد. خیلی فعال بود و آرام و قرار نداشت.
محبوبه راهش را خیلی آگاهانه و دقیق انتخاب کرده بود. مادرم تعریف می کرد؛« با آنکه از راهپیمایی روز قبل کاملاً خسته شده بود، اما رفتم و دیدم که دارد قرآن و نهجالبلاغه میخواند و همان طور هم خوابش برده بود».
موقعی که محبوبه شهید شد، مادرم خیلی بیقرار بود و خواب نداشت، تا اینکه یک بار در خواب و بیداری حضرت زینب(س) را خواب میبیند که به ایشان میگویند، «آرام باش و بیتابی نکن» از آن وقت بود که مادرم آرام گرفت.
محبوبه اغلب وقتها روزه بود، زندگیاش در مسیر یک مذهبی آگاه و روشنفکر بود، محبوبه با نهایت آگاهی و بدون ذرهای تردید و تزلزل در این مسیر گام نهاد.
او در تمام لحظات زندگی فکر میکرد؛ خودش میگفت؛ «من حتی موقعی که دارم ظرف میشویم، به مسائل دینی و سئوال و جوابهایی که مطرح هستند، فکر میکنم.»
روزی همه به طرف خیابان کوکاکولا میرفتند. مردها به محبوبه گفته بودند: «شما برو اینجا نمان.» محبوبه به آنها جواب داده بود:«اگر کار درستی است که زن و مرد ندارد. اگر کار غلطی است که شما هم نباید بروید.» در اوج راهپیمایی یکی از ماموران شاه، او را با گلوله هدف میگیرد و به شهادت میرساند.
محبوبه؛ اسوه جوانان انقلابی
مسعود دانش آشتیانی، برادر شهیده محبوبه آشتیانی درباره خواهرش گفت: محبوبه خیلی دلسوز بود و به مساجد جنوب شهر میرفت و با بچهها تمرین میکرد. در واقع وقت غیردرسی محبوبه، بیشتر صرف این کار میشد. حواسش حسابی جمع بود و هیچ وقت جذب گروههای دیگر نشد و بازی نخورد.
یادم هست که بارها مثلاً با شهید مفتح، حسابی بحث میکرد و تا پاسخ سوالاتش را نمیگرفت، دست بر نمیداشت. اگر بخواهم محبوبه را در چند کلمه معرفی کنم، کلمه اول کنجکاوی است. سریع قانع نمیشد، برای پیدا کردن حقیقت، سرسخت بود. به نظر من محبوبه سمبل جوانهای آن دوره است. آنها احساس میکردند میتوانند و باید دنیا را عوض کنند.
امثال محبوبه به جامعه و کلیت آن نگاه میکردند و در نگاه آنها، فرد گم شده بود، محبوبه یک گل کمیاب بسیار قیمتی که خیلی زود پرپر شد و من از این بابت سخت افسوس میخورم. انسانی مخلص، باهوش، مسئولیتپذیر و بسیار با ارزش بود.
به خاطر دارم، در مدرسه از کیف خواهرم اعلامیه بیرون آورده بودند. آنها دستور داشتند خواهرم را ببرند، ولی پدرم گفت باید از روز جنازه من رد شوید. من دخترم را نمیدهم دست یک مشت مأمور. اگر میخواهید او را ببرید، باید من را هم ببرید. به هر حال پدرم توانستند حرف خود را به کرسی بنشاند.
پدرم با مبارزان انقلابی از جمله شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر ارتباط نزدیک داشت و بر این اساس افقهای بازی را جلو روی ما میگذاشت. محبوبه و خواهرم مریم همیشه در مبارزات شرکت میکردند. ولی بقیه خواهرهایم خانهدار بودند، ما در چنین فضایی بزرگ شدیم.
پدرم در آن زمان خیلی وارد عرصه سیاست نمیشد و مسیر فرهنگی را پیش میبرد و انسانسازی میکرد. ولی وقتی موج انقلاب پیش آمد و بعد از شهادت محبوبه، پدر هم به موج انقلابیون پیوستند.
به اعتقاد من پیام خون محبوبه این است که نسل امروز باید بیشتر به خودسازی و تفکر درباره قرآن بپردازد و ارزشهای دینی و اخلاقی را در خود تقویت کند. زیرا آینده انقلاب به توانایی این نسل بستگی دارد.

انتهای پیام/
با دعوت علامه یحیی نوری، مبارزین انقلابی برای شرکت در راهپیمایی و نماز جمعه راهی میدان ژاله شدند، غافل از اینکه رژیم پهلوی از ساعت ۶ صبح، حکومت نظامی اعلام کرده بودند.
,فرماندهان نظامی چندبار با بلندگو از مردم خواستند تا متفرق شوند و وقتی با بیتفاوتی مردم روبهرو شدند، آنها را به گلوله بستند.
,شهیده محبوبه دانشآشتیانی یکی از لالههای سرخ هفده شهریور خونین سال ۱۳۵۷ است. او در سنین نوجوانی، به عنوان یک دختر مبارز به صفوف فشرده مردم مسلمان ایران پیوست و در این قیام خونین در میدان شهدا (ژاله سابق) در حالیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت به خط سرخ شهادت پیوست.
,از همان کودکی، عشق سرشاری به محرومان و مستمندان داشت، زانو به زانوی آنها مینشست و دستهای چروکیده آنها را در دستهای کوچک خود میفشرد و به درد دل آنها گوش میداد. و بدین گونه بود که محبوبه، دختری مسئول و دردمند تربیت شد.
,محبوبه دوران دبیرستان را در مدارس روشنگر، تربیت و هشترودی (محبوبه دانش) گذراند، او در دبیرستان هم دست از مبارزه بر نداشت، محبوبه رنج و درد تودههای محروم را با گوشت و پوست خود احساس کرد و مبارزه با رژیم ظالم پهلوی را برنامه و هدف زندگی خود قرار داد، هدفی که سرانجام در پای آن، گرانبهاترین سرمایه خویش را قربانی کرد.
,دانشآموزی ۱۷ ساله که در مبارزه شجاع بود
, دانشآموزی ۱۷ ساله که در مبارزه شجاع بود, دانشآموزی ۱۷ ساله که در مبارزه شجاع بود,زهرا آشتیانی، یکی از دوستان شهیده دانش آشتیانی از خاطرات خود در روز ۱۷ شهریور گفت: آن روز میدان ژاله شلوغتر از آن بود که فکرش را کنی، هوا رو به گرمی میرفت، محبوبه میخواست به طرف ضلع شمالی میدان که زنها در آن تجمع کرده بودند، برود که چشمش به سربازانی افتاد که با اسلحههای سنگین، روی پشت بام خانههای اطراف میدان، آماده بودند. از حرکت باز ایستاد.
,سکوت عجیبی بر همه جا حکمفرما بود. در هوا عطر خاصی موج میزد. شاید عطر شهادت بود. کسی شعار نمیداد. صدای ضجه کودکی، سکوت مقدس میدان را شکست.
,شعارها شروع شد، محبوبه و دوستش رفتند و به صف تظاهرات کنندگان پیوستند.
,مردم توجهی به سربازها نداشتند. از خیابانهای اطراف، ناله پیامآوران مرگ، چیفتنهای انگلیسی که ریوهای خاکستری، آنها را اسکورت میکردند، شنیده میشد. کمکم تانکها دور میدان مستقر شدند و آن را کاملاً محاصره کردند.
,از بلندگوی یکی از جیپها این پیام خوانده شد: «از جانب دولت، از تاریخ ۱۷ شهریور به مدت شش ماه حکومت نظامی در تهران و ۱۳ شهر دیگر ایران برقرار است... اجتماعات بیش از سه نفر ممنوع است... فرماندار نظامی تهران: غلامعلی اویسی.»
,یکی از روحانیون روی یکی از بشکههای زباله رفت و مردم را به نظم و سکوت دعوت کرد: «نصر من الله و فتح غریب».
,نظامیان متحیر بودند و در دل خدا خدا میکردند که فرمان تیراندازی داده نشود. هلیکوپتری، همچون جغدی شوم، بالای میدان میچرخید و هر لحظه، ارتفاع خود را کمتر میکرد. از داخل یکی از تانکها، سری بیرون آمد و با بلندگوی دستی فرمان داد که مردم متفرق شوند، و گرنه تیراندازی خواهند کرد.
,«برادر ارتشی! چرا برادرکشی؟» این شعار همچون مشتی محکم بر سر آن فرمانده جلاد فرود آمد. سرش را داخل تانک برد و اولین گلوله شلیک شد. کسی نفهمید از کجا و توسط چه کسی، اما به دنبال آن، رگبار گلولهها، فضا را شکافت و جوانان را به خاک و خون کشید.
,محبوبه چون سروی رشید در میان زنها ایستاده بود و شعار میداد و در دل جلادان رعب میافکند. جنازه شهدا بر فراز دستها، میچرخید.
,دختری پرچمی را که روی آن نوشته شده بود، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» حمل میکرد که ناگهان به ضرب گلوله از پای درآمد. محبوبه باشتاب، پرچم را به دست گرفت. همه جا خون بود و فریاد و گلوله. آتش بود و دود و اشک و هر دم به کاروان حسین(ع)، شهدای جدیدی افزوده میشدند.
,در این هنگام، جلادی دیگر، ماشه اسلحهاش را چکاند و گلولهای، چون مرغی از دام رسته، به سوی قلب محبوبه پرواز کرد، سینه او را شکافت و گوشت و رگ او را درید و خون سرخش را جاری ساخت.
,او کارش را انجام داده بود! محبوبه که هنوز پایه پرچم در دستش بود، روی زمین نشست و بعد آرام دراز کشید. گرداگرد پیکرش را خون فرا گرفت.
,محبوبه آگاهانه قدم در راهی گذاشت که انتخاب کرده بود
, محبوبه آگاهانه قدم در راهی گذاشت که انتخاب کرده بود,فهیمه دانش آشتیانی، خواهر شهیده محبوبه آشتیانی درباره خواهرش گفت: سخن گفتن درباره جوانی که شهادت او دلیل محکمی بر ددمنشی رژیم بود، کار سادهای نیست؛ به ویژه که او همنشین تمامی سالهای عمرت باشد.
,محبوبه، دختر بسیار شجاعی بود، مخصوصا در برخورد با افرادی که اعتقادات انحرافی داشتند یا در مقابل مأموران ساواک خیلی هوشیار و شجاع بود. او همیشه اعلامیههای امام و کتابهایی را به همراه داشت و پدرم نگران بود، چون دلشان نمیخواست ما گرفتار مأموران ساواک بشویم و به ما اهانت بشود. در هفده شهریور از داخل جیب او اعلامیه امام را بیرون آورده بودند.
, محبوبه، دختر بسیار شجاعی بود، مخصوصا در برخورد با افرادی که اعتقادات انحرافی داشتند یا در مقابل مأموران ساواک خیلی هوشیار و شجاع بود. او همیشه اعلامیههای امام و کتابهایی را به همراه داشت و پدرم نگران بود، چون دلشان نمیخواست ما گرفتار مأموران ساواک بشویم و به ما اهانت بشود. در هفده شهریور از داخل جیب او اعلامیه امام را بیرون آورده بودند.,او همیشه در کارهایش نظم و ترتیب داشت، از نظر رسیدگی به همه کارها و برنامهریزی هم طوری بود که هم به درسش میرسید و هم در جنوب شهر جلسات مطالعاتی میگذاشت و به همه کاری میرسید.
, او همیشه در کارهایش نظم و ترتیب داشت، از نظر رسیدگی به همه کارها و برنامهریزی هم طوری بود که هم به درسش میرسید و هم در جنوب شهر جلسات مطالعاتی میگذاشت و به همه کاری میرسید.,فعالیتهای سیاسی او مانع از انجام امور عادی نمیشد. با توجه به سن و سالش، خیاطی را هم در حدی که نیازهای خود را رفع کند، بلد بود. اهل ورزش هم بودم. بچه متفکر و با نشاطی بود. هر جا میرفت با خودش انرژی مثبت میبرد. خیلی فعال بود و آرام و قرار نداشت.
, فعالیتهای سیاسی او مانع از انجام امور عادی نمیشد. با توجه به سن و سالش، خیاطی را هم در حدی که نیازهای خود را رفع کند، بلد بود. اهل ورزش هم بودم. بچه متفکر و با نشاطی بود. هر جا میرفت با خودش انرژی مثبت میبرد. خیلی فعال بود و آرام و قرار نداشت.,محبوبه راهش را خیلی آگاهانه و دقیق انتخاب کرده بود. مادرم تعریف می کرد؛« با آنکه از راهپیمایی روز قبل کاملاً خسته شده بود، اما رفتم و دیدم که دارد قرآن و نهجالبلاغه میخواند و همان طور هم خوابش برده بود».
, محبوبه راهش را خیلی آگاهانه و دقیق انتخاب کرده بود. مادرم تعریف می کرد؛« با آنکه از راهپیمایی روز قبل کاملاً خسته شده بود، اما رفتم و دیدم که دارد قرآن و نهجالبلاغه میخواند و همان طور هم خوابش برده بود».,موقعی که محبوبه شهید شد، مادرم خیلی بیقرار بود و خواب نداشت، تا اینکه یک بار در خواب و بیداری حضرت زینب(س) را خواب میبیند که به ایشان میگویند، «آرام باش و بیتابی نکن» از آن وقت بود که مادرم آرام گرفت.
, موقعی که محبوبه شهید شد، مادرم خیلی بیقرار بود و خواب نداشت، تا اینکه یک بار در خواب و بیداری حضرت زینب(س) را خواب میبیند که به ایشان میگویند، «آرام باش و بیتابی نکن» از آن وقت بود که مادرم آرام گرفت. ,محبوبه اغلب وقتها روزه بود، زندگیاش در مسیر یک مذهبی آگاه و روشنفکر بود، محبوبه با نهایت آگاهی و بدون ذرهای تردید و تزلزل در این مسیر گام نهاد.
, محبوبه اغلب وقتها روزه بود، زندگیاش در مسیر یک مذهبی آگاه و روشنفکر بود، محبوبه با نهایت آگاهی و بدون ذرهای تردید و تزلزل در این مسیر گام نهاد., محبوبه اغلب وقتها روزه بود، زندگیاش در مسیر یک مذهبی آگاه و روشنفکر بود، , محبوبه اغلب وقتها روزه بود، زندگیاش در مسیر یک مذهبی آگاه و روشنفکر بود، ,او در تمام لحظات زندگی فکر میکرد؛ خودش میگفت؛ «من حتی موقعی که دارم ظرف میشویم، به مسائل دینی و سئوال و جوابهایی که مطرح هستند، فکر میکنم.»
, او در تمام لحظات زندگی فکر میکرد؛ خودش میگفت؛ «من حتی موقعی که دارم ظرف میشویم، به مسائل دینی و سئوال و جوابهایی که مطرح هستند، فکر میکنم.» ,روزی همه به طرف خیابان کوکاکولا میرفتند. مردها به محبوبه گفته بودند: «شما برو اینجا نمان.» محبوبه به آنها جواب داده بود:«اگر کار درستی است که زن و مرد ندارد. اگر کار غلطی است که شما هم نباید بروید.» در اوج راهپیمایی یکی از ماموران شاه، او را با گلوله هدف میگیرد و به شهادت میرساند.
, روزی همه به طرف خیابان کوکاکولا میرفتند. مردها به محبوبه گفته بودند: «شما برو اینجا نمان.» محبوبه به آنها جواب داده بود:«اگر کار درستی است که زن و مرد ندارد. اگر کار غلطی است که شما هم نباید بروید.» در اوج راهپیمایی یکی از ماموران شاه، او را با گلوله هدف میگیرد و به شهادت میرساند.,محبوبه؛ اسوه جوانان انقلابی
, محبوبه؛ اسوه , محبوبه؛ اسوه , محبوبه؛ اسوه , محبوبه؛ اسوه , جوانان انقلابی, جوانان انقلابی, جوانان انقلابی, جوانان,مسعود دانش آشتیانی، برادر شهیده محبوبه آشتیانی درباره خواهرش گفت: محبوبه خیلی دلسوز بود و به مساجد جنوب شهر میرفت و با بچهها تمرین میکرد. در واقع وقت غیردرسی محبوبه، بیشتر صرف این کار میشد. حواسش حسابی جمع بود و هیچ وقت جذب گروههای دیگر نشد و بازی نخورد.
,یادم هست که بارها مثلاً با شهید مفتح، حسابی بحث میکرد و تا پاسخ سوالاتش را نمیگرفت، دست بر نمیداشت. اگر بخواهم محبوبه را در چند کلمه معرفی کنم، کلمه اول کنجکاوی است. سریع قانع نمیشد، برای پیدا کردن حقیقت، سرسخت بود. به نظر من محبوبه سمبل جوانهای آن دوره است. آنها احساس میکردند میتوانند و باید دنیا را عوض کنند.
, یادم هست که بارها مثلاً با شهید مفتح، حسابی بحث میکرد و تا پاسخ سوالاتش را نمیگرفت، دست بر نمیداشت. اگر بخواهم محبوبه را در چند کلمه معرفی کنم، کلمه اول کنجکاوی است. سریع قانع نمیشد، برای پیدا کردن حقیقت، سرسخت بود. به نظر من محبوبه سمبل جوانهای آن دوره است. آنها احساس میکردند میتوانند و باید دنیا را عوض کنند.,امثال محبوبه به جامعه و کلیت آن نگاه میکردند و در نگاه آنها، فرد گم شده بود، محبوبه یک گل کمیاب بسیار قیمتی که خیلی زود پرپر شد و من از این بابت سخت افسوس میخورم. انسانی مخلص، باهوش، مسئولیتپذیر و بسیار با ارزش بود.
, امثال محبوبه به جامعه و کلیت آن نگاه میکردند و در نگاه آنها، فرد گم شده بود، محبوبه یک گل کمیاب بسیار قیمتی که خیلی زود پرپر شد و من از این بابت سخت افسوس میخورم. انسانی مخلص، باهوش، مسئولیتپذیر و بسیار با ارزش بود. ,به خاطر دارم، در مدرسه از کیف خواهرم اعلامیه بیرون آورده بودند. آنها دستور داشتند خواهرم را ببرند، ولی پدرم گفت باید از روز جنازه من رد شوید. من دخترم را نمیدهم دست یک مشت مأمور. اگر میخواهید او را ببرید، باید من را هم ببرید. به هر حال پدرم توانستند حرف خود را به کرسی بنشاند.
, به خاطر دارم، در مدرسه از کیف خواهرم اعلامیه بیرون آورده بودند. آنها دستور داشتند خواهرم را ببرند، ولی پدرم گفت باید از روز جنازه من رد شوید. من دخترم را نمیدهم دست یک مشت مأمور. اگر میخواهید او را ببرید، باید من را هم ببرید. به هر حال پدرم توانستند حرف خود را به کرسی بنشاند.,پدرم با مبارزان انقلابی از جمله شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر ارتباط نزدیک داشت و بر این اساس افقهای بازی را جلو روی ما میگذاشت. محبوبه و خواهرم مریم همیشه در مبارزات شرکت میکردند. ولی بقیه خواهرهایم خانهدار بودند، ما در چنین فضایی بزرگ شدیم.
, پدرم با مبارزان انقلابی از جمله شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر ارتباط نزدیک داشت و بر این اساس افقهای بازی را جلو روی ما میگذاشت. محبوبه و خواهرم مریم همیشه در مبارزات شرکت میکردند. ولی بقیه خواهرهایم خانهدار بودند، ما در چنین فضایی بزرگ شدیم. ,پدرم در آن زمان خیلی وارد عرصه سیاست نمیشد و مسیر فرهنگی را پیش میبرد و انسانسازی میکرد. ولی وقتی موج انقلاب پیش آمد و بعد از شهادت محبوبه، پدر هم به موج انقلابیون پیوستند.
, پدرم در آن زمان خیلی وارد عرصه سیاست نمیشد و مسیر فرهنگی را پیش میبرد و انسانسازی میکرد. ولی وقتی موج انقلاب پیش آمد و بعد از شهادت محبوبه، پدر هم به موج انقلابیون پیوستند.,به اعتقاد من پیام خون محبوبه این است که نسل امروز باید بیشتر به خودسازی و تفکر درباره قرآن بپردازد و ارزشهای دینی و اخلاقی را در خود تقویت کند. زیرا آینده انقلاب به توانایی این نسل بستگی دارد.
, به اعتقاد من پیام خون محبوبه این است که نسل امروز باید بیشتر به خودسازی و تفکر درباره قرآن بپردازد و ارزشهای دینی و اخلاقی را در خود تقویت کند. زیرا آینده انقلاب به توانایی این نسل بستگی دارد.,

,
, انتهای پیام/
, انتهای پیام/]
ارسال دیدگاه